• پنجشنبه، ۱۰ مهر ۱۳۹۹
  • الخميس، 13 صفر 1442
  • Thursday, 1 October 2020

مخالفت ديوبنديان با دعوت محمد بن عبدالوهاب

مخالفت ديوبنديان با دعوت محمد بن عبدالوهاب

چكيده:

جماعت دعوت سلفى در شبه قاره تنها جماعتى است كه به دليل پيوند اعتقادى با دعوت شيخ محمد بن عبدالوهاب به طور كامل تحت تأثير دعوت قرار گرفته و در شبه قاره هند رشد نموده است.

روحانى معروف سلفى نواب صديق حسن خان بهوپالى نقش زيادى در گسترش و تقويت نهضت اهل حديث ايفا نمود.

در سال 1947 م سال تقسيم شبه قاره به هند و پاكستان طرفداران جمعيت اهل حديث در دو كشور تقسيم شدند و براى مدت كوتاهى حركت و فعاليت جمعيت به سستى گراييد.

در ادامه نهضت جماعت اهل حديث بواسطه عملكرد محمد بن عبدالوهاب و تخريب بقاع متبركه مكه و مدينه مورد نكوهش و ملامت در هند قرار گرفتند و به مزدورى وهابى ‏ها متهم شدند.

اگر بگوييم شبه قاره هند پيشكسوت كشورهايى بود كه صداى مخالفت با اين نهضت از ميان آنها بلند شد و بيشترين دشنام‏ها را متوجه محمد بن عبدالوهاب كرد سخنى به گزاف نگفتيم.

پس رويكرد هند رويكردى بسيار خشن و منفى عليه دعوت و نهضت محمد بن عبدالوهاب بود. علاوه بر اينها احزاب دينى متعدد و معروفى در آن روزگار شبه قاره هند وجود داشت كه در ردّ و نفى نهضت محمد بن عبدالوهاب نقش ايفا كردند كه عبارتند از جماعت البريلويه، جماعة الشيعه و علماء ديوبند كه در اين مقاله سعى شده به بيان مخالفت علماء ديوبند از حركت محمد بن عبدالوهاب پرداخته شود.

كليد واژه: سلفى ‏گرى، وهابيت، شبه قاره هند، ديوبند

مقدمه:

كمپانى هند شرقى كه در آغاز به بهانه مراودات تجارى وارد هند شد. در سال 1765 توانست جايگاه سياسى خود را تثبيت و نخستين دولت استعمارى را در سرزمين هند تحقق بخشد.

مسلمانان نسبت به ورود استعمارگران به هند و تسلط آرام آرام آنها بر هندوستان واكنش هايى نشان دادند. يكى از قيام‏هاى عمومى و فراگير قيام 1857 بود كه توسط هندوها و مسلمانان بر عليه انگليس صورت پذيرفت كه پس از پيروزى اوليه و توفيفاتى كه نيروهاى مبارز داشتند در نهايت اين قيام هم منجر به شكست شد.

انگليسى ‏ها كه مسلمانان را عامل اصلى قيام 1857 مى ‏پنداشتند در جريان اين قيام و پس از آن بسيارى از عالمان و رهبران مذهبى را كشتند و برخى را به زندان انداختند. در همين حال ميسيونرهاى مسيحى زمينه را براى فعاليت‏هاى تبليغى خود آماده ديدند و براى ترويج مسيحيت در جامعه هند به اقدامات گسترده‏اى دست زدند.[2]

در چنين شرايطى برخى پيروان شاه ولى اللّه‏، سيد احمد بارلى و حاجى شريعت اللّه‏ به فكر حفظ هويت مسلمانان هند افتادند و با حفظ ضديت با دولت بريتانيا در چند جا مكتب خانه‏ ها و مدرسه‏ هايى مذهبى برپا كردند كه مهم‏ترين مكتب مذهبى كه با هدف احياگرى تأسيس شد مكتب ديوبند بود.[3]

دارالعلوم ديوبند:

ديوبند روستايى در نود مايلى شمال شرق دهلى و در ناحيه سهارانپور قرار دارد.

محمد قاسم نانوتوى به كمك حاجى عابد حسين، رشيد احمد گنگوهى، ذوالفقار على و فضل الرحمن و چند تن ديگر در 15 محرم هجرى مكتبى را بنيان نهادند كه امروزه به دارالعلوم ديوبند مشهور است.

نخستين شاگرد اين مكتب محمود الحسن بود كه بعدها در شمار مهم‏ترين رهبران مسلمان هند قرار گرفت.

محمد قاسم نانوتوى كه از شاه اسماعيل الهام مى‏ گرفت مكتب ديوبند را با هدف تجديد حيات اسلام بنياد نهاد او در آيين نامه رسمى مكتب ديوبند گنجانيد كه از پذيرش كوچك‏ترين كمكى از دستگاه حكومت يا افراد وابسته به دولت منع گرديد.[4]

برنامه درسى مكتب ديوبند شامل قرآن، حديث، فقه، منطق، فلسفه و علوم تجربى بود.

افزودن بر اينها در اين مدرسه درس‏هاى سنتى چون عربى، عروض، بديع، معانى و بيان، كلام، تفسير و طب، تدريس مى ‏شود و از زبان انگليسى خبرى نبود.

مدرسه ديوبند به لحاظ ساختار خود تركيبى متوازن از سنت و مدرنيته بود. دبستان هايى نيز تأسيس شد، كه در آنها بر خلاف مدارس دولتى، به دانش ‏آموزان قرآن و عربى آموخته مى ‏شد.[5]

اين دارالعلوم رفته رفته جنبه بين المللى پيدا كرد و از مناطق گوناگون به ويژه آسياى ميانه، چين، ايران و افغانستان طلابى را بسوى خود جلب كرده و در حال حاظر اين مركز بعد از دارالعلوم الازهر به عنوان دومين مركز بزرگ آموزش علوم دينى در جهان اهل سنت به شمار مى ‏رود.

انديشه‏ هاى مكتب ديوبند بر آموزه ‏هاى فقه حنفى استوار است و در آغاز فعاليت كوشيد طلابى را پرورش دهد كه در مقام ائمه جماعات نويسنده، واعظ و مدرس بتوانند از هويت مذهبى مسلمانان اهل‏سنّت دفاع كنند. در اعتقاد ماتريدى مذهب و اگرچه تمام سلسله ‏هاى صوفيه را قبول دارند ولى طريقه چشتيه را طريق خود قرار دادند و به طريق نقشبندى، قادريه و سهرورديه هم عمل مى‏ كنند.

در اصول از محمد قاسم نانوتوى و در فروع از رشيد احمد گنگوهى تقليد مى ‏كنند.[6]

به لحاظ فكرى مكتب ديوبند از مكتب ولى‏ اللهى الهام مى‏ گيرد و ايشان را بزرگ طريقت خود مى ‏دانند. و در اصول عقايد نوآورى در اسلام را رد مى ‏كنند و آن را بدعت بشمار مى ‏آورند.[7]

عقايد ديوبند

در گذشته علماى ديوبند تلاش مى ‏كردند كه عقايد ديوبند را از عقايد وهابيت جدا كنند و نسبت وهابيگرى به علماء ديوبند را يكى از توطئه‏ هاى استعمارى انگليس مى‏ دانستند، مخصوصا در زمانى كه وهابيان به خاطر ويران ساختن بقاع متبرك حجاز و مدينه در نظر عموم مسلمانان منفور و بدنام بودند و وارد آوردن اين تهمت مى ‏توانست اين نفرت عمومى را عينا متوجه دارالعلوم ديوبند نمايد. در اين قسمت ما خلاصه ‏اى از اعتقادات ديوبنديان كه مخالفت با وهابيت نمودند ذكر مى ‏نمائيم:

1. زيارت ـ از بزرگان علماى ديوبند سؤال مى‏ شود آيا شدّر حال براى زيارت سيد كائنات حضرت رسول جايز است يا نه؟ جواب: به عقيده ما و مشايخ و بزرگان ما زيارت قبر پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏آله‏ وسلم، از بزرگ‏ترين اعمال است كه انسان را به خدا نزديك مى‏ كند و امريست نزديك به درجه واجبات.

