• دوشنبه، ۷ بهمن ۱۳۹۸
  • الإثنين، 1 جماد ثاني 1441
  • Monday, 27 January 2020

علت كم بودن تعداد شيعيان و زياد بودن اهل سنت چيست؟

علت كم بودن تعداد شيعيان و زياد بودن اهل سنت چيست؟

پاسخ : حكومت ‏ها همواره رابطه كينه توزانه ای با اهل بيت عصمت و طهارت و علويان و شيعيان داشتند و در صدد نابودى آنان بودند. بر همين اساس تقريباً تمامى ائمه شيعه توسط حكام اموى و عباسى كشته و شهيد شده ‏اند و شيعيانشان نيز به انواع و اقسام شكنجه ها و بلاها مبتلا و در معرض كشتارهاى فجيع و دلخراش قرار داشتند.
مهم‏ترين علت برخورد خصم ‏آميز حكام وقت با شيعه و رهبران اين مذهب، مبانى اعتقادى آنان بوده است؛ زيرا طبق باور شيعه فقط على‏ عليه السلام و اولاد ايشان شايستگى خلافت و ولايت بر مردم را دارند. پايبندى به همين اصل باعث اختلاف عميق ميان ائمه و پيروانشان از يك سو و حكام جور و اهل سنت از سوى ديگر شده است. اصولاً همين علت و مبنايى كه ائمه سنى نسبت به حكام وقت داشته ‏اند،[1] باعث گشت كه غالباً ارتباط تنگاتنگى بين اهل سنت و خلفا و پادشاهان از صدر اسلام تاكنون به وجود آيد.
براى نمونه می بينيم كه قاضى ابو يوسف – از اصحاب ابو حنيفه و نشر دهنده مذهب وى – براى وسعت بخشيدن به فقه ابو حنيفه رواياتى در آن وارد نمود و به تدوين كتاب «الخراج» پرداخت و آن را به هارون الرشيد تقديم كرد، و بدين وسيله به تحكيم و تقويت مذهب حنفى در سايه خليفه پرداخت. قاضى ابو يوسف از مهره هاى عباسيان بود و در زمان مهدى و هادى عباسى منصب قضا را در دست داشت و در زمان هارون به درجه قاضى القضاتى رسيد. همين امر از مهم‏ترين عوامل شيوع مذهب حنفى شد. او در نزد هارون ارج و قرب زيادى پيدا كرد، به حدى كه هارون به او گفت: اگر براى من امكان داشت كه تو را در نَسَب خود داخل كنم و شريك خود در خلافت نمايم، حتماً انجام می دادم؛ چون شايستگى اين مقام را دارى. دايره نفوذ قاضى ابو يوسف سرزمين‏ هاى عراق، خراسان، شام و مصر را فرا می گرفت. [2]
همين امر نشانه يگانگى مبانى اعتقادى و عملى ميان قاضى ابو يوسف و به اعتبارى، مذهب حنفى با حاكمانى چون هارون الرشيد بوده است. اگر مبناى فكرى اين دو با هم معارض بود، آيا هارون از او تا بدين پايه تعريف و تمجيد می كرد؟! چرا هارون از امام موسى بن جعفرعليه السلام كه هم عصر ايشان بود، چنين توصيفى ننمود؟ نه تنها او چنين توصيفى از آن حضرت نكرد، كه همواره ايشان را در فشار و شكنجه قرار داد و سرانجام بعد از آن كه آن امام را در زندان شديداً تحت كنترل داشت، به شهادت رساند.
نمونه ديگر، مالك بن انس – پيشواى مذهب مالكى – است. وى گرچه از جمله شاگردان حضرت صادق‏ عليه السلام بود اما نزد منصور عباسى بسيار محترم بود و اين به مواضع سياسى و اعتقادى وى بازگشت می كند. به حدى منصور به او – در واقع به خط فكرى او – علاقه‏ مند بود كه از مالك خواست كتابى در فقه بنويسد تا او مردم را مجبور كند بدان عمل كنند. وقتى مالك خواست از اين كار امتناع ورزد، منصور براى بار دوم به او گفت: «كتاب را تأليف كن! چون در اين زمان كسى عالم‏تر از تو نيست». در نتيجه، او كتاب «مُوَطَّأ» را تحرير كرد.
