• دوشنبه، ۷ بهمن ۱۳۹۸
  • الإثنين، 1 جماد ثاني 1441
  • Monday, 27 January 2020

نگاهی به حیات برزخی و پاسخ به شبهات سماع الموتی

نگاهی به حیات برزخی و پاسخ به شبهات سماع الموتی

نوشتارى كه پيش رو داريد درباره حيات برزخى و سماع و شنيدن پس از مرگ است كه با استفاده از قرآن، روايات و گفتار علماى شيعه و اهل‏سنت به تبيين آن مى‏پردازد. برخى از افراد و گروه‏ها با استفاده از نقل برخى نويسندگان، بدون تحقيق و تحليل بلكه تقليدوار مسأله سماع اموات را انكار كرده‏اند. از اين رو لازم است با تحقيق و تتبع مناسب، ابهامات حيات برزخى را بر طرف نمود. از خداى متعال درخواست توفيق بيشتر داريم. بحث‏هايى كه مى‏تواند حيات برزخى را به خوبى تبيين كند عبارت است از:

1. تعريف حيات

2. چگونگى حيات برزخى

3. اثبات حيات برزخى و دلايل آن

4. ديدگاه مخالفان حيات، سماع و دلايل آنان؛ از آنجا كه بحث حيات برزخى گسترده است از اين رو به مباحث مهم مى‏پردازيم و سعى ما بر اين است تا متن اقوال بزرگان را نقل كنيم تا در اثبات و نفى بحث مفيدتر باشد.

تعريف حيات

حيات در چند معنا بكار برده شده است، راغب اصفهانى شش كاربرد در قرآن براى حيات بيان مى‏كند:

1. قوه و نيروى رشد كننده كه در گياه و حيوان وجود دارد، در آيات قرآن آمده است: «اعلموا ان اللّه‏ يحيى الارض بعد موتها» (حديد 17) «و احيينابه بلدة ميتا» (ق 11) «وجعلنا من الماء كل شى‏ء حى» كه اشاره به قوّه و نيروى رشد دارد.

2. نيروى احساس (قوة حساسة) و به اين جهت حيوان را حيوان ناميده‏اند. قال عزوجل: وما يستوى الأحياء ولا الأموات» (فاطر/22) و «انّ الذى احياها لمحيى الموتى انّه على كل شى‏ء قدير» كه احياى مردگان اشاره به قوه احساسه دارد.

3. نيروى عامل و عاقل «او من كان ميتا فأحييناه» (الانعام، 122)

4. برطرف شدن غم و اندوه «و لا تحسبن الذين قتلوا… (آل عمران، 169) اى هم متلذذون لما روى فى الاخبار الكثيرة فى ارواح الشهداء. شاعر مى‏گويد: ليس من مات فاستراح بميّت انّما الميّت ميّت الاحياء.

5. حيات اخروى و ابدى، اين حيات عبارت است از عقل، علم و عمل. (يا ايها الذين آمنوا استجيبواللّه‏ وللرسول اذادعاكم لما يحييكم (انفال، 24) و «ياليتنى قدمت لحياتى» (فجر، 24)

6. حياتى كه وصف خداى بزرگ است، هرگاه گفته مى‏شود خداوند حى است به معناى عدم صحت موت است.»[1]

از نگاه ديگر، حيات به حيات دنيوى و اخروى تقسيم مى‏شود. «فأما من طغى وآثر الحياة الدنيا» (نازعات 38) «اشتروا الحياه‏الدنيا بالآخرة» (بقره، 86) «وماالحياة الدنيا فى الآخرة الامتاع» (رعد، 26) «و ان الدارالآخرة لهى الحيوان لو كانوا يعلمون»(عنكبوت 64) در الميزان ج 4، ص 54 مى ‏نويسد: قد عداللّه‏ سبحانه الايمان والدار الآخرة حياة و آثار الايمان وافعال أهل الآخرة وسيرهم الحيوى نورا كما قال:او من كان ميتا فأحييناه و جعلناله نورا يمشى به فى الناس كمن مثله فى الظلمات ليس بخارج منها. (انعام 122)

لازم به يادآورى است كه حيات گياهى داراى دو ويژگى رشد و توليد مثل است و حيات حيوانى داراى سه ويژگى رشد، توليد مثل، حركت و احساس است و حيات انسانى افزون بر مراحل قبلى داراى حيات علمى و عقلى است از اين رو حيات از نگاه اوليّه عبارت است از مبدئى كه به وسيله او علم و قدرت در شى‏ء آشكار مى‏ شود و داراى آثار و اعمالى مى‏باشد و هرگاه حيات از بين رفت اين آثار از بين مى ‏رود. مقابل حيات مرگ است حيات زمين به معناى روييدن علوفه ‏هاى سبز است و حيات سخن و گفتار به اين است كه در شنونده اثر مى‏گذارد و حيات انسانى به معناى حركت در جهت فطرت انسانى است مثل اين كه انسان داراى عقل سالم و فطرت پاك باشد يعنى انسان كه داراى نفس پاك و عقل سالم باشد، حيات دارد. بدين جهت قرآن، دين را حيات براى انسان مى‏داند زيرا دين حق، اسلام است و اسلام فطرت الهيه است از اين نگاه هر چيزى كه موجب آثار مطلوب بر شى‏ء شود حيات مى ‏نامند بر خلاف حيات حيوانى كه دوام نمى‏يابد و جدا مى‏شود اما حيات مطابق با فطرت الهيه از بين نمى‏رود، بنابراين اثر حيات مخصوص انسان عبارت است از برخوردارى از نعمت عقل و دين و دست يابى به سعادت كه موجب حيات واقعى مى‏شود.

حال سخن در اين است كه حيات برزخى ازكدام نوع حيات است آيا از نوع حيات گياهى است يا حيات حيوانى و يا حيات واقعى كه عقلى و ايمانى است؟ سخن ديگر اين است كه آيا وجود حيات واقعى ملازم با حيات حيوانى و گياهى است و يا قابل انفكاك مى‏ باشد؟

براى روشن شدن اين پرسش‏ها بايد يك نكته ديگر تبيين شود و آن عبارت است از چگونگى حيات در برزخ اما حيات برزخى: نخست لازم است نظرات و ديدگاه‏ها را مطرح كنيم:

1. يك نظر اين است كه در برزخ حيات وجود دارد.

2. نظر ديگر اين است كه حيات برزخى وجود ندارد و اين نظر يا مربوط مى‏شود به ماديگراها كه مرگ را نيستى و بطلان مى‏دانند. و يا گروهى از مسلمانان كه مى‏گويند انسان پس از مرگ مانند كسى است كه در خواب است و هيچ چيزى نمى‏فهمد تا روز قيامت و بر اين اساس هيچ گونه عذاب و ثوابى را متوجه نمى‏شود و آيات و روايتى كه در اين باره وجود دارد توجيه نموده و مى‏گويند: اين حيات موقتى است يا به معناى علم و دانش مى‏باشد. كسانى كه مى‏گويند حيات وجود دارد بر چند گونه آن را بيان كرده‏اند:

1. تفصيل بين پيامبران و غير پيامبران به اين معنا كه پيامبران صلى‏ الله‏ عليه ‏و‏آله‏ وسلم به همين بدن مادى در قبر حيات دارند و به نماز و عبادت مشغول مى ‏باشند اين نظر گروهى از اهل‏ سنت است كه به روايات فراوانى استدلال كرده‏اند. براى آگاهى و اطلاع به كتاب شفاء السقام علامه سبكى فصل سوم مراجعه شود كه وى تمامى روايات را از كتب حديثى جمع‏آورى كرده است.

2. حيات به اين گونه است كه روح جهت سؤال نكير و منكر و فشار قبر و امثال آن به بدن باز مى‏گردد كه اين نظر با برخى پرسش‏ها روبرو است مثل اين كه حيات زير خاك بدون امكانات انرژى و… چگونه امكان دارد؟ مگر كسى بگويد كه در قبر درهايى از عالم مادى و معنوى به سوى او با اذن الهى باز مى ‏شود و قبر او در صورتى كه مؤمن باشد روضه‏اى از بهشت و اگر منافق و كافر باشد روضه‏اى از دوزخ مى‏شود. و در اين صورت حيات استمرار دارد.

3. گونه ديگر حيات آن است كه حيات در قالب بدن مثالى وجود دارد و اين بدن نه روح صرف است و نه مانند بدن دنيوى ماده صرف است بلكه برزخ و حد وسط بين آن دو مى‏باشد. و تمام سؤال و پاسخ، عذاب و ثواب در اين قالب مى‏ب اشد. البته بدن مثالى زاييده اعتقاد و عمل انسان خواهد بود به عبارت ديگر بدن مثالى در همين دنيا وجود دارد. نظير بدن مثالى كه در عالم خواب آن را مشاهده مى‏كنيم و گاه فرسنگ‏ها راه را در يك لحظه با آن روبرو مى‏رويم. اين نظراز ظاهر پاره‏اى از روايات استفاده مى‏شود كه در آينده به آن خواهيم پرداخت.

4. گونه چهارم حيات، آن است كه انسان پس از مرگ، حيات دارد و لازم نيست كه روح به بدن مادى بازگردد بلكه روح انسان در عالم قبر به گونه‏اى تعلق دارد كه عذاب و ثواب، سؤال نكير و منكر و ساير امور مربوط به آن را در قبر و بدن مادى مى ‏بيند به گونه‏اى كه روح، عذاب را در قالب بدن مادى مشاهده مى‏كند بدون آن كه روح بازگشت كند. بلكه صرف تعلق روح به بدن اين مشاهده و ديدن تحقق پيدا مى ‏كند. البته نحوه تعلق روح به بدن براى ما شفاف نيست شايد به همان صورتى باشد كه در دنيا تعلق دارد و يا كمتر از آن. اين نظريه برخى از علما است كه درآينده ذكر مى‏شود.

دلايل اثبات حيات برزخى

از آيات قرآن و روايات استفاده مى‏شود كه حيات در عالم برزخ وجود دارد چنان كه سماع و شنيدن اموات نيز استفاده مى‏شود آياتى كه درباره حيات شهدا، مكالمه اموات با فرشتگان، عذاب آل فرعون، سؤال نكير و منكر، فشار قبر، عذاب‏ها و ثواب‏هاى برزخى وجود دارد، از اين‏ها به خوبى استفاده مى‏شود كه حيات وجود دارد چنان كه سماع نيز از روايات صحيح شيعه و اهل‏ سنت استفاده مى‏شود و درنهايت تثبيت مطلب نياز به ‏پاسخ به‏ اشكالات بحث دارد، كه بايد آن‏ها را نيز بررسى كنيم.