ابن همام گفته، بايد زائر در موقع مسافرت به تنهايى صرفا نيت را براى زيارت قبر آن حضرت نمايد. سپس چون در آنجا حضور مى‏ يابد بخودى خود زيارت مسجدالنبى نيز حاصل مى ‏شود.[8]

2. آداب صوفيان ـ به نظر شما (علماء ديوبند) انجام اعمالى كه صوفيان انجام مى ‏دهند و بيعت با آنها آيا جايز است و آيا رسيدن به فيوض باطنى از قبور اكابر و بزرگان را درست مى ‏دانيد؟

جواب: به عقيده علماء ديوبند مستحب است انسان وقتى عقايدش را درست كرد و مسايل ضرورى شرع را آموخت با شيخ طريقتى بيعت كند چون او انسان كامل است. اما استفاده از معنويت مشايخ براى حصول فيوضات باطنى از قبورشان امرى درست و صحيح مى‏باشد.[9]

3. صفات الهى در نظر علماء ديوبند:

درباره صفات خبرى مانند الرحمن على العرش استوى اين است كه به اينگونه آيات ايمان بياوريم و از كيفيت آن بحث نمى ‏كنيم. ما به طور يقين مى ‏دانيم كه خداى متعال از اوصاف مخلوق منزه و از نشانه ‏ها و علامات نقص و حدوث مبرا است. اما آنچه متأخرين علماء درباره اين آيات گفته‏ اند به خاطر تخريب اذهان عوام كه مراد از استوا، استيلا و غلبه و مراد از يد قدرت باشد و اين به نظر ما درست است.[10]

4. مقام پيامبر:

به عقيده علماء ديوبند پيامبر صلى ‏الله‏ عليه ‏و‏آله‏ وسلم افضل بشر است و هر كس بگويد كه جناب نبى اكرم بر ما فضيلتى ندارد (مگر اينكه برادر بزرگ‏تر از كوچك‏تر است) او از دائره ايمان خارج است.

و علم آن حضرت در علوم متعلقه بذات و صفات و تشريعات اعم از احكام عملى و حكمت نظرى و حقايق حقه و اسرار خفيه و غير اينها عالم‏ترين همه مخلوقات است و احدى از خلائق اعم از آنكه ملك مقربى باشد يا نبى مرسل به آن حضرت نخواهد رسيد و يقينا علوم اولين و آخرين به آن حضرت اعطاء شده است و اگر كسى بگويد فلان شخص از آن حضرت عالم‏تر است يقينا كافر مى ‏شود.[11]

5. بزرگداشت مواليد:

به عقيده علماء ديوبند ذكر حالاتى كه كوچك‏ترين تعلق و ارتباطى به ذات پاك رسول اللّه‏ صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله ‏وسلم دارد، از پسنديده ‏ترين مندوبات و از اعلى‏ ترين مستحبات است اعم از اينكه ذكر ولادت با سعادت يا ديگر شؤونات آن حضرت باشد.[12]

مخالفت اهل‏ سنت هند با دعوت محمد بن عبدالوهاب

دعوت محمد بن عبدالوهاب زمانى وارد شبه قاره هند شد كه استعمار انگليس سلطه خود را در تمام مناطق هند گسترش مى ‏داد. جداى از حمايت علماء اهل حديث از اين دعوت ـ شبه قاره پيش كسوت كشورهايى بود كه صداى مخالفت با اين نهضت از ميان آنها بلند شد و بدترين دشنام‏ها را ـ متوجه ابن عبدالوهاب كرد.

در نتيجه اين مخالفت‏ها روى كرد هند روى كردى خشن و منفى عليه اين نهضت بود.

واقعيت تاريخى نشان مى‏ دهد كه علماء ديوبند مخالف محمد بن عبدالوهاب بوده و گفتار آنها قابل انكار و تأويل نيست. تصريحات آنها در كتب قديم و جديد از علماء اين فرقه مانند شيخ حسين احمد مدنى، شيخ خليل احمد سهانپورى، شيخ محمد تهانوى، شيخ عبدالشكور حنفى و شيخ احمد رضا بجنورى و غير هم به چشم مى‏خورد. برخى از آنها تصريح كردند كه شيخ محمد بن عبدالوهاب از خوارج است.

بعضى ديگر ايشان را نافرمان، فاسق، و خونخوار دانستند. برخى ديگر ايشان را كم عقل و كودن، تلقى نموده و برائت خود را از وى و دعوت ايشان اعلام داشتند.

برخى از اقوال علماء ديوبند برگرفته از كتب و مؤلفات آنها تقديم مى ‏گردد.

شيخ حسين احمد مدنى (متوفى 1377 هجرى)

ايشان از دارالعلوم ديوبند فارغ التحصيل شد. و بعد از شيخ انور شاه كشميرى به عنوان رئيس مدرسين و شيخ الحديث در دارالعلوم ديوبند تعيين گرديده است.[13]

از تأليفات برجسته ايشان «نقش حيات در دو جلد و كتاب الشهاب الثاقب على المسترق الكاذب مى‏ باشد.

درباره محمد بن عبدالوهاب مى‏گويد:

همانا محمد بن عبدالوهاب نجدى در قرن سيزدهم هجرى در سرزمين نجد ظهور كرده و بدليل داشتن افكار باطل و عقايد فاسد با اهل سنت قتال نموده و بسيارى از آنها را به قتل رسانده است و آنها را براى پذيرفتن معتقداتش مجبور ساخته و اموال آنها را حلال پنداشته و كشتن آنها را موجب اجر و ثواب تلقى نموده است.

خلاصه اينكه ابن عبدالوهاب فردى سركش، فاسق و خون خوار بوده است.[14]

مسئله تكفير مسلمين

محمد بن عبدالوهاب معتقد بود كه تمام دنيا و كليه مسلمين كه عقيده او را نپذيرفته ‏اند كافر و مشركند و جنگ عليه آنها، كشتن و غارت آنها جايز بلكه واجب است.[15]

مسئله حيات النبى صلی الله علیه وآله

شيخ مدنى مى ‏گويد: همانا نجدى (محمد بن عبدالوهاب)و پيروانش معتقدند زنده بودن و زندگى پيامبران محدود به مدتى است كه آنها در دنيا سپرى كرده ‏اند و بعد از وفات پيامبران همانند ساير مؤمنين هستند و همان حياتى كه براى عامه مسلمانان در برزخ ثابت است براى پيامبران هم همان مقدار است.

آنها درباره حيات النبى صلى ‏الله‏ عليه ‏و‏آله ‏وسلم سخنان زشتى را بر زبان مى‏ آوردند كه نطق و تكلم با آنها اصلاً جايز نيست امّا بزرگان ما (علماء ديوبند) در اين مسئله با وهابى ها اختلاف نظر دارند.

شيخ نانوتوى كتاب حجيمى كه شهرت جهانى دارد تأليف نموده و حيات النبى را با شهامت و قاطعيت به اثبات رسانده است.[16]

شيخ گنگوهى، حيات النبى صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله‏ وسلم را مورد تأييد قرار داد و در تأليفاتش آن را به صراحت ذكر نمود. براى اطلاع بيشتر به كتب زير مراجعه نماييد:

1. آب حيات – 2. الاجوبة الاربعين ـ 3. اللطايف القاسميّه ـ 4. زبدة المناسك.

شدّالرحال (قصد سفر)

وهابى ‏ها مى ‏گويند زيارت روضه رسول اكرم صلى‏ الله ‏عليه‏ و‏آله‏ وسلم و حاضر شدن نزد ضريح شريف و مشاهده روضه اطهر، بدعت است و مسافرت به مدينه به قصد زيارت روضه ممنوع است و دليلشان حديث «لاتشد الرحال الّا الى ثلاث مساجد» است.[17]

اين گروه هرگاه به مسجد نبوى وارد مى‏ شوند درود و سلام به صاحب النبوة عليه الصلاة و السلام نمى‏ فرستند و رو به روضه نموده دعا نمى‏ كنند.

اما بزرگان ما ديوبند در اين مسئله با اين فرقه باغيه از هر جهت مخالفند، همواره براى زيارت رسول صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله‏ وسلم سفر مى‏ كنند زيرا از وعيدى كه در حديث من حجّ و لم يزرنى… بيمناك‏ اند.[18]

بى ‏ادبى وهابى‏ هاى وهابيت در حق رسول اكرم صلى ‏الله ‏عليه‏ و‏آله‏ وسلم و انكار فضايل ايشان

شيخ مدنى مى ‏گويد: وهابى ها در شأن رسول اكرم صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله ‏وسلم كلماتى در نهايت زشتى و بى ادبى بر زبان مى ‏آوردند خود را مساوى شخصيت رسول اكرم صلى‏ الله‏ عليه ‏و‏آله‏ وسلم مى‏ دانند.

