امام  صادق عليه‏ السلام، در رفتار خويش با دشمنان مدارا مى‏ كرد، شرايط به گونه‏ اى بود كه امام تقيه را ضرورى مى‏ دانست.

روايت است: در آن شبى كه منصور به امام اجازه داد كه از حيره به مدينه برود و امام با غلامان خود «مصادف و مرازم» حركت كردند، همين كه به نگهبانان رسيدند، در ميان آنان يك باجگير بود. به امام تعرض كرد و گفت نمى‏ گذارم بروى. حضرت با زبان خوش و اصرار درخواست كرد كه بگذار برويم و آن مرد نمى‏ گذاشت. «مصادف» عرض كرد: فدايت شوم اين سگ شما را اذيت كرد و مى‏ ترسم شما را برگرداند نزد منصور، او را بكشيم و در ميان نهر اندازيم و برويم.

امام فرمود: خود را از اين خيال باز دار، امام پيوسته با آن مرد در مورد رفتن صحبت كرد و از وى اجازه مى‏ خواست تا آنكه شب به نيمه رسيد و آن مرد اجازه رفتن داد و حضرت تشريف برد و فرمود: اى مرازم! اين چيزى كه شما گفتيد بهتر بود يا اين، و بعد فرمود: مدارا با اين مرد و معطل شدن ما از جانب او ذلت كوچكى است، اما كشتن او ما را دچار ذلت‏هاى بزرگ مى‏ كرد و در اين باره فرمودند: «آدمى از ذلت كم، جزع و بى‏ تابى مى‏ كند؛ پس اين جزع و عدم صبر، او را در ذلت بزرگ داخل مى‏ كند.»[1]

البته امام با همه حلم و گذشت و تحمل، هرگز به ذلت و خوارى تن نداد.

مدارا با دشمن تا زمانى بود كه اصل و اصول دين و انسانيت زير سؤال نمى ‏رفت؛ ولى با پيش آمدن چنين شرايطى، امام تمام شجاعت و شهامت خويش را براى خدا و براى رضاى او بكار  بست.

 



[1] . منتهى الامال، ج 2، ص 157.