• سه شنبه، ۶ مهر ۱۴۰۰
  • الثلاثاء، 20 صفر 1443
  • Tuesday, 28 September 2021

بسته تبلیغی محرم

بسته تبلیغی محرم

بسم الله الرحمن الرحيم

ضمن عرض تسليت به مناسبت ايام سوگواري سرور و سالار شهيدان حضرت آقا اباعبدالله الحسين صلوات الله و سلامه عليه، در راستاي تقويت علمي دانش پژوهان و مبلغان مؤسسه مذاهب اسلامي، معاونت پژوهش اقدام به آماده سازي سیزده مقاله در زمينه پاسخ به شبهات معاندين متناسب با محرم نموده است؛ كه عبارتند از:

فهرست

  1. شبهه ازدواج امام حسين عليه السلام با اُرَينَب
  2. بدعت انگاري عزادري؟
  3. چرايي گريه
  4. روزه روز عاشورا
  5. سياه پوشي
  6. شفا در تربت امام حسين عليه السلام
  7. قرآن خواندن سر بريده
  8. نامگذاري به عبدالحسين و عبدالنبي
  9. گريبان چاك زدن بانوان حرم حسيني
  10. نماز رو به قبر مطهر امام حسين عليه السلام
  11. بررسي روايت عجم دشمن اهل بيت عليهم السلام
  12. اتفاقات بعد از شهادت امام حسين عليه السلام
  13. شخصيت يزيد

 

شبهه ازدواج امام حسين عليه السلام با اُرَينَب

آيا ازدواج امام حسين علیه السلام با اُرَيْنَبْ در به پيش آمد قضيه كربلا نقش داشته است؟

توضيح سؤال :

زني نخست نامزد يزيد مي‌شود و چون [امام] حسين او را گمراه مي‌كند و با گول زدن او را به سوي خود مي‌كشد و به اين گونه كينه‌جوئي يزيد بر‌انگيخته مي‌شود كه منجر به كشته شدن [امام حسين] مي‌شود.
همانطور كه مي‌بينيد اين مطلب را نيز با كمك اسناد تاريخي مطرح نموده‌اند. منتظر پاسخ شما هستم .
مقدمه :
اين شبهه از سوي برخي از دشمنان اهل بيت عليهم السلام طرح شده كه ادعا مي‌كنند علّت زمينه ساز واقعه كربلا و شهادت امام حسين عليه السلام‌ داستان عاشقانه‌اي بود كه به‌واسطه عشق و علاقه شديد يزيد به زني به نام «اُرَيْنَبْ» همسر «عبدالله بن سلام» آغاز شد و امام حسين عليه السلام‌ با اقدامي كه در بعضي كتاب‌ها ذكر شده مانع از اين دست يازي و شهوت‌راني يزيد گرديد .
در حقيقت چنين وانمود كرده‌اند كه سرآغاز كينه‌ توزي و دشمني يزيد با امام حسين عليه السلام و سرمنشأ واقعه كربلا اين ماجرا بوده است .
پاسخ:
در پاسخ به اين دوست گرامي عرض مي‌كنيم:
با تحقيقي كه ما در متون و منابع تاريخي داشتيم تنها كتاب قابل اعتنائي كه اين واقعه را ذكر كرده است كتاب الامامه و السياسه ابن قتيبه دينوري متوفاي 276 هق از مصادر تاريخي اهل سنّت مي‌باشد. كه هر محقّقي با مطالعه اين متن، آن را به يك داستان و رمّان شبيه‌تر مي‌بيند تا يك اتّفاق حقيقي.
ما جهت اطّلاع از كلّ اين ماجرا ترجمه مطالب نقل شده در كتاب الامامه و السياسه را در اين جا مي‌آوريم :
عشق يزيد و حيله معاويه
يزيد بن معاويه شبى با يكى از نديمان پدرش معاويه كه رفيق نام داشت شب نشينى كرده ، و رفيق مشغول سخن گفتن بوده ، و از هر طرف سخنى به ميان مى آورد.
يزيد مجلس را خلوت و خصوصى ديده ، اظهار مي‌كند: خداوند حكومت پدرم (معاويه) را پايدار داشته ، و عافيت و تندرستى به او عطا نمايد. دقت فكر و حسن نظر و راى جميل او مرا وامي‌داشت كه در تمام امور خود به صلاح بينى او اتكاء نموده، و حتى احتياجى به اظهار نيّات و خواسته‌هاى قلبى خود نديده ، و در همه امور خود با توجه كامل او توكل و اطمينان داشته باشم ، ولى پدرم با آن علم و حلم و توجهى كه دارد: از صلاح بينى و خير خواهى من غفلت نموده ، و مخصوصا در يك موضوع مرا به كلى محروم و ضايع كرد. خداوند از خطاها و سيئات اعمال او بگذرد.
– رفيق: خيال مى كنم سوء تفاهم و اشتباهى رخ داده است ؛ زيرا محبت و علاقه شديد و توجه و مهربانى كامل پدرت درباره شما قابل انكار نيست ، و شما خودتان مي‌دانيد كه : پدرتان تا چه اندازه نسبت به شما علاقه نشان داده ، و پيوسته آخرين هدفش خوشى و آسايش و رضايت خاطر و بلندى مقام و شوكت شما است .
يزيد سرش را پائين انداخته ، و محسوس بود كه : از اظهار خود پشيمان شده ، و به گفته خود نادم است .
رفيق پس از تمام شدن مجلس ، به سوى عمارت معاويه رهسپار گرديده ، و اجازه ملاقات طلبيد.
معاويه به‌ خاطر خصوصيتى كه با رفيق (نديم خود) داشت : فهميد كه شرفيابى او در آن وقت شب از جهت امر لازمى خواهد بود، و روى اين لحاظ اجازه داد و رفيق وارد اطاق مخصوص گرديد.
رفيق مذاكرات خود را با يزيد درميان گذارده ، و ملال خاطر و تكدر قلب و گلايه و زبان حال او را در پيشگاه معاويه به عرض رسانيد.
– معاويه: عجبا، تا به حال كوچكترين عملى كه موجب ناراحتى و تكدر خاطر و كراهيت جانب او باشد از من صورت نگرفته است ، و هميشه خواستارم تا خواسته‌ها و كارهاى او مطابق ميل و موافق خواهش و رضايت كامل او انجام پذيرفته ، و هيچ‌گونه درباره او مهربانى و خوبى و احسان مضايقه نكنم .
سپس دستور داد: يزيد را پيش او بخوانند.
نديم معاويه پيش يزيد آمده ، و او را به پيشگاه امير دعوت كرد.
يزيد با عجله فرمان پدرش را پذيرفته ، و به سوى او حركت نمود.
يزيد خيال كرد كه : اين دعوت در اين هنگام شب ، به خاطر استشاره كردن و مذاكراتى است كه پيرامون پيش آمدى صورت خواهد گرفت ، زيرا معاويه در كارهاى مشكل و امور سياسى حكومت خود با يزيد استشاره نموده ، و به كمك فكر او آن مشكل را حل مي‌كرد.
يزيد به اطاق مخصوص پدرش وارد شده و نشست .
معاويه پس از ملامت و مذمت كردن پسرش يزيد، اظهار داشت : من به موجب علاقه شديدى كه نسبت به تو داشتم تو را بر اشخاص بزرگ و مردان فضيلت و اصحاب رسول اكرم (ص ) برترى داده ، و بر آنها امير و پيشوا قرار دادم ؛ و مقام و مرتبه تو را بر ديگران ترفيع داده ، و به خاطر گرفتن بيعت براى تو منزلت آنان را پائين تر و كمتر قرار دادم .
يزيد در حالي‌كه از شدت شرمندگى و خجلت غرق عرق بود به سخن آمده گفت : من نمى خواستم در مقابل نعمتها و مهربانيهاى شما كفران ورزم ، من به‌خيرخواهى و صلاح بينى و احسان شما اعتراف دارم و چون سخن به اينجا رسيده است ، مجبورم سرّ باطنى خود را افشاء كرده و علت انزجار و گلايه خود را بيان كنم .
همان طور كه معلوم و روشن است ، انسان به خاطر ادامه زندگى خود و براى آسايش و تنظيم امور زندگانى خويش : نيازمند به ازدواج و زناشويى است ، و البته در انتخاب زن لازم است بيش از پيش ‍ دقت و توجه كرد. تا زنى كه از هر جهت سزاوار و مناسب است اختيار و انتخاب شود.
من هنگامى كه كمال ادب و زيبائى و حسن سيرت و صورت دختر اسحاق (ارينب) را مى شنيدم ، در دل خود خاطر خواه و علاقه مند و عاشق او شده بودم ، و كوچك‌ترين احتمالى نمي‌دادم كه از جانب شما مسامحه و سستى و تأخيرى در اختيار و خواستگاري از او رخ بدهد، ولى شما به كلى غفلت ورزيديد، به حدى كه او را از جاى ديگر خواستگاري كرده ، و به عقد (پسر عمويش) عبدالله بن سلام در آمد.
من از اين پيش آمد بي‌نهايت متأثر شده و آسايش و طمأنينه خاطر و آرامش را از من سلب نموده ، و با حالت اضطراب و ناراحتى و تشويش به سر مي‌برم .
محبت و عشق و علاقه ارينب رفته رفته در قلب من بيشتر شده ، و صبر و استقامت را از دلم ربوده است .
آرى صبر من تمام شده ، و بيش از اين حوصله استقامت و خوددارى و نگهدارى سرّ ضمير خويش ندارم .
– معاويه: آرامش قلبت را از دست نداده ، و به من مهلت بده .
– يزيد: پس از پايان يافتن و از بين رفتن موضوع، مهلت دادن و فكر كردن و اقدام نمودن چه نتيجه خواهد داشت .
– معاويه: نميدانم عقل و استقامت و مردانگى تو كجا رفته است .
– يزيد: عشق بر خرد غالب شده ، و به خاطر نمايش عشق، عقل و صبر و تقوى و طمائينه دل رخت بر بسته است . و اگر كسى مي‌توانست در مقابل سيطره عشق ، تقوى و عقل خود را از دست ندهد، البته حضرت داود (ع ) براى اين قسمت پيش قدم و مقدم بود، در صورتي‌كه آن حضرت اظهار عجز و ناتوانى و بى صبرى نموده ، و در مقابل محبتى كه به زني پيدا كرده بود، اضطراب نفس و تشويق خاطر پيدا كرد.
– معاويه: براى چه مرا پيش از فوت وقت مطلع نكردى ؟
– يزيد: خيال نمي‌كردم محتاج به تذكر باشد، زيرا كه توجه و عطوفت شما را نسبت به خود به اندازه اى شديد و كامل مي‌ديدم كه احتمال غفلت از اين قسمت را نمي‌دادم .
– معاويه: راست است ، ولى بايد بيش از پيش خود را حفظ كرده و تقوى و عقل و صبر را از دست داده نداده ، و سرّ ضمير خود را پيش كسى اظهار ننمائى . شايد بتوانم به مقصد نائل آيم .
معاويه به درياى فكر غوطه ور شده ، و براى حل اين مطالب انديشه ها و حيله هايى طرح مى كرد.
و ارينب كه از جهت جمال و كمال و شرافت و مال سر آمد زنان زمان خود و شهره آفاق گشته بود، پس از ازدواج كردن با پسر عموى خويش عبدالله بن سلام (از طائفه قريش ) در مملكت عراق با هم زندگانى مي‌كردند.
و عبدالله بن سلام از جانب معاويه مأموريت و حكومتى داشته و داراى فضيلت و مقام و منزلت بلندى بود.
معاويه پس از نقشه كشى ها و انديشه هاى بسيار، صلاح در اين ديد كه : نامه‌اي به عبدالله بن سلام نوشته ، و او را به جانب شام احضار نمايد.
معاويه به‌ اين مضمون نامه نوشت و ارسال كرد: چون نامه من به تو رسيد بدون تأخير به سوى شام حركت كن ، اميد است در اين سفر خير بسيار و نتيجه مهمى به تو رسيده ، و نصيب كاملى به دست تو آيد.
عبدالله بن سلام پس از رسيدن نامه ، بدون تأخير به سوى شام حركت كرده ، و در منزلى كه قبلا به اشاره معاويه براى او مهيا شده بود وارد شد.
معاويه ، ابوهريره و ابودرداء (از اصحاب رسول الله ) را احضار نموده ، و پس از مقدمات و ذكر سخنانى چند و رجز خواني‌ها، گفت : دخترى دارم كه موقع ازدواج او فرا رسيده ، و مي‌خواستم براى انتخاب همسر او، دقت كامل و توجه تمامى به كار برده ، و كسى را انتخاب و در نظر بگيرم كه از جهت فضيلت و ديانت و تقوى و ادب و مروت مورد وثوق و اطمينان من باشد، و به نظر من مصداق اين اوصاف شخص عبدالله بن سلام است كه از هر جهت زيبنده و سزاوار است ، و مخصوصا علت اقدام عاجل من اين است كه : مبادا پيش از انجام گرفتن اين قسمت اجل مرا دريابد، و كساني‌كه پس از من امور سلطنت و حكومت را به دست مي‌گيرند، به خاطر عجب و بزرگوارى حكومت و كوچك شمردن ديگران و به بهانه پيدا نكردن هم رتبه و كفو، از تزويج زن ها ممانعت ننمايند.
من ميل دارم كه شخصا اين قدم را برداشته ، و راه را براى آيندگان روشن كنم ، تا جانشينان من نيز با من هم فكر و هم قدم باشند.
ابوهريره و ابودرداء اظهار تشكر كرده گفتند: البته شما كه صاحب و كاتب رسول الله (ص ) بوديد، از هر جهت براى اجراى دستورات واقعى و عمل كردن به احكام حقيقى كه موجب سپاس گذارى و شكر خالق و رضاى او است ، تقدم و اولويت خواهيد داشت .
معاويه – پس مناسب مي‌دانم كه شما اين نظريه مرا به عبدالله بن سلام ابلاغ نمائيد، و البته با دختر من نيز مشورت و مذاكره خواهيد نمود، ولى تصور مي‌كنم او هم با فكر و تصويب من مخالفت نكرده و از صلاح ديد من خارج نشود.
معاويه پس از بيرون رفتن آن دو نفر، به اندرون كاخ رفته ، و به‌ دختر خود توصيه كرد: هنگامي كه ابوهريره و ابودرداء با او مذاكره نموده ، و او را براى عبدالله بن سلام خطبه و خواستگارى نمايند، در جواب ايشان چنين اظهار كند كه : عبدالله بن سلام بى نهايت مرد زيبنده و مناسب و محترم و پسنديده است فقط مانعى كه در اينقسمت موجود است : بودن زن او ارينب است ، زيرا غيرت و خوى من با اين امر سازگار نبوده ، و روى اينجهت ميترسم سخنى بگويم يا عملى را مرتكب شوم كه موجب سخط و غضب الهى واقع شده ، و بر عذاب و گرفتاريهاى هميشگى گرفتار آيم : و تا ايشان با ارينب زناشوئى مى كند: اين اقدام عملى نخواهد شد.
ابوهريره و ابودرداء نزد عبدالله بن سلام آمده ، و گفتار معاويه را به او ابلاغ نمودند.
عبدالله بن سلام بى نهايت مسرور گشته ، و شروع به عرض ‍ تشكر و سپاس گوئى نموده ، و از الطاف و مراحم و توجهات معاويه كه درباره او مبذول شده است بسى اظهار امتنان و خوشحالى نمود.
عبدالله بن سلام پس از اين كه در مقابل توجه اين نعمت :سپاس خالق را به جا آورد، و از نعمت‌ها و حسن نظر و عطوفت و رحمت معاويه سپاس گوئى كرد تقاضا نمود كه آن دو نفر براى خواستگارى رسمى به پيشگاه معاويه رهسپار شوند.
ابوهريره و ابودرداء به عنوان خواستگاري به پيشگاه معاويه مراجعت نمودند. معاويه اظهار داشت : همان طوركه گفتم من از اين وصلت بي‌نهايت خوشوقت و فرحناكم ، و چون لازم است با خود دختر نيز مذاكره شده و نظر و موافقت او را هم تحصيل بنمائيم مي‌بايد شما اين قسمت را نيز شخصا انجام بدهيد.
ابوهريره و ابودرداء به اطاق مخصوص دختر معاويه وارد شده و نظر پدرش معاويه را براى او به تفصيل فهمانيدند.
دختر به همان شكل كه پدرش تعليم داده بود پاسخ داد.
و در نهايت گفت: عبدالله مي‌تواند همسر و كفو مناسبي باشد فقط تنها مشكلي كه او هست اين اين كه او صاحب همسر است و من ترس از آن دارم كه من با اين كار خود غيرت او را عليه خود بر‌انگيخته و موجب سخط الهي گردم.
ابوهريره و ابودرداء نزد عبدالله بن سلام برگشته ، و جريان مذاكرات خودشان را با معاويه و دخترش را براي او نقل كرده ، گفتند: به نظر ما تنها مانعى كه موجود است ، وجود ارينب است .
عبدالله بن سلام روى سادگى خود، در حضور آن دو نفر، طلاق زن خود ارينب را جارى كرده ، و آنها را شاهد طلاق قرار داد.
ابوهريره و ابودرداء پس از شنيدن صيغه طلاق ، به سوى معاويه مراجعت نموده ، و جريان امر را به او اطلاع دادند.
معاويه كه در اين مرتبه حاجت خود را برآورده ديد: شروع به غمزه و ناز كرده ، و گفت : من از اين عمل به اين فوريت متأثر شدم ، عجله و شتاب كردن ايشان سزاوار نبود، بهتر اين بود كه ايشان صبر مي‌كردند و بالاخره كار به يك ترتيبى انجام مى گرفت ، البته آن چه مقدر است به وقوع خواهد پيوست ، هر چه بود خوب يا بد گذشته است ، ما بايد پيرامون مقدمات و شرائط كار خودمان روى فكر صحيح و نظر صائب به خوبى تأمل كرده ، و سپس تصميم بگيريم .
معاويه پس از اظهار اين مطالب درهم و مبهم گفت : شما مرخص شده و مراجعت نمائيد البته آنچه تصميم گرفتم به اطلاع شما خواهيم رسانيد.
معاويه پس از اين جريان نامه به پسرش يزيد نوشته ، مژده داد كه كارهاى مقدماتى انجام گرفته ، و به مطلوب نزديك شده ، و اينك عبدالله بن سلام طلاق ارينب را داده است .
پس از چند روز ابوهريره و ابودرداء به سوى معاويه برگشتند.
معاويه اظهار داشت : طوري كه مسبوق شديد، رضايت و موافقت دخترم بايستنى است ، و شما فعلا جريان امر را به او تذكر داده ، و براى تحصيل رضايت و اجازه او وارد مذاكره شويد.