بزرگان وهابى مى ‏گويند: عصا و چوبدستى كسى براى ما بيشتر نفع دارد از رسول اكرم صلى‏ الله ‏عليه‏ و‏آله‏ وسلم بعد از وفاتش زيرا با عصا سگ گزنده را از خود مى ‏رانيم و اما شخصيت رسول صلى ‏الله‏ عليه ‏و‏آله‏ وسلم چنين فايده‏اى براى ما ندارد.[19]

ايشان در ادامه مى‏ گويد: آرى چنين است حال وهابى‏ هاى خبيث آيا كلماتى مانند اين غير از زبان‏هاى متعفن و بدبوى آنها بيرون مى‏ آيد. چطور محبت به رسول اللّه‏ شرك و الحاد باشد و مدح رسول اللّه‏ خرافات باشد.

شيخ مدنى داستانى را از شيخ رشيد احمد گنگوهى نقل مى ‏كند كه حكايت از محبت ايشان به رسول اللّه‏ است: شيخ گنگوهى پارچه سبز رنگى از غلاف حجره رسول اللّه‏ داشت كه روزهاى جمعه كه مريدان و معتقدان مى ‏آمدند صندوق تبركات را باز مى ‏كرد و اين تكه سبز رنگ را بيرون مى ‏آورد و نخست آن را به چشم مى‏ ماليد بعد آن را مى‏ بوسيد بعد آن را به چشم‏هاى ديگران مى‏ ماليد و آن را روى سر آنها مى ‏گذاشت و هزاران مردمان اين قصه را ديدند، آيا اين عمل نزد وهابيان بدعت و حرام نيست؟[20]

توسل به رسول اكرم و ساير انبياء و اولياء بعد از وفات

شيخ مدنى مى‏ گويد: همانا بزرگان گرامى ما همواره به انبياء عظام و اولياء كرام توسل مى ‏جستند و پيروانشان را نيز امر به توسل مى‏ كردند. همان توسلى كه وهابى‏ ها آن را حرام و شرك مى ‏دانند. شيخ نانوتوى عقيده بسيار طولانى درباره توسل به مشايخ سلسله چشتيه، صابريه عاليه، نوشته‏ اند كه در ضمن كتاب امداد السلوك و ساير رساله‏ ها چاپ شده است.

اما وهابى ‏ها توسل به انبياء را جايز نمى‏ دانند چه رسد به اولياء و اينجاست كه آنها به كار بردن كلمه «بحق فلان» را بسيار زشت و بد مى‏ دانند.[21]

اشتغال به تصوف و اشتغال باطنه:

همانا وهابى ‏ها اشتغال باطنه و اعمال تصوف مانند مراقبه، ذكر، فكر، اراده، ربط قلب به شيخ، فناء بقاء و خلوت را بيهوده و بدعت و گمراهى مى ‏دانند و اقوال و افعال اين بزرگان را شرك در رسالت مى‏ دانند و همچنين وارد شدن در رشته تصوف را مكروه بلكه بدتر از آن مى‏ دانند.

فيوض روحى باطنى نزد آنها اصلاً فاقد ارزش و اعتبار است.

اما بزرگان ما همگى طرق باطنى صوفيه را پيموده ‏اند شعار آنها رياضت و تمرين در فكر و ذكر است. شيخ گنگوهى در رساله «امداد السلوك» از شيخ خود چنين ستايش كرد:

افتخار مشايخ اعلام، مركز خاص و عام منبع بركات قدس، مظهر فيوضات معدن معارف، چراغ دوران قدوة اهل زمان خود، سلطان عارفان، پادشاه تاركان، غوث كاملان، غياث طالبان، او كه زبان قلم‏ها از تعريف و اوصاف بالغه‏ اش كند شده‏ اند و خوى و خصلت گرامى درونش در وصف نمى ‏گنجد. رفتگان و آيندگان از باطنش غبطه مى ‏خورند. مرشد و معتمد وسيله امروز و فرداى من مولا و آزاد كننده من سيد و سند من شيخ الحاج معروف به امداد اللّه‏ فاروقى، تهانوى سلمه اللّه‏ بالارشاد و الهداية.[22]

شيخ گنگوهى بعد از اين تعريف مى‏ گويد: اى برادران با ديده انصاف به واژه ‏ها و كلمات اين عبارت بنگريد و بعد بگوييد آيا وهابى ‏ها چنين كلماتى را درباره شخصيتى از شخصيت‏ها به كار مى ‏برند.[23]

اين عبارت حكايت از آن دارد كه شيخ گنگوهى با امداد اللّه‏ در جميع تصانيف و معتقداتش اتفاق نظر دارند و تهمت وهابى بودن را از ايشان برطرف مى‏ كند.

اثبات جهت و استواء براى خدا

شيخ مدنى مى ‏گويد: وهابية در «الرحمن على العرش استوى» جهت و استواء ظاهرى را براى خدا ثابت مى ‏كند و اين اثبات جسم براى خدا است.[24]

به كار بردن حرف نداء «يا» براى رسول اللّه‏ صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏آله ‏وسلم

مدنى مى ‏گويد: وهابى ‏ها مطلق نداء دادن رسول اللّه‏ صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله ‏وسلم را منع مى ‏كنند اما بزرگان ديوبند در اين مسئله نگاه تفصيلى دارند و مى ‏گويند: اگر معناى واقعى و اصلى «يا رسول» مقصود نباشد بلكه به عنوان تكيه لسان به گونه ‏اى كه در عرف رواج دارد كه هنگام آفت و مصيبت مى ‏گويند: يا اماه ـ يا اباه. در چنين حالى بلا مانع است. و اگر اين كلمه يا رسول اللّه‏ به معنى ضمنى اش براى صلوة و سلام گفته شود باز هم مانعى ندارد، و همچنين اگر يا رسول اللّه‏ به خاطر غلبه محبت و شدت عشق و فداى بر رسول اللّه‏ از زبان بيرون بيايد بلا مانع است.

و باز اگر «منادى» ندا دهنده معتقد باشد كه خدا اين نداء را به فضل و عنايت خودش به رسول اللّه‏ صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله‏ وسلم مى‏ رساند اشكال ندارد.

و همچنين «يا» براى صاحبان ارواح پاك و نفوس زكيه آنهايى كه بُعد مسافت و ضخامت اجسام از رسيدن گزارشات به آنها نمى ‏تواند مانع باشد نيز قباحت ندارد.

بارها از وهابى ‏هاى عرب شنيده شده است كه مردم را از گفتن «الصلاة و السلام عليك يا رسول اللّه‏» منع كرده ‏اند و اهل حرمين را به خاطر به كار بردن اين كلمات مورد طعن قرار داده و آنها را استهزاء كرده‏ اند ولى اكابر ما اين روش درود گفتن و ساير روش‏ها را درست و صحيح مى‏ دانند ولو اينكه با صيغه خطاب و نداء باشد بلكه اين گونه «صلاة و سلام را مستحب مى‏ دانند و پيرامون خود را به آن امر مى‏ كنند.»[25]

خواندن دلايل خيرات قصيده برده و قصيده همزيّه[26]

مدنى در راستاى بيان فرق ميان عقيده ديوبندى‏ ها و عقيده پيروان وهابى ‏ها مى ‏گويد:

وهابى‏ ها به كثرت خواندن درود و سلام به بهترين مخلوقات و خواندن دلايل خيرات، و قصيده برده و غير آنها را ورد زبان قرار دادن، عمل بسيار ناشايسته مى ‏دانند و برخى ابيات قصيده برده را جزء كفريات مى‏ دانند مثلاً بيت زير:

يا اشرف الخلق ما لى الوذبه

سواك عند حلول الحادث اله

ترجمه: اى بهترين مخلوقات مرا چه شده كه هنگام نازل شدن حوادث عمومى به غير از تو پناه ببرم.