آياتى كه دلالت بر حيات برزخى دارد:

1. آياتى كه در باره حيات شهدا نازل شده است. «ولاتحسبن الذين قتلوا فى سبيل اللّه‏ امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون». در اين آيه نخست مرگ و نيستى را از شهدا نفى مى ‏كند و سپس حيات را اثبات مى‏كند و درمرحله سوم رزق و روزى را كه لازمه حيات است بر حيات شهدا مترتب كرده است. اين آيه افزون بر حيات علمى و عقلى حياتى را اثبات مى كند كه رزق و روزى الهى نصيب آنان مى ‏شود. ظاهر آيه نفى مرگى است كه در ذهن مردم بوده و آن نيستى و بى اثر بودن است و از سويى حياتى را اثبات مى‏كند كه در ذهن مردم وجود داشته و آن حياتى است كه داراى اثر مى‏باشد.

2. آياتى كه درباره عقاب و ثواب پس از مرگ سخن گفته است. روشن است كه اگر در برزخ حيات نباشد، احساس عذاب و راحتى و در نعمت بودن معنا ندارد. «النار يعرضون عليهم غدوّا و عشيا.» كه طبق گفتار محدثان مقصود از آيه عذابى است كه صبح و شام بر آل فرعون نازل مى‏شود. و چون در مقالات ديگر بيان شده نيازى به تفصيل آن نيست.

3. گفتگوى فرشتگان با اموات، روشن است كه گفتگو و سخن گفتن مترتب بر وجود حيات است. آياتى كه دلالت بر مكالمه فرشتگان با مردگان دارد: «ان الذين توفيهم الملائكة ظالمى انفسهم قالوا فيم كنتم قالوا كنّا مستضعفين فى الارض قالوا الم تكن ارض اللّه‏ واسعة فتهاجروا فيها»[2]

در آيه ديگر مى‏فرمايد: «الذين تتوفيهم الملائكة طيبين يقولون سلام عليكم»[3]

از اين آيات استفاده مى‏شود كه مردن تباهى نيست بلكه مردن انتقال است يعنى در همان لحظه‏اى كه مى‏ميرد به جاى ديگر منتقل مى‏شود. و در آنجا زنده است تا روز قيامت فرا رسد. «الذين تتوفهم الملائكة ظالمى انفسهم» آيه ديگر: «حتى اذا جائتهم رسلنا يتوفونهم»[4] از اين آيات كه تعبير به «توفّی» شده از ماده «وفى» است. توفى از ماده فوت نيست، فوت از دست رفتن است كه گاهى در فارسى از آن تعبير مى‏شود، به اتفاق لغويون «توفى» يعنى استيفا كردن و تحويل گرفتن تمام يك چيز است و در فارسى از آن به قبض روح تعبير مى‏كنيم. در آيه ديگر مى‏فرمايد: «اللّه‏ يتوفى الا نفس حين موتها و التى لم تمت فى منامها فيمسك التى قضى عليها الموت و يرسل الاخرى الى اجل مسمى»[5]

خدا نفس‏ها را در وقت مردن مى‏گيرد و نفس زنده‏ها را در وقت خوابيدن مى‏گيرد، كسى كه از دنيا مى‏رود نفس او باز نمى‏گردد و آن كه خوابيده دوباره بر مى‏گردد. روشن است چيزى كه باز مى‏گردد غير از نفس نيست.

4. درخواست برزخيان از خداوند براى بازگشت

«ربّ ارجعون لعلى اعمل صالحا فيما تركت»[6] اين آيه دلالت بر حيات برزخى دارد.

5. از برخى آيات ياد شده استفاده مى‏شود كه دار آخرت دار حيات است، و ان الدار الاخره‏لهى الحيوان. و از سويى در روايات آمده است كه با مرگ آخرت شروع مى‏شود. بيهقى از ابوهريره نقل مى‏كند: «عن ابى هريره قال تلا رسول اللّه‏ صلى ‏الله‏ عليه ‏و‏آله‏ وسلم: يثبت اللّه‏ الذين آمنوا بالقول الثابت فى الحياة الدنيا و فى الاخرة فقال ذلك اذا قيل له فى القبر من ربك و ما دينك و من نبيك فيقول اللّه‏ ربىّ و الاسلام دينى و محمد نبييى.

قال عبداللّه‏ يعنى ابن مسعود اذاحدثناكم بحديث آتيناكم بتصديق ذلك من كتاب اللّه‏ عزوجل انّ المسلم اذا دخل قبره اجلس فيه فقيل من ربكّ و مادينك يعنى و من نبيّك قال فيثبته اللّه‏ عزوجل».

عن أنس بن مالك انّ نبى اللّه‏ صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏آله‏ وسلم قال: ان العبد اذا وضع فى قبره وتولّى عنه اصحابه انّه ليسمع قرع نعالهم فيأتيه ملكان…» اين روايات افزون بر اثبات حيات برزخى، حيات آخرت را با شروع مرگ و عالم برزخ و قبر مى‏داند.

حيات برزخى در روايات

از روايات نيز حيات برزخى استفاده مى‏ شود كه به برخى از آن‏ها اشاره مى‏كنيم:

1. رواياتى كه سؤال نكير و منكر را اثبات مى‏كند. و سؤال نكير و منكر مورد اتفاق مسلمانان است. بيهقى در «اثبات عذاب القبر» روايات فراوانى را نقل مى‏كند. وى در اين كتاب روايات فراوانى را در باز گشت روح به جسم در قبر نقل مى‏كند:« باب الدليل على انّه تعاد روحه فى جسده ثم يسأل فيثاب المؤمن و يعاقب الكافر قال اللّه‏ جل ثناؤه و لاتحسبن الذين قتلوا فى سبيل اللّه‏ امواتا».

2. رواياتى كه حيات انبيا را به خصوص در برزخ اثبات مى‏كند. درباره حيات پيامبران روايات فراوانى را بيهقى و سبكى از جمله روايات معراج و نماز خواندن حضرت موسى و غيرموسى ذكر مى‏كنند كه صراحت در حيات پيامبران دارد وبابى را ذكر مى ‏كنند به نام: الانبياء يصلون فى قبورهم. براى آشنايى بيشتر با اين ديدگاه به «شفاء، السقام، سبكى مراجعه شود. اين روايات را سبكى در شفاء السقام از طرق گوناگون نقل كرده است براى طولانى شدن از ذكر آن خوددارى مى‏كنيم.

3. رواياتى كه در باره سخن گفتن پيامبر اكرم با كشته شدگان بدر وارد شده است كه در كتب صحاح اهل‏سنت نيز آمده است.[7]

4. رواياتى كه ارتباط و انس حضرت على عليه ‏السلام و سخن گفتن آن حضرت را با اهل قبور بيان كرده است: قال الصادق عليه السلام، لما اشرف اميرالمومنين عليه ‏السلام على القبور، قال: يا اهل التربه، يا اهل الغربه، اما الدور فقد سكنت، و اما الازواج فقد نكحت، و اما الاموال فقد قسمت فهذا خبرما عندنا فما خبر عندكم؟ ثم التفت الى اصحابه فقال لهم: لو اذن لهم فى الكلام، لاخبروكم ان خير الزاد التقوى. (الهدايه، الشيخ الصدوق، ص 123)

در يك روايت ارتباط و انس امام على عليه ‏السلام با مردگان به خوبى روشن مى‏ شود. «حبّة عرنى» كه از ياران مخصوص امام على عليه‏ السلام بود مى ‏گويد: من در حضور امام على عليه‏ السلام در كوفه بودم، با آن حضرت به پشت كوفه (نجف اشرف) رهسپار شديم، آن حضرت در «وادى السلام» توقف كرد، ديدم آن حضرت در حالى است كه گويا با اقوامى، ارتباط برقرار نموده است و با آنها گفتگو مى‏ كند، من به پيروى از او، ايستاده بودم، تا اينكه خسته شدم و نشستم به قدرى كه ملول و كوفته گشتم و بار ديگر ايستادم به قدرى كه باز خسته شدم، و باز نشستم به قدرى كه ملول و كوفته شدم، امام على عليه‏ السلام همچنان ايستاده بود (و با افرادى نامرئى گفتگو مى‏ كرد) برخاستم و ايستادم و روپوش خود را جمع كردم و عرض كردم: اى امير مؤمنان! دلم به حال شما كه آنقدر ايستادن شما به طول كشيد، مى‏ سوزد، آخر ساعتى استراحت كنيد. سپس رداى خود را به روى زمين پهن كردم، تا آن حضرت بر روى آن بنشيند.

امام على عليه ‏السلام فرمود: «يا حبة ان هو الا محادثة مؤمن او مؤانسة»: اى حبه! اين ايستادن طولانى نبوده مگر به خاطر گفتگو با مؤمنى و انس با او.

عرض كردم: اى امير مؤمنان! آيا مردگان نيز گفتگو و انس دارند؟

فرمود: آرى، اگر پرده از جلو چشم تو برداشته شود، آنها را مى‏بينى كه حلقه حلقه نشسته و عمامه خود يا چيز ديگرى، پشت و ساق‏هاى پاى خود را به هم بسته و اين گونه نشسته‏ اند و با همديگر گفتگو مى ‏نمايند.»

عرض كردم: آيا آنها ارواح هستند يا اجسام؟

فرمود: آنها ارواح هستند. و هيچ مؤمنى در زمينى از زمين‏هاى دنيا نمى ‏ميرد، مگر اينكه به روح او گفته مى‏شود كه به «وادى السلام» بپيوندد آنگاه فرمود: «و انها لبقعة من جنة عدن» همانا وادى السلام سرزمينى از سرزمين بهشت عدن است.[8]

5. رواياتى كه بهره‏گيرى اموات از اعمال خود را در برزخ نقل مى‏كند.

بهره‏ گيرى اموات، از اعمال نيك خود

در منزل‏گاه خطير عالم برزخ، آنچه كه موجب نجات انسان است، اعمال نيك است كه خود در دنيا به جا آورده، و يا ديگران در رابطه با او انجام داده‏اند.

بر همين اساس، امام صادق عليه‏السلام فرمود: هنگامى كه جنازه انسان مؤمن را در ميان قبر مى‏گذارند، نماز او در جانب راست او (به صورتى قرار مى‏گيرد، و زكات او در جانب چپ او مى‏ايستد، و احسان او، بر او سايه مى‏افكند، و صبر و استقامت او در نقطه‏اى دور از آنها، قرار مى‏ گيرد، آنگاه صبر، به نماز و زكات و احسان مى‏گويد: «دونكم صاحبكم فان عجزتم عنه فانا دونه» «مواظب رفيق خود باشيد، اگر (در نجات او) درمانده شديد، من حاضرم»[9]

ابوبصير از امام باقر يا امام صادق عليه‏ السلام نقل مى‏كند كه فرمود: هنگامى كه جنازه مؤمن را در ميان قبر مى‏گذارند، شش صورت زيبا با او وارد قبر مى‏ گردند، يكى از آنها در جانب راست او مى ‏ايستد، و ديگرى در جانب چپ او مى ‏ايستد، و سومى روبروى او، و چهارمى در پشت سر او و پنجمى در كنار پاى او مى ‏ايستد و يكى از آنها (ششمى) كه از همه زيباتر است در بالاى سرش مى ‏ايستد… (و به اين ترتيب از صاحبشان پاسدارى مى ‏كنند)

آنكه از همه زيباتر است از پنج صورت ديگر مى‏پرسد، شما كيستيد؟ خدا به شما جزاى خير دهد.