ابوهريره و ابودرداء نزد دختر معاويه آمده ، و پس از اين كه فصلى از مراتب و مقامات و فضائل اخلاقى و شخصيت عبدالله بن سلام ذكر نمودند، گفتند: عبدالله بن سلام به خاطر پيشنهاد شما ارينب را طلاق داده و فعلا موافقت و اجازه پدر شما نيز فقط متوقف به رضايت شما است .
دختر معاويه پس از ذكر مقدمات و سخنهاى چند، اظهار كرد: اگر چه تحقق امور وابسته به تقديرات الهى است ؛ ولى در كارهاى مهم و بزرگ مي‌بايد تا ممكن است دقت و فكر نموده ، و روى صبر و تأمل قدم برداشت ، تا موجبات پشيمانى و تاءثر فراهم نيايد، مخصوصا در اين موضوع كه سرنوشت آدمى را در زندگانيش معين كند، و من به خداى متعال توكل كرده ، و از او استمداد مى نمايم كه آنچه صلاح و خير من است وسائل آن را پيش آورد، و البته نتيجه را به عرض شما خواهم رسانيد ابوهريره و ابودرداء از مجلس برخاسته ، و دعا كردند كه ، خداوند خير شما را بخواهد و شما را توفيق و تأييد فرمايد.
سپس نزد عبدالله بن سلام آمده ، و جريان امر را نقل نمودند.
عبدالله بن سلام اين بيت را خواند:
فان يك صدر هذا اليوم ولى فانّ غدا لناظره قريب
اگر چه جريان امروز بر ضرر ما تمام مى شود، ولى فردا هم نزديك است ، و بايد منتظر فردا باشيم تا فردا چه پيش آمد كند.
در اين موقع مردم از جريان امر عبدالله سلام آگاهى يافته ، با همديگر مي‌گفتند: به طور مسلم معاويه عبدالله بن سلام را فريب داده است و اين خبر به گوش همه رسيده ، و حتى در شهرهاى ديگر نيز منتشر شده و هر كسي كه در هر جايى ، از اين قضيه آگاهى مى يافت : از معاويه بد گويى كرده ، و از خدعه و حيله او سخن مي‌گفت : و همه يك زبان مي‌گفتند: معاويه با حيله گرى خود مقدماتى را جور كرده است كه عبدالله بن سلام زن خود را طلاق داده است ، و منظور معاويه اين است كه : زن او را براى پسر خودش يزيد تزويج كند، چه امير خوبى است كه پروردگار جهان او را براى حفظ رعيت بيچاره برانگيخته است !
عبدالله بن سلام براى اين كه تكليفش يكسره و روشن بوده ، و از حال تشويش و اضطراب و نگرانى بيرون آيد، از ابوهريره و ابودرداء تقاضا كرد تا براى گرفتن آخرين جواب پيش دختر معاويه بروند.
اين بود كه ابوهريره و ابودرداء باز پيش دختر آمده ، و گفتند: اميدواريم كه در اين مدت تحقيقات كاملى به عمل آمده ، و آنچه صلاح و خير بوده است . خداوند روشن و معلوم ساخته است .
دختر معاويه اظهار كرد: پروردگار جهان را سپاسگذارم كه مرا در اين امر روشن ، و صلاح و تكليف مرا معين فرمود، من هر چه فكر و تأمل كردم ، رضايت و موافقت خود مرا نتوانستم دريابم ، و چون با ديگران استشاره نمودم : نظر آنان را نيز مختلف و ضدّ و نقيض دريافتم ، اين خود يگانه علت ناراحتى و عدم رضايت خاطرم بود.
عبدالله بن سلام چون پاسخ نامساعد دختر را استماع كرد: دانست كه فريب خورده ؛ و بى نهايت مضطرب و پريشان شده ، و مهموم و مغموم گشت !
سپس به خود آمده و گفت : خدايم را حمد مى كنم ، و در مقابل نعمت هاى او ستايش مي‌نمايم ، البته چيزى را كه پروردگار جهان بخواهد قابل تغيير و تبديل نيست . كسى نتواند قضا و تقدير او را ردّ و عوض كند، انسان هر چه روى فكر و عقل و تدبير رفتار نمايد باز نخواهد توانست از محيط حكمرانى خداوند خارج شده ، و كوچكترين ضررى را كه مقدر است از خود دفع كند، فرح و سرور، آسايش و ناراحتى ، نعمت و نقمت اين جهان پايدار نيست ، آدمى بايد در مقابل تقديرات غيبى تسليم و خضوع كرده ، و صبور و ثابت قدم و محكم باشد.
اين مذاكرات بطول انجاميده بود، و ايام عدّه (در حدود سه ماه ) ارينب سپرى شده ، و مانعى براى خطبه او باقى نمانده بود.
معاويه ابودرداء را مأموريت داد كه: به سوى عراق رهسپار شده ، و ارينب را براى پسرش يزيد خواستگارى نمايد.
ابودرداء حركت كرده ، و به عراق رسيد، و در آن حسين بن على عليه السلام در عراق ساكن بوده ، و از جهت علم و معرفت و بخشش و جود و حال و مقام بر همه برترى داشته ، و بزرگ و سيّد اهل عراق بود.
ابودرداء پيش خود فكر كرد كه : سزاوار نيست پيش از تشرف به محضر آن حضرت ، به سوى مأموريت خود برود، حسين بن على عليه السلام پسر دختر پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم و سيّد جوانان اهل بهشت بوده ، و بر همه مسلمين فرض و لازم است كه : او را تجليل و تكريم نموده ، و حقوق او را رعايت كنند.
ابودرداء به قصد زيارت آن حضرت ، و براى اداى اين حق واجب و ديدن جمال مبارك او، و به عنوان عرض ارادت و محبت خالصانه به سوى خانه پسر پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم حركت نمود.
حسين بن على عليه السلام چون ابودرداء را ديد، از جاى خود بر خاسته و با او مصافحه كرد، و از او تجليل و احترام و تعظيم نموده و فرمود: مرحبا مرحبا به تو اى صاحب و رفيق پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم و همنشين او كه اشتياق مرا به رسول خدا تجديد نمودى ، و احزان و غصه هاى مرا به ياد آوردى !
سپس فرمود: از آن روزى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از دنيا رحلت فرموده است ، كسي را از ياران و اصحاب آن حضرت نمي‌بينم مگر اين كه بى نهايت متأثر و محزون شده و از شدت علاقه و اشتياق و محبتى كه به آن حضرت دارم ، بى اختيار اشك از چشمهايم جارى مى شود و جگرم مى سوزد.
در اين هنگام به خاطر ياد رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم اشك از چشمهاى ابودرداء نيز جارى شده ، و گفت : خداوند لبانه را بيامرزد كه بوسيله او با همديگر آشنائى و ارتباط پيدا كرديم .
حضرت حسين بن على عليه السلام فرمود: قسم به خداوند كه من به تو علاقمندم ، و اشتياق داشتم تو را ملاقات بنمايم .
ابودرداء گفت : معاويه مرا به خاطر خواستگارى ارينب دختر اسحاق به پسرش يزيد به اينجا فرستاده است ، و من هر چه فكر كردم ديدم زيارت و تشرف و عرض اخلاص و سلام و تجديد عهد با حضرت شما، از هر امرى مقدم تر و واجبتر است .
حضرت حسين عليه السلام از ياد آورى و اظهار محبت ايشان تشكر نموده ، و سپس فرمود: من هم در نظر داشتم پس از سپرى شدن ايام عده ارينب كسى را كه اهليت دارد، به عنوان خواستگارى به پيش او بفرستم و الان كه شما چنين قصدي داريد از جانب من نيز خواستگارى نمائيد.
البته شما براى ابلاغ نظر من از همه لايق تر و سزاوارتر هستيد شما در مجلس ارينب از جانب من نيز خطبه نمائيد و در نتيجه هر طورى كه خدا و او بخواهند انجام پذيرفت ، و در نظر داشته باشيد كه آنچه يزيدبن معاويه به عنوان مهريه حاضر است بدهد، از جانب من نيز مانعى نيست و حاضرم .
ابودرداء گفت : در انجام اين خدمت مفتخرم .
ابودرداء به سوى خانه ارينب حركت كرد، و داخل اطاق شده و نشست ، و پس از بيان مطالب و مقدماتى چند، راجع به تقديرات خداوند جهان و صبر و تسليم در مقابل حوادث و تسلى دادن به ارينب از جهت فراق عبدالله بن سلام ، اظهار داشت : من از جانب دو نفر براى خطبه و خواستگارى تو به اينجا آمده ام ، اول امير اين امت و پسر ملك و ولى عهد و خليفه او يزيدبن معاويه ، دوم پسر دختر رسول الله صلّي الله عليه و آله و پسر نخستين كسي كه قبول اسلام نمود و سيد و آقاى جوانان اهل بهشت حضرت حسين بن على عليه‌السلام، و البته شما خودتان هر دو تاى آنها را از جهت سن و فضيلت و مرتبت و سائر خصوصيات مى شناسيد، پس هر يكى از آنها را كه مي‌خواهيد انتخاب و تعيين نمائيد.
ارينب پس از سكوت طولانى گفت : اى ابودرداء اگر چنين پيشنهادى براى من در غياب شما مي‌كردند، من آرزومند مي‌شدم كه از شما مشورت و صلاح بينى كنم ، و به هر وسيله اى بود خدمت شما رسيده و با شما استشاره مى نمودم ، حالا كه شما خودتان حاضر و آگاه هستيد عقيده و نظر خودتان را در اين موضوع بيان فرمائيد؟ من پس از خدا به شما ايمان و اطمينان دارم ، و از شما تقاضا مى كنم كه : با كمال بيطرفى و با نهايت خلوص باطن و نيت ، آنچه را كه صلاح و خير من است بيان فرمائيد.
– ابودرداء: اظهار نظر و بيان عقيده كردن از من غلط است ، زيرا كه من رسولى بيش نيستم ، و شما خودتان مختاريد.
– ارينب : خداوند شما را موفق بدارد، من هم دختر برادر شما هستم ، و فعلا با شما استشاره كرده و توقع دارم تنها حقيقت و خداوند را در نظر گرفته و آنچه حق و صحيح است براى من روشن و بيان فرمائيد و البته در بيان حق كوچكترين وحشت و خوف و ملاحظات ديگري را به خود راه نخواهيد داد.
– ابودرداء: دختر من ! پسر پيغمبر نزد من محبوبتر و بهتر است ، من خود با اين چشمم ديدم كه رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم لبهاى خود را به لبهاى نازنين حضرت حسين بن على عليه السلام گذاشته مي‌بوسيد، تو هم لبهاى خود را بگذار به محلى كه لب هاى رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به آنجا گذاشته شده است .
– ارينب : قبول كردم و آن حضرت را اختيار نمودم .
حضرت حسين بن على عليهما السلام ارينب را به عقد نكاح در آورده ، و مهريه بسيار زيادى براى او تعيين نمود.
اين قضيه در ميان مردم منتشر شده ، و حتى به گوش معاويه هم رسيد.
معاويه از شنيدن اين خبر بي نهايت غضبناك و متأثر شده ، و نسبت به ابودرداء هم بسيار بدبين و عصبانى گشت .
معاويه مي گفت : من بايد خودم را ملامت كنم كه چنين كسى را براى انجام دادن امر مهمى انتخاب نمودم ، و كوتاهى و جهالت از ناحيه من سر زده است ، و بايد نتيجه فكر خام خود را مشاهده كنم .
عبدالله بن سلام هنگامي كه از خانه خود خارج مي شد، كيسه هائي را كه پر از جواهر و درّهاى قيمتى و ناياب بود، مهر كرده و به عنوان امانت به زن خود ارينب سپرده بود، و چون در شام تحت فشار و سختى قرار گرفته ، و مخصوصا از جانب معاويه (به خاطر بدگويى ) و نسبت مكر و خدعه او به معاويه ) محدود و مورد غضب قرار مي گرفت صبر و توانش ‍ تمام شده ، و بناچار به سوى عراق مراجعت نمود.
عبدالله بن سلام دارائى خود را كه همراه خود برداشته بود در اين مدت خرج كرده ، و از اين جهت نيز در مضيقه و فشار واقع شده و مى‌خواست از آن جواهر و درّهاى امانتى كه نزد ارينب بوده استفاده نمايد.
و با اين حال احتمال قوى ميداد كه ارينب به خاطر سوء رفتار و عمل زشت او كه بدون جهت و با آن سوابق حسنه خدمت گذارى هاى ارينب طلاق او را گرفته بود از ردّ كردن آن امانت خوددارى كرده و هيچگونه اعترافى به آن مال ننمايد.
ولى خواه ناخواه به سوى عراق حركت كرده و خدمت حضرت امام حسين عليه السلام تشرف حاصل نموده و پس از عرض ‍ سلام و اظهار اخلاص و محبت ، و پس از ذكر جريان اجمالى خود، گفت : هنگام سفر امانتى را كه پيش من بسيار با اهميت و پر قيمت و پر ارزش است به ارينب سپرده بودم و چون امروز مورد نياز و احتياج من است تقاضا مي‌كنم كه شما درخواست بفرمائيد تا آنرا مستردّ بدارد، و قسم به خدا كه من از ارينب خجل هستم ، زيرا من از او كوچكترين عمل خلاف و ناهنجارى نديده ام ، و از او راضى هستم ، ولى پيش آمدهاى مخالف مرا مقصر و شرمنده ساخت .
حضرت امام حسين عليه السلام ساكت و آرام نشسته و جوابى نگفت سپس از جاى خود حركت نموده و به اندرون خانه آمده و به ارينب فرمود: اينك عبدالله بن سلام از سفر شام مراجعت نموده و مذاكره از حسن رفتار و اخلاق و درستى و امانت دارى تو بود، و از شما بي نهايت تعريف و توصيف كرده ، و اظهار خجلت و اسف و شرمندگى مى نمايد، و ضمنا مي‌گويد: امانتى پيش او دارم كه اگر مسترّد بدارد موجب تشكر و شادى خواهد بود.
حضرت امام حسين عليه السلام پس از بيانات فوق ، فرمود، عبدالله بن سلام حرف نامربوطى نمي‌زند، و آنچه مي‌گويد صحيح و درست و حق است ، شما نيز مناسب است امانت او را ردّ كنيد.
ارينب گفت : راست مي‌گويد. امانتى به من سپرده و با مُهر خود مُهر كرده است ، همين طور پيش من محفوظ است .
حضرت حسين بن على عليهما السلام از اعتراف و امانت دارى ارينب بى نهايت خوشحال و اظهار رضايت و تشكر نموده ، و به ارينب فرمود: خوب است كه عبدالله بن سلام را اطلاع بدهم ، و حضورا امانت او را به دست خود او برسانم.
سپس آن حضرت پيش عبدالله بن سلام آمده و فرمود: به طوريكه معلوم مي‌شود عين امانت شما به همان حالي‌كه بود باقى است ، و ارينب به اين قسمت اعتراف مي‌نمايد، و صلاح و خير شما در اين است كه خودتان وارد اطاق او شده ، و بي واسطه از دست او امانتى را كه به او سپرده بوديد پس بگيريد.
– عبدالله بن سلام : آيا اجازه مي‌فرمائيد كه آن امانت را به هر وسيله باشد به من رسانيده ، و احتياجى به حضور من نباشد؟
حضرت امام حسين عليه السلام فرمود: نه ، بايد خودت حاضر شده ، و به دست خود امانت را پس گرفته ، و ذمّه ارينب را تبرئه كنى !
عبدالله بن سلام وارد اطاق ارينب شده ، و حضرت حسين عليه السلام فرمود: اين عبدالله بن سلام است كه حاضر شده است ، تا امانت او را به خود او ردّ نمائيد.
ارينب كيسه هاى امانتى را حاضر كرده ، و در مقابل او گذاشت .
عبدالله بن سلام بي نهايت خوشحال شده ، و اظهار تشكر نمود.
حضرت امام حسين عليه السلام در اين ساعت از اطاق بيرون رفت .
عبدالله بن سلام مهر يكى از كيسه ها را برداشته ، و مشتى از دُرها را به ارينب داده ، و اظهار كرد: اين مقدار قليل را از من بپذير.
در اين هنگام اشك از چشم‌هاى آنها جارى شده ، و صدايشان به گريه بلند گشت ، و به زبان حال بر گذشته تأسف و تحسّر مي‌خوردند.
حضرت امام حسين عليه السلام وارد اطاق شده ، گفت : خدايا شاهد باش كه من ارينب را سه طلاقه كردم ، خدايا تو عالم هستى كه نظر من از تزويج ارينب جمال و مال او نبود، تنها مقصد من اين بود كه او را براى شوهرش حفظ و نگهدارى كرده ، و از اين راه ثواب و اجرى ببرم ، خداوندا جزاى خيرى به من عطا كن .
حضرت امام حسين عليه السلام ارينب را طلاق داده و آنچه براى او مهريه تعيين فرموده بود همه را به او داد.
عبدالله بن سلام ، ارينب را به عقد خود در آورده ، و با كمال خوشى و محبت و صفا با همديگر زندگانى نمودند.
الامامه والسياسه، ابن قتيبه دينوري (276هق)، تحقيق الزيني ، ج 1 ، ص 167 .
اولاً ابن قتيبه بدون هيچ اشاره‌اي به ناقل و راوي اين داستان حكايت را از شخص ثالثي نقل مي‌كند كه براي ما آن شخص شناخته شده نيست ؛ پس داستان از نظر سندي مشكل دارد و قابل احتجاج نيست ؛
ثانياً : اشكال مهم ديگري كه در اين داستان وجود دارد اين است كه امام حسين ‌عليه السّلام در يك مجلس همسرش را سه طلاقه مي‌كند و حال آن كه بر اساس فقه شيعه كه بر گرفته از روايات اهل بيت معصومين عليهم السّلام است سه طلاق در يك مجلس جايز نمي‌باشد.
ثالثاً : گذشته از بطلان قطعي روايت فوق ، به اندازه كافي در اسباب و عوامل زمينه ساز واقعه كربلا در كتب شيعه و سنّي بحث شده است كه هيچ جاي شك و شبهه باقي نمي گذارد تا نوبت به طرح اين شبهه سست و بي اساس برسد.