اما مشايخ گرامى ما به پيروان خود براى خواندن دلايل خيرات اجازه مى ‏دهند و آنها را امر مى‏ كنند تا هر چه بيشتر دلايل خيرات را خوانده و به كثرت درود و سلام براى رسول اكرم صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله ‏وسلم بفرستند و حضرت شيخ گنگوهى و شيخ نانوتوى به هزاران مريد خود اجازه خواندن اين بيت را داده‏ اند و خود آنها نيز اين قصيده را تا مدت‏هاى زياد قرائت نمودند.[27]

انكار شفاعت رسول اللّه‏ صلی الله علیه وآله و سلم

همانا علماء ديوبند بر خلاف وهابى ‏ها معتقد به شفاعت رسول اكرم صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله ‏وسلم هستند ولى وهابى ‏ها در مسئله شفاعت هزارها تأويل نموده و توجيهاتى دارند كه تقريبا منجر به انكار شفاعت مى ‏شود. و همچنين عدم اعتراف وهابى ‏ها به علوم باطنى براى رسول اكرم صلى‏ الله‏ عليه ‏و‏آله‏ وسلم و بدعت شمردن ذكر و يادبود ولادت پيامبر صلى‏ الله ‏عليه ‏و‏آله ‏وسلم از مواردى است كه با علماء ديوبند مخالفت مى ‏نمايند.[28]

خلاصه، مسايلى از اين قبيل وجود دارد كه ديوبندى‏ ها به شدت با وهابى‏ ها اختلاف دارند، و لذا منتصب نمودن علماى ما به وهابى افتراء و تهمت محض است. براى اطلاع بيشتر مراجعه شود به كتاب «زبدة المناسك» رشيد احمد گنگوهى و الشهاب الثاقب و نقش حيات، حسين احمد مدنى.[29]

گفته ‏هاى محمد منظور نعمانى در جهت اثبات رجوع شيخ مدنى

شيخ نعمانى (از فارغ التحصيلان دارالعلوم ديوبند) مى ‏گويد: ديدگاه هايى كه شيخ مدنى در كتابش «الشهاب الثاقب» اظهار كرده آراء و ديدگاه‏ هاى شخصى او نبوده، بلكه انطباعاتى بودند كه مردم خاص و عام در مدينه منوره آنها را به شيخ محمد بن عبدالوهاب و پيروانش نسبت مى ‏دادند.

و لذا بعد از آنكه شيخ مدنى و خليل احمد سهارنپورى متوجه حقيقت و واقعيت امر شدند رجوع خودشان را از نظرات گذشته به وسيله نوشته و تصريحات اعلام داشتند.[30]

نقد سخنان نعمانى

قطع نظر از هرگونه تبصره و تفسير خواننده به مجرد خواندن اين اقتباسات كه بيشتر از قول شيخ مدنى نقل شده بودند از لاب‏لاى آنها به روشنى معلوم مى ‏شود كه آن آراء برگرفته از اهم آراء و معتقدات خود ايشان بوده، زيرا مدنى درباره اختلاف در امور و مسايل ريشه‏ اى كه در حوزه عقيده هستند. سخن گفته است و اين اختلاف ريشه ‏اى ميان فريقين هم اكنون وجود دارد و اينجاست كه ديوبندى‏ ها همواره اين كتاب را به خاطر معرفى عقايد خود چاپ و در دايره وسيع توزيع مى ‏كنند.

ثانيا اگر شيخ مدنى بيانيه‏اى صادر كردند و از نظرش درباره محمد بن عبدالوهاب برگشته، چرا علماء ديوبند اين بيانيه را در كتب و مجله‏ هاى خود ثبت ننموده و ضميمه كتاب «الشهاب الثاقب» قرار نداده‏ اند. علاوه بر آن خود مدنى 32 سال بعد از تأليف آن در قيد حيات بودند اما اين گفتار را از كتاب هايش بيرون نياورده‏ اند.

تصريح شيخ مدنى مبنى بر عدم رجوعش

از طرفى شيخ مدنى در كتب و رسائل خود در سال 1952 ميلادى درباره اعلام رجوعش از آنچه در كتاب الشهاب الثاقب نسبت به محمد بن عبدالوهاب و پيروانش نوشته است، به صراحت اعلام كرده است. پس تصريحات او بيشتر مورد وثوق و اطمينان هستند تا بيانيه كه نعمانى ادعا مى‏ كند.

كتاب نقش حيات مدنى

شاهد و گواه ديگر نوشته‏ ها و تصريحات و اظهارات مدنى در كتاب «نقش حيات» است كه ايشان بر ديدگاهش باقى بوده است مى‏گويد:

وقتى غلبه نجدى‏ها بر حجاز در اوايل دوران ملك عبدالحميد خاتمه يافت بر اهل حرمين سخت گرفته و كسانى كه با عقايد آنها مخالف بودند مورد شكنجه و آزار قرار مى ‏دادند و لذا اهل حرم نسبت به آنها بغض و نفرت داشتند، بالاخره ملك عبدالحميد خان با والى و حاكم مصر محمد پاشا با سپاهى جنگى روانه آنجا شد و حجاز را از دست نجدى ‏ها بيرون آورد و لذا اهل حجاز نفرتشان از وهابى‏ ها به مراتب بيش از يهودى ‏ها و مسيحى‏ ها بوده است.[31]

شيخ خليل احمد سهارنپورى (متوفى 1346 هجرى)

يكى از علماى بزرگ و فقهاى برجسته حنفى هستند، علوم را از علماء دوران خود در جامعه دارالعلوم ديوبند و سهارنپور فرا گرفته و در دارالعلوم ديوبند و مظاهر العلوم سهارنپور به عنوان استاد مشغول به تدريس بوده است. در سال 1344 به حجاز رفته و بعد از اقامت 2 ساله در مدينه رحلت كرده است.

از جمله تأليفاتش «بذل المجهود فى حلّ ابى داوود و المهند على المفند» مى ‏باشد.[32]

علت تأليف كتاب المهند على المفند

در واقع 26 سؤال است كه توسط بزرگان علماى حرمين از علماء ديوبند داشتند و براى دريافت جواب به هندوستان فرستادند.

جواب سؤالات را مولوى خليل احمد سهارنپورى به زبان عربى فصيح تهيه كردند و به امضا و تأييد تمام مشاهير زمان ديوبند مثل شيخ الهند مولوى محمود الحسن و مولوى اشرف على تهانوى و مولوى شاه عبدالرحيم رائپورى و مولوى عزيزالرحمن و مولوى كفايت اللّه‏ دهلوى رسانيده براى علماء و حرمين ارسال فرمودند. آنگاه علاوه بر تأييد علماء هند، مشاهير علماء و مشايخ حجاز، مصر و شام و ديگر ممالك اسلامى نيز آن را تأييد كردند. سپس اين مكتوب در سال 1325 هجرى به شكل كتاب المهند على المفند به چاپ رسيد در اين كتاب ضمن توضيح در پاسخ به پرسش‏هاى ارسالى از سوى علماء حرمين تشريح و توضيح عقايد علماء درالعلوم ديوبند نيز ذكر شده است.

موضع ايشان درباره محمد بن عبدالوهاب

سهارنپورى به نوشتن كتابى به نام «التصديقات لرفع التلبيسات» اقدام نموده اين كتاب در جواب كتاب «حسام الحرمين» احمد رضا خان بريلوى است ايشان در اين كتاب علماء ديوبند را نسبت وهابى داد. كه سهارنپورى در پاسخ به حسام الحرمين و مبتنى بر تبرئه علماء ديوبند مى ‏گويد:

«شدّالرحال براى زيارت مرقد رسول اكرم صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏آله ‏وسلم» كدام يك از اين اوامر نزد شما پسنديده ‏تر و در منظر بزرگان بهتر است آيا موقع سفر نيّت زيارت كند يا اينكه مسجد را نيز نيّت كند وهابى‏ ها گفته‏ اند كه مسافر مدينه فقط مسجد را نيّت كند و بس.

سهارنپورى پاسخ مى ‏دهد: زيارت قبر رسول از بزرگ‏ترين قربات و اهم ثواب هاست و مايه رسيدن به درجات اعلاء بلكه نزديك به واجب است اگرچه رسيدن به آن منوط به شد رحال و بذل جان و مال باشد و موقع سفر نيت زيارت قبر رسول صلى ‏الله ‏عليه‏ و‏آله‏ وسلم را كند و ساير بقعه‏ ها و مشاهد شريفه را نيت نمايد همانطور كه علامه ابن همام گفته، تنها زيارت روضه رسول اكرم صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏آله ‏وسلم را نيت كند وقتى به مدينه وارد مى ‏شود زيارت مسجد نيز تحقق خواهد شد.