پيش از آن كه ميان مالك و منصور ارتباط محكمى به وجود آيد، مالك همراه ابن ابى ذؤيب و ابن سمعان نزد منصور رفت. اين در حالى بود كه منصور تازه بر تخت خلافت نشسته بود. منصور براى آزمايش آنان گفت: من در نظر شما چگونه ‏ام؟ آيا جزو رهبران ستمگر می باشم يا عادل؟ مالك پاسخ داد: اى امير المؤمنين، من به واسطه تو به خدا متوسل می شوم و محمدصلى الله عليه وآله را نزد تو شفيع قرار می دهم و تو را به خويشاوندى با او قسم می دهم كه مرا از پاسخ به اين كلام معاف نمايى. منصور گفت: امير المؤمنين تو را از پاسخ دادن معاف داشت… . [3]
مالك در زمان هارون نيز ارزش زيادى داشت، به گونه ای كه هارون به كارگزار خويش در مدينه دستور داده بود كه كارى را بدون مشورت با مالك انجام ندهد. هارون براى اين كه ارزش مالك را در جامعه بيش‏تر نمايد، كنار وى بر زمين می نشست و از او احاديث می شنيد. [4] هارون براى جهانى كردن و گسترش بيش از پيش مذهب وى، به مأمور و جارچى خود در حج دستور داد كه اعلان نمايد تنها مالك شايسته فتوا دادن است. [5] اين در حالى بود كه در همان زمان در ميان شاگردان حضرت صادق‏ عليه السلام عده زيادى بودند كه علم و دانش آنان به مراتب بيش‏تر از مالك بود.
مذهب مالك در اسپانيا توسط پادشاه آن كشور ترويج و منتشر شد. پادشاه مزبور مذهب وى را به قهر و غلبه بر مردم تحميل كرد؛ زيرا مالك از پادشاه اسپانيا تعريف و تمجيد كرده بود. [6] مالك در پى سؤال پادشاه از او كه روش او در اندلس (اسپانيا) چگونه است، گفت: از خداوند تعالى می خواهيم كه حرم ما را به پادشاهى شما مزين گرداند. همين باعث شد كه حاكم مزبور مردم را به پذيرش مذهب مالك و ترك مذهب وادار كند. [7]
مذهب مالك در آفريقا به وسيله قاضى محنون رواج و گسترش يافت. ابن حزم می گويد: دو مذهب در ابتداى امر به وسيله سلطه و حكومت وقت شايع و منتشر شد: يكى، مذهب ابو حنيفه كه از زمان قضاوت ابو يوسف جهش خود را آغار كرد؛ زيرا ابو يوسف از ميان اصحاب و منتسبان به ابو حنيفه و مذهب وى، قضات را بر می گزيد. دوم، مذهب مالك كه توسط يحيى بن يحيى در اندلس تقويت شد؛ زيرا زمانى كه او به منصب قضاوت دست يافت و نزد حكمران آن ناحيه عزيز شد، تنها كسانى را براى قضاوت بر می گزيد كه از اصحاب مالك باشند. [8]
از گزارش ‏هاى فوق نيز می توان به تقارن و اشتراك مبانى عقيدتى – سياسى مالك با خلفاى وقت پى برد؛ زيرا اگر مالك با آنان تعارض و مخالفت اصولى داشت، هرگز توسط خليفه ها و كارگزاران حكومت‏ها تقويت نمی شد و مذهبش بدان پايه نشر و گسترش نمی يافت.
نمونه سوم، ظهور و گسترش مذهب شافعى بود. شافعى در سال 198 ه ق رهسپار مصر شد و حامل نامه‏ اى از سوى هارون به والى آن جا بود. در آن نامه هارون رعايت حق شافعى و احترام وى را تأكيد كرده بود. بعد از آن كه اصحاب شافعى در مصر زياد شدند، مذهب وى به بغداد و بسيارى از مناطق خراسان هم رواج پيدا كرد. [9]
اين قضيه نيز به پيوند عميق شافعى با خليفه وقت – هارون الرشيد – اشاره دارد و نمايان‏گر هم‏سويى ايدئولوژيك و استراتژيك آن دو می باشد. بنابر عقيده شافعى، هر كس خلافت را با شمشير تصاحب كند و مردم با آن شخص بيعت كنند، او امام و خليفه مسلمين خواهد بود. [10]
نمونه بعدى در مورد چهارمين پيشواى اهل سنت يعنى احمد بن حنبل است. وى به صحت خلافت و ولايت و زمامدارى متوكل عباسى اعتقاد داشت و اطاعت از او را واجب می دانست. [11] بر كسى مخفى و پوشيده نيست كه متوكل همان كسى است كه امام هادى‏ عليه السلام را در فشار شديدى قرار داد و نسبت به آن بزرگوار كينه فراوانى داشت. او امام را از مدينه به سامرا تبعيد كرد و با انبوهى از نيروهاى اطلاعاتى خويش آن حضرت را تحت نظر قرار داد. بدين ترتيب اذيت‏ها و شكنجه هاى بسيارى اعمال نمود و مانع بهره‏ ورى مردم و دانشمندان از محضر پر فيض امام هادى‏ عليه السلام گشت و از اين‏رو خيانت بزرگى به جهان علم و دانش هم كرد. او امام را در محاصره شديد اقتصادى قرار داد. [12] بالاخره متوكل آن امام معصوم را به شهادت رساند. البته نبايد پنداشت كه رواج و شيوع مذاهب فوق به دليل اعلميت و خبرويت زياد آنان در علم فقه و حديث بوده است. طبق سخن شافعى، ابو حارث ليث بن سعد (م 175ه) از مالك بن انس (پيشواى مالكيان) فقيه‏ تر بود ولى اصحابش مذهب او را رواج ندادند.