آنكه در جانب راست ميت قرار دارد، مى‏گويد: من نماز هستم.

آنكه در جانب چپ او است: مى ‏گويد من زكات هستم.

آنكه در روبروى او است، مى ‏گويد: من روزه هستم.

آنكه در پشت سر او است، مى‏ گويد: من حج و عمره هستم.

آنكه در كنار پايش ايستاده، مى‏ گويد: من نيكى ‏هاى او هستم كه به برادران دينى خود نمود.

سپس آن پنج صورت، از آن صورت نورانى‏تر از همه، مى‏پرسند: «تو كيستى كه از همه ما زيباتر خوشبوترى هستى؟»

او در پاسخ مى‏گويد: «انا الولاية لال محمد صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏آله‏ وسلم» «من ولايت آل محمد صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏آله ‏وسلم هستم.»[10]

نيز امام صادق عليه ‏السلام فرمود: در عالم قبر، از نماز و زكات و حج و روزه و ولايت و محبت ميت با ما خاندان رسالت، سؤال مى‏كنند، مقام ولايت (كه به صورتى) در جانب قبر قرار دارد، به نماز و حج و روزه و زكات مى‏گويد: اگر در شما نقص وجود دارد، من آن نقص را تكميل مى‏كنم»[11]

بنابراين يگانه چيزى كه در عالم قبر، به داد انسان مى‏رسد و موجب نجات و دلگرمى او مى‏شود، اعمال نيك است، چنانكه امام على عليه‏السلام فرمود: همانا هر مسلمانى، داراى سه دوست است:

1. يكى از آنها مى ‏گويد: من تا هنگام مرگ با تو هستم، و آن «مال او» است.

2. و يكى از آنها مى ‏گويد: من تا كنار قبر، دوست تو هستم و آن «فرزندان او» هستند.

3. ولى يكى از آنها مى ‏گويد: انا معك حيّا و ميّتا «من در زندگى و مرگ، همواره همراه تو هستم» و آن «عمل او» است.[12]

پاداش‏هاى اهدايى به ميت

و نيز بايد توجه داشت كه انجام كارهاى نيك، مانند: حج، صدقه، روزه و… به نيابت از ميت، موجب پاداشهايى است كه آن پاداش‏ها و بهره‏ هاى آن، در عالم برزخ به او خواهد رسيد.

يكى از شاگردان امام صادق عليه‏السلام به نام «معاوية بن وهب» مى‏گويد: از امام صادق عليه ‏السلام پرسيدم: چه چيزى، بعد از مرگ ميت، به او عايد مى‏شود؟ آن حضرت در پاسخ فرمود: «يلحقه الحج عنه، و الصدقة عنه و الصوم عنه» حج و صدقه و روزه، به نيابت از او، به او واصل مى‏شود.[13]

حضرت رضا عليه ‏السلام فرمود: «هيچ مؤمنى نيست كه زيارت قبر مؤمنى كند و هفت بار سوره «انا انزلناه» را بر او بخواند، مگر اينكه خدا او و صاحب قبر را مى‏آمرزد.[14]

رسول اكرم صلى‏ الله‏ عليه ‏و‏آله وسلم فرمود: «انّ هدايا الاحياء للاموات الدّعاء و الاستغفار» همانا هديه ‏هاى زنده‏ها براى مردگان، دعا و استغفار است.[15]

گويند: اميرى در خراسان از دنيا رفت، پسرش او را در خواب ديد و به او گفت: اى امير!

پدر: به من نگو اى امير، زيرا امارت و رياست من از دست رفت، بلكه به من بگو اى اسير! اى فرزند مهربانم! هر زمان غذا خوردى به ما نيز غذا برسان، اين گونه كه اندكى از آن غذا را با اين قصد كه ثوابش به ما برسد، پيش سگ و گربه بينداز، كه من خيلى به اين پاداش‏ها نيازمندم!»[16]

6. رواياتى كه بيان‏گر ارتباط ارواح مردگان با كسانى است كه به زيارت آنان مى‏روند. و از اين زيارت و رفتن آگاهى پيدا مى‏كنند كه به نمونه‏هايى اشاره مى‏كنيم.

براى اثبات حيات برزخى بيان چگونگى ارتباط با ارواح مردگان، شاهد خوبى است بر حيات برزخى و وجود آن، زيرا ارواح انسان‏ها بعد از مرگ، به كلى از اين عالم بيگانه نمى‏شوند، بلكه از وضع اين جهان، كم و بيش آگاهند.

در اينجا به ذكر چند روايت و واقعه كه نشان دهنده ارتباط ارواح گذشتگان با اين جهان است مى‏پردازيم:

1. امام صادق عليه ‏السلام فرمود: «ان المؤمن ليزور اهله فيرى مايحب و يسترعنه ما يكره و ان الكافر ليزور اهله فيرى ما يكره و يسترعنه ما يحب»[17]

«همانا مؤمنى كه از دنيا رفته به ديدار خانواده خود مى‏آيد، و خوبيها و خوشى‏هاى خانواده‏اش را مى‏بيند (و خوشحال مى‏شود) ولى كافر، تنها بدى‏ها و ناخشنودى‏ها را مى‏نگرد و خوشى‏ها را نمى‏بيند. و غمگين مى‏شود.»

2. نيز آن حضرت فرمود: «ما من مؤمن و لا كافر الا و هو يأتى اهله عند زوال الشمس فاذا رأى اهله يعملون بالصالحات حمد اللّه‏ على ذلك، و اذا رأى الكافر اهله يعملون بالصالحات كانت عليه حسرة»[18]

«هيچ مؤمن و كافرى (كه از دنيا رفته) نيست مگر اينكه هنگام ظهر به ديدار خانواده خود مى‏آيد، و اگر ديد كه خانواده‏اش به انجام كارهاى نيك، اشتغال دارند، سپاس و حمد خداى را بر اين نعمت به جاى مى‏آورد، و وقتى كافر ببيند كه افراد خانواده‏اش به انجام كارهاى نيك اشتغال دارند، براى او موجب حسرت و ندامت خواهد شد.»

3. اسحاق بن عمار مى‏گويد: از امام كاظم عليه‏السلام پرسيدم: آيا ميت افراد خانواده‏اش را ديدار مى‏كند؟

امام كاظم عليه‏السلام فرمود: آرى

پرسيدم: در چه مقدار از زمان، ديدار مى‏كند؟

امام فرمود: فى الجمعة و فى الشهر و فى السنة على قدر منزلته «در هر جمعه، و در هر ماه و در هر سال يك بار، به اندازه مقامى كه مؤمن در پيشگاه خدا دارد.»

پرسيدم: آنها به چه شكلى به ديدار افراد خانواده خود مى‏آيند؟

فرمود: «فى صورة طائر لطيف يسقط على جدرهم و يشرف عليهم، فان رآهم بشر و حاجة و حزن اغتمّ»

«به شكل پرنده لطيفى كه خود را به ديوارها مى‏زند، و بر آنها اشراف پيدا مى‏كند، پس اگر آنها را در خير و خوبى بنگرد، خوشحال مى‏شود، و اگر آنها را در بدى و نياز و اندوه ببيند، غمگين مى‏گردد.»[19]

4. نيز اسحاق بن عمار مى‏گويد: از امام كاظم عليه‏السلام پرسيدم: «آيا مؤمنى كه از دنيا رفته، مى‏داند كه شخصى كنار قبر او آمده و به زيارت او پرداخته است؟

امام در پاسخ فرمود: «آرى، همواره تا آن شخص در كنار قبرش هست، انس مى‏گيرد، و وقتى كه آن شخص از كنار قبر او برخاست و رفت، او در قبر خود احساس وحشت مى‏نمايد»[20]

5. عبداللّه‏ بن سليمان مى‏گويد: از حضرت صادق عليه‏السلام در مورد زيارت قبرهاى مسلمين، سؤال كردم.

فرمود: «در روز جمعه كنار قبر آنها برو و آنها را زيارت كن، چه آنكه هر كس از آنان در ضيق و تنگنا باشد، بين طلوع فجر تا طلوع آفتاب، گشايشى در كار آنها ايجاد مى‏شود، از اين رو در اين روز هر كس به زيارت آنها رفته، آنها آگاه مى‏شوند ولى پس از طلوع خورشيد آنها يله و رها مى‏شوند» (و ديگر قدرت بر ديدار اهل خود را ندارند)

پرسيدم: آيا مردگان از آنانكه به زيارت قبرشان مى‏روند، آگاه شده و شاد مى‏شوند؟

فرمود: آرى، و نيز از بازگشت زائران از قبور، به محل‏هاى خود وحشت مى‏كنند.[21]

مطابق اين روايت، بامداد روز جمعه، بين الطلوعين (بين اذان صبح تا طلوع خورشيد) وقت بسيار خوبى براى زيارت اهل قبور است.

6. امير مؤمنان على عليه‏السلام فرمود: «زوروا موتاكم فانّهم يفرحون بزيارتكم و ليطلب احدكم حاجته عند قبر ابيه، و عند قبر امّه بما يدعوا لهما»: «مردگان خود را ديدار كنيد، چرا كه آنها از ديدار شما، شادمان مى‏شوند، و هر كدام از شما در كنار قبر پدر و مادر، شايسته است در ضمن دعا براى آنها براى خود دعا كند و حاجت خود را در كنار قبر آنها از خدا بخواهد.»[22]

بنابراين ارتباط ارواح در جهان برزخ، با جهان دنيا به قدرى قوّى و تنگاتنگ است كه آن ارواح، پياپى از اعمالى كه در دنيا انجام داده‏اند بهره مى‏گيرند، و كسانى كه به نيّت آنها كار خيرى انجام مى‏دهند بهره آن بى‏درنگ به آنها مى‏رسد.