و همانطور كه ملا جامى جدا از حج براى زيارت رسول اكرم صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله ‏وسلم سفر كردند.[33]

اما گفتار وهابيت و استناد به حديث «لا تشد الرحال الا الى ثلاث مساجد» حديث هيچ دلالتى بر منع زيارت قبر رسول صلى ‏الله‏ عليه ‏و‏آله‏ وسلم ندارد حتى اگر انسان دقت كند مى‏داند كه اين حديث از طريق دلالت نقص دال بر جواز زيارت قبر رسول صلى ‏الله‏ عليه ‏و‏آله‏ وسلم مى‏باشد. زيرا علتى كه اين سه مسجد از ساير مساجد و بقاع مستثنى شده‏ اند، فضيلت مختص بر اين مساجد است و اين فضيلت با زيارت مخصوص شامل حال بقعه شريفه مى ‏باشد. زيرا بقعه مباركه و فضاى والا كه متصل به جسد مبارك رسول اكرم صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله ‏وسلم مى ‏شود از كعبه، عرش و كرسى نيز افضل است. پس وقتى مساجد ثلاثه به خاطر اين فضيلت ويژه مشخص شده‏اند پس بهتر است كه بقعه مباركه به خاطر اين فضيلت مستثنى شود.[34]

همچنين شيخ مشايخ ما مفتى صدرالدين دهلوى نيز در اين خصوص رساله‏اى نوشته و در آن عليه وهابية و حاميانش «قيامة كبرى» به پا كرده دلايلى قطعى و بسيار روشن ارايه داده است و آن را به نام «احسن المقال فى حديث لا تشد الرحال» چاپ و توزيع نمود.[35]

در ادامه شيخ سهارنپورى تصريح مى‏كند كه محمد بن عبدالوهاب و پيروانش از گروه خوارج هستند.

ايشان در جواب سؤالى كه مى ‏شود، آيا ريختن خون مسلمانان و چاپيدن اموال و هتك عرض آنها توسط محمد بن عبدالوهاب جايز است و آيا تكفير سلف مسلمانان و اهل قبله را جايز مى ‏دانيد؟

پاسخ سهارنپورى: «حكم از ديدگاه ما همان است كه صاحب «الدر المختار» گفته خوارج كسانى هستند كه عليه حضرت على عليه ‏السلام خروج كردند و او را باطل پنداشتند و كافرو نافرمان و… مى‏ دانستند. آنها با تأويلات شان خون و اموال مسلمين را حلال مى ‏دانستند و اين همان كارى است كه در زمان ما توسط محمد بن عبدالوهاب انجام مى ‏شود و علاوه نه خود عبدالوهاب و نه كسى ديگر از اتباع و پيروانش در سلسله ‏اى از سلاسل علم، يعنى نه در فقه و حديث و تفسير و تصوف استاد و شيخ ما نيستند كه لازم باشد از آن‏ها پيروى نماييم.

و حلال بودن ريختن خون مسلمانان و اموال و اعراض آنها از دو حال خارج نيست.

اگر به ناحق باشد، كفر و خروج از اسلام است و اگر مباح دانستن مبتنى بر تأويلى بوده كه در شرع گنجايش آن وجود ندارد، فسق است.[36] و اگر به حق بوده است، جائز بلكه واجب است اما تكفير سلف از مسلمانان بسيار بعيد است مادامى كه ضرورت دين را منكر نشوند.

بدون ترديد اين اظهارات صريح به روشنى دلالت دارند بر اينكه شيخ خليل سهارنپورى درباره عبدالوهاب و دعوتش همان موضعى را داشت كه شيخ مدنى داشتند و شيخ عبدالوهاب را فرقه‏اى از فرقه هاى خوارج مى ‏دانستند.

دفاع نعمانى از سهارنپورى

با وصف حقايق آشكار مذكور، شيخ منظور نعمانى مى ‏خواهد از شيخ سهارنپورى درباره آنچه كه نسبت به محمد بن عبدالوهاب نوشته است دفاع كند.[37]

كتاب «التصديقات در نگاه ديوبندى ‏ها» بسيار كتاب مهمى است. و در اين كتاب شيخ سهارنپورى به تمام و كمال اظهار تبرى و تبرئه از شيخ محمد بن عبدالوهاب و پيروانش نموده است.

تبصره مهم:

شايان ذكر است كه كتاب «التصديقات» كه در گذشته تحت عنوان المهند على المفند شناخته مى ‏شد، تنها رأى و معتقدات شيخ سهارنپوى نيست، بلكه عبارت است از معتقدات كليه علماء ديوبند و لذا اين كتاب مورد تأييد علماء بزرگ و اساطين اين تفكر مذهبى است. امثال شيخ محمود الحسن ملقب به شيخ الهند، مفتى عزيز الرحمن ديوبندى، شيخ اشرف على تهانوى، شيخ مير احمد حسن امروهوى، شيخ قدرت اللّه‏، شيخ حبيب الرحمن، شيخ محمد احمد، مفتى كفايت اللّه‏، رئيس جمعية العلماء در زمان خود، شيخ عاشق الهى ميرتى، شيخ محمد يحيى سهسوائى، شيخ كفايت اللّه‏ گنگوهى و غيره.

آنهايى كه منسوب به ديوبند هستند همه بزرگان و اكابر تصديق كردند، آنچه كه شيخ سهارنپورى در اين كتاب نوشتند حق و صحيح هستند و همين است عقيده اساتيد ما، عقايدى كه باطل در آن راه پيدا نخواهد كرد.

نمونه ‏اى از آن به شرح زير است:

1. شيخ محمود حسن ديوبندى نخستين مدرس ديوبند مى ‏گويد:

از مطالعه مقاله مولوى علام مقدام علماء انام، مولوى سهارنپورى كه بركاتش همواره بر بلندى و پستى ‏ها سرازير باشد، مشرف شدم، ايشان به صراحت حق را بيان كردند و گمان ‏هاى بد را از اهل حق زدودند آنچه ايشان گفتند عقيده ما و عقيده تمام اساتيد ما است در اين ترديدى وجود ندارد.[38]

خداوند پاداش زحمات ايشان را در صورت ابطال وساوس حاسدين در تهمت‏ هاى ناروا بر اهل حق عنايت بفرمايد.

2. شيخ مفتى عزيز الرحمن ديوبندى مى ‏گويد:

آنچه را كه علامه، پيش كسوت درياى قهقام محدث و فقيه متكلم آگاه، پيشواى مخلوقات، جامع شريعت، آگاه اسرار حقيقت كسى كه براى يارى حق اقدام نمود، پايه‏ هاى شرك و نوآورى‏ ها در دين را كند او كه مؤيد از جانب اللّه‏ احد و حمد است، يعنى مولوى خليل احمد نخستين مدرس در مدرسه مظاهر العلوم سهارنپور ـ محفوظ از شرورـ، در تحقيق مسايل فرمودند: در نگاه من حق است و همين فرموده‏ هاى ايشان عقيده اساتيد من هستند، خدا ايشان را روز قيامت بهترين پاداش عنايت كند، خدا به كسانى كه درباره سادات عظام حسن ظنّ دارند مورد رحمت قرار بدهد.

3. شيخ عبدالرحيم رائپورى

آنچه كه در اين رساله، التصديقات نوشته شده است حق و صحيح است و در كتاب‏ها با عبارت روشن ثابت است و همين عقيده من و عقيده اساتيد من است و بر همين عقيده ما را بميراند.[39]

شيخ محمد انور شاه كشميرى متوفى 1352 هجرى:

يكى از علماء بزرگ حنفى و از اساطين مذهبى احناف هستند از دانشگاه ديوبند فارغ التحصيل شدند و در مدرسه امنيه دهلى تدريس نمودند و سپس به عنوان شيخ الحديث در دارالعلوم ديوبند مشغول به كار شدند. ايشان تأليفات زيادى دارند و در قوت حافظه وسعت اطلاعات و رسوخ در علوم عربى و دينى سرآمد روزگار بودند و از جمله كسانى بودند كه در نابود ساختن فتنه قاديانى در شبه قاره نقش بسيار بسزايى داشتند.[40]

موضع ايشان درباه محمد بن عبدالوهاب

شيخ انورشاه از اكابر علماء ديوبند است كه محمد بن عبدالوهاب را مورد طعن قرار داد. و در فيض البارى شرح صحيح بخارى مى ‏گويد: «اما محمد بن عبدالوهاب نجدى مردى كودن و كم عقل بود و در صدور فتوى كفر شتاب مى‏ كرد در حالى كه اين درست نيست مگر براى كسانى كه آگاه بوده و انواع كفر و اسباب آن را به خوبى بدانند.[41]

ايشان درباره حافظ ابن تيميه نيز مى ‏گويد

اما حافظ ابن تيميه هر چند كه زياده و نقصان ايمان را به امام ابوحنيفه ارجاع داده است. لكن در مزاج ايشان خشونت و تندى وجود دارد. هرگاه به يك سمت متوجه شود، ابائى ندارد و هرگاه كسى را تعقيب مى ‏كند و نمى ‏هراسد اين گونه افراد از افراط و تفريط در امان نيستند. لذا شك و ترديد در اقوالش وجود دارد.[42]

حافظ ابن تيميه دو بار در شام با مشكل مواجه شد. يك دفعه همراه با شاگردش ابن قيّم زندانى شد و بار ديگر به تنهايى تا اينكه از دنيا رحلت نمود. ايشان معتقد بودند كه سفر به مدينه منوره به قصد زيارت قبر رسول صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله‏ وسلم، به خاطر حديث «لا تشدالرحال…» جايز نيست.