بدعت انگاري عزادري؟

آيا عزاداري براي امام حسين عليه السلام‌ بدعت است؟

در طول تاريخ توسط وهابيت همواره نسبت به قيام حضرت امام حسين عليه السلام‌ و عزاداري آن بزرگوار شبهاتي مطرح بوده و يكي از آن‌ها بدعت شمردن عزاداري سرور آزادگان مي باشد در اين زمينه ابن تيميه نظريه پرداز وهابيت اين چنين مي گويد:
1 ـ ومن حماقتهم إقامه المأتم والنياحه على من قد قتل من سنين عديده
از حماقت‌هاي شيعيان برپايي مجلس ماتم و نوحه است بر كسي است كه سال‌ها پيش كشته شده.
منهاج السنه النبويه، ابن تيميه، ج 1، ص 52.
2 ـ وصار الشيطان بسبب قتل الحسين
رضي الله عنه يحدث للناس بدعتين، بدعه الحزن والبكاء والنوح يوم عاشوراء… وبدعه السرور والفرح
.

شيطان به واسطه كشته شدن حسين [عليه السلام] براي مردم دو بدعت ايجاد كرده است: 1. بدعت گريه و ناله و حزن در روز عاشوراء… 2. بدعت شادي و سرور.
منهاج السنه، ابن تيميه، ج 4، ص 334 تا 553.
و نيز شبيه به آن‌چه كه ابن تيميه گفته است را در متن زير مي‌يابيد:
3 ـ الروافض لما ابتدعوا إقامه المأتم وإظهار الحزن يوم عاشوراء لكون الحسين قتل فيه
و چون روافض (شيعيان) برگزاري ماتم و اظهار حزن و اندوه در روز عاشوراء را به خاطر كشته شدن حسين در اين روز بدعت نهادند…
حاشيه رد المحتار ابن عابدين، ج 2، ص 599.
پاسخ:
در پاسخ به شبهات فوق كه از اساسي‌ترين شبهات وهابيت پيرامون عزاداري امام حسين عليه السلام‌ است در بخش‌هاي زير به پاسخ مي‌نشينيم:
بخش اول: معاني بدعت و اركان آن.
بخش دوم: جايگاه گريه و اشك نزد قرآن و انبياء.
بخش سوم: جايگاه گريه و اشك در سيره نبوي.
بخش چهارم: عزاداري امام حسين عليه السلام در سنت نبوي.
بخش پنجم: عزاداري امام حسين عليه السلام در سيره معصومان.
بخش ششم: سيره صحابه در عزاداري.
بخش هفتم: عزاداري در اهل سنت.
مقدّمه
شكي نيست كه بر پائي عزاداري و شادي، امري است فطري كه از ابتدا ميان تمام ملّت‌ها و اقوام رواج داشته و اديان الهي نيز بر اصل آن صحه گذارده‌اند.
حال بايد ديد آنان كه عزاداري براي سيد‌الشهداء عليه السلام‌ را بدعت مي‌دانند بر چه اساسي اين ادّعا را مطرح مي‌كنند؟ و آيا اين ادّعا قابل اثبات است؟ ويا بالعكس، عزاداري خصوصاً براي اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام‌ و بالاخص براي سرور و سالار شهداي كربلا حضرت ابا عبد الله الحسين عليه السلام‌ از مطلوبيت ذاتي برخوردار بوده، بلكه افضل قربات عند الله محسوب مي‌گردد؟
بخش اول: معاني بدعت و اركان آن
1 ـ برداشت غلط از معناي «بدعت»
خوش‏ بينانه‏ترين نگاه در باره اين گونه تعبيرات و قضاوت‌ها از سوي وهابيت پيرامون اقامه عزاداري براي امام حسين عليه السلام‌ اين است كه بگوييم: وهّابيّت درك صحيحى از معنا و واژه «بدعت» نداشته و دچار توهّم گرديده و هر آن‌چه مخالف تفكّرات خود باشد را بدعت شمرده و با اين برچسب ديگران را محكوم مي‌نمايند.
از اين رو لازم است نخست معناى بدعت را از ديدگاه لغت و اصطلاح تبيين نموده و آن‌گاه بدعت را از منظر كتاب و سنّت بررسى ‏كنيم.
2 ـ معناي لغوي «بدعت»
لغت شناسان، بدعت را وجود و اختراع چيزي مي‌‏دانند كه قبلاً وجود نداشته و از آن اثري نبوده است.
جوهرى ‏نويسد:
البدعه: إنشاء الشيء لا على مثال سابق، واختراعه وابتكاره بعد أن لم يكن.
بدعت به معناى پديد آوردن چيز بى‏سابقه و عمل نو و جديدى است كه نمونه نداشته باشد.
صحاح اللغه، جوهري، ج3، ص113
قطعا بدعت به اين معنا مورد تحريم در آيات و روايات نيست؛ زيرا اسلام مخالف با نوآورى و نوپردازى در زندگى بشرى نيست، بلكه موافق با فطرت بشرى است كه همواره او را به نوآورى در زندگى فردى و اجتماعى سوق ‏دهد.
از همين‌رو آن‌چه مخترعان و مبتكران در نوآوري‌هاي خويش به وجود مي‌‏آورند شامل اين تعريف مي‌‏شود كه نه تنها مذموم نيست بلكه پسنديده و قابل ستايش است.
3 ـ معناي اصطلاحي «بدعت» نزد علماي شيعه و سني
امّا از نظر شرع و در اصطلاح علماء، بدعت معناي ديگري دارد كه متفاوت با معناي لغوي آن است، زيرا بدعت نسبت دادن و داخل نمودن مسائلي در دين است كه شارع و آورنده دين آن را ابداع و ايجاد نكرده و رضايت به آن نداشته باشد.
معناى بدعت كه در دين مورد بحث قرار ‏گيرد، عبارت از هرگونه افزودن و يا كاستن در دين به نام دين ‏باشد و اين غير از معنايى است كه در معناى لغوى آن گذشت.
راغب اصفهانى ‏گويد:
والبدعه في المذهب: إيراد قول لم يستنَّ قائلها وفاعلها فيه بصاحب الشريعه وأماثلها المتقدّمه وأصولها المتقنه.
بدعت در دين، گفتار و كردارى است كه به صاحب شريعت مستند نباشد و از موارد مشابه و اصول محكم شريعت استفاده نشده باشد.
مفردات ألفاظ القرآن، راغب أصفهانى، ص 39.
ابن حجر عسقلانى ‏گويد:
والمُحْدَثات بفتح الدال جمع مُحْدَثَه، والمراد بها: ما أحدث وليس له أصل في الشرع ويسمّى في عرف الشرع بدعه، وما كان له أصل يدلّ عليه الشرع فليس ببدعه.
هر چيز جديدى كه ريشه شرعى نداشته باشد، در عرف شرع، بدعت ناميده ‏شود و هر چه كه ريشه و دليل شرعى داشته باشد بدعت نيست.
فتح البارى، ج 13، ص 212.
همين تعريف را عينى در شرح خود بر صحيح بخارى(1) و مباركفورى در شرح خود بر صحيح ترمذى آورده(2) و عظيم آبادى در شرح خود بر سنن ابوداود(3) و ابن رجب حنبلى در جامع العلوم(4) ذكر كرده‏اند.
1 ) عمده القارى، ج 25، ص 27.
2) تحفه الأحوذى، ج 7، ص 366.
3 ) عون المعبود، ج 12، ص 235.
4 ) جامع العلوم والحكم، ص 160، چاپ هند.
سيّد مرتضى از متكلّمان و فقهاي نامدار شيعه در تعريف بدعت ‏گويد:
البدعه زياده في الدين أو نقصان منه، من إسناد إلى الدين.
بدعت افزودن چيزى به دين و يا كاستن از آن با انتساب به دين ‏باشد.
رسائل شريف مرتضى، ج 2، ص 264، نشر دار القرآن الكريم ـ قم.
طريحى ‏گويد:
البدعه: الحدث في الدين، وما ليس له أصل في كتابٍ ولا سنّه، وإنّما سُمّيَتْ بدعه؛ لأنّ قائلَها ابتدعها هو نفسه
بدعت، كار تازه‏اى در دين است كه ريشه در قرآن و شريعت ندارد و به ‏خاطر اين بدعت ناميده شده كه گوينده بدعت آن را ابداع كرده و به ‏وجود آورده است.
مجمع البحرين، ج 1، ص 163، مادّه «بدع»
بنابر اين، بدعت با توجّه به معناي لغوي آن اعمّ از معناي شرعي خواهد بود.
4 ـ اركان بدعت
با توجه به مطالب ياد شده بدعت داراى دو ركن است:
1 ـ تصرّف در دين
هرگونه تصرّفى كه دين را نشانه گيرد و چيزى بر آن بيافزايد و يا بكاهد به شرطى كه عامل اين تصرف، عمل خود را به خدا و پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏آله نسبت دهد. ولى آن نوآورى‌هايي كه حالت پاسخ‌گويى به روح تنوّع خواهى و نوآورى انسان باشد، مانند فوتبال، بسكتبال، واليبال و امثال آن‏ها، بدعت نخواهد بود.
2 ـ ريشه نداشتن در كتاب و سنت
با توجه به تعريف اصطلاحى بدعت، مشخص شد كه امري بدعت محسوب مي‌شود كه دليلى براى آن‏ها در منابع اسلا به صورت خاص و يا به صورت عام وجود نداشته باشد.
ولى امري كه نه تنها مشروعيّتش در كتاب و سنّت به نحو خاص و يا كلّى قابل استنباط است بلكه؛ همان‌طور كه اكنون بيان مي‌شود در دين اسلام و اديان آسماني ديگر نيز وجود داشته و مطابق با فطرت سليم بشري بوده است را بدعت ن‏نامند.
5 ـ ريشه انحراف وهابيت در معناي «بدعت»
با توجه به آن‌چه از معناي لغوي و اصطلاحي بدعت و اركان آن گذشت مشخص گرديد: انتساب بدعت به شخص و يا گروهي به اين سادگي كه وهابيت به محض ديدن هر پديده نو و جديدي بر آن برچسب بدعت مي‌زنند نيست؛ بلكه داراي شرايط و ويژگي‌هاي خاصي است كه تا محقق نشود به آن بدعت نمي‌توان گفت.
اما آن‌چه كه باعث گرديده تا بعضي در اين مورد مرتكب اشتباه گرديده و به آساني ديگران را متهم به بدعت نمايند اين است كه در حديثي از رسول خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم نقل كرده‌اند:
كلّ بدعه ضلاله.
هر بدعتي گمراهي‏ است.
صحيح مسلم، ج 3، ص11 ـ مسندأحمد، ج 3، ص310.
امّا آيا بر اساس اين روايت مي‌‏توان هر پديده‏اي نو كه در جامعه موقعيت و جايگاه ويژه‏اي پيدا كرد، را از مصاديق بدعت دانسته و معتقدان به آن را خارج از دين شمرد؟
پاسخ سؤال منفي است، زيرا همان‌گونه كه قبلاً متذكّر شديم وظيفه شارع، بيان حكم است نه تعيين مصداق، چه بسا از منظر شخص و يا گروه فكري خاص، يك پديده در جامعه‏اي خاص، از مصاديق بدعت شمرده شود، ولي از نظر پيروان مكتب فكري ديگر از شعائر دين و از سنّت‌هاي حسنه محسوب شود.
6 ـ وجود دليل شرعي براي خروج از عنوان بدعت
از مطالب قبل مشخص گرديد: حقيقت بدعت آن است كه كسي به قصد افتراء به خدا و دين، چيزي را به دين اضافه و يا از آن نقص نمايد و آن را به خدا و دين نسبت دهد. و زماني كه ملاك براي تشخيص بدعت معلوم شد در مواردي كه دليل شرعي براي آن وجود دارد از تحت عنوان بدعت خارج مي‌گردد. حال اين دليل شرعي مي‌تواند به دو قسم تقسيم گردد:
1 ـ دليل خاص قرآني و يا سنت نبوي در خصوص مورد و حد و حدود و تفاصيل و جزئيات آن، مانند: جشن براي عيد فطر و أضحى و اجتماع در عرفه و منى، كه در اين صورت اين‌گونه جشن‌ها و اجتماعات بدعت محسوب نخواهد گرديد، بلكه سنتي خواهد بود كه شارع مقدس به خصوص آن امر فرموده و انجام آن امتثال امر الهي محسوب خواهد گرديد.
2 ـ دليل عام قرآني و يا سنت نبوي، كه با عموم خود شامل آن مصداق حادث و جديد گردد، البته به شرط آن‌كه مورد جديد و حادث با آن‌چه كه در عهد رسالت وجود داشته از حيث حقيقت و ماهيت اتحاد داشته باشد، ولو اين‌كه از نظر شكل و صورت واجد اختلاف و تفاوت باشد، ولي دليل عام با عمومش شامل هر دو مصداق و مورد گرديده و حجت شرعي در آن محسوب گردد.
به عنوان مثال: خداوند سبحان در قرآن كريم مي فرمايد:
وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّه وَ مِنْ رِباطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّكُم‏ الأنفال(8): 60
هر نيرويى در قدرت داريد، براى مقابله با آنها [دشمنان‏]، آماده سازيد! و (هم‌چنين) اسب‌هاى ورزيده (براى ميدان نبرد)، تا به وسيله آن، دشمن خدا و دشمن خويش را بترسانيد!
از امور واجب براي مسلمانان استعداد و آمادگي كامل در برابر هجوم و حمله كفار است، و ديگر اين‌كه از هر جايي كه احتمال خطر مي‌دهند آن نقطه را مسدود و آماده دفاع باشند.
در آيه فوق دو دليل فوق موجود است:
دليل خاص كه لازم است بر اساس آن حكومت اسلامي براي امتثال امر الهي خود را به تهيه نيروهاي اسب سوار كه اختصاص به زمان‌هاي صدر اسلام بوده مجهز كند.
و اما با دليل عام، لازم است خود را به توپ و تانك و موشك و ديگر تجهيزات هوايي و زميني و دريايي پيشرفته روز مجهز كنند تا بتوانند آن‌چه را كه در آيه شريفه به آن دستور داده شده است و در عصر نبي اكرم صلي الله عليه وآله وسلم وجود نداشته است را نيز فراهم سازند.
پس اين موارد أمور شرعي غير عادي هستند كه نمي‌توان با اين توجيه كه دليل خاص براي آن وجود ندارد از آن‌ چشم پوشي كرد.
به عبارت ديگر و به عنوان مثال در آيه شريفه زير خداوند مي‌فرمايد:
وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُون‏. الأعراف (5): 204
و چون قرآن خوانده شود بدان گوش دهيد و ساكت باشيد تا مورد رحمت قرار گيريد
اين آيه مسلمانان را به استماع قرآن به هنگام قرائت فرا مي‌خواند؛ ولي مصداق موجود در زمان رسالت رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم استماع قرآن به صورت مباشر و مستقيم از دهان قاري قرآن كه در مسجد النبي و يا در منزل به تلاوت مشغول بود مي‌گرديد. ولي در زمان حاضر و عصر جديد و با پيشرفت تكنولوژي مصداق ديگري براي آن پيدا شده كه در آن زمان وجود نداشت، مانند: قرائت قرآن از طريق راديو و تلويزيون و فرستنده‌هاي ديگر، پس همان آيه براي هر دو مورد حجت شرعي محسوب خواهد گرديد و ما نمي‌توانيم استماع به قرآن و گوش فرا دادن به آن را ترك كنيم به اين بهانه كه در مورد دوم بدعت محسوب گرديده و حجيت شرعي ندارد؛ چرا كه در عصر رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم وجود نداشته است.
و هزاران مثال و مصداق ديگر كه در اين بحث در صدد بيان آن نيستيم.
پس وجود دليل عام در همه زمان‌ها و براي همه انسان‌ها مي‌تواند حجت شرعي محسوب گردد.
بنابراين، قاعده كلّي در اين گونه موارد نگاه منصفانه و مستند به دليل معتبر شرعي است، نه نگاه آلوده به بغض و تعصّب. زيرا پديده اجتماعي جديد اگر سبب رشد و كمال جامعه و آشنايي بيشتر با خدا و دين و عاملي در جلوگيري از گسترش فساد باشد، از مصاديق سنّت حسنه‏اي است كه شارع بدان رضايت داده است.
7 ـ اصل در اشياء اباحه است
از مطالب ديگري كه در بحث بدعت لازم است به آن توجه ويژه مبذول گردد اصاله الاباحه است؛ يعني: مادامي كه از سوي شارع مقدس نهي و منعي در خصوص موردي خاص وارد نشده باشد، أصل در أشياء مباح بودن آن و جواز انجام آن است.
اين قاعده شرعي بر تمام احكام شريعت حاكم است. تا آن‌جا كه قرآن كريم تصريح مي‌فرمايد كه وظيفه نبي أكرم صلي الله عليه وآله وسلم بيان محرمات است و نه ذكر حلال‌ها، و أصل در اشياء و افعال، حليّت هر عمل و جواز انجام آن فعل است، مگر آن‌كه از سوي نبي اكرم صلي الله عليه وآله وسلم در حرمت آن نصي وارد شده باشد، و وظيفه علماي أمت به كار گرفتن تمام وسع و توان خود در استنباط حكم الهي از أدله خاص شرعي است و تا زماني كه دليلي بر حرمت يافت نشود حكم به جواز مي‌شود.
در اين‌جا به عنوان نمونه به يكي از آياتي كه از آن حكم به جواز و اصاله الاباحه مي‌شود اشاره مي‌گردد:
وَ ما لَكُمْ أَلاَّ تَأْكُلُوا مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ قَدْ فَصَّلَ لَكُمْ ما حَرَّمَ عَلَيْكُمْ إِلاَّ مَا اضْطُرِرْتُمْ إِلَيْهِ وَ إِنَّ كَثيراً لَيُضِلُّونَ بِأَهْوائِهِمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُعْتَدين الانعام(6):119