در كتاب‏هاى اهل سنت نيز روايات فراوانى وجود دارد كه حيات برزخى را اثبات مى‏كند. سبكى، در شفاء السقام و سيوطى در (انباء الاذكياء بحياه الانبياء) و در ( مبحث المعاد، اللمعه فى اجوبه الاسئله السبعه) و بيهقى در اثبات عذاب قبر بيان كرده‏اند. بيهقى و سيوطى از محدثان بزرگ اهل‏سنّت معرفى شده‏اند. در زندگانى سيوطى گفته‏اند: وى دويست هزار حديث را حفظ داشته است وى داراى ده‏ها كتاب مى‏باشد. درباره بيهقى گفته‏اند: او از بزرگ‏ترين علماى امت اسلامى بوده است. ابن كثير مى‏گويد: «كان أوحد زمانه فى الاتقان و الحديث و الفقه و التصنيف و كان فقيها محدثا…»[23]

در اينجا كلام سيوطى را از (انباء…) ذكر مى‏كنيم: وقع السؤال، قد اشتهر أن النبى صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله‏ وسلم حى فى قبره و ورد انه صليه اللّه‏ عليه و سلم قال: ما من أحد يسلم علىَّ الا رد اللّه‏ علىَّ روحى حتى أردَّ عليه السلام فظاهره مفارقة الروح فى بعض الاوقات فكيف الجمع؟ و هو سؤال حسن يحتاج الى النظر و التأمل، فأقول: حياة النبى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم فى قبره هو و سائر الانبياء معلومة عندنا علما قطعيا لما قام عندنا من الادلة فى ذلك و تواترت الاخبار و قد ألف البيهقى جزءا فى حياة الانبياء فى قبورهم فمن الاخبار الدالة على ذلك ما أخرجه مسلم عن أنس ان النبى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلمليلة أسرى به مر بموسى عليه السلام و هو يصلى فى قبره، و اخرج ابونعيم فى الحلية عن ابن عباس ان النبى صلى اللّه‏ عليه و سلم مر بقبر موسى عليه السلام و هو قائم يصلى فيه و اخرج ابويعلى فى مسنده و البيهقى فى كتاب حياة الانبياء عن انس ان النبى صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله ‏وسلم قال الانبياء احياء فى قبورهم يصلون… و اخرج ابو يعلى عن ابى هريره سمعت رسول اللّه‏ صلى‏ الله ‏عليه ‏و‏آله ‏وسلم يقول و الذى نفسى بيده لينزلن عيسى بن مريم ثم لئن قام على قبرى فقال يا محمد لاجيبنه، و اخرج ابونعيم فى دلايل النبوة عن سعيد بن المسيب قال لقد رأيتنى ليالى الحرة و ما فى مسجد رسول اللّه‏ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم غيرى و ماياتى وقت صلاة الا سمعت الاذان من القبر…» سيوطى و در مبحث معاد مى‏نويسد: و أما المسألة الثانية و هى علم الاموات بأحوال الاحياء و بما هم فيه، فنعم أيضا روى الامام أحمد فى مسنده ثنا عبدالرزاق عن سفيان عمن سمع انس بن مالك قال قال رسول اللّه‏ صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏آله‏ وسلم ان أعمالكم تعرض على أقاربكم و عشائركم من الاموات فان كان خيرا استبشروا و ان كان غير ذلك قالوا اللهم لاتمتهم حتى تهديهم كما هديتنا» وقال ابوداود الطيالسى فى مسنده حدثنا الصلت بن دينار عن الحسن عن جابر ابن عبداللّه‏ قال، قال رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ عليه ‏و‏آله ‏وسلم ان اعمالكم تعرض على عشائركم و على اقرباكم فى قبورهم فان كان خيرا استبشروا به و ان كان غير ذلك قالوا اللهم الهمهم ان يعملوا بطاعتك…

در اين باره روايات فراوانى از طريق شيعه و اهل سنت وجود دارد كه كثرت روايات و صحت قسمتى از آن‏ها ما را از نظر بررسى سند بى‏نياز مى‏كند.

حيات برزخى و بدن مثالى

از آنجا كه حقيقت مرگ ناشناخته است و براى ما قابل درك نيست، در قرآن و روايات به حالت خواب تشبيه شده است وقتى انسان مرد، بدن او مرده است ولى روح او از بدن جدا شده و زنده است زيرا روح از عوارض جسم نيست تا با مرگ، جسم او نيز بميرد بلكه گوهر مستقلى است كه بدون جسم به بقاى خود ادامه مى‏دهد. در عين حال ارتباط نامرئى با جسم خود دارد. اين روح بر اساس برخى روايات در جسم لطيفى قرار مى‏گيرد كه از آن به بدن مثالى يا قالب مثالى ياد مى‏كنند، نه مجرد است و نه مادى محض بلكه داراى يك نوع «تجرد برزخى» است مانند: آب ميان كوزه و آب ميان «نايلون» كه در يكى جسم غليظ است و در دومى جسم لطيف است.

شخصى از امام صادق عليه ‏السلام پرسيد: عده‏اى معتقدند كه ارواح مؤمنان در چينه دان پرندگان سبز رنگى در اطراف عرش قرار دارند، امام عليه‏السلام فرمود: اين عقيده درست نيست، مؤمن در نزد خدا گرامى‏تر از آن است كه خداوند روحش را در چينه دان پرنده‏اى جاى دهند. «وليكن فى أبدان كابدانهم» بلكه روح آنان در بدن‏هايى شبيه بدن‏هاى دنيوى خواهند بود.[24]

همچنين آن حضرت فرمود: «فاذا قبضه اللّه‏ عزوجل صيّر تلك الروح فى قالب كقالبه فى الدنيا» هنگامى كه خداوند روح مؤمن را قبض كند، او را در قالبى همانند قالبش در دنيا قرار مى‏دهد. آنگاه فرمود: اين ارواح (در قالب برزخى) مى‏خورند، مى‏آشامند و هر گاه شخصى بر آنها وارد شود آنان را به همان صورتى كه در دنيا بود مى‏شناسند.»[25]

نظريه حيات روح در برزخ

حسن بن على سقاف در صحيح شرح عقيده‏الطحاويه درباره حيات برزخى مى‏نويسد: حيات برزخ ثابت است اما نه در قبر بلكه حيات در برزخ بدون جسم است و آن حيات روح است كه آثار ثواب و عذاب، سؤال نكير و منكر بر او بار مى‏شود. «و من ورائهم برزخ الى يوم يبعثون» و انما نسب النعيم و العذاب للقبر لأن غالب البشر يدفنون، والعقل البشرى لا يستطيع أن يتصور فى العادة الا عذابا او نعيما فى هذا القبر على هذا الجسد الذى أمامه والذى يراه بعينه، و الا فمن أحرق او غرق او انفجرت فيه طائرة مثلاً فانه ينعم و يعذب فى البرزخ بلا شك و لا ريب. لأن نعيم البرزخ و عذابه ثابت بقطعى الدلالات. خلافا لسؤال منكر و نكير فى القبر الانسان، عن ربه و دينه و نبيه، على ما جاءت به الأخبار و هى من أخبار الآحاد و لم تتواتر عن رسول اللّه‏ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم و الحق ان هذا السؤال ان قلنا به فهو على الروح فى البرزخ لا على الجسم و الروح، لأن الروح لا تعود الى‏الجسم خلافا لما جاء فى بعض الأحاديث والأقوال.[26]

و ما جاء عن الصحابه (رضوان اللّه‏ عليهم) ايضا فى ذلك مما لا يخالف ما قررناه من القواعد و نصوص القرآن، لكن الصحيح ان اقوالهم رضى اللّه‏ تعالى عنهم ليست من الحج الشرعيه التى يصح التمسك بها، اذ ان قول الصحابى ليس بحجة كما هو القول الصحيح المقرر فى علم الأصول، و قول المصنف رحمه اللّه‏ هنا فى الاحتجاج بكلامهم مرجوح، و خاصه بعد ثبوت تحديث بعضهم فى بعض القضايا عن مثل كعب الأحبار او عبداللّه‏ بن سلام او عن الكتب القديمة[27] و قضيه: ان القبر روضة من رياض الجنة او حفرة من حفر الميزان «جاءت فى حديث ضعيف جدا بل موضوع» (رواه الترمذى فى سنة 4/640) و سنده علل منها: عبيداللّه‏ بن الوليد الوصافى، و هو ضعيف جدا، و قال النسائى: متروك الحديث. و قال الحافظ المنذرى فى الترغيب و الترهيب (4/238): «رواه الترمذى و البيهقى كلاهما من طريق عبيداللّه‏ بن الوليد الوصافى و هو واه»

سقاف در ص 474 مى‏نويسد: والبرزخ هو العالم الذى ينقل اللّه‏ تعالى اليه الأرواح بعدالممات، و روح الانسان هو المدرك، العالم، الباصر، السامع فى الانسان على التحقيق، والجسم ثوب لاغير. والدليل عليه ما جاء فى الحديث الصحيح أن اهل الجنة يدخلونها و أجسامهم مثل سيدنا آدم طول أحدهم ستين ذراعا و عرضه سبعة أزرع… قال الامام اللقائى فى شرح منظومة (الجوهرة) و هو مخلوط (2/164): قال الجلال: قال العلماء: عذاب القبر هو عذاب البرزخ. أضيف الى القبر لأنه الغالب، و الا فكل ميت أراداللّه‏ تعذيبه ناله ما أراد به سواء ـ قبر ام لم يقبر،…

در ص 495 در بحث سماع الأموات للأحياء، در باره حيات برزخ مى‏نويسد:

قال الحافظ ابن حجر فى «الفتح» ج 3، ص 234. عندالكلام على سماع الاموات (فى شرح حديث جاء عن النبى صلى اللّه‏ عليه و آله و سلم عند ما قال صلى اللّه‏ عليه و سلم لاصحابه ما أنتم بأسمع لما أقول منهم)

نقلا عن السهيلى ما نصه: «و اذا جاز أن يكونوا فى تلك الحال عالمين جاز أن يكونوا سامعين اما باذان رؤوسهم كما هو قول الجمهور، او باذان الروح على رأى من يوجه السؤال الى الروح من غير رجوع للجسد» فتأمل جيدا و الذى يظهر لنا فى باب الجمع بين الادلة الواردة فى هذا الموضوع أن اللّه‏ تعالى أحدث اتصالاً بين روح الانسان فى عالم البرزخ و بين البقعة التى دفن فيها الجسد (و هو القبر) فمن ذهب الى قبر انسان و سلم عليه او دعا له او غير ذلك فان ذلك الميت (أى الانسان فى البرزخ) يسمعه و يشعر به، كما جاء فى الحديث: ما من احد يمر على قبر اخيه كان يعرفه فى الدنيا يسلم عليه الا عرفه ورد السلام عليه. و هو حديث صحيح رواه الخطيب فى تاريخه» ج 6، ص 137 و غيره.

ديدگاه مخالفان حيات و سماع اموات در برزخ

دلايل كسانى كه بر نظريه عدم سماع استدلال مى‏كنند:

1. برخى با استفاده از آيه اصحاب كهف مى‏گويند: شخصى كه از دنيا رفته چيزى نمى‏شنود و درك ندارد. در صورتى كه اين آيه در مقام بيان آن نيست كه انسان پس از مرگ مى‏شنود يا خير؟ اولاً ظاهر آيه دلالت بر مرگ ندارد بلكه سخن از خواب طولانى است نه مرگى كه شبيه خواب باشد. لذا مى‏فرمايد: «وتحسبهم أيقاظا و هم رقود… و كذلك بعثنا هم ليستاءلو بينهم قال قائل منهم كم لبثتم قالوا لبثنا يوما او بعض» بنابراين سخن از مرگ نيست و تعبير به بعث و برانگيختن بر بيدارى اطلاق مى‏شود. و ثانيا بر فرضى كه مرده باشند، دلالتى بر عدم سمع نداريد، زيرا گرچه از مدت خواب يا مرگ نمى‏دانستند ولى ندانستن، هيچ دلالتى بر عدم سمع و يا عدم حيات ندارد زيرا درك نكردن چيزى ملازم با عدم سمع نمى‏شود.