جناب سراج الدين هندى حنفى در اين مسئله با ابن تيميه مناظره كرده است و ايشان سخنور توانمندى بوده و وقتى سراج الدين شروع به صحبت مى‏كرد ابن تيميه سخنان او را قطع مى‏كرد، هندى خطاب به ابن تيميه مى‏گفت: «ما انت يا ابن تيميه الا كالعصفور»

حق نزد من «كشميرى» اين است كه زيارت قبر رسول اكرم مستحب بلكه در حكم واجبات است زيرا هزاران هزار اسلاف به خاطر زيارت قبر رسول اكرم صلى ‏الله‏ عليه ‏و‏آله ‏وسلم شدّ رحال مى‏ كردند و آن را از بزرگ‏ترين قربات، مى ‏دانستند و نيت سفر اختصاصا براى مسجد و نيت نكردن روضه مبارك باطل است و بهترين جواب در نگاه من اين است كه حديث «لا تشد الرحال» اصلاً درباره قبور وارد نشده و ارتباطى با زيارت قبور ندارد.[43]

مولوى كشميرى در شرح و تفسير اين اثر «و انا نتوسل اليك بعم نبيا» چنين مى ‏گويد:

به عقيده من اين توسل (فعلى) عملى است زيرا كه آن صحابى بعد از اين خطاب به عموى پيامبر حضرت عباس گفت: اى عباس بلند شو و از خدا طلب باران كن.

و توسل قولى از روايت ترمذى ثابت مى ‏شود كه ايشان نقل نموده است كه رسول اكرم صلى ‏الله‏ عليه ‏و‏آله‏ وسلم كلمات زير را به يك شخص عرب باديه نشين كه نابينا بود ياد دادند «اللهم انّى اتوجه اليك بنبيك محمد نبى الرحمة فشفعه فىّ» بارالها شفاعت ايشان را در حق من بپذير. با توجه به مطالب فوق انكار حافظ ابن تيميه سعى بى حاصل است.[44]

شيخ كشميرى در مسئله نزول خدا به آسمان دنيا از قول ابن تيميه چنين مى گويد: «اما حافظ ابن تيميه مسئله نزول پروردگار را در خارج محقق مى ‏داند. حتى سخنش نزديك به تشبيه رسيده است، آن طور كه درباره آن شنيده ‏ام او روى منبر نشسته بود سؤال كننده درباره فرود آمدن پروردگار به آسمان سؤال كرد، ابن تيميه به پله دوم منبر پايين آمد و گفت: نزول و فرود آمدن پروردگار چنين است.[45]

انتقاد علامه كشميرى در حق ابن تيميه

آرى، علامه كشميرى شيخ ابن تيميه را درباره علمش در لغت و زبان عربى مورد انتقاد قرار مى‏داد و معتقد بود كه ابن تيميه مهارت در معقولات ندارد و در عين حال مهارتش در تمام علوم را مى ‏پذيرد و بدان اعتراف دارد و همچنين شيخ كشميرى، ابن تيميه را متهم مى ‏كند بر اينكه، رأى خودش را وحى آسمانى دانسته ارزش براى رأى ديگران قائل نيست.[46]

شيخ محمد حسن سنبهلى متوفى 1305 هجرى:

از علمايى كه به شدت ابن تيميه را رد نمودند. شيخ محمد حسن سنبهلى ديوبندى است و اين ردّيه در حاشيه نظم الفرائد مى ‏باشد آنجا كه عقيده تفويض را به نقل از شوكانى ذكر نمود و بعد چنين مى‏ گويد: خلفاء اين ملت چهارتا هستند، ابن تيميه، ابن قيم، شوكانى، فيقولون ثلاثه رابعهم كلبهم و اگر ابن حزم و داوود ظاهرى به آنها ملحق شوند و تعداد آنها به شش برسد، سيقولون خمسة سادسهم كلبهم اين سخن رجم به غيب است و آخرين سگ‏ها نيز مانند سگ است، اگر رهايش كنى يا نكنى پارس مى‏كند.[47]

مولوى محمد تهانوى متوفى 1296

يكى از علماء معروف و بنام است. در قريه تهانه به دنيا آمد و در آنجا پرورش يافته. از محضر مولوى عبدالرحيم تهانوى و مولوى قلندر بخش على تهانوى و علم حديث را از مولوى اسحاق دهلوى فراگرفته.

تصوف و طريقت را از مولوى نور محمد جهنجها آموخته است.

موضعش درباره محمد بن عبدالوهاب

شيخ تهانوى در حاشيه سنن نسائى در شرح حديث ابو سعيد خدرى كه مربوط به ظهور خوارج است چنين آورده: «همانا از نژاد دين قومى مى ‏آيند كه قرآن را بسيار زيبا مى‏خوانند. اما قرآن از گلوى آنان تجاوز نمى ‏كند. اينها اهل اسلام را به قتل مى‏ رسانند و بت پرستان را رها مى ‏كنند و از اسلام چنان مى ‏گريزند، مانند تير رها شده از هدف و نشانه، و اگر من پيامبر زمان آنان را دريابم بسان قوم عاد آنان را قتل عام مى ‏كنم.»

مولوى تهانوى در ادامه مى ‏گويد: بايد بدانند آنهايى كه از محمد بن عبدالوهاب پيروى مى‏ كنند و مى ‏گويند تقليد از هر كدام از ائمه اربعه شرك است و هركس با آنها مخالفت كند او را مشرك مى ‏دانند، كشتن ما اهل سنّت و اسارت گرفتن زنان ما را مباح مى‏ دانند و ديگر عقايد باطلى كه دارند (اينها بدانند) كه فرقه ‏اى از خوارجند و علامه شامى در كتاب «رد المختار» در شرح قول صاحب الدرالمختار در كتاب «البغاه» مى ‏گويد: همانا مى‏ دانى كه در نام گذارى خوارج اين چنين شرط نيست، بلكه اين توضيحى است درباره كسانى كه عليه سيدنا حضرت على(رض) عنه بغاوت كردند همانطور كه در عصر ما درباره پيروان محمد بن عبدالوهاب اتفاق افتاده است آنها بر حرمين غلبه كردند و خود را به مذهب حنبلى نسبت مى ‏دادند. اما فقط خودشان را مسلمان مى ‏دانند و هركس مخالف اعتقاد آنان باشد او را مشرك مى‏ گويند.[48]

اين سخنان از زبان يك عالم برجسته ديوبندى است كه موضعش را درباره محمد بن عبدالوهاب و نهضتش بيان مى ‏كند و اين سخنان از گذشته و امروز در حاشيه نسايى چاپ مى ‏شود.

رشيد احمد گنگوهى

يكى از علماء بنام حنفى از بزرگان در فقه و تصوف است و از همراهان مولوى محمد قاسم نانوتوى بودند و بعد از فوت ايشان سرپرست دارالعلوم ديوبند شدند تأليفات زيادى دارند از جمله «مجموعه فتاوى رشيديه»[49]

موضعش درباره محمد به عبدالوهاب

شيخ گنگوهى در موارد متعدد فتاوى رشيديه تصريح نموده ‏اند كه وهابى ‏ها فاسق اند، زيرا آنها از اسائه ادب نسبت به اسلاف صالح كوتاهى نكردند و اقتداء به آنها در نماز مكروه است و همان طور كه علامه شامى گفته آنها از فرقه خوارج هستند.[50]

شيخ مولوى عبدالشكور حنفى متوفى 1381

عالم، فقيه و حنفى است در محضر مولوى عين القضاة در لكنو كسب فيض نموده است و در مدرسه فرقانيه عين القضاة به تدريس پرداخته و بعد در سال 1334 از مدرسه و تدريس كنار كشيده و به تأليف و مناظره مشغول شده است در سال 1351 مدرسه به نام دارالمبلغين را بنا نهاد.[51]

درباره دعوت محمد بن عبدالوهاب

در مجله القاسم مقاله‏اى تحت عنوان ديوبند چاپ شد نويسنده مقاله از وهابى ‏ها اظهار برائت نموده و از دست آنهايى كه ديوبندى ‏ها را وهابى مى ‏گويند شاكى و نگران شده است، و بعد از ذكر تحولات درالعلوم ديوبند و اينكه دارالعلوم «جامعة الازهر» هند است چنين مى‏ گويد:

بى‏ ترديد حسودان و كينه ‏ورزان صداى خود را عليه دارالعلوم ديوبند، بلند كردند و با تمام وجود آنها را متهم به وهابى و نجدى كردند اما اگر كسى نسبت به وهابى، نجدى، ملحد، كافر يا مرتد نسبت به ديوبنديه بدهد به خود نسبت داده و درست نيست.[52]

بدون ترديد اين بيان برائت علماء ديوبند از عقايد شيخ عبدالوهاب را اعلام مى‏دارد و با صراحت لهجه مى‏ گويد هيچ پيوندى ميان عقيده اين دو طايفه وجود ندارد و ديوبندى‏ ها را نسبت دادن به وهابى ‏ها مترادف نسبت دادن آنها به ارتداد، كفر و الحاد است، العياذ بالله.