چرا از چيزها [گوشت‌ها] يى كه نام خدا بر آنها برده شده ن‏خوريد؟! در حالى كه (خداوند) آن‌چه را بر شما حرام بوده، بيان كرده است! مگر اين‌كه ناچار باشيد (كه در اين صورت، خوردن از گوشت آن حيوانات جايز است.) و بسيارى از مردم، به خاطر هوى و هوس و بى‏دانشى، (ديگران را) گمراه ‏سازند و پروردگارت، تجاوزكاران را بهتر ‏شناسد.‏
اين آيه بيان مي‌كند كه آن‌چيزي كه نياز به بيان دارد محرمات است نه مباحات و امور مجاز، و از اين رو لازم نيست كه به هنگام شك در مورد خاص تا مادامي كه در جدول محرمات اسمي از آن نيامده باشد، توقف نموده و از عمل، خودداري شود.
بخش دوم: جايگاه گريه و اشك نزد قرآن و انبياء
1 ـ گريه و اشك مورد تأييد قرآن
با توجه به مطالبي كه در معناي بدعت تقديم گرديد؛ به مستندات قرآني گريه و اشك اشاره مي‌كنيم؛ تا مشخص گردد آيا به طور كلي اشك در قرآن جايگاهي ممدوح دارد يا مذموم؟
آيات بسياري از كلام الله مجيد در مدح گريه و بكاء صادر شده و از اين موضوع مي‌توان به عنوان تأييد قرآن بر اشك و گريه و اندوه نام برد كه به چند نمونه از آن به عنوان شاهد اشاره مي‌كنيم:
آياتي كه به چشمان گريان اشاره مي‌كند:
فَلْيَضْحَكُوا قَلِيلا وَلْيَبْكُوا كَثِيراً جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ التوبه (9): 82
پس كم بخندند و بسيار گريه كنند.
در آيه فوق خداوند به عملي امر مي‌فرمايد كه اگر خداوند به آن رضايت نمي‌داشت آن را مورد امر قرار نمي‌داد.
خداوند متعال در مدح أنبياء خود اين‌گونه مي‌فرمايد:
إِذَا تُتْلَى عَلَيْهِمْ آيَاتُ الرَّحْمَنِ خَرُّوا سُجَّداً وَبُكِيّاً مريم (19): 58
چون آيات خدا بر آنها خوانده ‏شد سجده‏كنان و گريه‏كنان ‏افتادند.
خداوند تعالى در صفات كساني كه موهبت علم به آن‌ها عنايت شده است اين‌گونه مي‌فرمايد:
وَيَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ يَبْكُونَ وَيَزِيدُهُمْ خُشُوعاً الإسراء (17): 109
‏افتند بر چانه‏ها، ‏گريند و بر خشوع آنها ‏افزايد.
و يا خداوند سبحان در توصيف مؤمنان به هنگام نزول آيات قرآن اين‌گونه مي‌فرمايد:
تَرَى أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنْ الدَّمْعِ المائده (5): 83
‏بينى كه چشمشان پر از اشك ‏گردد.
پس آن‌گونه كه ملاحظه شد در قرآن كريم گريه و ريزش اشك كه نتيجه انعطاف و تأثّرات روحي است نه تنها مذموم شمرده نشده است، بلكه مورد مدح و ستايش پروردگار قرار گرفته است، زيرا از فطريّات بشر و جزئي از شخصيّت مثبت انسان محسوب مي‌‏شود.
2 ـ گريه و اشك در سيره انبياء
اقتدا و تأسّي به سيره عملي پيامبران بزرگ الهي بدون شك يكي از عناصر مهمّ در موضوع بحث ما (عزاداري و گريه بر امام حسين‏ عليه السلام‌) و مشروعيّت آن از منظر عقل و نقل است، زيرا سيره عملي پيامبران قوي‌‏ترين شاهد بر مشروعيّت ديني اعمال ما مي‌‏باشد، چرا كه خداوند متعال تأسّي به آنان و پيروي از روش آنان را بر همگان واجب فرموده است:
قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ فِي إِبْرَهِيمَ. الممتحنه (60): 4
قطعاً براي شما در پيروي از إبراهيم سرمشقي نيكوست.
لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ. ألاحزاب (33): 21
قطعاً براي شما در اقتدا به رسول خدا سرمشقي نيكوست.
بنابراين، نقل وگزارش بخشي از زندگي پيامبران كه مربوط به تأثّرات روحي آنان هنگام روبرو شدن با حوادث تأثّر برانگيز مي‌‏شود، مي‌‏تواند ما را در رسيدن به پاسخي قانع ‏كننده كمك كند.
حال به مواردي از اين قبيل اشاره مي‌كنيم:
الف ـ گريه يعقوب پيامبر در فراق فرزند
سرگذشت حضرت يوسف از ابتدا تا پايان ماجرا همانند يك تراژدي خوفناك و تأثر برانگيز نقل شده است.
آن هنگام كه آتش حسد در دل برادران يوسف زبانه مي‌‏كشد و طرح نا پديد ساختن او را مي‌‏كشند تا زماني كه در دل چاه قرار مي‌‏گيرد و با پيراهن پاره پاره و آغشته به خون برادر، پدر را از دريده شدن به وسيله‏ گرگ با خبر مي‌‏كنند و به دنبال آن تأثّر و اندوه بي‌ ‏حدّ و اندازه‌ يعقوب در غم از دست رفتن فرزند و گريه هر صبح و شام تا آنجا كه خداوند از زبان حضرت يعقوب اين چنين مي‌‏فرمايد:
وَقَالَ يَأَسَفَي‏ عَلَي‏ يُوسُفَ وَابْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ يوسف(6): 84
گفت اي دريغ بر يوسف، و در حالي كه اندوه خود را فرو مي‌‏خورد، چشمانش از اندوه سپيد شد.
يعقوب از فراق فرزندش با اين كه مي‌‏دانست او زنده است و به آغوشش باز مي‌‏گردد، ولي با اين حال تأثرات روحي او را رها نمي‌‏كند، و براي تسكين رنج‌هاي روحي و رواني پناهگاهي جستجو مي‌‏كند و عرض مي‌‏كند:
قَالَ إِنَّمَآ أَشْكُواْ بَثِّي وَحُزْنِي إِلَي اللَّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَاتَعْلَمُونَ.يوسف(6): 86.
شكايت و اندوه خود را پيش خدا مي‌‏برم، و از عنايت خدا چيزي مي‌‏دانم كه شما نمي‌‏دانيد.
آيا پرداختن به داستان زندگي دو تن از پيامبران الهي با كلمات و جمله ‏بندي‌هاي متأثّر كننده با هدفي جز تحريك عواطف و نشان دادن زشتي كار حسدورزان چيز ديگري مي‌‏تواند باشد؟
از اين دليل قرآني، جواز گريه و زاري بر اولياء الهي و شكوه و شكايت از اعمال سردمداران ظلم به پيش‌گاه خداوند استفاده مي‌‏شود و به عنوان سيره يكي از پيامبران الهي دليلي محكم و قرآني بر اصل مشروعيّت عزاداري و گريه بر مصيبت‌ها مورد بهره‏برداري قرار مي‌‏گيرد.
و از طرفي وجود احاديث فراوان در كتاب‌هاي تفسير كه هر كدام به ‏گونه‏اي دامنه قصّه و جزئيّات اندوه حضرت يعقوب عليه السلام‌ را تشريح كرده‏اند خود دليلي ديگر بر استفاده دانشمندان از سرگذشت زندگي دردناك انبياء واولياء الهي مي‌‏باشد.
به عنوان نمونه به حديثي از منابع روائي و تفسيري اهل سنت اشاره مي‌‏كنيم:
در تفسير اين آيه شريفه در كشاف زمخشري آمده:
ما جفت عيناه من وقت فراق يوسف إلى حين لقائه ثمانين عاما، وما على وجه الأرض أكرم على الله منه.
چشمان حضرت يعقوب از فراق يوسف تا زمان ملاقات يوسف از اشك خشك نگرديد و اين مدت هشتاد سال به طول انجاميد. و در روي زمين چيزي از اين كار براي خداوند ارزشمند‌تر نبود.
الكشاف عن حقائق التنزيل وعيون الأقاويل، زمخشري، ج 2، ص 339.
و نيز در اين تفسير از رسول الله صلى الله عليه وآله آمده:
أنه سئل جبرئيل عليه السلام: ما بلغ من وجد يعقوب على يوسف؟ قال: وجد سبعين ثكلى. قال: فما كان له من الأجر؟ قال: أجر مائه شهيد، وما ساء ظنه بالله ساعه قط.
رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم از جبرئيل سؤال نمود: به خاطر غياب يوسف چه بر سر يعقوب آمد؟ عرض كرد: به اندازه آن‌چه كه بر سر هفتاد مادر فرزند مرده مي‌آيد. و سؤال نمود: أجر حضرت يعقوب به خاطر اين صبر چه‌قدر است؟ عر‌ض كرد: أجر صد شهيد، و اين در حالي بود كه هرگز حضرت يعقوب به خداوند سوء ظن پيدا نكرد.
الكشاف عن حقائق التنزيل وعيون الأقاويل، زمخشري، ج 2، ص 339.
عبد الرحمان سيوطي به نقل از ابن جرير و او از عكرمه، مي‌‏گويد:
أتي جبرئيل ‏عليه السلام‌ يوسف‏ عليه السلام‌ وهو في السجن، فسلّم عليه، فقال له يوسف: أيّها الملك الكريم علي ربّه، الطيّب ريحه، الطاهر ثيابه، هل لك علمٌ بيعقوب؟ قال: نعم، ما أشدّ حزنه؟ قال: ما ذا له من الأجر؟ قال: أجر سبعين ثكلي، قال: أفتراني لاقيه؟ قال: نعم، فطابت نفس يوسف.
جبرئيل در زندان بر يوسف وارد شد، پرسيد: اي فرشته‏اي كه نزد پروردگارت گرامي، بويت خوش، لباست پاكيزه است، آيا از يعقوب خبر داري؟ گفت: آري، او سخت اندوهگين مي‌‏باشد، پرسيد: چه قدر پاداش اوست؟ گفت: پاداش هفتاد مادر فرزند مرده. پرسيد: آيا او را ديدار خواهم نمود؟ گفت: آري. يوسف پس از شنيدن اين گفتار جانش آرام گرفت.
الدرّ المنثور، جلال الدين عبد الرحمان سيوطي، ج 4، ص 31.
نويسنده تفسير الدرّ المنثور در نقلي اين چنين آورده است:
بكي يعقوب علي يوسف ثمانين عاماً، حتّي ابيضّت عينا من الحزن…
يعقوب مدّت هشتاد سال براي يوسف گريه كرد، تا اين‌كه دو چشمش از شدّت اندوه و گريه سفيد گشت.
الدر المنثور، ج4، ص 31، و تفسير طبري، ج 1، ص 250.
ب ـ گريه يوسف‏ عليه السلام‌
نه تنها اين يعقوب پدر بود كه بر فراق فرزند اشك مي‌‏ريخت، بلكه متقابلاً يوسف نيز در رنج فراق پدر مي‌سوخت.
از ابن عباس نقل شده است:
عند ما دخل السجن، يبكي حتّي تبكي معه جدر البيوت وسقفها والأبواب.
يوسف‏ عليه السلام‌ وقتي كه به زندان افتاد با گريه‏ او در و ديوار و حتي سقف زندان هم با او گريه مي‌‏كرد.
تفسير قرطبي، ج 9، ص 88.
و در حديثي ديگر از امام صادق عليه السلام‌ آمده است:
البكّائون خمسه، آدم، و يعقوب و… و أمّا يوسف فبكي علي يعقوب حتّي تأذّي به أهل السجن، وقالوا: إمّا أن تبكي نهاراً وتسكت الليل، وإمّا أن تبكي الليل وتسكت النهار، فصالحهم علي واحد منهما.
كساني كه زياد گريه مي‌‏كردند پنج نفر بودند، آدم عليه السلام‌ كه در فراق بهشت و دوري از آن مدام گريه مي‌‏كرد، و يعقوب،… و يوسف بر فراق پدر و جدائي از آغوش پر مهر پدر شب و روز اشك مي‌ريخت تا آنجا كه بقيّه افراد زندان از گريه‏ او به ستوه آمدند، و مجبور شدند تا به وي پيشنهاد كنند كه قسمتي از شب و روز را بدون گريه سپري كند، يوسف ناچار شد پيشنهادشان را بپذيرد.
كشف الغمه، ابن أبي الفتح الإربلي، ج 2، ص 120ـ الخصال، صدوق، ص 272 ـ الأمالي، صدوق، ص 204 ـ روضه الواعظين، نيشابوري، ص 451 ـ المناقب، ابن شهرآشوب، ج 3، ص 104.
ج ـ گريه و اشك در سنت رسول خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم
آرزوي داشتن چشماني اشك‌بار
در كتاب تفسير قرطبي به گوشه‏اي از درخواست پيامبر اكرم هنگام مناجات با خداوند اشاره شده است كه آن حضرت عرض مي‌‏كند:
اللّهمّ اجعلني من الباكين إليك، والخاشعين لك.
خداوندا مرا از گريه كنندگان و از خشوع گنندگان براي خود قرار ده.
تفسير قرطبي، ج11، ص 215.
و در دعاي ديگري از آن حضرت نقل شده است كه عرض مي‌‏كرد:
اللّهمّ ارزقني عينين هطالتين.
خداوندا چشماني اشك ريز به من عنايت كن.
فيض القدير، ج 2، ص 181.
در حقيقت رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم در اين فقرات از دعا و مناجات آرزوي باطني خود را در كاري كه مورد رضايت الهي است طلب مي‌كند و اگر اين عمل مورد تأييد خداوند نبود هرگز آن را در مناجات خود با خداي خويش مطرح نمي‌نمود.
چشماني كه هرگز به آتش نمي‌سوزد
از رسول خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم نقل است كه در ستايش از دو گروه فرمودند:
عينان لا تمسّهما النار؛ عين بكت من خشيه اللّه، وعين باتت تحرس في سبيل اللّه.
دو چشم از آتش جهنّم محفوظ مي‌‏ماند، چشمي كه از خشيت خداوند گريه كند، و چشمي كه شب‌ها براي خدا بيدار بماند تا از جان و ناموس و امنيت مردم محافظت نمايد.
سنن ترمذي، ج 3، ص96.
گريه به خاطر ياد خدا
بخاري در صحيح خود از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم روايت مي‌كند:
سبعه يظلّهم اللّه… رجل ذكر اللّه ففاضت عيناه.
هفت گروهند كه در قيامت سايه ابر رحمت الهي آنان را در بر مي‌‏گيرد،… كسي كه با ياد خدا اشك از چشمش جاري شود.
صحيح بخاري، ج7، ص 185.
گريه از خشيت خدا
ترمذي در سنن خود اين‌گونه آورده است:
عن رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم: لا يلج النار رجل بكي من خشيه اللّه.
كسي كه از خشيت خدا گريه كند داخل جهنّم نمي‌‏شود.
سنن ترمذي، ج 3، ص 380.
گريه در دنيا مانع از گريه در آخرت
حافظ اصفهاني در كتاب خود از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم روايت كرده است:
من بكي علي ذنبه في الدنيا حرّم اللّه ديباجه وجهه علي جهنّم.
كسي كه در دنيا برگناهانش گريه كند، خداوند صورتش را بر جهنّم حرام كند.
حافظ اصبهاني، ذكر أخبار اصبهان، ج2، ص171.
بخش سوم: جايگاه گريه و اشك درسيره نبوي
گريه در سيره نبي اكرم صلي الله عليه وآله وسلم
1 ـ گريه پيامبر در شهادت حضرت حمزه‏
حمزه فرزند عبدالمطلب، از چهره‏هاى برجسته و قهرمان اسلام بود كه در نبرد اُحد به شهادت رسيد. رسول خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم در شهادت عموى خويش بسيار غمگين شد و او را سيدالشهداء ناميد و در فراقش گريست.
در جنگ اُحد خبر شهادت حمزه عموي رسول خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم تأثيري شگرف بر قلب و روح آن حضرت گذاشت، زيرا يكي از بزرگ‌ترين مدافعان مكتب توحيد و حاميان راستين خويش را از دست داده بود.
بنابراين، عكس العمل فرستاده‏ حق و پيامبر بزرگ الهي در مقابل اين حادثه‏ دردناك سرمشقي جاودانه براي پيروان او خواهد شد.
حلبي در سيره خود مي‌نويسد:
لما رأى النبى حمزه قتيلا، بكى فلما راى ما مثّل به شهق
پيامبر چون پيكر خونين حمزه را يافت گريست و چون از مثله كردن او آگاهى يافت با صداى بلند گريه سر داد.
السيره الحلبيه، ج 2، ص 247.
اين گريه و ناله از سوي آن حضرت براي عزاي عمويش حمزه آن‌قدر شديد بوده است كه ابن مسعود مي‌‏گويد:
ما رأينا رسول اللّه‏ صلّي الله عليه و آله وسلّم باكياً أشدّ من بكائه علي حمزه، وضعه في القبله، ثمّ وقف علي جنازته، وانتحب حتّي بلغ به الغشي، يقول: يا عمّ رسول اللّه! يا حمزه! يا أسد اللّه! وأسد رسوله! يا حمزه! يا فاعل الخيرات! يا حمزه! يا كاشف الكربات! يا حمزه! يا ذابّ عن وجه رسول اللّه!.
نديديم پيامبر بر كسي گريه كند، آن‌گونه كه با شدّت در شهادت عمويش حمزه اشك مي‏ريخت، بدن حمزه را به طرف قبله قرار داد، سپس كنار آن قرار گرفته و با صداي بلند گريه كرد تا حال غش به آن حضرت دست داد، و خطاب به جسد عمويش مي‌‏فرمود: اي عموي پيامبر خدا، اي حمزه! اي شير خدا و شير پيامبر خدا، اي حمزه! اي كسي كه كارهاي نيكو انجام مي‌‏دادي، اي حمزه! اي كسي كه سختي‌ها و مشكلات را برطرف مي‌‏كردي، اي حمزه! اي كسي كه سختي‌ها را از رسول خدا دور مي‌‏كردي.
ذخائر العقبي، ص 181.
اما اصل جريان گريه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم بر حمزه از اين‌جا آغاز شد كه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم در بازگشت از اُحد صداي گريه را از خانه‏هاي مردم مدينه بر شهدا شنيد:
ومر رسول الله صلى الله عليه وسلم بدار من دور الأنصار من بنى عبد الأشهل وبنى ظفر فسمع البكاء والنوائح على قتلاهم فذرفت عينا رسول الله صلى الله عليه وسلم فبكى ثم قال لكن حمزه لا بواكي له فلما رجع سعد بن معاذ وأسيد بن حضير إلى دار بنى عبد الأشهل أمرا نساءهم أن يتحزمن ثم يذهبن فيبكين على عم رسول الله صلى الله عليه وسلم
رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم از كنار خانه‌هايي از أنصار (بنى عبد الأشهل وبنى ظفر) عبور مي‌كردند كه صداي بكاء و نوحه بر كشته‌گان خودشان را شنيدند. چشمان رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم پر از اشك شد و فرمود: عمويم حمزه گريه كن ندارد. و چون سعد بن معاذ و أسيد بن حضير به خانه‌هاي بنى عبد الأشهل بازگشتند زنانشان را أمر كردند تا غم و اندوه‌ خود را در سينه‌ها حبس كنند و ابتدا براي عموي رسول خدا صلى الله عليه وسلم عزاداري كنند.
تاريخ طبري، ج 2، ص 210 ـ السيره النبويه لابن هشام، ج 3، ص 613 ـ الثقات، ج 1، ص 234 ـ البدايه والنهايه، ج 4، ص 54 و 55.
از آن به بعد كساني كه سخن پيامبر را شنيده بودند قبل از گريه بر هر شهيدي اوّل براي حمزه عزاداري مي‌كردند:
فلم تبك امرأه من الأنصار علي ميّت بعد قول رسول اللّه صلّي الله عليه و آله وسلّم لكنّ حمزه لابواكي له إلي اليوم إلّا بدأت البكاء علي حمزه.
هيچ زني از انصار بعد از شنيدن فرمايش رسول خدا كه عمويم حمزه گريه‏كن ندارد، بر مرده‏اي گريه نمي‌‏كرد، مگر اين‌كه اوّل براي حمزه عزاداري مي‌‏كرد.
مجمع الزوائد، ج 6، ص 126.
استمرار گريه براى حمزه در تمام عزاها:
ابن كثير ‏گويد: تا به امروز زنان انصار پيش از گريه بر مردگان خويش، نخست بر حمزه ‏گريند.
أحمد بن حنبل عن ابن عمر أن رسول الله صلى الله عليه وسلم لما رجع من اُحد فجعلت نساء الأنصار يبكين على من قتل من أزواجهن قال فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم ولكن حمزه لا بواكي له قال ثم نام فاستنبه وهن يبكين.
ابن عمر روايت نموده رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم چون از اُحد بازگشت زنان أنصار را مشاهده نمود كه بر كشته‌هاي خود گريه مي‌كنند. رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: حمزه گريه كن ندارد. رسول خدا صلّي الله عليه وآله بعد از مقداري استراحت متوجه شدند كه زن‌ها براي حمزه گريه مي‌كنند.
قال فهن اليوم إذا يبكين يندبن بحمزه.
از آن روز تاكنون زنان ابتدا براي حمزه و سپس براي كشته‌هاي خود عزاداري مي‌كنند.
البدايه والنهايه، ابن كثير، ج 4، ص 55.
ابن كثير بعد از نقل اين خبر اين‌گونه نظر مي‌دهد:
وهذا على شرط مسلم.
اين روايت شرط صحت را بر اساس قواعد مسلم را دارد.
البدايه والنهايه، ج 4، ص 55.
واقدي نيز مي‌گويد تا زمان ما اين رويه ادامه دارد كه ابتدا براي حمزه و سپس براي كشته‌هاي خود عزاداري مي‌كنند:
قال الواقدي فلم يزلن يبدأن بالندب لحمزه حتى الآن.
از آن زمان تاكنون زنان ابتدا براي حمزه گريه و عزاداري مي‌كنند.
أسد الغابه، ج 2، ص 48.
ابن سعد هم همين مطلب را گفته است:
فهن إلى اليوم إذا مات الميت من الأنصار بدأ النساء فبكين على حمزه ثم بكين على ميتهن.
از آن روز به بعد است كه انصار ابتدا براي حمزه وسپس براي كشته خود گريه مي‌كنند.
الطبقات الكبرى، ج 2، ص 44.
آيا اين عمل رسول خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم دليل بر مشروعيّت ندبه و گريه و عزاداري نيست؟
اهل ايمان و پيروان راستين پيامبر اكرم‏ صلّي الله عليه و آله وسلّم سنّت عملي آن حضرت را ملاك اعمال دين مي‌‏دانند، بنابراين، سيره عملي آن حضرت در اقامه‏ عزاداري و گريه در شهادت عمويش حمزه مي‌‏تواند ملاك مشروعيّت عزاداري در مرگ و شهادت بزرگان دين و اولياء الهي باشد.
2 ـ گريه پيامبر در شهادت جعفر بن أبي طالب
جعفر بن أبي طالب نيز از فرماندهان جنگ موته بود، كه رسول خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم با شنيدن خبر شهادتش به ديدن فرزندانش رفت، وقتي كه وارد خانه شد فرزندان جعفر را صدا زد، آنان را مي‌‏بوئيد در حالي‌كه اشك از چشمان مباركش جاري بود.
أسماء همسر جعفر احساس كرد كه براي همسرش اتفاقي افتاده است، لذا سؤال كرد:
بأبي وأمّي ما يبكيك؟ أبلغك عن جعفر وأصحابه شي‏ء؟.
پدر و مادرم فدايت شوند، آيا از جعفر و يارانش خبري شنيده‌ا‏ي؟
قال: نعم، أصيبوا هذا اليوم.
فرمود: بلي، امروز به شهادت رسيده‏اند.
أسماء فريادش بلند شد، زن‌ها دورش حلقه زدند، فاطمه زهراء سلام الله عليها وارد منزل شد و گريه مي‌‏كرد، و مي‌‏فرمود: «وا عمّاه».(واي عمويم!).
فقال رسول اللّه صلّي الله عليه و آله وسلّم: علي مثل جعفر فلتبك البواكي.
پيامبر فرمود: گريه كنندگان بايد بر همانند جعفر گريه كنند.