شخصى از امام جواد عليه‏السلام پرسيد: مرگ چيست؟ فرمود: «مرگ همين خوابى است كه هر شب به سراغ شما مى‏آيد…»[28] لازم به يادآورى است كه تشبيه به خواب به معناى اين نيست كه پس از مرگ چيزى نمى‏فهمد و نمى‏شنود زيرا مقايسه عالم برزخ از يك نظر در مقايسه با آخرت و قيامت، يك نوع خواب است ولى نسبت به زندگى دنيا، يك زندگى بسيار وسيع‏تر از زندگى دنيا است، از اين رو در روايات آمده: مردم در خوابند. «اذا ماتوا انتبهوا»

2. يكى از دلايلى كه براى عدم حيات و سماع ذكر شده آيه‏اى است كه درباره عزير است و مى‏فرمايد: «أو كالذى مرّ على قرية وهى خاوية على عروشها قال أنى يحيى هذه اللّه‏ بعد موتها فأماته اللّه‏ مأئة عام ثم بعثه قال كم لبثت قال لبثت يوما او بعض يوم قال بل لبثت مائه عام…»؛ اولاً: هيچ كس نگفته است كه اموات همه دانش‏ها و ادراكات را در برزخ دارا مى‏باشند. ثانيا: اين آيه دو قسمت دارد. قسمت نخست در مقام چگونگى زنده كردن مرده‏ها است كه با اعجاز الهى تحقق پيدا مى‏كند. قسمت دوم در مقام مدت زمان آن است كه يك روز يا كمتر از آن است. آيا اين قسمت دوم دلالت بر عدم سماع و عدم حيات دارد؟ آيا از اظهار عزير كه گفته يك روز يا كمتر فهميده مى‏شود كه او حياتى نداشته است؟ اين قسمت دلالت دارد كه مدت صد سال بوده است لازمه اين قسمت از آيه آن است كه عزير مدت را نمى‏دانسته است. بين علم، حيات و سماع چه ملازمه‏اى است؟ آيا عدم علم و آگاهى ملازمه با عدم حيات دارد؟ بسيارى از انسان‏ها حيات دارند، سخنان ديگران را مى‏شنوند ولى علم و آگاهى ندارند. اگر از آيه استفاده مى‏شد كه حيات ثابت نيست دراين صورت ملازمه با عدم علم داشت، اما عدم علم ملازمه با عدم حيات ندارد زيرا علم لازمه اخص حيات است نه لازمه مساوى آن تا از عدم علم، عدم حيات لازم آيد.

3. از آياتى كه استدلال شده است: «و كنت عليهم شهيدا مادمت فيهم فلمّا توفّيتنى كنت أنت الرقيب عليهم و أنت على كل شى‏ء شهيد»[29] گفته شده اين آيه از زبان حضرت عيسى بيان مى‏كند كه من پس از وفات هيچ آگاهى و علمى نسبت به اعمال امت خود ندارم در صورتى كه اين آيه نيز در مقام بيان حقيقتى ديگر غير از حيات و سماع است و آن بيان وظيفه و رسالت رساندن پيام است چنان‏كه در آغاز آيه آمده است: «ما قلت لهم الا ما أمرتنى به أن اعبدو اللّه‏ ربّى و ربّكم…» يعنى من بر طبق دستور تو به وظيفه عمل كردم و پس از هجرت اين رسالت را ندارم چنان كه از گفتار مفسران نيز همين مطلب استفاده مى‏شود.

4. آياتى كه ظهور در عدم سماع اموات دارد: «انّك لاتسمع الموتى»[30]

«ومايستوى الاحياء و لاالاموات ان اللّه‏ يسمع من يشاء و ما أنت بمسمع من فى القبور»[31]

آيا اين آيات دلالت به عدم سماع و عدم حيات برزخى دارد يا خير؟ گرچه برخى با استفاده از ظاهر اين آيات مى‏گويند: اموات پس از مرگ سخن زنده‏ها را نمى‏شنوند و گاه با استدلال به اين آيات حيات برزخى را انكار كرده‏اند.

ما نخست به تفسير آيات مى‏پردازيم تا روشن شود كه مقصود از اين آيات چيست، پيش از آيه اول مى‏فرمايد: به آثار رحمت الهى نگاه كنيد كه چگونه خدا زمين را پس از مرگ زنده مى‏كند و… سپس مى‏فرمايد: اى رسول ما تو نمى‏توانى به مردگان چيزى بشنوانى» بى‏ترديد آيه در مقام آن نيست كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم براى مردم سماع و عدم سماع مرده را بيان كند، به عبارت ديگر مقصود از «موتى» مردگان پس از حيات دنيوى نيست بلكه مقصود كسانى است كه چشم دل و نيروى شنوايى باطل را از دست داده‏اند. يعنى اى رسول ما با همه تلاش و زحمتى كه كشيده‏اى نمى‏توان سخن حق را وارد دل‏هاى مرده كنى و سخن حق را بشنوانى و دعوت حق را به گوش كران كه رو برگردانند، برسانى. با نگاهى به صدر و ذيل آيه روشن مى‏شود كه مقصود از حيات و موت در آيه هدايت و عدم هدايت است. بويژه از آيه بعدى كه مى‏فرمايد: «و ما انت بهادى العمى عن ضلالتهم ان تسمع الا من يؤمن باياتنافهم مسلمون» تو نمى‏توانى كسى را كه راه ضلالت را برگزيده و كور دل شده است، به راه هدايت بياورى. تو تنها سخن ما را به كسانى مى‏توانى بشنوانى كه به آيات ما ايمان دارد و تسليم باشد. مفسران شيعه و سنى نيز از آيه معنا را بيان كرده‏اند كه در اينجا نمونه‏هايى را بيان مى‏كنيم.

از آنچه در تفسير آيه پيش گفته شد، آيه سوره فاطر نيز روشن مى‏شود كه مقصود شنوايى و عدم آن، پس از حيات دنيوى نيست بلكه مقصود عدم شنوايى حق و هدايت الهى مى‏باشد.

پيش از اين آيه آمده است: «و ما يستوى الاعمى و البصير و لاالظلمات و لاالنور و لا الظل و لا الحرور و ما يستوى الاحياء ولا الاموات.»

اين آيات مانند آيه «من كان فى هذه اعمى فهو فى الاخرة اعمى و اضل سبيلاً» مى‏باشد. مقصود از كورى در آيه نابينايى چشم نيست بلكه نابينايى باطن است و گرنه معنا ندارد كسى كه در اين دنيا نابينا باشد در آخرت هم كور باشد.

نكته ديگر اين است كه اين آيات در مقام بيان حقيقت ديگرى نيز مى‏باشند كه به پيامبران مى‏فرمايد: تو توانايى ندارى كه به آنان بشنوانى و ما به ديگران مى‏شنوانيم. مانند آيه «و مارم‏يت اذ رميت ولكن اللّه‏ رمى.» تو نيستى كه تير مى‏اندازى بلكه اين خدا است كه تير مى‏اندازد. اين آيات نيز مى‏گويد: تو توان شنواندن را ندارى بلكه ما مى‏شنوانيم پس بر فرض كه مردن ظاهرى و دنيوى باشد، عدم سماع استفاده نمى‏شود بلكه به قدرت الهى مى‏توان به آنان برسانى و آنان بشنوند.

ديدگاه مفسرين درباره آيات مذكور

ابن كثير در آيه سوره فاطر مى‏نويسد: و قوله: ان اللّه‏ يسمع من يشاء: اى يهديهم الى سماع الحجة، و ما انت بمسمع من فى القبور اى كما لا ينتفع الاموات بعد موتهم وصيرورتهم الى قبورهم و هم كفار بالهداية والدعوة اليها كذلك هؤلاء المشركون الذين كتب عليهم الشقاء لا حيلة لك فيهم ولا تسطيع هدايتهم.ان انت الا نذير و انه هدى و رحمة للمؤمنين… فتوكل على اللّه‏ انك على الحق المبين… وما أنت بهادى العمى عن ضلالتهم ان تسمع الا من يؤمن بآيتنا فهم مسلمون (سوره نمل، آيه 81)

آلوسى مى‏نويسد: وما انت بمسمع… ترشيح التمثيل المصرين على الكفر بالأموات و اشباع فى اقناطه عليه الصلاة والسلام من ايمانهم و الباء مزيدة للتأكيد اى و ما أنت مسمع و المراد بالسماع هنا ما أريد به فى سابقه. ولا يأبى ارادة السماع المعروف ما ورد فى حديث القليب لأن المراد نفى الاسماع بطريق العادة و ما فى الحديث من باب: و ما رميت اذ رميت ولكن اللّه‏ رمى.

سيد طنطاوى: ان اللّه‏ تعالى يسمع من يشاء أن يسمعه، ويجعله مدركا للحق و مستجيبا اما أنت ايهاالرسول الكريم، فليس فى استطاعتك أن تسمع هؤلاء الكافرين المصرين على كفرهم و باطلهم ـ والذين هم أشبه ما يكونون بالموتى فى فقدان الحس و فى عدم السماع لما تدعوهم اليه ـ فالجمله الكريمة تسلية للرسول صلى اللّه‏ عليه و آله و سلم عما اصابه من هؤلاء الجاهدين ـ ان أنت الا نذير.

طبرى مى‏نويسد: انك يامحمد لا تقدر ان تفهم الحق من طبع اللّه‏ على قلبه فأماته لأن اللّه‏ قد ختم عليه أن لا يفهمه.

در بحرالمحيط آيه 20 سوره فاطر مى‏نويسد: ان الكافر المصر بعد البعثة صار أضل من الأعمى، وشابه الأموات فى عدم ادراك الحق فقال: «و مايستوى الأحياء» الذين آمنوا بما أنزل اللّه‏ «ولاالأموات» الذين تليت عليهم الآيات البينات، و لم ينتفعوا بها، هؤلاء كانوا بعد ايمان من آمن. و در ذيل آيه سوره نمل مى‏نويسد: ثم أمره تعالى بالتوكل عليه، و أخبره انه على الحق الواضح الذى لا شك فيه و هو كالتعليل للتوكل، و فيه دليل على ان من كان على الحق يحق له أن يثق باللّه‏ فانه ينصره و لا يخذله، ولما كان القرآن و ما قص اللّه‏ فيه لا يكاد يجدى عندهم، أخبر تعالى عنهم أنهم موتى القلوب، او شبهوا بالموتى، و ان كانوا أحياء صحاح الابصار لأنهم اذا تلى عليهم لا تعيه آذانهم فكانت حالهم لانتفاء جدوى السماع كحال الموتى…

در تفسير سعدى ذيل آيه سوره فاطر مى‏نويسد: ان اللّه‏ يسمع من يشاء: سماع فهم و قبول لانه تعالى هو الهادى الموفق و ما أنت بمسمع من فى القبور اى أموات القلوب، او كما أن دعاءك لا يفيد سكان القبور كذلك لا يفيد المعرض المعاند شيئا ولكن وظيفتك النذارة،و ابلاغ ما ارسلت به قبل منك ام لا.