شيخ ظفر احمد تهانوى ديوبندى

از علماء كبار و از شاگردان اشرفعلى تهانوى است.

ايشان در ردّ ابن تيميه مى‏ گويد: از جمله احاديث جديدى كه ابن تيميه در كتاب «منهاج السنة» آنها را ردّ نموده است حديث ردّ شمس براى حضرت على رضى اللّه‏ عنه است وقتى ابن تيميه ديدند كه طحاوى حديث مذكور را حسن قرار داده و آن را ثابت تلقى كردند، شروع به جرح طحاوى با لهجه‏اى نامطلوب پرداخته، سوگند به اللّه‏ رتبه امام طحاوى در علم حديث بيشتر از هزاران ابن تيميه است. كجا ابن تيميه به خاك كفش‏هاى طحاوى برسد.[53]

سخنان بشير احمد عثمانى در كنگره مكه مكرمه

سخنرانى مولوى بشير احمد عثمانى در كنگره مكه مكرمه تحت عنوان «معركه مكه مكرمه» مى ‏نويسد: حق گويى علماء ديوبند در دربار سلطان ابن سعود.[54]

سپس چنين ادامه مى‏ دهد:

در سال 1343 هجرى سلطان ابن مسعود بر حجاز مقدس قابض شد و قبور و قبه‏ هاى جنت المعلى و جنت البقيع در حرمين شريفين را منهدم ساخت كه بنابر آن مسلمانان عالم شديدا ناراحت شدند لذا سلطان نجد در ايام حج 1344 كنفرانسى منعقد ساخت كه از جانب علماء هندوستان حضرت علامه مفتى كفايت اللّه‏ صدر جمعيت علماء هند دهلى و حضرت علامه بشير احمد عثمانى علامه سيد سليمان ندوى و مولوى محمد على جوهر و مولوى شوكت على و تعداد ديگرى از علماء در آن شركت كردند.[55]

سلطان ابن مسعود چند مطلب را اشاره كردند:

1. مادر فروع اختلافى ائمه اربعه سخت‏گيرى نمى ‏كنيم، لكن از اصل توحيد و تمسك بالكتاب و السنة هيچ قدرتى نمى ‏تواند ما را جدا سازد چه مردم دنيا راضى شوند يا ناراحتى.

2. يهود و نصارى را ما چرا كافر مى ‏گوييم، زيرا آنها غير اللّه‏ را پرستش مى ‏كنند و مى‏ گويند: «ما نعبدهم الا ليقربونا الى اللّه‏ زلفى» پس كسانى كه قبور بزرگان را مى ‏پرستند و به سوى آنها سجده مى‏ كنند همانند بت پرستان كافر و مشرك‏اند.

3. چون عمر اطلاع پيدا كرد كه عده ‏اى در وادى حديبيه رفته و در كنار شجرة الرضوان نماز مى ‏خوانند، حضرت عمر دستور داد آن درخت را بريدند تا بعدها مردم خداى نكرده عبادت و پرستش آن درخت را آغاز نكنند.[56]

سلطان بن مسعود منظورش اين بود كه منهدم كردن قبه‏ ها نيز همانند بريدن درخت رضوان است.

گروه و هيأت علماء هندوستان پس از شور و مشورت مقرر نمودند كه شيخ الاسلام حضرت علامه بشير احمد عثمانى ديوبندى به نمايندگى آنها در جواب سخنان سلطان ابن سعود سخنرانى كند.

ايشان گفتند:

علماء اهل ‏سنّت هر گونه كاميابى را منحصر به پيروى كامل از كتاب اللّه‏ و سنت رسول خدا مى ‏دانند لكن درك و فهم مواضع استعمال كتاب و سنت رسول خدا صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏آله‏ وسلم كارى در خور هر كس و ناكس نيست، بلكه براى رسيدن به آن به رأى صائب و اجتهاد صحيح شديدا نياز پيدا مى‏ شود.

رسول اللّه‏ زينب بنت جحش را به نكاح خود درآورد و به اين مطلب كه مردم از آن چه برداشتى خواهند كرد هيچ التفاتى نفرمود.[57]

در فرق ميان سجده عبادت و سجده تعظيمى مولوى عثمانى مى ‏گويد:

اگر شخص قبر يا هر چيزى غير اللّه‏ را سجده عبادت كند قطعا كافر مى‏ شود، اما ضرورى نيست كه هر سجده‏اى، سجده عبادت باشد كه شرك جلى و شرك حقيقى است. ممكن است سجده، سجده تحيت باشد كه مقصود از آن رعايت تعظيم فرد ديگرى است. البته در شريعت ما قطعا ناروا است و مى‏ توان مرتكبش را مجازات نمود، اما نمى ‏توان چنين شخصى را مشرك قطعى و مباح الدم و المال قرار داد. و خود قرآن جريان سجده كردن فرشتگان به حضرت آدم عليه ‏السلام را و سجده كردن برادران و والدين حضرت يوسف عليه ‏السلام را ذكر كرده است. و اكثريت مفسرين از اين سجده، سجده معروف يعنى پيشانى را بر زمين نهادن مراد گرفته‏ اند و آن را سجده تعظيمى قرار داده‏ اند.[58]

مسأله ديگرى كه بايد بيان شود موضوع هدم قبه‏ها است كه ما هدم قباب را كارى صحيح نمى ‏دانيم.

وليد بن عبدالملك به حاكم مدينه عمر بن عبدالعزيز دستور داد كه حجره‏ هاى امهات المؤمنين را منهدم ساخته و مسجد نبوى را توسعه دهد حضرت عمر بن عبدالعزيز در ضمن منهدم كردن حجره‏ ها چون حجره عايشه را نيز منهدم ساخت كه بر اثر آن قبرهاى رسول خدا صلى ‏الله‏ عليه ‏و‏آله‏ وسلم و عُمَر و ابوبكر ظاهر شدند در آن موقع عمر بن عبدالعزيز چنان به گريه آمد كه هرگز با چنين وضعى گريه نكرده بود.

مقصودم اين است كه موضوع قبور اعاظم در قلوب الناس تأثير و ارتباط دارد، و باعث ناراحتى مردم جهان شده است.[59]

در مسأله قطع درخت، عمر براى قطع آن درخت به علت احساس اين خطر دستور داد كه مبادا در ازمنه جاهلان پرستش آن را شروع كنند. بيعت رضوان در سال شش واقع شده بوده و رحلت پيامبر سال دهم بعد از آن حضرت دو سال و نيم زمان خلافت خليفه اول هم گذشت، اما تصوير بريدن آن درخت نه براى پيامبر پيدا شد و نه براى خليفه اول، سپس خلافت عمر آغاز شد، اما اين امر نيز متعيّن نيست كه حضرت عمر در چندمين سال خلافت ده ساله خود اراده بريدن آن درخت را فرمود، اگر چه اين صوابديد عمر يقينا صحيح بوده اما اين گنبدها از قرن‏ها پيش بوده و در اين قرن چهاردهم نيز هيچ كس ديده نشده كه آنها را پرستش كند.[60]

پس اگر در شب معراج از رسول خدا صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله‏ وسلم خواسته شد كه بر جبل طور نماز بخواند زيرا آن جائيست كه خدا با حضرت موسى عليه ‏السلام صحبت كرده بود، چرا ما بايد از اداى نماز بر جبل نور كه در آنجا اولين وحى الهى بر پيامبر صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله ‏وسلم نازل شده بود بازداشته شويم؟

اگر بر مسكن شعيب عليه‏السلام از پيامبر خواسته شد كه نماز بخواند پس ما اگر در مسكن حضرت خديجه كبرى كه پيامبر صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله‏ وسلم بيست و هشت سال حيات طيّبه خود را در آنجا گذرانيده است دو ركعت نماز نافله بگذاريم چه اشكالى دارد.[61]

نتيجه

جماعت ديوبندى‏ ها كه رويكرد اصلى آن‏ها مذهب حنفى است و تحت تأثير تصوف نيز مى‏باشند بنيانگذاران و علماء نسل اول ديوبند به تصوف گرايش بيشترى داشتند ولى نسل اخير فارغ التحصيلان ديوبند بيشتر گرايش حديثى دارند.