الاستيعاب، ج 1، ص 313 ـ أسد الغابه، ج 1، ص 241 ـ الاصابه، ج2، ص 238 ـ الكامل في التاريخ، ج2، ص 420.
نمونه‏ هاي ذكر شده علاوه بر سنّت و روش عملي رسول خدا، تأييد مراسم عزاداري و گريه بر مردگان، تقرير و امضاء آن حضرت نيز به حساب مي‌آيد؛ زيرا از ندبه و گريه‏ صاحبان مصيبت نهي نفرمود، بلكه فراتر از آن دستور به گريه و عزاداري را هم صادر فرمود.
3 ـ گريه پيامبر در شهادت زيد بن حارثه
زيد بن حارثه نيز از فرماندهان جنگ موته بود كه به دستور رسول خدا و به همراهي جعفر بن أبي طالب، و عبد اللّه بن رواحه، رهبري جنگ را به‌ عهده گرفت، زماني كه خبر شهادت او اعلام شد رسول ‏خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم به منزل وي تشريف برد، دختر زيد با ديدن پيامبر اكرم بغض، گلويش را گرفت و بلند بلند گريه كرد، پيامبر هم گريه كرد، سؤال كردند، چرا گريه مي‌‏كنيد؟ فرمود:
شوق الحبيب إلي حبيبه.
علاقه و محبّت دوست است به دوست.
فيض القدير، ج3، ص 695.
4 ـ گريه پيامبر در مرگ فرزند خويش ابراهيم
ابراهيم تنها پسرى بود كه در مدينه نصيب رسول خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم شد، اما در يك سالگى درگذشت و پدر را در غم فقدان خويش به سوگ نشاند.
ابراهيم از مادري به نام «ماريه» به دنيا آمد، بيش از 18 ماه از عمرش نگذشته بود كه دست قضا او را از پدر گرفت، آن حضرت در مرگ فرزند خردسالش گريان بود كه عبد الرحمان بن عوف از گريه حضرت تعجّب كرد، عرض كرد: «وأنت يا رسول اللّه؟». (آيا شما هم در مرگ فرزند گريه مي‌‏كنيد؟) حضرت فرمود: «يا ابن عوف، إنّها رحمه». (اي پسر عوف، اشك ريختن در مرگ فرزند لطف و رحمت خداوند است) سپس فرمود:
إنّ العين تدمع، والقلب يحزن، ولانقول إلّا ما يرضي ربّنا، وإنّا بفراقك يا إبراهيم لمحزونون.
چشم گريه مي‌‏كند، و دل غمگين و محزون مي‌‏شود، ولي‌ سخني نمي‌‏گوييم مگر آن‌چه كه خدا را راضي كند، اي ابراهيم ما در فراق تو محزون و غمگين هستيم.
صحيح بخاري، ج 2، ص 85، صحيح مسلم، ج 4، ص 1808، كتاب الفضائل، باب رحمته بالصبيان ـ العقد الفريد، ج 3، ص 19، كتاب التعزيه ـ سنن ابن ماجه، ج 1، ص506، ش 1589، باب ما جاء في البكاء علي الميت ـ مصنف عبد الرزاق، ج 3، ص552، ش 6672، باب الصبر والبكاء والنياحه
5 ـ گريه پيامبر بر عبدالمطلب
پس از درگذشت حضرت عبدالمطلب، رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم بر جد عزيزش گريست؛ ام ايمن ‏گويد:
انا رايت رسول اللَّه يمشى تحت سريره و هو يبكى
من پيامبر را ديدم كه در زير جنازه عبدالمطلب راه ‏رفت و ‏گريست.
تذكره الخواص، ص 7.
6 ـ گريه پيامبر بر ابوطالب
درگذشت ابوطالب، عموى با ايمان و حا عزيز پيامبر، نيز بر آن حضرت بسيار گران آمد، امير المؤمنين عليه السّلام ‏فرمايد:
چون خبر رحلت پدرم ابوطالب را به پيامبر دادم، ايشان گريست و فرمود:
اذهب فاغسله و كفّنه و واره غفراللَّه له و رحمه
او را غسل دهيد و كفن كنيد و به خاك بسپاريد، خداوند او را بيامرزد و مورد رحمت خويش قرار دهد.
الطبقات الكبرى، ابن سعد، ج 1، ص 105.
7 ـ گريه پيامبر بر مادرش آمنه‏
روزى رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم قبر مادر عزيز خود آمنه را در ابواء زيارت كرد. به گفته مورخان، آن حضرت در كنار قبر مادر گريست و همراهان خود را نيز به گريستن انداخت.
المستدرك، ج 1،ص 357 ـ تاريخ المدينه، ابن شبّه، ج 1، ص 118.
8 ـ گريه پيامبر بر فاطمه بنت اسد
فاطمه بنت اسد، همسر ابوطالب و مادر امير المؤمنين عليه السّلام، نزد پيامبر بسيار محبوب بود، همو در سرپرستى رسول خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم بسيار اهتمام ورزيد. چون فاطمه در سال سوم هجرى درگذشت، پيامبر كه او را هم‌چون مادر خويش ‏دانست از رحلتش بسيار اندوهناك شد و گريست، مورخان ‏گويند:
صلّى عليها و تمرغ فى قبرها و بكى
پيامبر بر او نماز خواند و در قبرش خوابيد و بر او گريست.
ذخائر العقبى، ص 56.
9 ـ گريه پيامبر بر عثمان بن مظعون
حاكم در مستدرك مي‌گويد:
إن النبي قبّل عثمان بن مظعون وهو ميت وهو يبكي…
رسول خدا صلي الله عليه وآله بعد از مرگ عثمان بن مظعون او را بوسيد و براي او گريست.
المستدرك على الصحيحين، ج 1، ص 514، ش 1334ـ سنن ترمذي، ج 3، ص 314، ش 989، کتاب الجنائز باب ما جاء في تقبيل الميت ـ المعجم الكبير، ج24، ص 343، ش 855، باب عائشه بنت قدامه بن مظعون الجمحيه ـ سنن البيهقي الكبرى، ج 3، ص 407، ش 6503 ـ ربيع الأبرار، ج 4، ص 187ـ جامع الأصول، ج 11، ص 105.
10 ـ گريه پيامبر بر سعد بن ربيع شهيد اُحد
حاكم در مستدرك به نقل از جابر بن عبد الله انصاري مي‌نويسد:
لما قتل سعد بن ربيع بأحد، رجع رسول الله صلي الله عليه وآله إلي المدينه… فدخل رسول الله صلي الله عليه وآله ودخلنا معه، قال جابر: والله ما ثمّ وساده ولا بساط. فجلسنا ورسول الله يحدثنا عن سعد بن ربيع، يترحم عليه… فلما سمع ذلك النسوه، بكين فدمعت عينا رسول الله وما نهاهن عن شيء.
هنگامي‌كه سعد بن ربيع در جنگ اُحد به شهادت رسيد، رسول الله صلي الله عليه وآله به مدينه مراجعت نمود… آن حضرت به خانه او وارد شد ما هم به همراه او وارد خانه شديم. جابر مي‌گويد: به خدا سوگند در آن‌جا نه زير اندازي و اثاثيه‌اي وحود داشت. ما در كنار حضرت نشستيم و آن حضرت در باره شخصيت سعد بن ربيع سخن مي‌گفت و براي او طلب رحمت مي‌كرد،… هنگامي كه زنان اين جملات را از حضرت شنيدند، شروع كردند به گريه نمودن و در اين حال چشمان حضرت نيز پر از اشك شد. و حضرت از گريه نمودن زنان نيز ممانعت ننمودند.
امتاع الاسماع، مقريزي، ج 13، ص 269.
11 ـ پيامبر، عمر را به خاطر جلوگيري از گريه زنان نهي مي‌فرمايد
در متن زير شاهديم كه عمر در محضر رسول خدا صلي الله عليه وآله از گريه جمعي از زنان كه در تشيع جنازه‌اي شركت نموده‌اند جلوگيري مي‌كند اما رسول خدا صلي الله عليه وآله عمر را از اين كار نهي مي‌فرمايد.
خرج النبي علي جنازه ومعه عمر بن الخطاب، فسمع نساء يبكين، فزبرهن عمر فقال رسول الله (ص) يا عمر، دعهن، فإن العين دامعه والنفس مصابه والعهد قريب.
رسول خدا صلي الله عليه وآله براي تشيع جنازه‌اي خارج شدند و به همراه او عمر هم حاضر بود. در اين حال صداي زنان به گوش رسيد كه گريه مي‌كردند عمر با شدت با آن‌ها برخورد نمود. رسول خدا صلي الله عليه وآله به عمر فرمود: آن‌ها را رها كن كه چشم اشك‌بار است و جان‌ها مصيبت زده و تازه از دست داده‌اند.
المستدرك علي الصحيحين، ج 1، ص 381،ش 1406،كتاب الجنائز ـ سنن النسائي (المجتبى)، ج4، ص19، ش 1850، كتاب الجنائز باب الرخصه في البكاء على الميت ـ مسند أحمد بن حنبل، ج2، ص444، ش 9729، باب مسند أبي هريره ـ سنن ابن ماجه، ج1،ص505، ش 1587، كتاب الجنائز باب ما جاء في البكاء على الميت.
از عبارت فوق استفاده مي‌شود كه قول به حرمت بكاء بر ميت كه از سوي بعضي مطرح مي‌شود چه بسا برگرفته از اين عمل عمر باشد، اما با وجود نهي رسول خدا از اين عمل عمر، هم‌چنان ديده مي‌شود كه بعضي با استناد به فعل او از گريه براي ميت ممانعت مي‌ورزند.
12 ـ پيامبر اشك را رحمت الهي مي‌داند
عن أسامه بن زيد قال:أرسلت بنت النبي (ص) أن ابنا لي قبض، فأتنا، فأرسل يقرأ السلام ويقول: إن الله له ما أخذه وله ما أعطي وكل شيء عنده بأجل مسمي، فلتصبر ولتحتسب. فأرسلت إليه تقسم عليه ليأتينها، فقام ومعه سعد بن عباده ومعاذ بن جبل وأبي بن كعب وزيد بن ثابت ورجال، فرفع رسول الله (ص) الصبي ونفسه تقعقع، ففاضت عيناه، فقال سعد: يا رسول الله، ما هذا؟ قال: رحمه يجعلها في قلوب عباده، إنما يرحم الله من عباده الرحماء
دختر رسول خدا صلي الله عليه وآله پيغام براي آن حضرت فرستاد كه فرزندم را مي‌خواهند دستگير كنند به سراغ ما بيا [و كمكمان كن] رسول خدا صلي الله عليه وآله در پاسخ، كسي را فرستاد تا به او سلام برساند و به او بگويد: همه چيز از خداست هر چه را بخواهد مي‌گيرد و هر چه را بخواهد عطا مي‌كند و براي هر چيزي وقت و زمان مشخصي است، پس بهتر است كه صبر پيشه كني.
دوباره دختر رسول خدا صلي الله عليه وآله به دنبال آن حضرت فرستاد و او را قسم داد كه بيايد، از اين رو حضرت برخاست و در حالي كه سعد بن عباده و معاذ بن جبل و أبي بن كعب و زيد بن ثابت و چند شخص ديگر به همراه او بودند به سوي خانه او رفتند، رسول الله صلي الله عليه وآله آن كودك را به مادرش برگرداند و اين در حالي بود كه حضرت نفس نفس مي‌زد و اشك نيز از چشمانش جاري گرديد، سعد عرض كرد: يا رسول الله! اين اشك و گريه براي چيست؟ حضرت فرمود: اين رحمتي است كه خداوند در قلوب بندگانش قرار مي‌دهد، و خداوند به آن بندگاني رحم مي‌كند كه آنها به ديگران رحم كنند.
صحيح بخاري، ج 1، ص 431، ش 1224، كتاب الجنائز باب قول النبي يعذب الميت ببعض بكاء أهله و ج 5، ص 2141، ش 5331، كتاب المرضي باب عياده الصبيان و ج 6، ص 2452، ش 6279، كتاب الأيمان والنذور باب قول الله تعالي «وأقسموا بالله» ـ صحيح مسلم، ج 2، ص635، ش 923، کتاب الجنائز باب البكاء على الميت ـ سنن النسائي (المجتبي)، ج 4، ص 22، ش 1868، كتاب الجنائز باب الأمر بالاحتساب والصبر عند نزول المصيبه ـ سنن النسائي الكبرى، ج 1، ص 612، ش 1995، كتاب الجنائز باب الأمر بالاحتساب والصبر عند نزول المصيبه ـ سنن أبي داود، ج 3، ص193، ش 3125، کتاب الجنائز باب في البكاء على الميت ـ مصنف عبد الرزاق، ج 3، ص551، ش6670، باب الصبر والبكاء والنياحه.
بخش چهارم: عزاداري امام حسين عليه السلام در سنت نبوي
گريه پيامبر صلّي الله عليه وآله براي امام حسين‏ عليه‌السلام‌
احترام فوق العادّه و محبّت بيش از حدّ پيامبر به امام حسين‏ عليه السلام‌ سبب تعجّب و حيرت افراد زيادي بوده و هست، و اين سؤال را دائماً از خود مي‌‏پرسند كه: چرا پيامبر خدا در برابر نگاه ديگران فرزند دخترش را بيش از حدّ انتظار مي‌‏بوسيد، او را در آغوش مي‌‏كشيد و يا نوازش مي‌‏كرد؟ آيا اين حركات صرفاً جنبه عاطفي داشت، و مثلاً به‌ عنوان پدربزرگ احساساتش را اظهار مي‌‏كرد؟ و يا راز يگري در پس اين قضايا قرار دارد؟
جواب اين پرسش را مي‌توان از اعمال و رفتار رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم كه همان سنت نبي اكرم را تشكيل مي‌دهد جويا گرديد.
1 ـ گريه رسول خدا صلي الله عليه وآله در روز‌هاي اول تولد تولد فرزندش حسين ‏
در مستدرك الصحيحين و تأريخ ابن عساكر و مقتل الخوارزمي و غير آن از أم الفضل بنت الحارث اين گونه نقل شده است:
انها دخلت على رسول الله(ص) فقالت: يا رسول الله اني رأيت حلما منكرا الليله، قال: وما هو؟ قالت: انه شديد قال: وما هو؟ قالت: رأيت كأن قطعه من جسدك قطعت ووضعت في حجري، فقال رسول الله (ص): رأيت خيرا، تلد فاطمه – إن شاء الله – غلاما فيكون في حجرك، فولدت فاطمه الحسين فكان في حجري – كما قال رسول الله (ص) – فدخلت يوما إلى رسول الله (ص) فوضعته في حجره، ثم حانت مني التفاته فإذا عينا رسول الله (ص) تهريقان من الدموع قالت: فقلت: يا نبي الله بأبي أنت وأمي مالك؟ قال: أتاني جبرئيل عليه الصلاه والسلام فأخبرني ان امتي ستقتل ابني هذا، فقلت: هذا؟ فقال: نعم، وأتاني بتربه من تربته حمراء.
ام فضل دختر حارث خدمت رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم رسيد و عرض كرد: يا رسول الله ديشب خواب بدي ديدم. حضرت فرمودند: چه خوابي ديدي؟ گفت: خواب بدي بود. مانند اين كه قطعه‌اي از جسدتان را بريديد و در آغوش من گذارديد. رسول الله صلّي الله عليه و آله وسلّم فرمود: خير است. فاطمه – إن شاء الله – فرزندي به دنيا مي‌آورد و او را در آغوش تو قرار مي‌دهد. بعد از مدتي فاطمه حسين را به دنيا آورد و همان‌گونه كه پيامبر فرموده بود در آغوش من قرار گرفت. تا اين كه روزي خدمت حضرت رسيدم و حسين را در آغوش آن حضرت گذاردم؛ حضرت به من التفاتي نمود و چشمانش پر از اشك گرديد. عرض كردم: يا نبي الله پدر و مادرم فدايتان چه شده است؟ حضرت فرمود: جبرئيل عليه الصلاه والسلام نزد من آمد و مرا با خبر ساخت كه امت من به زودي اين فرزندم را مي‌كشند، عرض كردم: همين حسين را؟ فرمودند: آري و اين هم مقداري از خاك و تربت سرزمين [كربلاء] است.
حاكم بعد از نقل اين روايت مي‌گويد:
هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه.
اين حديث شرايط صحت را نزد شيخين [بخاري و مسلم] دارا هستند ولي آن دو اين روايت را نياورده‌اند.
مستدرك الصحيحين، ج 3، ص 176 و با اختصار در ص 179 ـ تاريخ شام در شرح حال امام حسين عليه السلام: ص 183 رقم 232 ـ مجمع الزوائد، ج 9، ص 179 ـ مقتل خوارزمي، ج 1، ص 159 و در ص 162 با لفظ ديگر ـ تاريخ ابن كثير، ج 6، ص 230 و با اشاره در ج 8، ص 199 ـ أمالى السجرى، ص 188. و مراجعه شود به: الفصول المهمه ابن صباغ مالكى، ص 154 و الروض النضير، ج 1، ص 89، و الصواعق، ص 115، و كنز العمال چاپ قديم، ج 6، ص 223، و الخصائص الكبرى، ج 2، ص 125.
2 ـ گريه رسول خدا صلي الله عليه وآله در يك‌سالگي فرزندش حسين
خوارزمي در مقتل خود مي‌نويسد:
لما أتى على الحسين عليه السلام سنه كامله هبط على رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم اثنا عشر ملكا، محمره وجوههم قد نشروا أجنحتهم، وهم يخبرون النبي بما سينزل على الحسين عليه السلام.
چون حسين عليه السلام به يك سالگي رسيد، دوازده ملك با صورتي خون آلود و پر و بالي آشفته بر رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم نازل شدند، و آن حضرت را به حوادثي كه به زودي بر حسين عليه السلام خواهد گذشت خبر دادند.
مقتل الحسين، ج 1، ص 163.
البته در روايت فوق اگرچه به گريه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم تصريح نشده ولي گريه آن حضرت با استفاده از ساير روايات يقيني است.
3 ـ گريه رسول خدا صلي الله عليه وآله در دو ‌سالگي فرزندش حسين عليه السلام
عن ابن عباس قال: فلما أتت على الحسين من مولده سنتان كاملتان خرج النبي صلى الله عليه وآله وسلم في سفر له، فلما كان في بعض الطريق وقف فاسترجع ودمعت عيناه، فسئل عن ذلك، فقال: هذا جبريل يخبرني عن أرض بشاطى‏ء الفرات يقال لها كربلا، يقتل بها ولدي الحسين ابن فاطمه، فقيل: من يقتله يا رسول الله؟ فقال: رجل يقال له يزيد، لا بارك الله له في نفسه! وكأني أنظر إلى مصرعه ومدفنه بها، وقد أهدي برأسه، واللّه ما ينظر أحد إلى رأس ولدي الحسين فيفرح إلّا خالف اللّه بين قلبه ولسانه.
قال: ثم رجع النبي صلى الله عليه وآله وسلم من سفره ذلك مغموما ثم صعد المنبر فخطب ووعظ والحسين بن علي بين يديه مع الحسن، قال: فلما فرغ من خطبته وضع يده اليمنى على رأس الحسن واليسرى على رأس الحسين ثم رفع رأسه إلى السماء فقال: اللهم! إني محمد عبدك ونبيك وهذان أطايب عترتي وخيار ذريتي وأرومتي ومن أخلفهم في أمتي، اللهم! وقد أخبرني جبريل بأن ولدي هذا مقتول مخذول، اللهم! فبارك له في قتله واجعله من سادات الشهداء، إنك على كل شي‏ء قدير، اللهم! ولا تبارك في قاتله وخاذله. قال: وضجّ الناس في المسجد بالبكاء. فقال النبي صلى الله عليه وآله وسلم: أتبكون ولا تنصرونه! اللهم! فكن أنت له وليا وناصرا.
قال ابن عباس: ثم رجع وهو متغير اللون محمر الوجه فخطب خطبه بليغه موجزه وعيناه يهملان دموعا ثم قال: أيها الناس! إني قد خلفت فيكم الثقلين كتاب الله وعترتي وأرومتي ومراح مماتي وثمرتي، ولن يفترقا حتى يردا عليّ الحوض، ألا! وإني أسألكم في ذلك إلا ما أمرني ربي أن أسألكم الموده في القربى، فانظروا أن لا تلقوني غدا على الحوض وقد أبغضتم عترتي وظلمتموهم،… ألا! وإن جبريل عليه السلام قد أخبرني بأن أمتي تقتل ولدي الحسين بأرض كرب وبلاء. ألا! فلعنه الله على قاتله وخاذله آخر الدهر. قال: ثم نزل على المنبر، ولم يبق أحد من المهاجرين والأنصار إلا واستيقن أن الحسين مقتول.
از ابن عباس روايت شده: هنگامي كه حسين دو ساله شد نبي اكرم صلى الله عليه وآله وسلم در مسافرت بود در ميانه‌ راه توقف نمود و استرجاع نمود [انا لله وانا اليه راجعون گفت] و اشك از چشمان حضرتش جاري شد، از علت اين اقدام حضرت سؤال كردند، حضرت فرمود: جبريل هم اكنون به من خبر داد از سرزميني در ساحل فرات كه به آن كربلا گفته مي‌شود، و در آن‌جا فرزندم حسين بن فاطمه به شهادت مي‌رسد. گفته شد: يا رسول الله چه كسي او را مي‌كشد؟ فرمود: شخصي كه به او يزيد گفته مي‌شود، لا بارك الله له في نفسه! و گويي كه او را در قتله‌گاهش مي‌بينم، در حالي‌كه سر او را به هديه مي‌برند، واللّه! كسي نيست كه به سر بريده فرزندم حسين نظر افكند و خشنود گردد إلّا اين‌كه خداوند بين قلب و زبانش جدايي بياندازد.
هنگامي كه نبي اكرم صلى الله عليه وآله وسلم از سفر بازگشت مغموم و حزين به منبر رفت و براي مردم خطبه خواند و موعظه خواند و اين در حالي بود كه حسين بن علي به همراه برادرش حسن نزد رسول خدا صلّي الله عليه وآله حاضر بودند، وقتي رسول خدا صلّي الله عليه وآله از خطبه فارغ شد دست راستش را بر سر حسن و دست چپش را بر سر حسين گذارد و سر به آسمان بلند نمود و عرض كرد: خدايا! من محمد بنده تو و پيامبرت هستم و اين دو از بهترين عترت و ذريه و جانشينان من در روي زمين هستند، خدايا! جبريل به من خبر داده كه اين فرزندم مقتول و مخذول خواهد گرديد، خدايا! قتلش را برايش آسان گردان و او را سرور شهداء قرار بده، كه تو بر هر كاري توانا و قادري، خدايا! قاتل او را مبارك نگردان. در اين حال تمام مردم در مسجد به ضجّه و گريه افتادند. نبي اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند: آيا گريه مي‌كنيد و او را ياري نمي‌كنيد؟! خدايا! تو او را ولي و ناصر باش.
ابن عباس مي‌گويد: سپس رسول خدا صلّي الله عليه وآله مجددا بازگشت و با رنگ پريده و صورتي گلگون خطبه بليغ و موجزي خواند و اين در حالي بود كه چشمان آن حضرت پر از اشك بود. سپس فرمود: أيها الناس! من در ميان شما ثقلين يعني: كتاب خدا و عترتم و مايه راحت جانم در مرگم و ميوه دلم را در بين شما به جاي گذاردم و اين دو هرگز از يك‌ديگر جدا نمي‌شوند تا در كنار حوض به من ملحق ‌شوند، بدانيد كه من از شما در مورد آنان همان را مي‌خواهم كه خداوند مرا به آن امر ساخته و آن مودت در باره نزديكان من است، مراقب باشيد كه مرا در كنار حوض ملاقات نكنيد و حال آن‌كه در حق عترت و ذريه‌ام ظلم نموده باشيد،… آگاه باشيد! كه جبريل عليه السلام مرا با خبر ساخت كه أمت من فرزندم حسين را در سرزمين كرب وبلاء به شهادت مي‌رسانند. بدانيد! كه لعنت خدا تا روز قيامت بر قاتل اوست.
ابن عباس مي‌گويد: سپس پيامبر از منبر پايين آمد و ديگر كسي از مهاجر و أنصار باقي نماند إلا اين‌ كه يقين نموده بود كه حسين به قتل خواهد رسيد.
الفتوح، أحمد بن أعثم الكوفي، ج 4، ص 325.
4 ـ گريه رسول خدا صلّي الله عليه وآله به خاطر اظهار كينه‌هاي امتش در حق خاندانش