استاد اسد حيدر درباره علت عدم شيوع مذهب ليث گويد: «در واقع، مشهور نشدن مذهب ليث به اين دليل بود كه وى رابطه گرمى با خليفه عصر خود نداشت؛ زيرا وقتى منصور عباسى، ليث را براى قضاوت دعوت كرد، او نپذيرفت و كسى را هم نداشت كه آن را قبول كند. لذا نامش از صفحه روزگار محو شد».
همان‏طور كه اشاره شد، قضاوت عامل مهمى در جاودانگى و بقاء و نشر مذهب بود. [13]
همچنين شافعى درباره سفيان بن عيينه گويد: «اگر سفيان و مالك بن انس نبودند، علم و دانش از حجاز رخت برمی بست». با اين حال چون ابن عيينه با خليفه عصر خود چندان ملايم نبود، مذهب وى تا قرن چهارم هجرى بيشتر داوم پيدا نكرد. [14]
نيز طبق سخن مالك بن انس، عبدالرحمان عمرو اوزاعى از ابو حنيفه و سفيان ثورى عالم‏تر بود ولى مذهب وى تا سال 302 هجرى بيشتر پايدار نماند و منقرض شد. [15] علت انقراض مذهب سفيان ثورى – از فقهاى نامدار عراق – عدم پشتيبانى وى از سوى حكومت وقت بود. حتى منصور در صدد نابودى سفيان هم برآمد، ولى موفق نشد. [16]
مطالب فوق نشانگر آن است كه عامل اصلى رواج مذاهب اهل سنت، تأييد آن‏ها توسط حكام وقت بوده است. خلفاى وقت براى توجيه خود و اعمالشان به مذاهبى احتياج داشتند كه آن‏ها را مشروع جلوه دهند. براى همين به تقويت آن‏ها می پرداختند و از آن راستا كه غالب حكومت‏ها، غير شيعى بودند، مذهب اهل بيت كمتر رواج يافت و براى همين تعداد شيعه از اهل سنت كمتر است.”

پاورقي
“[1] تفتازانى گويد: امامت (پيشوايى و خلافت) نزد اكثر فرقه ها توسط اهل حل و عقد پابرجا می شود گر چه عده آنان كم باشد، و اين مهم متوقف بر اتفاق نظر همگان نيست. (ر.ك: شرح المقاصد، ج 5، ص 252، تحقيق عبدالرحمن عميره، چاپ اول، 1409ه).
[2] الامام الصادق و المذاهب الاربعة، اسدحيدر، ج 1، ص 160 – 162، (دارالكتب العربى، بيروت، چاپ دوم، 1390ه).
[3] همان، ص 501.
[4] شذرات‏الذهب، ابن عماد حنبلى، ج 1، ص 291 (دارالحياء التراث العربى، بيروت).
[5] ابن وهب گويد: شنيدم در مدينه كه منادى می گفت: كسى جز مالك بن انس و ابن ابى ذؤيب نبايد فتوا دهد. ر.ك: وفيات الاعيان، ابن خلكان، ج 4، ص 135 (تحقيق احسان عباس، دارالثقافه، بيروت).
[6] الامام الصادق و المذاهب الاربعه، ج 1، ص 163 – 167.
[7] همان ، ص 166.
[8] همان ، ص 163- 167.
[9] همان.
[10] همان، ج 2، ص 216، البته وى قرشى بودن را در امام شرط می دانست.
[11] همان ، ص 446.
[12] تحليلى از زندگى امام هادى، باقر شريف قرشى، ترجمه عطايى، ص 428 به بعد و ص 383 – 384 – 364.
[13] الامام الصادق و المذاهب الاربعه، ج 1، ص 158.
[14] همان، ص 155.
[15] همان ، ص 156 154 – 153.
[16] همان، ص 154 – 155.”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code