از تصريحات آنها در كتب قديم و جديد از علما اين فرقه مانند شيخ حسين احمد مدنى، شيخ خليل احمد سهارنپورى، شيخ محمد تهانوى و ديگران استفاده مى ‏شود. دال بر اينكه شيخ محمد بن عبدالوهاب از خوارج است و بعضى ديگر ايشان را فاسق، نافرمان و خونخوار دانستند، برخى ديگر ايشان را كم عقل و كودن تلقى نموده و برائت خود را از وى و دعوت ايشان اعلام داشتند هر چند در گرايش به حديث بين ديوبنديان و سلفى ‏ها وجه اشتراك وجود دارد اما عقيده وهابيان نسبت به خروج اكثريت مسلمانان از دائره اسلام و مسأله تكفير مسلمانان در نظر ديوبنديان اعتقاد باطلى است و براى اطلاع بيشتر مراجعه شود به كتاب المهند على المفند، خليل احمد سهارنپورى و نقش حيات احمد حسين مدنى و الشهاب الثاقب على المسترق الكاذب.

منابع فارسى

1. دانش نامه ادب فارسى، ج 4، چاپ وزارت ارشاد، سرپرستى حسن انوشه، 1375

2. عقايد اهل السنة و الجماعة، سربازى عبدالرحمن، انتشارات علمى، 1370 ش.

3. تحليل دقيق از اوضاع حوزه‏هاى علميه، قارى محمد طيب، ترجمه شهنوازى انتشارات صديقى، سال 1379

4. نقش حيات، مدنى احمد حسين، ج 1، مطبعة جمعيت دهلى

5. پويايى فرهنگ و تمدن اسلام و ايران، ولايتى، على اكبر، چاپ وزارت خارجه، 1386

6. تاريخ تفكر اسلامى در هند، عزيز احمد، ترجمه نقى لطفى و محمد جعفر ياحقى، تهران، انتشارات كيهان، 1367.

عربى

1. قاعده الجلية فى التوسل و الوسيله، ابن تيميه، احمد بن عبدالحليم، دارالكتاب العربى بيروت، 2006 ميلادى.

2. دعوة الامام محمد بن عبدالوهاب بين مؤيديها و معانديها فى شبه القاره الهنديه، ابوالمكرم بن عبدالجليل، الطبعة الاولى، 1421 ق، چاپ دارالاسلام نشر و توزيع رياض

3. الشهاب الثاقب على المسترق الكاذب، مدنى، احمد حسين، الجامعه النظاميه لاهور، پاكستان

4. المسلمون فى الهند، الندوى ابوالحسن، المجمع الاسلامى، العلمى لكهنو هند، 1407

5. حاشيه نظم الفرايد على شرح العقايد النسفيه

6. المهند على المفند، سهارنپورى، خليل احمد، اداره اسلاميات، اناركلى لاهور، 1404

7. نزهة الخواطر و بهجة المسامع و النواظر، عبدالحى بن فخرالدين الحسنى، چاپ دائرة المعارف عثمانيه، حيدرآباد، دكن

8. قواعد فى علوم الحديث، كرانوى، شيخ حبيب احمد، طبع بيروت، سال 1392 هجرى

9. فيض البارى، فى شرح البخارى، كشميرى، انورشاه مكتبه مشكاة الاسلامية

10. دعايات مكشفه، نعمانى، محمد منظور، چاپ اداره اسلاميات، انارعلى لاهور، 1999 ميلادى.

1. محقق و مدرس، کارشناس ارشد مذاهب اسلامی.

2. پى هاردى، مسلمانان هند بريتانيا، ص 57.

3. طيب، محمد، تحليلى دقيق از اوضاع حوزه‏هاى علميه، ترجمه شهنوازى، ص 45.

4. عزيز احمد، تاريخ تفكر اسلامى در هند، مترجمان: نقى لطفى، ياحقى، ص 83.

5. قارى طيب، محمد، تحليلى دقيق از اوضاع حوزه‏هاى علميه، ص 42.

6. همان، ص 43.

7. پى هاردى، مسلمانان هند بريتانيا، ص 233.

8. سهانپورى، خليل احمد، المهند على المفنّد، ص 29.

9. همان، ص 43.

10. همان، ص 47.

11. همان، ص 62.

12. همان، ص 68.

13. الحسنى عبدالحى بن فخرالدين، نزهة الخواطر، ج 8، ص 115 ـ 121.

14. مدنى، احمد حسين، الشهاب الثاقب على المسترق الكاذب، ص 42.

15. همان، ص 43.

16. مدنى، حسين احمد، الشهاب الثاقب على المسترق الكاذب، ص 44.

17. همان.

18. ابوالمكرم بن عبد الجليل، دعوة محمد بن عبدالوهاب، ص 148.

19. مدنى، حسين احمد، الشهاب الثاقب، ص 47.

20. همان، ص 53.

21. همان، ص 54.

22. همان، ص 55.

23. همان، ص 60 ـ 61.

24. ابوالمكرم بن عبدالجليل، دعوة محمد بن عبدالوهاب، ص 156.

25. مدنى، حسين احمد، شهاب الثاقب، ص 64 ـ 66.

26. ابوالمكرم بن عبدالجليل، دعوة محمدبن عبدالوهاب، ص 160.

27. مدنى، احمدحسين، الشهاب الثاقب على المسترق الكاذب، ص 66.

28. همان، ص 67.

29. همان، ص 68.

30. نعمانى، محمد منظور، دعايات مكشفه، ص 38.

31. مدنى احمد حسين، نقش حيات، ج 1، ص 101.

32. الحسن عبدالحى بن فخرالدين، نزهة الخواطر، ج 8، ص 133 ـ 136.

33. همان، ص 188.

34. همان، ص 188.

35. همان، ص 189.

36. سهارنپورى، خليل احمد، المهند على المفنّد، ص 22.

37. ابوالمكرم بن عبدالجليل، دعوة محمد بن عبدالوهاب، ص 191.

38. همان، ص 192.

39. همان، ص 209.

40. الحسنى عبدالحىّ بن فخرالدين، نزهة الخواطر، ج 8، ص 80 ـ 99.

41. كشميرى، انور شاه، فيض البارى فى شرح صحيح بخارى، ج 1، ص 171 ـ 172، كتاب العلم.

42. همان، ج 1، ص 95.

43. همان، ج 2، ص 433 ـ 434.

44. سهارنپورى، خليل احمد، المهند على المفنّد، ص 36 ـ 37.

45. كشميرى، انورشاه، فيض البارى فى شرح صحيح بخارى، ج 4، ص 68.

46. ابوالمكرم بن عبدالجليل، دعوة محمد بن عبدالوهاب، ص 228.

47. حاشيه نظم الفرائد على شرح العقايد نسقى، ص 10، حاشيه شماره 1.

48. حاشيه سنن نسائى، ج 1، ص 359، كتاب زكات باب مؤلفه قلوب.

49. الحسنى، عبدالحى بن فخرالدين، نزهة الخواطر، ج 8، ص 115 ـ 121.

50. ابوالمكرم بن عبدالجليل، دعوة محمد بن عبدالوهاب، ص 146.

51. الحسنى، عبدالحى بن فخرالدين، نزهة الخواطر و بهجة المسامع و النواظر، ج 8، صص 253 ـ 256.

52. مجله ماهنامه القاسم، ديوبند، ص 3، شماره جمادى الاول، 1342 به نقل از كتاب دعوة محمد بن عبدالوهاب بين مؤيديها و معانديها فى شبهة القارة الهنديه، ص 230.

53. كرانوى، حبيب احمد، قواعد فى علوم الحديث، ص 441.

54. ماهنامه انوار المدينه، لاهور، ج 15، شماره2. به نقل از كتاب محمد بن عبدالوهاب، ص 231.

55. سربازى، عبدالرحمان، عقايد اهل‏سنّت و جماعت، ص 55.

56. همان، ص 56.

57. همان، ص 57.

58. همان، ص 58.

59. همان، ص 59.

60. همان، ص 60.

61. سهارنپورى، خليل احمد، المهند على المفند، ص 28 ـ 29.

نویسنده: حسن منتظرى[1]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code