روى يونس بن حباب، عن أنس بن مالك قال: كنا مع رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم وعلي بن أبي طالب عليه السلام معنا، فمررنا بحديقه، فقال علي عليه السلام: يا رسول الله! ألا ترى ما أحسن هذه الحديقه؟ فقال: إن حديقتك في الجنه أحسن منها. حتى مررنا بسبع حدائق، يقول علي عليه السلام ما قال ويجيبه رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم بما أجابه، ثم إن رسول الله وقف فوقفنا، فوضع رأسه على رأس علي وبكي، فقال علي عليه السلام: ما يبكيك يا رسول الله؟! قال: ضغائن في صدور قوم لا يبدونها لك حتى يفقدوني.
يونس بن حباب، از أنس بن مالك روايت كرده است: با رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و علي بن أبي طالب عليه السلام بوديم كه از باغي در اطراف مدينه گذر مي‌كرديم، علي عليه السلام عرض كرد: يا رسول الله! چه باغ زيبايي؟ فرمود: باغ تو در بهشت از اين باغ زيبا‌تر است. تا اين‌كه از هفت باغ ديگر عبور كرديم و همين گفتار بين آن‌دو بزرگوار تكرار مي‌شد، سپس رسول خدا توقف نمود و ما هم به همراه او توقف نموديم، رسول خدا صلّي الله عليه وآله سرش را بر شانه على گذارد و گريست، علي عليه السلام عرض كرد: چه چيز شما را به گريه انداخته است يا رسول الله؟!حضرت فرمود: كينه‌ها و بغض‌هايي كه در سينه‌هاي اين قوم است و آشكار نمي‌سازند مگر بعد از آن كه من از دنيا بروم.
مجمع الزوائد، ج 9، ص 118 ـ كنز العمال، ج 13، ص 176ـ شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 107ـ المناقب خوارزمي، ص 65 ـ ينابيع الموده،ج 1، ص 134.
5 ـ حديث أمّ سلمه:
امّ سلمه يكي از همسران پاك ‏طينت و با شخصيتي است كه بخش مهمّي از زندگي و سيره‏ رسول‏خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم را نقل كرده است، او داستان گريه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم براي حسين را اين‌‌گونه روايت مي‌كند:
كان رسول الله صلى الله عليه وسلم جالسا ذات يوم في بيتي قال لا يدخل على أحد فانتظرت فدخل الحسين فسمعت نشيج رسول الله صلى الله عليه وسلم يبكى فأطلت فإذا حسين في حجره والنبي صلى الله عليه وسلم يمسح جبينه وهو يبكي فقلت والله ما علمت حين دخل فقال إن جبريل عليه السلام كان معنا في البيت قال أفتحبه قلت أما في الدنيا فنعم قال إن أمتك ستقتل هذا بأرض يقال لها كربلاء فتناول جبريل من تربتها فأراها النبي صلى الله عليه وسلم…
روزي همسرم رسول خدا در اتاق من بود فرمود: هيچ كس حقّ ورود به حجره مرا ندارد، بيرون اتاق منتظر بودم تا اجازه ورود صادر شود، در همين حال امام حسين عليه السلام‌ محضر پيامبر رسيد، صداي گريه از درون اتاق به گوشم رسيد، حسّ تحقيق و جستجو وادارم نمود تا نگاهي به درون اتاق بياندازم، ديدم حسين بر زانوي رسول خدا نشسته و پيامبر دست بر پيشاني‌‏اش مي‌‏كشد و اشك مي‌‏ريزد. عرض كردم: به خدا سوگند من از ورود حسين به خانه مطلع نشدم تا از وارد شدن به حجره شما جلو‌گيري كنم. حضرت فرمود: اكنون جبريل عليه السلام با ما بود و از من سؤال كرد: يا رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم آيا حسينت را دوست مي‌داري؟ گفتم: آري! جبرئيل گفت: به زودي امت تو او را در سرزميني كه به آن كربلاء گفته مي‌شود به قتل مي‌رسانند. و بعد از اين سخن قدري از تربت آن را به من نشان داد.
مجمع الزوائد، ج 9، ص189.
ناقل اين حديث هيثمي بعد از نقل اين روايت مي‌‏گويد:
رواه الطبراني بأسانيد ورجال أحدها ثقات.
اين روايت را طبراني نقل كرده است و رجال يكي از سندها تماماً ثقه هستند.
مجمع الزوائد، ج 9، ص189.
و نيز در حديث ديگري مي‌گويد:
قال لي رسول الله صلى الله عليه وسلم اجلسي بالباب ولا يلجن علي أحد فقمت بالباب إذ جاء الحسين رضي الله عنه فذهبت أتناوله فسبقني الغلام فدخل على جده فقلت يا نبي الله جعلني الله فداك أمرتني أن لا يلج عليك أحد وإن ابنك جاء فذهبت أتناوله فسبقني طال ذلك تطلعت من الباب فوجدتك تقلب بكفيك شيئا ودموعك تسيل والصبي على بطنك قال نعم أتاني جبريل فأخبرني أن أمتي يقتلونه وأتاني بالتربه التي يقتل عليها فهي التي أقلب بكفي
رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم به من فرمود: درب اتاق بنشين و اجازه نده كسي داخل شود. من درب اتاق نشسته بودم كه حسين وارد خانه شد و همين كه خواستم مانع ورود او به اتاق رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم شوم او از من سبقت گرفت و داخل اتاق شده. من داخل شدم و عرض كردم: يا نبي الله! فدايتان شوم مرا مأمور ساختيد تا از داخل شدن ديگران ممانعت ورزم اما فرزندتان آمد و نتوانستم از او ممانعت كنم.
بعد از مدتي طولاني مجددا وارد اتاق شدم و مشاهده كردم كه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم به روي دو كف دست خود چيزي دارد و اشك از چشمان حضرت جاري است. از علت سؤال نمودم؛ حضرت فرمود: جبرئيل هم اكنون نازل گرديد و مرا خبر ساخت كه أمت من او را به قتل مي‌رسانند و مقداري از خاك و تربت آن سرزمين را برايم آورد كه الان به روي كف دستان خود دارم.
المعجم الكبير، طبراني، ج 3، ص109 ـ مسند ابن راهويه، ج 4، ص 131.
6 ـ حديث عايشه:
عايشه همسر ديگر رسول خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم مي‌‏گويد:
دخل الحسين بن علي رضي الله عنهما على رسول الله صلى الله عليه وسلم وهو يوحى إليه فنزا على رسول الله صلى الله عليه وسلم وهو منكب وهو على ظهره فقال جبريل لرسول الله صلى الله عليه وسلم أتحبه يا محمد قال يا جبريل ومالي لا أحب ابني قال فان أمتك ستقتله من بعدك فمد جبريل عليه السلام يده فأتاه بتربه بيضاء فقال في هذه الأرض يقتل ابنك هذا واسمها الطف فلما ذهب جبريل عليه السلام من عند رسول الله صلى الله عليه وسلم خرج رسول الله صلى الله عليه وسلم والتزمه في يده يبكي فقال يا عائشه إن جبريل أخبرني أن ابني حسين مقتول في أرض الطف وان أمتي ستفتن بعدي ثم خرج إلى أصحابه فيهم على وأبو بكر وعمر وحذيفه وعمار وأبو ذر رضي الله عنهم وهو يبكي فقالوا ما يبكيك يا رسول الله فقال أخبرني جبريل عليه السلام ان ابني الحسين يقتل بعدي بأرض الطف وجاءني بهذه التربه وأخبرني أن فيها مضجعه. فلما ذهب جبريل عليه السلام من عند رسول الله صلى الله عليه وسلم خرج رسول الله صلى الله عليه وسلم والتزمه في يده يبكي فقال يا عائشه إن جبريل أخبرني أن ابني حسين مقتول في أرض الطف وان أمتى ستفتن بعدى ثم خرج إلى أصحابه فيهم على وأبو بكر وعمر وحذيفه وعمار وأبو ذر رضى الله عنهم وهو يبكي فقالوا ما يبكيك يا رسول الله فقال أخبرني جبريل عليه السلام ان ابني الحسين يقتل بعدى بارض الطف وجاءني بهذه التربه وأخبرني أن فيها مضجعه.
حسين بن علي عليه السلام‌ بر رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم وارد شد و پيامبر خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم در حال شنيدن وحي از جبرئيل امين بود جبرئيل پرسيد: يا محمد! آيا حسين را دوست داري؟ فرمود: چرا فرزندم را دوست نداشته باشم؟ جبرئيل گفت: امت تو او را بعد از تو مي‌‏كشند. سپس جبرئيل دستش را دراز كرد و خاكي سفيد آورد و گفت: فرزندت را در سرزميني كه «طفّ» نام دارد مي‌‏كشند. رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به جمع اصحابش كه على و أبو بكر و عمر و حذيفه و عمّار و أبوذر بودند با چشمانى پر از اشك پيوست.
ياران رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم با ديدن آن حضرت پرسيدند: چه چيزى شما را به گريه آورده است؟
فرمود: جبرئيل مرا از شهادت فرزندم حسين در سرزمين طفّ آگاه كرد، و اين خاك را هم از همان سرزمين برايم آورده است جايى كه محل دفنش خواهد بود.
المعجم الكبير، طبراني، ج 3، ص107ـ مجمع الزوائد، ج 9، ص187 ـ ابن عساكر، ترجمه الإمام الحسين عليه السلام، ج7، ص 260.
7 ـ عزاداري رسول خدا صلي الله عليه و آله بعد از شهادت امام حسين عليه السلام
3704 – حَدَّثَنَا أَبُو سَعِيدٍ الْأَشَجُّ حَدَّثَنَا أَبُو خَالِدٍ الْأَحْمَرُ حَدَّثَنَا رَزِينٌ قَالَ حَدَّثَتْنِي سَلْمَى قَالَتْ دَخَلْتُ عَلَى أُمِّ سَلَمَه وَهِيَ تَبْكِي فَقُلْتُ مَا يُبْكِيكِ قَالَتْ رَأَيْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ تَعْنِي فِي الْمَنَامِ وَعَلَى رَأْسِهِ وَلِحْيَتِهِ التُّرَابُ فَقُلْتُ مَا لَكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ شَهِدْتُ قَتْلَ الْحُسَيْنِ آنِفًا
سلمي مي‌گويد: بر ام سلمه وارد شدم در حالي كه ايشان گريه مي كردند، عرضه داشتم چرا گريانيد؟ ايشان فرمودند: رسول خدا را درخواب ديدم درحالي‌كه موهاي سر و محاسن ايشان خاك آلود بود، عرضه داشتم: يا رسول الله شما را چه شده است (چرا شما را به اين حالت مي بينم)؟ ايشان فرمودند: هم اكنون شاهد كشته شدن حسين بودم.
سنن ترمذي، ج 12، ص 195، كتاب فضائل الصحابه باب مناقب الحسن و الحسين.
همان‌طوري كه در اين روايات مي‌بينيد رسول خدا نيز براي امام حسين عليه السلام به گريه و عزاداري پرداخته‌اند آن هم ساليان سال قبل از واقعه عاشورا و شهادت ايشان كه اين خود حكايت از اهميت و بزرگي اين مطلب (عزاداري) دارد.
آيا سيره و سنّت پيامبر خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم در اتفاقات فوق نمي‌تواند بهترين دليل و حجت شرعي بر اقامه عزا براي امام حسين عليه السلام‌ باشد؟
بخش پنجم: عزاداري براي امام حسين عليه‌ السلام در سيره معصومان
الف: گريه امير المؤمنين عليه السّلام سال‌‌ها قبل از واقعه كربلاء
در منابع حديثي شيعه به نقل از امير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام‌ روايات متعدّدي وجود دارد كه آن حضرت نيز همانند پيامبر گرامي اسلام با شنيدن خبر كشته شدن فرزندش إمام حسين‏ عليه السلام‌ گريه كرد. ما در اين قسمت به ذكر دو نمونه از منابع حديثي اهل سنّت اكتفا مي‌‏كنيم.
نُجَيّ حضرمي مي‌گويد:
انه سار مع علي رضي الله عنه وكان صاحب مطهرته فلما حاذى نينوى وهو منطلق إلى صفين فنادى على اصبر أبا عبد الله اصبر أبا عبد الله بشط الفرات قلت وما ذاك قال دخلت على النبي صلى الله عليه وسلم ذات يوم وإذا عيناه تذرفان قلت يا نبي الله أغضبك أحد ما شأن عينيك تفيضان قال بل قام من عندي جبريل عليه السلام قيل فحدثني ان الحسين يقتل بشط الفرات قال فقال هل لك ان أشمك من تربته قلت نعم قال فمد يده فقبض قبضه من تراب فأعطانيها فلم أملك عيني ان فاضتا.
هنگام رفتن به صفّين در ركاب علي عليه السلام، ناگهان در نقطه‏اي به نام «نينوا» با صداي بلند فرمود: اي أبا عبد اللّه در كنار فرات صبور باش، و اين جمله را دو بار تكرار فرمود، پرسيدم: اين سخن از كجا است؟
فرمود: روزي بر پيامبر خدا وارد شدم، ديدم چشمان مباركش اشك آلود است. عرض كردم: اي رسول خدا! آيا كسي شما را ناراحت كرده است كه گريه مي‌‏كنيد؟
فرمود: لحظاتي جبرئيل نزد من آمده بود، و از كشته شدن حسين در كنار شطّ فرات به من خبر داد، و گفت: آيا ميل داري مقداري از تربتش را ببوئي و ببيني؟ گفتم: بلي. دستش را دراز كرد، و مشتي از خاك سرزميني كه حسين در آن به شهادت مي‌‏رسد را به من داد، نتوانستم تحمّل كنم و جلوي اشكم را بگيرم.
مجمع الزوائد، هيثمي، ج 9، ص 187.
هيثمي بعد از نقل خبر، نظر خود را اين‌گونه مطرح مي‌كند:
رواه أحمد وأبو يعلى والبزار والطبراني ورجاله ثقات ولم ينفرد نجى بهذا.
اين روايت را احمد و ابويعلي و بزاز و طبراني روايت نموده‌اند و تمام رجال آن ثقه هستند. و اين روايت را ديگران نيز روايت نموده‌اند.
مجمع الزوائد، هيثمي، ج 9، ص 187.
نقلي ديگر از گريه امير المؤمنين عليه السّلام در صفين سال‌ها قبل از عاشوراء
ابن حجر صاحب كتاب «الصواعق المحرقه» از ابن سعد شعبي نقل مي‏كند كه:
مر علي رضي الله عنه بكربلاء عند مسيره إلى صفين وحاذى نينوى قريه على الفرات فوقف وسأل عن اسم هذه الأرض فقيل كربلاء فبكى حتى بل الأرض من دموعه ثم قال دخلت على رسول الله e وهو يبكي فقلت ما يبكيك قال: كان عندي جبريل آنفا وأخبرني أن ولدي الحسين يقتل بشاطىء الفرات بموضع يقال له كربلاء ثم قبض جبريل قبضه من تراب شمني إياه فلم أملك عيني أن فاضتا.
علي‏ عليه السلام‌ هنگام رفتن به طرف صفّين به سرزمين نينوا رسيد، از نام آن سرزمين جويا شد، گفتند: نام اين سرزمين كربلا است. با شنيدن اسم كربلا آن‌قدر گريه كرد تا زمين از اشك چشمش خيس شد، سپس فرمود: محضر رسول خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم رسيدم در حالي‌كه آن‌ حضرت مي‌گريست. به حضرت عرض كردم: چه باعث گريه شما گرديده است؟! حضرت فرمودند: جبريل لحظاتي قبل آمد و مرا با خبر ساخت كه فرزندم حسين در كنار فرات، محلي كه كربلاء نام دارد كشته مي‌شود و سپس مقداري از خاك آن سرزمين را به من داد تا ببويم و در آن هنگام نيز چشمان من پر از اشك گرديد.
الصواعق المحرقه، أحمد بن حجر هيثمي، ص 193.
ب ـ عزاداري فاطمه‏ سلام الله عليها در محشر
حركت نمادين حضرت صديقه‏ طاهره‏ سلام الله عليها در عرصه محشر دليلي محكم بر اقامه‏ عزاداري بر شهادت امام حسين‏ عليه السلام‌ مي‌‏باشد. و از اين جهت تأسّي به تنها يادگار پيامبر گرامي اسلام وظيفه‏ ارادتمندان به خاندان رسالت و پيروي از روش نيكوي آنان در تشكيل مجالس عزاداري امام حسين عليه السلام‌ خواهد بود.
عليّ بن محمّد شافعي مغازلي از أبو أحمد عامر از حضرت عليّ بن موسي الرضا عليه السلام و آن حضرت از پدران گرامي‌‏اش از امير المؤمنين‏ عليه السلام‌ از پيامبر اكرم‏ صلّي الله عليه و آله وسلّم اين حديث را نقل مي‌‏كند، كه پيامبر فرمود:
تحشر ابنتي فاطمه ومعها ثياب مصبوغه بدمٍ، فتتعلّق بقائمه من قوائم العرش وتقول: ياعدل! ياجبّار! أُحكم بيني وبين قاتل ولدي قال صلّي الله عليه وآله وسلّم: فيحكم لابنتي وربّ الكعبه.
دخترم فاطمه با لباس خونين فرزندش حسين‏ عليه السلام‌ وارد محشر مي‏شود، آن‌گاه به يكي از پايه‏هاي عرش خدا چنگ مي‏اندازد و عرض مي‏كند: اي خداي عادل و جبّار بين من و قاتل فرزندم قضاوت كن! به خداي كعبه سوگند كه خداوند حكم و دستور خاصّ خودش را در باره دخترم صادر خواهد كرد.
مناقب عليّ بن أبي طالب عليهما السلام، مغازلي، ص 66 ـ ينابيع الموده لذوي القربى، قندوزي، ج 3، ص 47
بنابراين، ارادتمندان و دوست‌داران اهل بيت پيامبر صلّي الله عليه و آله وسلّم‌‌‌‌ با توجه به آن‌چه كه از حالات روحي و معنوي پيشوايان دين در موضوع عزاداري امام حسين‏ عليه السلام‌ نقل شده است بر خود لازم مي‏دانند كه حادثه‏ غم‏انگيز كربلا و نحوه شهادت فرزند زهرا سلام الله عليها، و ياران او را از ياد نبرند، تا روزي كه در عرصه محشر شاهد تظلّم مادر مظلومه‏ حسين‏ عليه السلام‌ در محضر حضرت حقّ باشند.
ج: گريه و عزاداري امامان شيعه
بنا به نقل تاريخ، روش ائمّه و پيشوايان دين پس از شهادت امام حسين‏ عليه السلام‌ تشكيل مجلس عزاداري و گريه بر مصائب آن حضرت بوده است، و در حقيقت پايه‏گذاران اصلي و مروّج اندشيه‏ روضه خواني در بين مردم بوده‏اند، كه به مرور زمان به عنوان يك فرهنگ در حوزه انديشه و فكر شيعي جا گرفت.
بنابراين، آن‌چه كه امروز در مناطق شيعه‏ نشين رايج است پديده‏اي نوظهور و يا ساخته‏ دست افراد بيگانه، و يا تقليد از فرقه‏هاي ديگر نيست، بلكه ادامه‏ همان چيزي است كه ائمّه معصومين شيعه در زمان حيات مبارك‌شان تأسيس، و بر آن تأكيد ورزيده‏اند، و در سخنان فراواني كه در باره‏ اقامه‏ شعاير ديني از آن جمله تشكيل مجالس عزا در مصيبت و در سالروز شهادت دارند بر تقويت اين سنّت مبارك افزوده‏اند، و به قطره اشكي كه در اين مجالس ريخته شود پاداشي در خور شأن وعده داده‏اند.
از جمله سخن شهيد پرآوازه دشت نينوا حضرت أبا عبد اللّه الحسين‏ عليه السلام‌ كه فرمود:
من دمعت عيناه فينا دمعه، أو قطرت عيناه فينا قطره، آتاه اللّه عزّ وجلّ الجنّه.
هر كس قطره‏ اشكي در عزاي ما بريزد خداوند متعال بهشت را به او عنايت خواهد فرمود.
ذخائر العقبي، ص 19 ـ ينابيع المودّه، ج 2، ص117.
امام سجّاد عليّ بن الحسين عليهما السلام پس از واقعه كربلا لحظه‏اي اشك مباركش قطع نشد، كساني كه او را در اين حال مي‏ديدند از علّت آن سؤال مي‏كردند، حضرت در پاسخ مي‌فرمود:
لا تلوموني، فإنّ يعقوب فقد سبطاً من ولده، فبكي حتّي ابيضّت عيناه من الحزن، ولم يعلم أنّه مات، وقد نظرتُ إلي أربعه عشر رجلاً من أهل بيتي يذبحون في غداه واحده، فترون حزنهم يذهب من قلبي أبدا.
مرا سرزنش و ملامت نكنيد، يعقوب عليه السلام براي مدتي‌ يكي از فرزندانش را از دست داد، آنقدر گريه كرد تا بينايي چشمانش را از دست داد، با اين‌كه نمي‏دانست فرزندش مرده است، ولي من 14 نفر از خاندانم را در يك روز در برابر ديدگانم سر بريدند، آيا فكر مي‏كنيد كه اندوه و مصيبت براي هميشه از من دور خواهد شد؟
تهذيب الكمال، مزّي، ج 20، ص 399 ـ البدايه والنهايه، ج 9، ص 125 ـ تاريخ مدينه دمشق، ج 41، ص386.
حزن و اندوه هميشگي دليل بر عمق فاجعه است، و از طرف ديگر امام سجاد عليه السلام با اين عمل، پيامي ارشادي، به همه مؤمنين ابلاغ مي‏كند، كه عاشورا و امام حسين‏ عليه السلام‌ تا روز قيامت بايد زنده بماند.
امام باقر عليه السلام‌‌ با نقل حديثي از پدر بزرگوارش امام سجّاد عليه السلام‌ بر جاودانگي حادثه‏ عاشورا تأكيد و از سيره عملي پدرش كه احياء مراسم عزاداري است دفاع مي‏كند.
كان أبي عليّ بن الحسين‏عليه السلام‌ يقول: أيّما مؤمن دمعت عيناه لقتل الحسين ومن معه، حتّي تسيل علي خدّيه، بوّأه اللّه في الجنّه غرفاً، وأيّما مؤمن دمعت عيناه دمعاً حتّي يسيل علي خدّيه، لأذي مسّنا من عدوّنا بوّأه اللّه مبوّء صدق.
پدرم عليّ بن الحسين عليهما السلام مي‏فرمود: هر مؤمني كه براي شهادت حسين‏ عليه السلام‌ و ياران او اشكش جاري شود خداوند غرفه‏اي در بهشت به او مي‏بخشد، و هر مؤمني كه اشكش برگونه‏هايش براي رنج‌هايي كه ما از دشمن ديده‏ايم جاري شود، خداوند به او جايگاه نيكو خواهد بخشيد.
ينابيع الموده لذوي القربي، قندوزي، ج 3، ص 102 ـ الاصابه، ابن حجر، ج 2، ص 438 ـ لسان الميزان، ج2، ص 451.
امام صادق‏ عليه السلام‌ نيز با تأسّي به اجداد بزرگوارش سفارش به بزرگ‌داشت كربلا و عاشورا دارد و مي‏فرمايد:
إنّ يوم عاشورا أحرق قلوبنا، وأرسل دموعنا، وأرض كربلاء أورثتنا الكرب والبلاء، فعلي مثل الحسين فليبك الباكون، فإنّ البكاء عليه يمحو الذنوب أيّها المؤمنون.
حادثه روز عاشورا دل‌هاي ما را آتش مي‌زند، اشك‌هاي ما را جاري مي‏سازد، و ما وارث غم و اندوه سرزمين كربلا هستيم، پس گريه كنندگان، بر مثل حسين بايد گريه كنند، زيرا اي مؤمنان گريه بر او گناهان را از بين مي‏برد.
نور العين في مشهد الحسين، أبو إسحاق اسفراييني، ص 84.
بخش ششم: سيره صحابه در عزاداري
سيره اصحاب در عزاداري براي يك‌ديگر
برپايي عزاداري از سوي صحابه كه اهل سنت عدالت آن‌ها را و نيز فعل آنان را حجت مي‌دانند در مطلق عزاداري‌ها بالخصوص در مصيبت فقدان رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم از سوي مردم مكه و يا مدينه مي‌تواند شاهدي بر وجود عزاداري در صدر اسلام بين سحابه به حساب آيد و هرگز كسي به اين‌گونه مراسم به ديد بدعت و… نگاه نكرده است.