رازى در ذيل آيه و مايستوى الاعمى… و ما أنت بمسمع… مى‏نويسد: و فيه احتمال معنيين الاول: أن يكون المراد بيان كون الكفار بالنسبة الى سماعهم كلام النبى و الوحى النازل عليه دون حال الموتى فان اللّه‏ يسمع الموتى و النبى لا يسمع من مات و قبر فالموتى سامعون من اللّه‏ والكفار كموتى لا يسمعون من النبى.

والثانى: أن يكون المراد تسلية النبى (صلى اللّه‏ عليه و آله و سلم) فانه لما بين له أنه لا ينفعهم و لا يسمعهم قال له هؤلاء لا يسمعهم الا اللّه‏ فانه يسمع من يشاء و لو كان صخرة صماء و أما أنت فلا تسمع من فى القبور فما عليك من حسابهم من شى‏ء.

طبرسى در تفسير مجمع البيان مى‏نويسد: و ما أنت بمسع من فى القبور اى ينفع بالاسماع من يشاء أن يلطف له، و يوفقه، و لم يرد به نفى حقيقة السماع، لأنهم كانوا يسمعون آيات اللّه‏ و ما أنت… اى انك لا تقدر على أن تنفع الكفار باسماعك اياهم اذ لم يقبلوا كما لا تسمع من فى القبور من الأموات.

در الميزان مى‏نويسد: انك لا تسمع الموتى، تعليل للأمر بالتوكل أى انما امرناك بالتوكل على اللّه‏ فى امر ايمانهم و كفرهم لأنهم موتى و ليس فى وسعك أن تسمع الموتى دعوتك و انهم صم لا يسمعون و عمى ضالون لا تقدر على اسماع الصم… و انما الذى تقدر عليه هو أن تسمع من يؤمن بآياتنا الدالة علينا و تهديهم… المراد بالاسماع الهداية.

ديدگاه حسن بن على سقاف در سماع و عدم سماع اموات

سقاف در باره سماع و عدم سماع مى‏نويسد:

فى اثبات سماع الاموات للاحياء: اعلموا يرحمكم اللّه‏ تعالى ان بعض من توهم ان الاموات لايسمعون ظنوا أن قول اللّه‏ تعالى: وما انت بمسمع من فى القبور، دليلا على ذالك، و ليس كذالك، بل هذه الايه دليل على ان الكفار المصرين على الباطل لن ينتفعوا بالتذكير و الموعظة كما أن الاموات الذين صاروا الى قبورهم لن ينتفعوا بما يسمعونه من التذكير و الموعظة بعد أن خرجوا من الدنيا على كفرهم، فشبه اللّه‏ تعالى هولاء الكفار المصرين بالاموات من هذا الوجه، و نص على ذلك اهل التفسير فراجعه، و انى انقل لك قول واحد منهم: جاء فى تفسير ابن كثير، ج 3، ص 560 فى تفسير آية (وما انت بمسمع من فى القبور) أن المعنى: أى كما لاينتفع الاموات بعد موتهم و صير ورتهم الى قبورهم و هم كفار بالهداية و الدعوة اليها كذلك هولاء المشركون الذين كتب عليهم الشقاوة لاحيلة لك فيهم، و لا تستطيع هدايتهم (ان أنت الا نذير) فاطر، 22، و اعلم أن اللّه‏ تعالى قال (انك لاتسمع الموتى و لاتسمع الصم اذاو لو مدبرين) النمل، 88 و انت تعلم أن الاموات لايولون مدبرين بعد العظة و التذكير و انما المراد بذلك الكفار، الضمير فى قوله سبحانه (اذا ولوا مدبرين) عائد على الموتى و على الصم، لان المراد بكل منها الكفار «و هذا ظاهر بداهة، فالموتى و الصم هم الكفار لا الاجساد و نص على ذلك ائمة محققى المفسرين قال الطبرى فى تفسيره (مجلد 11، جزء 20، صحيفة 12) و قوله (انك لاتسمع الموتى) يقول: انك يا محمد لاتقدر ان تفهم الحق من طبع اللّه‏ على قبله فاماته لان اللّه‏ قد ختم عليه ان لايفهمه (ولايسمع الصم الدعاء) يقول: انك يا محمد لاتقدر آن تسمع ذلك من اصم اللّه‏ عن سماعه سمعه (اذا ولوا مدبرين) يقول: اذا هم أدبروا معرضين عنه لايسمعون له، لغلبة دين الكفر على قلوبهم ولايصغون للحق و لايتدبرون لقائله، و لكنهم يعرضون عنه و ينكرون القول به ولاستماع له انتهى من الطبرى و هذا يثبت بلاشك ان الضمير فى قوله (ولوا) يعود على الاموات و على الصم. و كذا قال الامام الحافظ ابوحيان فى تفسيره النهر الماد، ج 2، ص 634، فليراجع.

اذا فهمت ذلك فتدبر الان فى أدلة سماع الاموات روى الامام البخارى، ج 7، ص 301 و مسلم ج 2، ص 643 فى صحيحيهما من حديث ابن عمر رضى اللّه‏ تعالى عنهما قال: وقف النبى صلى اللّه‏ عليه و آله و سلم على قليب بدر فقال: هل وجدتم ما وعدكم ربكم حقا؟ ثم قال: انهم الان يسمعون ما اقول… و فى رواية فى الصحيح بخارى، ج 7، ص 301: ان النبى صلى اللّه‏ عليه و آله و سلم جعل يناديهم بأسمائهم و أسماء آبائهم: يا فلان بن فلان، و يا فلان بن فلان، أيسركم انكم اطعتم اللّه‏ و رسوله؟ فانا قد وجدنا ما وعدنا ربنا حقا، فهل وجدتم ما وعد ربكم حقا؟ فقال عمر: يا رسول اللّه‏ ما تكلم من اجساد لا ارواح لها.

قال رسول اللّه‏ صلى اللّه‏ عليه و آله و سلم: و الذى نفس محمد بيده ما انتم باسمع لما اقول منهم و من رد هذا الكلام الصريح بكلام السيدة عائشة قلنا له: قال الحافظ ابن حجر فى «فتح البارى» ج 7، ص 304، ما نصه: و من الغريب ان فى المغازى لابن اسحاق رواية يونس بن بكير باسناد جيد عن عائشة مثل حديث ابى طلحة ـ يعنى آنهااثبتت ان الاموات يسمعون ـ و فيه ما انتم باسمع لما اقول منهم و اخرجه احمد باسناد حسن، فان كان محفوظا فكانها رجعت عن الانكار لما ثبت عندها من رواية هولاء الصحابة لكونها لم تشهد القصة ها عن سيدنا ابن مسعود رضى اللّه‏ تعالى عنه قال رسول اللّه‏ صلى اللّه‏ عليه و آله و سلم: «ان اللّه‏ تعالى ملائكة سياحين فى الارض يبلغونى عن امتى السلام» رواه الحاكم فى المستدرك، ج 2، ص 421 و قال صحيح الاسناد و لم يخرجاه و فى فيض القدير (ج 2، ص 479) رواه احمد فى المسند و النسائى و ابن حبان و الحاكم قال الهيثمى: رجاله رجال الصحيح، و قال الحافظ العراقى، الحديث متفق عليه دون قوله سياحين. قال الحافظ السيوطى فى اللمعة فى اجوبة الاسئلة السبعة. (الحاوى، ج 2، ص 170) روى الحافظ ابن المؤمن كان يعرفه فى الدنيا فيسلم عليه الا عرفه ورد (عليه السلام) صححه الحافظ ابومحمد بن عبد الحق قلت: رواه الخطيب فى تاريخه، ج 6، ص 137 و هو صحيح كما بينته فى كتابى الاغاثة عن ابى هريرة رضى اللّه‏ عنه قال رسول اللّه‏ صلى اللّه‏ عليه و آله و سلم:

ما من أحد يسلم علىّ الا رد اللّه‏ الى روحى حتى أرد عليه السلام رواه ابو داود و غيره، و صححه النووى فى رياض الصالحين و فى الاذكار، و قال الحافظ ابن حجر، رجاله ثقات، كما فى فيض القدير، قال الامام الحافظ السيوطى فى رسالته (انباء الاذكياء فى حياة الانبيا) المطبوع ضمن الحاوى، ج 2، ص 147 قوله (رد اللّه‏) جملة حالية، و قاعدة العربية ان جملة الحال اذا وقعت فعلا ما ضيا قدرت (قد) كقوله تعالى: (او جاؤوكم حصرت صدورهم) النساء: 90 اى قد حصرت، كذا تقدر هنا، و الجملة ماضية سابقة على السلام الواقع من كل احد و (حتى) ليست للتعليل بل مجرد حرف عطف بمعنى الواو، فصار تقدير الحديث: (ما من احد يسلم على الا رد اللّه‏ على روحى قبل ذلك فأرد عليه) و انما جاء الاشكال على من ظن أن جملة (رد اللّه‏ على) بمعنى الحال، او الاستقبال، و ظن ان (حتى) تعليلة و ليس كذلك و بهذا الذى قررناه ارتفع الاشكال من اصله و ايده من حيث المعنى: ان الرد لو أخذ بمعنى الحال و الاستقبال لزم تكرره عند تكرار سلام المسلمين و تكرر الرد يستلزم تكرار المفارقة و تكرر المفارقة يلزم عليه محذوران: احدهما: تأليم الجسد الشريف

ديدگاه علماى ديوبند در حيات پيامبران و سماع آنان

كتاب المهند على المفند كه بيانگر عقايد علماى ديوبند است در باره حيات برزخى پيامبران مى‏نويسند: ابوهريره از پيامبر اكرم روايت مرده است كه حضرت عيسى هبوط نموده و مراسم حج انجام مى‏دهد و بر قبر من حاضر شده و سلام مى‏دهد و من سلام او رامى دهم. روشن است كه پاسخ سلام در صورتى است كه جواب دهنده سلام را بشنود. نقل اين روايت در كتاب اعتقادى دليل بر صحت آن است و گرنه ذكر نمى‏كردند. در اصل ديكر مى‏نويسند: همه پيامبران در قبور خود با جسد مادى مانند دنيا زنده هستند و نماز، روزه و اعمال عبادى ديگر انجام مى‏دهند. از اين رو بعضى گفته‏اند كه ارث آنان قابل تقسيم نيست و كسى نمى‏تواند با همسران آنان ازدواج نمايد. در اصل ديگر مى‏گويند: از بزرگان ديوبند نقل شده است كه رسول خدا در قبر شريف زنده‏اند و علاوه بر شنيدن سلام او از نزديك، سلامى كه از دور به آن حضرت فرستاده شود توسط فرشتگان به ايشان مى‏رسد و حتى اعمال امت نيز توسط فرشتگان بر آن حضرت عرضه مى‏شود و آن چه در اين عصر شنيده مى‏شود كه ثواب سلام و صلوات به روح آن حضرت نمى‏رسد بر خلاف اجماع امت است…

حيات برزخى از ديدگاه تفتازانى

تفتازانى از متكلمان اهل سنت درباره حيات برزخى بحث‏هاى مناسبى دارد كه متن آن را ذكر مى‏كنيم. وى افزون بر تبيين حيات برزخى به اشكالات مطرح شده نيز پاسخ مى‏دهد.