1 ـ عزاداري مردم مكه بعد از رحلت رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم
به گفته سعيد بن مسيب، به هنگام فوت رسول گرا اسلام، شهر مكه از شدت ناله و گريه مردم به لرزه درآمد.
لما قبض النبى (ص) ارتجت مكه بصوت.
بعد از وفات رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم تمام شهر مكه يك‌پارچه گريه و ناله شد.
اخبار مكه، فاكهى، ج‏3، ص 80.
2 ـ عزاداري عايشه و ديگر زنان مدينه در سوگ رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم
عايشه ‏گويد:
پس از فوت رسول خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم برخواستم و (در سوگ پيامبر) به همراه ساير زنان بر صورت و سينه ‏زديم.
و قمتُ التدم (اضرب صدرى) مع النساء و اضرب وجهى.
[بعد از وفات رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم] برخواستم و به اتفاق ساير زنان مدينه در عزاي آن حضرت به سر و صورت خود مي‌زديم.
السيره النبويه، ج 4، ص 305.
3 ـ گريه امير المؤمنين عليه السّلام‌ براي محمد بن ابي بكر
صاحب كتاب تذكره الخواص مي‌نويسد:
بلغ عليا قتل محمد بن أبي بكر فبكي وتأسف عليه ولعن قاتله
خبر كشته شدن محمد بن أبي بكر به امير المؤمنين عليه السّلام‌ رسيد آن حضرت با شنيدن اين خبر گريست و متأسف گرديد و قاتلينش را مورد لعن قرار داد.
تذکره الخواص، ص 102
4 ـ عزاداري عمر براي نعمان بن مقرن
چون خبر مرگ نعمان بن مقرن را به عمر بن خطاب دادند، او در سوگ وى دست بر سر گزارد و برايش گريه كرد.
ابن ابي شيبه در المصنف مي‌نويسد:
عن ابي عثمان: اتيتُ عمر بنعى النعمان بن مقرن، فجعل يده على راسه و جعل يبكى.
ابو عثمان مي‌گويد خبر مرگ نعمان بن مقرن را به عمر دادم او با شنيدم اين خبر دست بر سرگذارد و شروع به گريستن نمود.
المصنف، ابن أبي شيبه كوفي، ج 3، ص 175 و ج 8، ص 21
5 ـ اجازه عمر براي عزاداري زنان براي خالد بن وليد و همراهي خود با آنان
حاكم در مستدرك مي‌گويد:
عن أبي وائل قال قيل لعمر بن الخطاب رضي الله عنه أن نسوه من بني المغيره قد اجتمعن في دار خالد بن الوليد يبكين وإنا نكره أن يؤذينك فلو نهيتهن فقال عمر ما عليهن أن يهرقن من دموعهن سجلا أو سجلين ما لم يكن لقع ولا لقلقه يعني باللقع اللطم وباللقلقه الصراخ
به عمر بن خطاب گفته شد: زناني از بني مغيره در خانه خالد بن وليد اجتماع كرده‌اند و گريه مي‌كنند و از اين اكراه داريم كه موجب اذيت تو گردد اگر ممكن است آن‌ها را از اين كار نهي كن. عمر گفت: چه اشكالي دارد چند قطره اشك بريزند البته مادامي كه به ضربه به خود و فرياد نيانجامد.
المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص336.
صاحب أغاني در همين مورد اضافه مي‌كند:
عن أبي بكر الهذلي قال سمع عمر بن الخطاب نساء بني مخزوم يبكين على خالد بن الوليد فبكى وقال ليقل نساء بني مخزوم في أبي سليمان ما شئن فإنهن لا يكذبن وعلى مثل أبي سليمان تبكي البواكي
أبو بكر هذلي مي‌گويد: عمر بن خطاب شنيد كه زنان بني مخزوم بر خالد بن وليد گريه مي‌كنند لذا او هم براي خالد گريست و گفت: بايد به زنان بني مخزوم گفت كه در باره أبي سليمان هر‌جه خواستند انجام دهند كه در اين صورت دروغ نگفته‌اند و بر مثل أبو سليمان بايد گريه كنندگان گريه كنند.
الأغاني، ج 22، ص 98.
6 ـ عزاداري ابن مسعود براي مرگ عمر
پس از مرگ عمر، چون ابن مسعود كنار قبر وى ايستاد، براى او گريست.
فوقف ابن مسعود على قبره يبكى
اين مسعود كنار قبر عمر ايستاد و گريه كرد
العقد الفريد، ج 4، ص‏283.
7 ـ عزاداري عبداللَّه بن رواحه بر حمزه
عبداللَّه بن رواحه بر حمزه گريست و اشعارى را در رثاى او خواند.
السيره النبويه، ج 3، ص 171.
گريه زنان و مردم مدينه با شنيدن خبر شهادت امام حسين عليه السلام
طبری در تاريخ خود نقل مي‌كند:
لما قتل عبيد الله بن زياد الحسين بن علی و جیء برأسه إليه دعا عبد الملک بن أبی الحارث السلمی فقال: انطلق حتی تقدم المدينه علی عمر بن سعيد فبشّره بقتل الحسين – وکان عمرو أمير المدينه -… قال عبد الملک فقدمت المدينه، فلقينی رجل من قريش فقال: ما الخبر؟ فقلت: الخبر عند الأمير؛ فقال إنا لله وإنا إليه راجعون؛ قتل الحسين بن علی.
فدخلت علی عمرو بن سعيد، فقال: ما وراءک، فقلت: ما سرّ الأمير؛ قتل الحسين بن علی؛ فقال: ناد بقتله، فناديت بقتله، فلم أسمع والله واعيه قط مثل واعيه نساء بنی هاشم فی دورهن علی الحسين…
چون عبيد الله بن زياد حضرت امام حسين بن علی عليهما السلام را به شهادت رساند و سر مطهر او را براي عبد الملک بن أبی الحارث سلمی بردند او گفت: آن‌ها را به سوي مدينه سوق دهيد و خبر شهادت حسين را به مردم مدينه بدهيد… عبد الملک مي‌گويد به مدينه آمدم، شخصي از قريش با من مواجه شد و از من سؤال كرد: چه خبر؟ گفتم: خبر نزد أمير است؛ او معناي سخنم را فهميد و گفت: إنا لله وإنا إليه راجعون؛ حسين بن علی كشته شد.
بر عمرو بن سعيد، حاكم مدينه وارد شدم، گفت: چه پشت سر داري؟ گفتم: آنچه كه أمير مخفي داشته است؛ حسين بن علی كشته شده است؛ او هم دستور داد تا در شهر مدينه جار بزنند و كشته شدن امام حسين را اعلام كنند.
به خدا سوگند! هرگز من در عمر خود ناله‌اي مانند صداي ناله زنان مدينه در خانه‌هايشان كه براي شهادت امام حسين عليه السلام عزاداري مي‌كردند نشنيدم…
تاريخ طبری، ج 3، ص 342.
بخش هفتم: عزاداري در اهل سنت
گريه و اشك از منظر علماي اهل سنت
فتاواي برخي از علماي اهل سنت در گريه و نوحه
در ابتداي اين بحث به فتاواي برخي از علماي اهل سنت در زمينه گريه و نوحه توجه مي‌كنيم تا ببينيم آيا گريه و بكاء براي ميت گناه كبيره و نابخشودني محسوب مي‌شود؟!
نووي در كتاب «المجموع» آراء علما در مورد محدوده حرمت گريه و بكاء را جمع آوري كرده است:
1 ـ جمهور علماء قائلند: حرمت بكاء و نوحه اختصاص به جايي دارد كه شخص وصيت كرده باشد، برايش گريه و نوحه داشته باشند. نووي نيز همين قول را اختيار نموده است.
2 ـ طائفه‌‌اي قائل شده‌اند: حرمت، اختصاص به جايي دارد كه شخص به خودداري از نوحه و بكاء وصيت نكرده باشد.
3 ـ طائفه‌اي ديگر بر اين نظرند كه: حرمت براي جايي است كه بازماند‌گان، ميت را به اوصاف و محاسني توصيف كنند كه در شرع جايز نيست؛ مثل اين كه بگويد: اي يتيم كننده فرزندان و اي بيوه كننده زن‌ها و اي خراب كننده آبادي‌ها و به اين شكل به گريه افتد.
4 ـ و طائفه‌اي ديگر بر اين رأي و اعتقادند كه: ميت با شنيدن صداي گريه و بكاء اهل و عيال خود معذب ‌گشته و به حال آن‌ها تأسف مي‌خورد. و اين قول و نظر محمد بن جرير و قاضي عياض است.
و در پايان اين نكته را اجماع علماء مي‌داند:
وأجمعوا كلهم على اختلاف مذاهبهم ان المراد بالبكاء بصوت ونياحه لا مجرد دمع العين.
تمام علماء با وجود اختلاف در مذهب بر اين نكته اجماع دارند كه منظور از گريه و بكاء ممنوع، آن گريه و بكائي است كه با صوت و نوحه سرائي باشد نه مطلق گريه.
المجموع، نووي، ج 5، ص 308.
پس معلوم مي‌شود اين گونه نيست كه مطلق گريه و بكاء نزد علماي اهل سنت ممنوع و حرام باشد.
اقامه عزا براي امام حسين عليه السلام‌ در سال 352هـ
ذهبي در شرح وقايع عزاداري سال 352 هـ اين‌چنين مي‌نويسد:
قال ثابت: ألزم معز الدوله الناس بغلق الأسواق ومنع الهراسين والطباخين من الطبيخ، ونصبوا القباب في الأسواق وعلقوا عليها المسوح، وأخرجوا نساء منشرات الشعور مضجات يلطمن في الشوارع ويقمن المآتم على الحسين عليه السلام، وهذا أول يوم نيح عليه ببغداد.
معز الدوله مردم را به بستن بازار‌ها امر كرد و آسيابان‌ها را از آرد كردن و طباخ‌ها را از طبخ منع كرد، و علم‌هاي عزا را در بازار‌ها برافراشتند. و زن‌ها در حالي كه بر سر و صورت خود مي‌زدند و مو پريشان كرده بودند به كوچه و خيابان ريختند و بر مصيبت حسين عليه السلام عزاداري كردند و نوحه خواني نمودند و اين اولين نوحه‌سرايي بود كه در بغداد برگزار مي‌شد.
تاريخ الإسلام، ج 26، ص11.
اقامه عزا براي امام حسين عليه السلام توسط سبط ابن جوزي (از علماي اهل سنت)
از سوي ديگر در بين علماي اهل سنت بعضي را شاهد هستيم كه خود از عزاداران امام حسين عليه السلام‌ بوده‌اند.
ابن كثير در تاريخ خود چنين نويسد:
در روز عاشورا از سبط ابن جوزى خواسته شد كه بر فراز منبر رفته و از مقتل و چگونگى شهادت امام حسين عليه السلام براى مردم سخن گويد. سبط ابن جوزى اين خواسته را پذيرفت و بر بالاى منبر تكيه زد، او پس از يك سكوت طولانى، دستمال خويش بر صورت نهاد و گريه شديدى سرداد و آن‌گاه در حالى كه گريست اين دو بيت شعر را سرود:
ويل لمن شفعاؤه خصماؤه‏
و الصور فى نشرالخلايق ينفخ‏
لابد أن ترد القيامه فاطم‏
و قميصها بدم الحسين ملطخ‏
واى به حال كسى كه شفيع اش دشمن او باشد! در هنگامه قيامت، كه براى بيرون آمدن مردم از زمين در صور دميده شود.
سرانجام در قيامت فاطمه زهرا وارد محشر شود، در حالى كه پيراهن او به خون حسين عليه السلام‌ آغشته است.
سپس سبط ابن جوزى از منبر پايين آمد و اشك ريزان به خانه خويش رفت.
البدايه و النهايه، ج 13، ص 207 (حوادث 654 هجرى قمرى).
عزادراي براي عبدالمؤمن (م 346 هق)
عبدالمؤمن بن خلف، از فقيهان مذهب ظاهرى و پيرو مكتب محمد بن داود است. نسفى قضيه تشييع جنازه و عزادارى او را نقل ‏كرده است.
تاريخ مدينه دمشق، ابن عساكر، ج 10، ص 272 ـ سير اعلام النبلاء، ج 15، ص 480.
عزادراي براي جويني (م 478 هق)
ذهبي از درگذشت جويني و مراسم سوگواري او چنين ياد مي‌كند:
فدفن بجنب والده، وكسروا منبره، وغلقت الأسواق، ورثي بقصائد، وكان له نحو من أربع مائه تلميذ، كسروا محابرهم وأقلامهم، وأقاموا حولا، ووضعت المناديل عن الرؤوس عاما، بحيث ما اجترأ أحد على ستر رأسه، وكانت الطلبه يطوفون في البلد نائحين عليه، مبالغين في الصياح والجزع.
او را كنار قبر پدرش به خاك سپردند، و در عزاي او منبرش را شكستند، و بازار ‌ها را بستند، و در رثاي او قصيده‌ها گفتند، و او كه حدود چهار صد شاگرد داشت، آن‌ها همه قلم و دوات‌ها را شكستند، و يك سال اقامه عزا نمودند، و نيز يك سال تمام مناديل‌هايشان (پارجه‌هايي شبيه به چفيه) را از سر بر داشتند، و در اين كار به حدي اسرار داشتند كه أحدي جرئت گذاردن پارچه به روي سر را نداشت. و در طول اين مدت طلبه‌هاي او در كوچه و بازار شهر مي‌چرخيدند و نوحه سرايي مي‌كردند و در صيحه و جزع افراط مي‌كردند.
سير أعلام النبلاء، ج 18، ص476.
البته در مورد متن فوق قابل توجه است كه اگر چه در اصل عزاداري شاگردان عبدالمؤمن بحثي نيست ولي بعضي از حركات و افراط‌هايي كه در متن بالا به آن پرداخته شده است مثل شكستن منبر و دوات و قلم‌ها و برداشتن چفيه‌ها به مدت يك سال و ممانعت از هر كسي تا يك سال از گذارن پارچه بر سر، هرگز قابل توجيه نمي‌باشد؛ لذا شايد علت اين كه ذهبي نيز تنها در اين مورد نظر داده هميين باشد. لذا در اين مورد گفته است:
قلت: هذا كان من زي الأعاجم لا من فعل العلماء المتبعين.
اين گونه گار‌ها از زي اعاجم است و از علماي تابع دين قابل انتظار نيست.
سير أعلام النبلاء، ج 18، ص476.
عزاداري براي ابن جوزي (م 597 هق)
ذهبى درباره بازتاب مرگ او ‏نويسد:
وتوفي ليله الجمعه بين العشاءين الثالث عشر من رمضان…، وغلقت الأسواق، وجاء الخلق،… وكان في تموز، وأفطر خلق، ورموا نفوسهم في الماء… وباتوا عند قبره طول شهر رمضان يختمون الختمات، بالشمع والقناديل
سبط بن جوزي در شب جمعه سيزدهم ماه رمضان فوت كرد… با درگذشت او، بازارها تعطيل گرديد و جمعيت زيادي در مراسم او حضور يافتند، فراواني مردم و فزوني گرما سبب شد كه بسياري از سوگواران روزه خويش را خوردند! بعضي خود را به دجله انداختند.. از كفن اندكي ماند… مردم تا پايان ماه رمضان در كنار قبر او شب را به صبح رساندند، آنان شمع و چراغ و قنديل آوردند و قرآن را ختم كردند. مراسم عزادراي را روز شنبه برپا كرديم، سخنرانان درباره او به سخن پرداختند، جمعيت بسياري شركت جستند و درباره او مرثيه‏ها گفته شد…
سير أعلام النبلاء، ج 21، ص 379.
1- گريه آسمان در وفات عمر بن عبد العزيز!!!
عن خالد الربعی قال: مکتوب فی التوراه إن السماء والأرض لتبکی علی عمر بن عبد العزيز أربعين صباحا!!!
خالد ربعی مي‌گويد: در تورات آمده است كه آسمان و زمين در مرگ عمر بن عبد العزيز چهل شبانه روز خواهد گريست!!!
الروض الفائق، ص 255 ـ الغدير، ج 11، ص 120
1- گريه آسمان در وفات ابن عساکر متوفاي571 هـ!!!
قال ولده: وکان الغيث قد احتبس فی هذه السنه؛ فدرّ وسحّ عند ارتفاع نعشه؛ فکأن السماء بکت عليه بدمع وابله واطشه.
فرزندش مي‌گويد: باران در اين سال محبوس شد؛ تا اين كه بعد از وفات ابن عساكر و برداشتن نعش و جنازه او آسمان به شكلي باريدن گرفت كه گويي اشك چشمان آسمان بود كه به شدت و وفور باريدن گرفت.
معجم الأدباء، ج 4، ص41، مطرت بناحيه بلخ دما عبيطا سنه 246، ص 17.
برخورد دوگانه علماء اهل سنّت
امّا با اين تفاصيل چه مي‌شود كه مورخان بزرگ اهل سنّت، وقتي عزاداري و ماتم سرايي شيفتگان امام حسين عليه السّلام را ذكر مي‌‌كنند اين امر موجّه را بر نتافته و موضع گيري تند و خشن خويش، را نمي‌توانند مخفي نمايند؟!!
ذهبي وقتي قضيه عزاداري مردم بغداد براي امام حسين عليه السلام‌ را نقل مي‌‏كند، مي‌‏نويسد:
سنه اثنتين وخمسين وثلاثمئه: فيها يوم عاشوراء، ألزم معز الدوله، أهل بغداد بالنَّوح والمآتم، على الحسين بن علي رضي الله عنه، وأمر بغلق الأسواق، وعلّقت عليها المسوح، ومنع الطباخين من عمل الأطعمه، وخرجت نساء الرافضه، منشّرات الشعور، مضخّمات الوجوه، يلطمن، ويفتنّ الناس، وهذا أول ما نيح عليه،
حوادث سال 352 هـ : در روز عاشوراي اين سال معز الدوله، أهل بغداد را به نوحه و مآتم بر حسين بن علي، ملزم نمود، و أمر كرد تا بازار‌ها را ببندند، علامت هاي عزا را بياويزند و طباخان را از طبخ غذا منع نمودند. و زنان شيعه با موهاي پريشان و… از خانه خارج شدند و مردم را به فتنه انداختند. و اين اولين موردي بود كه نوحه سرايي مي‌شد.
اللهم ثبت علينا عقولنا.
خدايا به ما عقل‌هاي پابر جا عنايت كن!.
العبر في خبر من غبر، ذهبي، ج 1، ص 146، عدد الأجزاء: 4، مصدر الكتاب: موقع الوراق، http://www.alwarraq.com
و يا ذهبي در جاي ديگر در مورد عزاداري روز عاشوراء مي نويسد:
أقامت الرافضه الشعار الجاهلي يوم عاشوراء…
رافضي‌ها (شيعيان) شعار جاهليت را در روز عاشوراء بر‌افراشتند…
تاريخ الإسلام، ذهبي، ج 26، ص 43
تمادت الرافضه في هذه الأعصر في غيهم بعمل عاشوراء باللطم والعويل
رافضي‌ها (شيعيان) در اين دوران در ضلالت و گمراهي خود با عمل كردن به اعمالي چون لطمه و گريه و ناله امتداد يافت.
العبر، ذهبي، ج 3، ص 44
ذهبي در بيان حوادث سال 388 هـ اين‌گونه مي‌گويد:
وجعلت بإزاء يوم عاشوراء يوماً بعده بثمانيه أيام نسبته إلى مقتل مصعب بن الزبير، وزارت قبره بمسكن كما يزار قبر الحسين عليه السلام…
در مقابل روز عاشوراء هشت روز بعد از اين روز را به عنوان روز قتل مصعب بن زبير قرار دادند و در اين روز همان‌گونه كه قبر [امام] حسين [عليه السلام‌] زيارت مي‌شود قبر مصعب بن زبير را در منطقه «مَسكِن» زيارت مي‌نمايند…
تاريخ الاسلام، ذهبي، ج 27، ص 25.
هم‌چنين ابن كثير تعبيري اين‌چنين دارد:
عملت الرافضه بدعتهم الشنعاء…
رافضي‌‌ها (شيعيان) بدعت زشت و شنيع خود (عزاداري در عاشوراء) را عملي ساختند…
البدايه والنهايه، ابن كثير، ج 11، ص 302.
اتابكي از علماي قرن نهم اهل سنت از اقامه عزاء توسط زنان و مردان بغداد اين گونه ياد مي‌كند:
السنه الثالثه من ولايه علي بن الإخشيذ على مصر وهي سنه اثنتين وخمسين وثلثمائه فيها في يوم عاشوراء ألزم معز الدوله الناس بغلق الأسواق ومنع الطباخين من الطبخ ونصبوا القباب في الأسواق و… المأتم على الحسين بن علي رضي الله عنه… وكل منهم رافضي خبيث
سال سوم از زمام‌داري علي بن اخشيد بر مصر يعني سال 352 هـ ؛ در اين سال معز الدوله مردم را الزام نمود تا بازار را ببندند و نان پخت نگردد و قبه‌هاي عزا در سراسر بازار برافراشته و مجالس عزاي حسين بن علي برگزار شود… و تمام اين‌ها رافضي و خبيث هستند.
النجوم الزاهره (جمال الدين اتابكي)، ج 2، ص 334.
حال اينان كه در باره مجالس عزاداري امام حسين عليه السلام‌ تعبيراتي اين‌گونه تند و متعصبانه دارند، در بيان صحنه‏هاي سوگواري و عزاداري مردم براي عالمان سني مذهب كه در بالا گذشت و تند و افراطي‌ترين تعبيرات و مبالغات حتي گريه آسمان به خاطر عزاي آنان را بدون هيچ تحليل و يا نقدي ذكر كردند و به راحتي از كنار آن ‌‏گذشتند.
چكيده پژوهش
از مجموع نمونه‌هاي‏ ذكر شده در بخش‌هاي پيشين، مشروعيّت عزاداري و گريه بر ميّت مسلمان استفاده مي‌‏شود، چرا كه تمامي موارد مستند به صحنه‏هايي ملموس از سيره عملي پيامبران مخصوصاً خاتم آنان نبي معظّم اسلام است، و كج‏انديشي‌ها و سطحي‏ نگري‌هاي گروهي اندك را كه به بهانه خرافه‏زدايي از دين، بي‏مهابا بر هر عقيده و فكر مخالفي مي‌‏تازند را رد مي‌‏كند.
از مباحث فوق نكات مهمّ و قابل توجّهي استفاده ‌‏شد:
1 ـ گريه در مصيبت‌ها و مرگ آشنايان پسنديده و ممدوح است.
2 ـ سيره عملي پيامبر خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم در مرگ فرزندش امام حسين عليه السلام، سخن كساني كه عزاداري را بدعت مي‌‏دانند به چالش كشيده و مهر بطلان بر آن مي‌زند.
3 ـ لطافت روح انساني و تأثّر طبيعي در برابر مصائب، امري فطري و جزئي از حقيقت انسان و رحمتي از سوي خداست.
و در آخر اين‌كه عزاداري براي امام حسين عليه السلام نه تنها، آن‌گونه كه ابن تيميه و پيروان او مي‌گويند بدعت نمي‌باشد، بلكه از آن‌جا كه نزد شيعه، عدل و هم‌سنگ قرآن كريم و مفسران آن، عترت پيامبر اكرم مي‌باشند؛ و همينان هستند كه سنت نبوي را براي ما تبيين و تفسير مي‌نمايند، و قول اينان است كه به نص رسول خدا صلى الله عليه وآله در حديث صحيح و متواتر كه فرمود: «أخبرني اللطيف الخبير أنهما لن يفترقا حتى يردا علي الحوض» براي ما حجيت شرعي دارد. پس در اين صورت هر‌ آن‌چه با سند صحيح از ناحيه آنان به دست ما رسيد، همان حجت شرعي بين ما و خداوند خواهد بود، و به حجيت قرآن كريم و سنت صحيح نبوي اضافه خواهد گرديد. حال بزرگ‌داشت ما نسبت به مراسم عزاداري سيد و سالار شهداي كربلاء حضرت ابا عبدالله الحسين نيز، اين‌گونه است؛ چرا كه أحاديث صحيح السند و متواتر از ناحيه أئمه معصومين عليهم السلام وارد شده است، كه مثل آن در إقامه مجالس عزاء و بكاء براي هيچ‌كس غير از اين بزرگوار وارد نشده است.
پس حكم شرعي نزد ما اين است كه: برگزاري مراسم عزاداري براي حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام‌ كه در آن ذكر مناقب و فضائل نبي اكرم صلى الله عليه وآله و أهل بيت معصومين عليهم السلام و احكام دين و شريعت گفته مي‌شود، و در پايان نيز مصائب آن بزرگوار خوانده مي‌شود و بر آن گريه مي‌كنند، عمل مستحب مؤكدي است، كه از أفضل القربات إلى الله تعالى محسوب مي‌گردد.