تفتازانى در شرح مقاصد ج 5 مى‏نويسد: «سؤال القبر و عذابه حق لقوله تعالى: النار يعرضون عليها غدوا و عشيا»[32] «أغرقوا فأدخلوا نارا»[33] «ربنا أمتنا اثنتين و أحييتنا اثنتين و ليست الثانية الا فى القبر. «يرزقون فرحين بما آتاهم اللّه‏»[34] و لقوله: القبر روضة من رياض الجنة أو حفرة من حفر النيران»[35]

و الاحاديث فى هذا الباب متواترة المعنى. تمسك المنكرون بالسمع و العقل. اما السمع فقوله تعالى: (لايذقون فيها الموت الا الموتة الاولى)[36] و لو كان فى القبر حياة ولامحالة يعقبها موت لكان قبل الجنة موتتان. و قوله: (و كنتم أمواتا فأحياكم ثم يميتكم ثم يحييكم)[37] و قوله تعالى حكاية: (ربنا أمتنا اثنتين و أحييتنا اثنتين)[38] و لو كان فى القبر حياة لكانت الاحياءات ثلاثة: فى الدنيا، و فى القبر، و فى الحشر.

و الجواب: أنّ اثبات الواحد أو الاثنين لاينافى الثانى و الثالث. ثم الظاهر أن قوله تعالى: (ثم يحييكم)

الاحياء فى الاخرة و لم يتعرض لما فى القبر، لانه لخفاء أمره، و ضعف أثره لايصلح فى معرض الترغيب فى الايمان، و التعجيب من الكفر، و أن قولهم: (امتنا اثنتين و أحييتنا اثنتين)[39] فى الدنيا و فى القبر و ترك ما فى الاخرة لانه معاين. و قيل: بل القبر و الحشر لان المراد احياء يعقبه علم ضرورى باللّه‏، و اعتراف بالذنوب و اما العقل فلان اللذة و الالم و المكالمة، و نحو ذلك تنوقف على الحياة المتوقفة على البنية و المزاج. و لان الميت ربما يرى مدة بحالة من غير تحرك و تكلم. و ربما يدفن فى مضيق لايتصور جلوسه فيه. و ربما يحرق فتذروه الرياح رمادا، و تجويز حياته و عذابه ليس بأبعد من تجويز سرير الميت و كلامه و عذابه.

و الجواب: انه لاعبرة بالاستبعاد مع اخبار الصادق على انه لو سلم اشتراط الحياة بالبنية، فلا يبعد ان يبقى من الاجزاء الاصلية ما يصلح بنيته، و أن يكون التعذيب و المسألة مع الروح أو الاجزاء الاصلية فلا يشاهده الناظر، و أن يوسع القادر المختار اللحد بحيث يمكن الجلوس) فى سؤال القبر و عذابه. اتفق الاسلاميون على حقيقة سؤال منكر و نكير فى القبر، و عذاب الكفار و بعض العصاة فيه و نسب خلافه الى بعض المعتزلة قال بعض المتأخرين منهم: حكى انكار ذلك عن ضرار بن عمرو[40] و انما نسب الى المعتزلة و هم براء منه لمخالطة ضرار اياهم، و تبعه قوم من السفهاء المعاندين للحق. لنا الايات كقوله تعالى فى آل فرعون: (النار يعرضون عليها غدوا و عشيا)[41] اى قبل القيامة و ذلك فى القبر بدليل قوله تعالى: (و يوم تقوم الساعة أدخلوا آل فرعون أشد العذاب)[42] و كقوله تعالى من قوم نوح: (أغرقوا فادخلوا نارا)[43] و الفاء للتعقيب، و كقوله تعالى: (ربنا أمتنا اثنتين و أحييتنا اثنتين)[44] واحدى الحياتين ليست الا فى القبر، ولايكون الا لانموذج ثواب او عقاب بالاتفاق، و كقوله تعالى: (ولاتحسبن الذين قتلوا فى سبيل اللّه‏ أمواتا بل أحياء عند ربهم يرزقون فرحين بما آتاهم اللّه‏)[45]

و الاحاديث المتواترة المعنى كقوله صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم: «القبر روضة من رياض الجنة او حفرة من حفر النيران»[46] و كما روى انّه مرّ بقبرين فقال آنهاليعذبان» (بخارى، كتاب الوضوء، 55:56 و كتاب الجائز، 89)

و كالحديث المعروف فى الملكين اللذين يدخلان القبر، و معهما مرزبتان، فيسألان الميت عن ربه، و عن ربه، و عن دينه و عن نبيه… الى غير ذلك من الاخبار و الاثار المسطورة فى الكتب المشهورة و قد تواتر عن النبى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلماستعاذتة من عذاب القبر، و استفاض ذلك فى الادعية المأثورة. تمسك المنكرون بالسمع و العقل. اما السمع، و هو للمعترفين بظواهر الشرايع فقوله تعالى: (لايذقون فيها الموت الا الموتة الاولى)[47]

ولو كان فى القبر حياة ـ ولا محالة ـ يعقبها موت اذ لاخلاف فى احياء الحشر لكان لهم قبل دخول الجنة موتتان لاموتة واحدة فقط.

فان قيل: ما معنى هذا الاستثناء، و معلوم أن لا موت فى الجنة اصلاً، ولو فرض فلا يتصور ذوق الموتة الاولى فيها.

قلنا: هو منقطع اى لكن ذاقوا الموتة الاولى، أو متصل على قصد المبالغة فى عدم انقطاع نعيم الجنة بالموت، بمنزلة تعليقه بالمحال، أى لو أمكنت فيها موتة، لكانت الموتة الاولى التى مضت و انقضت، لكن ذلك محال.

فان قيل: وصف الموتة بالاولى يشعر بموتة ثانية، و ليست الا بعد احياء القبر، فتكون الاية حجة على المتمسك لاله.

قلنا: المراد بالاولى بالنسبة الى ما يتوهم فى الجنة، و يقصد نفيها.

فان قيل: يجوز أن لايراد الواحد بالعدد، بل الجنس المتحقق المقابل بهذا المتوهم على ما يتناول موتة الدنيا، و موتة القبر.

قلنا: يأباه بناء المرة و تاء الوحدة. و كذا قوله تعالى: (و كنتم أمواتا فأحياكم ثم يميتكم ثم يحييكم)[48]

(ربنا أمتنا اثنتين و أحييتنا اثنتين)[49] و لو كان فى القبر احياء لكانت الاحياءات ثلاثة: فى الدنيا و فى القبر و فى الحشر، و قوله تعالى: (ما أنت بمسمع من فى القبور)[50] و لو كان فى القبر احياء لصح اسماع.

والجواب: أن اثبات الواحد او الانثتين لاينفى وجود الثانى او الثالث، على أن التعليق بأحد المحالين كاف فى المبالغة و اثبات الاماتة و الاحياء، فقوله تعالى: (ثم يميتكم ثم يحييكم)[51] يمكن حمله على جميع ما يقع بعد حياة الدنيا من الاماتة و الاحياء فى الدنيا و فى القبر و الحشر، اذا لادلالة للفعل على المرة، لكن ربما يقال: ان فى لفظ (ثم) الثانية بعض نبوة عن ذلك، ثم الظاهر أن المراد الاماتة فى الدنيا و الاحياء فى الاخرة و لم يتعرض لما فى القبر لخفاء أمره و ضعف أثره على ما سيجى فلا يصلح ذكره فى معرض الدلالة على ثبوت الالوهية، و وجوب الايمان و التعجب و التعجيب من الكفر، و أما فى قولهم: (أمتنا اثنتين و أحييتنا اثنتين)[52] فلا ماتتان فى الدنيا و فى القبر، و كذا الاحياء ان و ترك ما فى الاخرة لانّه معاين، و قيل: بل ما فى القبر، و ما فى الحشر، لان المراد احياء تعقبه معرفة ضرورية باللّه‏، و اعتراف بالذنوب. و اما قوله تعالى: (و ما أنت بمسمع من فى القبور)[53]

فتمثيل لحال الكفرة بحال الموتى. و لا نزاع فى أن الميت لايسمع، و أما العقل فلان اللذة و الالم و المسألة و التكلم، و نحو ذلك لايتصور بدون العلم و الحياة و لا حياة مع فساد البنية و بطلان المزاج. و لو سلم فانا نرى الميت او المقتول او المصلوب يبقى مدة من غير تحرك و تكلم، و لا اثر تلذذ او تالم، و ربما يدفن فى صندوق أو لحد ضيق لايتصور فيه جلوسه على ما ورد فى الخبر، و ربما يذر على صدره كف من الذرة فترى باقية على حالها. بل ربما ياكله السباع او تحرقه النار، فيصير رمادا تذروه الرياح فى المشارق و المغارب. فكيف يعقل حياته و عذابه و سؤاله و جوابه؟ و تجويز ذلك سفسطة و ليس بأبعد من تجويز حياة سرير الميت و كلامه، و تعذيب خشبة المصلوب و احتراقها. و نحن نراها بحالها.

و الجواب اجمالاً: أن جميع ما ذكرتم استبعادات لاتنفى الامكان كسائر خوارق العادات، و اذ قد اخبر الصادق بها، لزم التصديق و تفصيلاً ـ انا لا نسلم اشتراط الحياة بالبنية و لو سلم فيجوز ان يبقى من الاجزاء قدر ما يصلح بنية و التعذيب و المسألة يجوز أن يكون للروح الذى هو اجسام لطيفة، او للاجزاء الاصلية الباقية فلا يمتنع ان لايشاهده الناظر، و لا أن يخفيه اللّه‏ تعالى عن الانس و الجن لحكمة لااطلاع لنا عليها، و لا أن يتحقق مع كون الميت فى بطون السباع و من قال: بالقادر المختار المحيى المميت لايستبعد توسيع اللحد و الصندوق، ولا حفظ الذرة على صدر المتحرك، و القول بأن تجويز أمثال ذلك يفضى الى السفسطة انما يصح فيما لم يقم عليه الدليل، و لم يخبر به الصادق، و أما ما يقول به الصالحية و الكرامية من جواز التعذيب بدون الحياة لانها ليست شرطا للادراك و ابن الرواندى من أن الحياة موجودة فى كل ميت، لان الموت ليس ضدا للحياة بل آفة كلية معجزة عن الافعال الاختياريّة، غير منافية للعلم فباطل لايوافق أصول أهل الحق.

سپس تفتازانى درباره نوع حيات برزخى مى‏نويسد:

«قد ثبت بالضرورة من أن للميت فى القبر نوع حياة قدر ما يتألم و يتلذذ و لكن فى اعادة الروح اليه تردد و امتناع الحياة بدون الروح ممنوع»

اتفق اهل الحق على ان اللّه‏ يعيد الى الميت فى القبر نوع حياة قدر ما يتالم و يتلذذ و يشهد بذلك الكتاب و الاخبار و الاثار، لكن توقفوا فى أنه هل يعاد الروح اليه أم لا؟ و ما يتوهم من امتناع الحياة بدون الروح ممنوع و انما ذلك فى الحياة الكاملة التى يكون معها القدرة و الافعال الاختيارية. و قد اتفقوا على ان اللّه‏ تعالى لم يخلق فى الميت القدرة و الافعال الاختيارية. فلهذا لايعرف حياته كمن أصابته سكتة. و يشكل هذا بجوابه لمنكر و نكير على ما ورد فى الحديث.

نتيجه بحث

در پايان مناسب است به نتايج، آثار و اهميت حيات برزخى اشاره كنيم؛ زيرا اهميت مسأله حيات برزخى از چند جهت است كه كمتر مورد توجه محققان قرار گرفته است:

1. شناخت صحيح و باور به آن نقش اساسى در زندگى و برخوردهاى انسان دارد، زيرا ناگزير همه ما بايد اين مسير را طى كنيم و در چند روز حيات خود را آماده مراحل بعدى بكنيم.

2. بى‏شك پاره‏اى از باورهاى و عقايد، مترتب بر حيات برزخى است زيرا اگر در عالم برزخ حيات وجود داشته باشد چگونگى ارتباط زنده‏ها با آن‏ها روشن مى‏شود و از سويى سخن گفتن، دعا كردن، خيرات و انجام اعمال صالح براى آنان در عالم برزخ مفيد خواهد بود و اگر حياتى نباشد سخن گفتن و خيرات و دعا براى برزخ لغو مى‏باشد.

3. نقد و بررسى افكار فرقه وهابيت بر چند اصل بستگى دارد كه يكى از آنها حيات برزخى است، دوم قدت و عدم قدرت است به عبارت ديگر مى‏گويند: مشركان صدر اسلام به دو جهت مشرك بودند:

1. بت‏ها را واسطه قرار مى‏دادند در صورتى كه آنها هيچ نفع و ضررى به انسان نمى‏رسانند، و واسطه قرار دادن پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم و ساير ائمه عليهم‏السلام نيز مانند واسطه قرار دادن بت‏ها (نعوذباللّه‏) است زيرا پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم حيات ندارد و هيچ سود و زيانى به ما نمى‏رساند، لذا ايستادن در برابر قبر پيامبر و درخواست از آن حضرت شرك است.

2. جهت ديگر آن است كه از بت‏ها چيزهايى را درخواست مى‏كردند كه در شأن آنها نبود و قدرت بر انجام آن را نداشتند درخواست و استغاثه به عيسى بن مريم و فرشتگان از اين قبيل است زيرا درخواست نيازهايى كه فقط در شأن خداست مثل شفاى مريض، زنده كردن مرده‏ها، رفع نيازها و درخواست آن از واسطه‏ها كه قدرت بر آن ندارند موجب شرك مى‏شود. چون اولاً آنان از نيازهاى شما آگاهى ندارند و آگاهى به علم غيب از شأن خداست و ثانيا هر موجودى را كه به حد برسانيد و اين دو شأن را به او بدهيد در حد خدايى رسانيده‏ايد و موجب شرك مى‏شود لذا محمد بن عبدالوهاب در كتاب كشف الشبهات، در پاسخ به پرسشى كه اگر استغاثه شرك است چرا در روز قيامت مردم به انبياى او اولولعزم متوسل مى‏شوند و از آنان استغاثه مى‏كنند، در پاسخ استغاثه به موجودات را دو قسم مى‏كند:

1. موجوداتى كه قدرت بر انجام آن امور دارند.

2. موجوداتى كه قدرت ندارند.

به عبارت ديگر برخى از مخلوقات داراى آثارى مى‏باشند كه در حيطه قدرت آنان قرار دارد. مثل درخواست كمك از كسانى كه حيات دارند و توانايى كمك را دارند اما برخى از افراد كه مورد استغاثه قرار مى‏گيرند بر آن درخواست‏ها و رفع نيازها توانايى ندارند و در شأن آنان نمى‏باشند. استغاثه در مورد نخست اشكالى ندارد اما در صورت دوم موجب شرك است اين گفتار اشكال اساسى كه دارد اين است كه خود اين نظر شرك است يعنى اعتقاد به آن شرك مى‏باشد زيرا، تمام قدرت‏ها در موجودات و اثر گذارى آنان در تحت قدرت الهى قرار دارد و تفصيل در قدرت‏ها به اين گونه كه برخى از قدرت‏ها در اختيار موجودات قرار دارد و برخى در قدرت خدا قرار دارد بدترين نوع شرك مى‏باشد. ما معتقديم كه تمام قدرت‏ها و اثرگذارى‏ها از جانب خداست، خواه قدرت نان بر رفع گرسنگى و آب بر رفع تشنگى و يا قدرت انسان زنده بر امداد فرد گرفتار در چاه. و خواه قدرت خاك بر شفاى مريض، قدرت پيامبر اسلام بر نجات انسان و شفاى مريض و امثال آن هر دو از جانب خداست. آيا امكان دارد كه خداوند همان‏گونه كه اثرگذارى رفع تشنگى را در آب قرار داده در خاك زير پاى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم يا موى بدن آن حضرت قرار دهد. آيا امكان دارد به خاطر انجام عمل بسيار بزرگ با اخلاصى كه امام حسين عليه‏السلام و ياران بزرگوارش در كربلا انجام دادند، در قبال اين عمل افزون بر درجات بسيار بزرگ آنان در پس از مرگ، به خاك منتسب به آنان اثر كيميايى قرار دهد؟ بنابراين اثبات حيات برزخى آثار فراوانى دارد كه مهم‏ترين آن بطلان آموزه‏هاى وهابيون است كه بر عدم وجود حيات برزخى مترتب كرده‏اند.

[1]. مفردات راغب، ماده حى.

[9]. اصول كافى، ج 2، ص 90 باب الصبر، حديث 8

[10]. المحاسن البرقى، ص 288، بحار، ج 6، ص 134.

[11]. فروع كافى، ج 3، ص 241، لئالى الاخبار، ج 5، ص 31، بحار، ج 6، ص 266.

[12]. معانى الاخبار، ص 232.

[13]. المحاسن البرقى، ص 72، بحار، ج 6، ص 294.

[14]. محجة البيضاء، ج 8، ص 290.

[15]. همان مدرك، ص 291.

[16]. الدين فى قصص، ج 2، ص 63.

[17]. فروع كافى، ج 3، ص 230.

[18]. همان.

[19]. همان مدرك، منظور اين است كه همان گونه كه مرغ‏ها روى ديوارهاى خانه شما مى‏آيند و به آسانى رفت و آمد مى‏كنند، روح مؤمن نيز چنين است، نه اينكه روح او در هيكل پرنده‏اى متجسد مى‏شود.

[20]. فروع كافى، ج 3، ص 228.

[21]. بحار، ج 6، ص 256.

[22]. فروع كافى، ج 3، ص 230؛ نقل از عالم برزخ، محمدى اشتهاردى.

[23]. دلائل النبوة، المقدمة

[24]. فروع كافى، ج 3، ص 244؛ عالم برزخ، محمدى اشتهاردى.

[25]. فروع كافى، ج 3، ص 245.

[26]. دليلى كه ذكر مى‏كند: مخالفت آن با آيه: كيف تكفرون بالله و كنتم أمواتا فأحياكم ثم يميتكم ثم يحييكم ثم اليه ترجعون، بقره .28

[27]. و هذا مما لا يمكن أن يجادل فيه أحد فقد ثبت ان عبداللّه‏ بن عمرو بن‏العاص كان ينقل كثيرا من الاسرائيليات و هو مولع بقراءاة كتب اهل الكتاب. و تجد فى تهذيب الكمال 24/189 ان ممن روى عن كعب الاحبار: عبداللّه‏ بن زبيرو عبداللّه‏ بن عباس، و عبداللّه‏ بن عمر و معاويه، و أبوهريره!! و ان ممن روى عن عبداللّه‏ بن سلام الاسرائيلى كما فى تهذيب الكمال ج15، ص75: انس بن مالك و عبداللّه‏ بن مغفل و ابوهريره و غيرهم و عن مثل هؤلاء دخلت الاسرائيليات و تسربت الى الفكر الاسلامى فاشبه لذلك و لا تغفل عنه!!

[28]. معانى الاخبار، ص 289.

[29]. سوره مائده، آيه 117.

[30]. سوره نمل، آيه 52.

[31].سوره فاطر، آيه 22.

[32]. سوره غافر، آيه 46.

[33]. سوره نوح، آيه 25.

[34]. سوره آل عمران، آيه 169 ـ 170.

[35]. الحديث رواه الترمذى فى كتاب صفة القيامة، 26 باب، 2460 حدثنا محمد بن احمد بن مدويه، حدثنا القاسم بن الحكم العرنى حدثنا عبداللّه‏ بن الوليد الوصافى عن عطيه عن ابى سعيد قال و ذكره. قال الترمذى: هذا حديث حسن غريب لانعرفة الا من هذا الوجه.

[36]. سوره الدخان، آيه 56.

[37]. سوره بقره، آيه 28.

[38]. سوره غافر، آيه 11.

[39]. سوره غافر، آيه 11، و تكملة الاية فاعترفنا بذنوبنا فهل الى خروج من سبيل

[40]. هو ضرار بن عمرو الغطفانى قاض من كبار المعتزله طمع برياستهم فى بلده فلم يدركها فخالفهم فكفروه و طردوه و صنف نحو ثلاثين كتابا بعضها فى الرد عليه و على الخوارج و فيها ما هو مقالات خبيثة و شهد عليه الامام احمد بن حنبل عند القاضى سعيد بن عبدالرحمن الجمحى فأفتى بضرب عنقه فهرب مات نحو 190 ه راجع لسان الميزان، ج 3، ص 303.

[41]. سوره غافر، آيه 46.

[42]. سوره غافر، آيه 46.

[43]. سوره نوح، آيه 25.

[44]. سوره غافر، آيه 11.

[45]. سوره آل عمران، آيه 169

[46]. سبق تخريج هذا الحديث فى هذا الجزء.

[47]. سوره دخان، آيه 56.

[48]. سوره بقره، آيه 28.

[49]. سوره غافر، آيه 11.

[50]. سوره فاطر، آيه 22.

[51]. سوره بقره، آيه 28

[52]. سوره غافر، آيه 11

[53]. سوره فاطر، آيه 22.

نوشته: حسين رجبى

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code