 

چرایی گریه

چرایی گریه

 

فهرست مطالب

‏بسم اللّه الرحمن الرحيم
درآمد
توصيه بر گريه
‏ ‏ سيره رسول‏ الله صلي الله عليه و آله و سلم
‏ الف – گريه بر عبدالمطلب
‏ ب – گريه بر ابوطالب
‏ ج – گريه بر آمنه
‏ د – گريه بر ابراهيم
‏ ه – گريه بر فاطمه بنت اسد
‏ و – گريه بر حمزه
‏ ز – گريه بر ياران
‏‏ مَنِش اصحاب
‏‏ افسانه تحريم
‏ ‏ كنكاشى در تاريخ
‏ 1 – عزادارى براى عبدالمؤمن ( م 346 ق. )
‏ 2 – عزادارى براى جوينى ( م 478ق. )
‏ 3 – عزادارى براى ابن جوزى ( م 597 ق. )
فهرست منابع

چرايي گريه

بسم اللّه الرحمن الرحيم
درآمد
‏ گريستن بر مرده و همچنين سوگوارى و عزادارى بر او امرى برخاسته از احساس پاك و روح لطيف آدمی است.
‏ اسلام ضمن تاييد گريه، بر آن تاكيد نموده است، سيره رسول گرامی صلي الله عليه و آله و سلم و همچنين سيره و منش اصحاب بزرگ ايشان تاييدى براين مدعاست.
‏ اين دفتر، باختصار درپى تبيين روايى گريستن و عزادارى است و در اين راستا، ضمن ارائه سيره پيامبر و اصحاب، نمونه‏ هايى از گونه ‏هاى ماتم سرايى در تاريخ اسلام را تقديم داشته، به نقد و بررسى روايات تحريم گريه می ‏پردازد.
نجم الدين طبسى
توصيه بر گريه
‏ گريستن بر درگذشتگان و عزادارى بر ايشان امرى برخاسته از احساس است و هر مصيبت زده ايى را به سمت خود می ‏كشاند. رسول گرامی اسلام حضرت محمد مصطفى صلي الله عليه و آله و سلم چنين امرى را سزاوار و شايسته دانسته، بر گريه كردن توصيه می ‏فرمود.
اسامه بن زيد می ‏گويد:
‏ روزى فرزند دختر پيامبر درگذشت، دختر غم ديده آن حضرت، اين واقعه را به پدر خبر داد و از ايشان درخواست حضور نمود. رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم نيز به همراه سعد بن عباده، معاذ بن جبل، ابى بن كعب، زيد بن ثابت و جمعى از ياران به منزل دختر غم ديده خويش رفت، پيامبر مهربان كودك را در بغل گرفت و بشدت گريست و اشكان مبارك سرازير گشت؛ سعد با مشاهده گريه پيامبر، با تعجب پرسيد:
‏ چرا گريه می ‏كنيد؟!
‏ رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در پاسخ چنين فرمود:
‏ « رحمة يجعلها فى قلوب عباده، انما يرحم اللَّه من عبادة الرحماء؛
ترحم بر اين كودك است كه خداوند در دل بندگان خود رحمت قرار می ‏دهد، و خداوند بندگان رحيم خود را مورد رحمت قرار می ‏دهد. »
سنن النسائى، ج 4، ص 22، صحيح بخارى، ج 1، ص 223.
‏ پس از پايان نبرد احد رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم راهى شهر مدينه شد، در آن هنگام زنان انصار در سوگ شهداى خويش می ‏گريستند. پيامبر با شنيدن مويه عزاداران، از شهادت و غربت عمويش حمزه ياد كرد و فرمود:
‏ « و لكن حمزة لا بواكى له؛ اما عمويم حمزة گريه كننده‏اى ندارد. »
‏ پيامبر پس از اندكى استراحت، صداى ناله زنان انصار را شنيدند كه براى حمزه می ‏گريستند.
‏ ابن عبدالبر می ‏گويد: تا به امروز زنان انصار پيش از گريه بر مردگان خويش، نخست بر حمزه می ‏گريند. الاستيعاب، قرطبى، ج 1، ص 275؛ مسند احمد، ج 2، ص 40؛ شفاء الغرام، ج 2، ص 347.
‏ همچنين پس از كشته شدن جعفر پسر ابى طالب در نبرد موته، پيامبر به خانه او رفت و با حضور خويش تسلى دل خاندان او گرديد، آن حضرت به هنگام خروج چنين فرمود:
‏ « على مثل جعفر فلتبك البواكى؛ سزاوار است بر مثل جعفر گريستن، پس گريه كنندگان بر همچون جعفر بگريند. » انساب الاشراف، بلاذرى، ج 2، ص 298.
‏ ديدگاه ‏هاى افراطى و دور از احساس و عاطفه كه با گريه كردن مخالفت می ‏كردند در نزد پيامبر جايگاهى نداشت و آن حضرت در برابر آن موضع ‏گيرى می ‏فرمود؛ به گفته مورخان:
‏ روزى رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در تشييع جنازه يكى از مسلمانان حضور يافتند و عمر نيز به همراه ايشان حركت كرد. عمر تا صداى گريه زنان را شنيد برآشفت و آنان را از گريستن نهى كرد! رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم رو به عمر كرده، چنين فرمود:
‏ « يا عمر! دعهُنَّ، فان العين دامعة و النفس مصابة و العهد قريب؛ اى عمر! كارى به آنان نداشته باش، بگذار بگريند، همانا كه چشم گريان است و نفس مصيبت زده است و پيوند با تازه درگذشته بسيار نزديك. » مستدرك حاكم، ج 1، ص 381؛ مسند احمد، ج 2، ص 323، كنز العمال، ج 15، ص 621.
‏ سيره رسول‏ الله صلي الله عليه و آله و سلم
‏ گريه در غم و اندوه از دست رفته را می ‏توان در آيينه حيات پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم ديد؛ مورخان گونه‏ هاى مختلفى از گريستن آن حضرت را در فقدان خويشان و ياران عزيزش روايت كرده ‏اند؛ از جمله می ‏توان به موارد ذيل اشاره كرد:
‏ الف – گريه بر عبدالمطلب
‏ پس از درگذشت حضرت عبدالمطلب، حضرت محمد صلي الله عليه و آله و سلم بر جد عزيزش گريست؛ ام ايمن می ‏گويد:
‏ « أَنا رأيت رسول اللَّه يمشى تحت سريره و هو يبكى؛ من پيامبر را ديدم كه در پى جنازه عبدالمطلب راه می ‏رفت در حاليكه می ‏گريست. » تذكرة الخواص، ص 7.
‏ ب – گريه بر ابوطالب
‏ درگذشت حضرت ابوطالب، عموى با ايمان و حامی عزيز پيامبر، نيز بر آن حضرت بسيار گران آمد، حضرت على ( ع ) می ‏فرمايد:
‏ چون خبر رحلت پدرم ابوطالب را به پيامبر دادم، ايشان گريست و آنگاه فرمود:
‏ « اذهب فاغسله و كفّنه و واره غفراللَّه له و رحمه؛ او را غسل دهيد و كفن كنيد و به خاك بسپاريد، خداوند او را بيامرزد و مورد رحمت خويش قرار دهد. » الطبقات الكبرى، ابن سعد، ج 1، ص 123.
‏ ج – گريه بر آمنه
‏ روزى پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم قبر مادر عزيز خود آمنه را در ابواء زيارت كرد. به گفته مورخان، آن حضرت در كنار قبر مادر گريست و همراه خود را نيز به گريستن انداخت. المستدرك، ج 1، ص 357؛ تاريخ المدينة، ابن شبّه، ج 1، ص 118.
‏ د – گريه بر ابراهيم
‏ ابراهيم تنها پسرى بود كه در مدينه نصيب رسول‏ خدا صلي الله عليه و آله و سلم شد، اما در يك سالگى درگذشت و پدر را در غم فقدان خويش به سوگ نشاند. پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم در ماتم فرزندش گريست، و در برابر پرسش ياران كه از علت گريه پيامبر بر مرده جويا شده بودند، چنين پاسخ فرمود:
‏ « تدمع العينان و يحزن القلب و لانقول مايسخط الربّ؛ اشك چشم جارى می ‏شود و دل غمگين می ‏گردد، ولى سخنى كه خدا را به سخط و غضب آورد بر لب نمی ‏آورم. » العقد الفريد، ج 3، ص 19.
‏ ه – گريه بر فاطمه بنت اسد
‏ فاطمه بنت اسد، همسر حضرت ابوطالب و مادر حضرت على ( ع )، در نزد پيامبر بسيار محبوب بود، همو در سرپرستى رسول ‏خدا صلي الله عليه و آله و سلم بسيار اهتمام ورزيد. چون فاطمه در سال سوم هجرى درگذشت، پيامبر كه او را همچون مادر خويش می ‏دانست از رحلت ‏اش بسيار اندوهناك شد و گريست، مورخان می ‏گويند:
‏ « صلّى عليها و تمرغ فى قبرها و بكى؛ پيامبر بر او نماز خواند و در قبرش خوابيد و بر او گريست. » ذخائر العقبى، ص 56.
‏ و – گريه بر حمزه
‏ حمزه فرزند عبدالمطلب، از چهره ‏هاى برجسته و قهرمان اسلام بود كه در نبرد احد به شهادت رسيد. رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در شهادت عموى خويش بسيار غمگين شد و او را سيدالشهداء ناميد و در فراقش گريست:
‏ « لمّا رأى النبى حمزة قتيلا، بكى فلمّا راى ما مثّل به شهق؛ پيامبر چون پيكر خونين حمزه را يافت گريست و چون از مثله كردن او آگاهى يافت با صداى بلند گريه سر داد. » السيرة الحلبية، ج 2، ص 247.
‏ ز – گريه بر ياران
‏ فقدان برخى از ياران همراه، نيز قلب پيامبر را می ‏آزرد و اشك مباركش را جارى می ‏ساخت؛ رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در حالى كه بر مرگ عثمان بن مظعون می ‏گريست، بر پيكر بى جان او بوسه زد. « ان النبى قبّل عثمان بن مظعون و هو ميت و هو يبكى ». المستدرك على الصحيحين، ج 1، ص 261؛ السنن الكبرى، ج 3، ص 407.
‏ همچنين آن حضرت پس از غزوه حمراء الاسد، به ديدار خانواده سعد بن ربيع، يكى از شهداى نبرد احد رفت و در آن جا از حماسه و جانبازى سعد ياد كرد، خانواده سعد نيز با شنيدن سخنان پيامبر می ‏گريستند، رسول خدا نيز گريه كرد و آنان را از گريستن نهى نفرمود. « فجلسنا و رسول اللَّه صلي الله عليه و آله و سلم يحدِّثنا عن سعد بن ربيع، يترحّمُ عليه و يقول لقد رأيتُ الأَسنَّة شرعت اِليه يومئذٍ حتّى قُتِل فلما سمع ذلك النسوة، بكين فدمعت عينا رسول اللَّه، و ما نهاهن عن شى‏ء ». المغازى، ج 1، ص 329.
‏ * * *
‏‏ مَنِش اصحاب
‏ در ميان ياران و اصحاب پيامبر، گريستن و سوگوارى بر درگذشته امرى رايج بود، در تاريخ نمونه ‏هاى بسيارى از سوگوارى اصحاب بر درگذشتگان خود را ثبت كرده‏اند؛ به عنوان مثال می ‏توان به موارد ذيل اشاره كرد:
به گفته سعيد بن مسيب، به هنگام فوت رسول گرامی اسلام، شهر مكه از شدت ناله و گريه مردم به لرزه درآمد.
« لما قبض النبىصلي الله عليه و آله و سلم ارتجت مكة بصوت ».
اخبار مكة، فاكهى، ج‏3، ص 80.
‏ عايشه می ‏گويد:
‏ « پس از فوت رسول ‏خدا صلي الله عليه و آله و سلم برخواستم و ( در سوگ پيامبر ) به همراه ساير زنان بر صورت و سينه می ‏زديم. »
« و قمتُ التدم ( اضرب صدرى ) مع النساء و اضرب وجهى ).
السيرة النبوية، ج 4، ص 305.

‏ عبداللَّه بن رواحه بر حمزة گريست و اشعارى را در رثاى او خواند. السيرة النبوية، ج 3، ص 171.
‏ چون خبر مرگ نعمان بن مقرن را به عمر بن خطاب دادند، او در سوگ وى دست بر سر گزارد و برايش گريه كرد.
« عن أبى عثمان: اتيتُ عمر بنعى النعمان بن مقرن، فجعل يده على راسه و جعل يبكى ».
المصنف ابن أبى شيبة، ج 3، ص 175.
‏ پس از مرگ عمر، چون ابن مسعود كنار قبر وى ايستاد، براى او گريست.
« فوقف ابن مسعود على قبره يبكى ».
العقد الفريد، ج 4، ص 283.
‏ * * *
‏‏ افسانه تحريم
‏ گروهى از عالمان اهل سنت، سوگوارى و گريه بر درگذشتگان را تحريم كرده و بر خلاف توصيه و روش نبى اسلام صلي الله عليه و آله و سلم و شيوه اصحاب با آن مخالفت كرده‏اند. بى شك با نگاه و تامل به مستندات گفته ‏هاى آنان، تحريم و ممنوعيت عزادارى افسانه‏ اى بيش نخواهد بود. موضوع تحريم سوگوارى و پاسخ آن را در دو پرتو و يك نتيجه به نظاره می ‏نشينيم:
‏ پرتو اوّل
‏ مخالفان گريه و عزادارى، روايات چندى را در ممنوعيت گريه و عزادارى برشمرده ‏اند؛ از جمله:
‏ 1 به پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم اين سخن را نسبت داده‏اند كه مرده به جهت گريه و شيون بازماندگان در قبر عذاب می ‏شود:
‏ « الميّت يعذب فى قبره بما نيح عليه. » صحيح بخارى، ج 1، ص 223، كتاب الجنائز؛ صحيح مسلم، ج 3، ص‏44، كتاب الجنائز؛ جامع الاصول، ج 11، ص 99، شماره 857.
‏ « ان الميّت ليعذب ببكاء اهله عليه. » همان.
‏ 2 به گفته سعيد بن مسيب، عايشه به هنگام فوت پدرش ابوبكر، مجلس سوگوارى برپا نمود. چون خبر آن به عمر رسيد، وى دستور داد تا از آن جلوگيرى كنند. اما عايشه از دستور خليفه سرپيچى كرد. در واكنش، عمر، هشام بن وليد را مامور ساخت تا نزد عايشه رفته و با زور شلاق از نوحه و گريه عزاداران جلوگيرى نمايد. زنان چون از ماموريت هشام آگاه شدند، مجلس را ترك كرده و پراكنده شدند. آنگاه عمر اين سخن را خطاب به آنان گفت:
‏ « تردن ان يعذب ابوبكر ببكائكن! ان الميت يعذب ببكاء اهله عليه؛ می ‏خواهيد با گريه خود ابوبكر را عذاب كنيد! همانا مرده با گريه نزديكان خويش عذاب می ‏شود. » صحيح الترمذى، رقم 1002.
‏ 3 اين سخن نيز از عايشه نقل شده است كه گفت:
‏ با رسيدن خبر شهادت جعفر بن ابى طالب، زيد بن حارثه و عبدالله بن رواحه، آثار حزن و اندوه در سيماى پيامبر اكرم نمايان شد. من از گوشه ‏اى او را كه نشسته بود نظاره می ‏كردم. در آن حال مردى به حضور ايشان رسيد و گفت:
‏ اى رسول خدا! زنان بر جعفر گريه می ‏كنند!
‏ پيامبر در واكنش به او فرمود:
‏ « فارجع اليهن فاسكتهن، فان ابين فاحث فى وجوههن التراب؛ برگرد و آنان را ساكت ساز، اگر آرام نشدند خاك بر صورتشان بپاش!. » المصنف، ابن ابى شيبة، ج 3، ص 265.
‏ 4 از نصر پسر ابى عاصم نقل است كه: شبى عمر صداى نوحه عزاى زنى را از يكى از خانه‏ هاى مدينه شنيد، بى درنگ وارد خانه شد و زنان را پراكند و زن نوحه سرا را با تازيانه خود مضروب كرد، به گونه‏ اى كه روسرى او از سرش افتاد. همراهان خليفه با مشاهده اين صحنه به او گفتند: اى خليفه! موهاى زن نمايان شد. عمر در پاسخ چنين گفت:
‏ « أَجل، فلا حرمة لها؛ آرى، اين زن احترام ندارد. » كنزالعمال، ج 15، ص‏731.
پرتو دوّم:
‏ در پاسخ به ادعاى تحريم، شايسته است تا روايات فوق را كه پيروان تحريم گريه و عزادارى بدان استناد كرده‏اند نقد و بررسى نماييم:
‏ 1 در آغاز می ‏توان از ديدگاه عايشه ياد كرد؛ او روايات فوق را عارى از اعتبار می ‏دانست و آنها را نمی ‏پذيرفت و به راويان آن نسبت فراموشى و اشتباه می ‏داد؛ نووى می ‏گويد:
‏ « روايات فوق از نظر عايشه پذيرفته نشده، او به راويان آن نسبت فراموشى و اشتباه می ‏دهد. زيرا خليفه دوم و پسرش عبداللَّه اين روايات را به صورت صحيح از پيامبر نگرفته ‏اند. چنانكه ابن عباس نيز می ‏گويد: اين روايات سخن خليفه است نه سخن پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم. » شرح النووى، ج 5، ص 308.
‏ در اين باره، يادكرد روايات ذيل شايسته است:
‏ الف ابن مليكه از ماجرايى ياد می ‏كند كه بر ساختگى بودن روايت تحريم گريه گواهى می ‏دهد؛ او می ‏گويد:
‏ يكى از دختران عثمان درگذشت، به همراه عبداللَّه بن عمر و عبداللَّه بن عباس در تشييع جنازه او شركت جستيم. در ميان آن دو نشسته بودم كه عبداللَّه بن عمر از گريه مردم شِكوه كرد و به فرزند عثمان چنين گفت:
‏ چرا مردم را از گريه باز نمی ‏داريد؟ همانا از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شنيدم كه می ‏فرمود: «مرده به خاطر گريه خويشانش عذاب می ‏شود » !. در آن حال، ابن عباس رو به ابن عمر كرده، گفت: « عمر گوينده اين حرف است ». زيرا هنگامی كه عمر بر اثر شدت زخم در بستر مرگ بود، صهيب نزد او آمد و بر بالين‏اش گريه و ناله سر داد. عمر از اين عمل صهيب ناراحت شد و گفت: آيا بر من گريه می ‏كنى، در حاليكه پيامبر فرموده است كه مرده به دليل گريه نزديكانش در عذاب خواهد بود!
‏ او در ادامه چنين بيان داشت:
‏ پس از درگذشت عمر، اين سخن وى را براى عايشه بازگو كردم، وى در پاسخ چنين بيان داشت:
‏ « رحم اللَّه عمر، واللَّه ما حدث رسول اللَّه، ليعذب.. و لكن رسول اللَّه صلي الله عليه و آله و سلم قال: ان اللَّه ليزيد الكافر ببكاء اهله عليه؛ خدا عمر را رحمت كند! سوگند به خدا كه هرگز پيامبر چنين سخنى را بر لب نياورده است، بلكه ايشان چنين بيان داشت:
‏ خداوند عذاب كافر را با گريه بستگانش افزون می ‏كند. »
‏ عايشه سپس سخن خود را با اين جمله پى گرفت:
‏ « حسبكم كتاب اللَّه و لا تزر وازرة وزر اخرى؛ فاطر، آيه 18. قرآن شما را در اين باره كفايت می ‏كند كه فرمود: هيچكس گناه ديگرى را به دوش نمی ‏كشد. »
‏ آنگاه ابن عباس بر اين جمله تاكيد كرد كه پروردگار می ‏خنداند و می ‏گرياند.
‏ روايت گر اين ماجرا می ‏گويد:
‏ چون سخن ابن عباس به پايان رسيد، عبداللَّه بن عمر سكوت كرد و سخنى نگفت. مسند احمد، ج 1، ص 41؛ جامع الاصول، ج 11، ص 99.
‏ ب روزى در حضور عايشه، سخنى از اين گفته عبداللَّه بن عمر به ميان آمد كه به نقل از پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم می ‏گويد: ميت با گريه خويشانش در قبر عذاب می ‏شود! عايشه در واكنش چنين گفت:
‏ « ذهل ابن عمر! انما قال رسول اللَّه صلي الله عليه و آله و سلم انه ليعذب بخطيئته و ذنبه و انّ اهله ليبكون عليه الان؛ فرزند عمر فراموش كرده است، بلكه رسول خدا چنين فرمود: مرده در قبر به خاطر گناهانش عذاب می ‏شود، در حالى كه نزديكانش نيز در آن هنگام براى وى می ‏گريند. » شرح النووى، ج 5، ص 308.
‏ ج عايشه در فرازى ديگر مدعى است:
‏ « انكم لتحدثون عن غير كاذبين و لا مكذوبين و لكن السمع يخطى؛ عمر و فرزند او عبداللَّه، از روى عمد و آگاهى نسبت دروغ به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم نداده‏اند، بلكه حديث را از پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم اشتباه شنيده‏ اند. » مسند احمد، ج 1، ص 42؛ جامع الاصول، ج 11، ص 93، شماره 8563.
‏ د همچنين عايشه از اين حكايت ياد می ‏كند كه:
‏ روزى رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از كنار قبرى عبور می ‏كرد، بازماندگان آن مرده را ديد كه بر او می ‏گريند، آنگاه اين سخن را بر زبان جارى ساخت: « كسى سنگينى عمل ديگرى را بر دوش نمی ‏كشد ». صحيح بخارى، ج 1، ص 223؛ ارشاد السارى، ج 2، ص 404.
‏ 2 روايتى كه به جلوگيرى پيامبر از گريه منسوبان جعفر بن ابى طالب اشاره داشت نيز عارى از واقعيت است؛ زيرا:
‏ الف اين روايت با روايات ديگرى كه از ترغيب پيامبر اكرم بر گريه كردن حكايت داشت، در تعارض است. سنن النسائى، ج 4، ص 19؛ مسند احمد، ج 2، ص 323؛ المستدرك على الصحيحين، ج 1، ص 381. ( به روايات ذكر شده در بخش سيره رسول اللَّه صلي الله عليه و آله و سلم رجوع شود ).
‏ ب در سند روايت فوق، شخصى بنام « محمد بن اسحاق بن يسار بن خيار » وجود دارد، كه در نزد محدثان اهل سنت و علماى علم رجال آن طايفه مورد اعتنا نيست و آنان روايات ذكر شده توسط او را « ضعيف » و « جعلى » می ‏دانند. عن ابن نمير: انه يحدث عن المجهولين احاديث باطلة. و عن احمد: يشتهى الحديث فياخذ كتب الناس فيضعها فى كتبه. و عنه ايضا: كان ابن اسحاق يدلّس. و عن ابى عبداللَّه: كان لايبالى عن من يحكى. و عنه ايضا: ليس بحجة. و عن احمد: لم يكن يحتج به فى السنن. و عن يحيى بن معين: ليس بذاك، ضعيف. و عنه ايضا: سقيم ليس بالقوى. و عن النسائى: ليس بالقوى.
‏ ر. ك: تهذيب الكمال، ج 16، ص 80 -70.
‏ 3 روايت ذكر شده از « نصر بن ابى عاصم » نيز دستخوش ضعف بوده و به علل ذيل بدان نمی ‏توان استناد كرد:
‏ الف سند آن روايت ضعيف است، زيرا در ميان راويان فردى بنام « ابراهيم بن محمد بن ابى يحيى » به چشم می ‏خورد و عالمان نامدار اهل سنت او را دروغگو، جعل كننده حديث و شخصى غير قابل اعتماد دانسته ‏اند. قال احمد: كل بلاء فيه. و قال ايضا: لايكتب حديثه، ترك الناس حديثه، كان يروى احاديث منكرة، لا اصل لها، و كان يأخذ احاديث الناس يضعها فى كتبه. و قال بشر بن المفضل: سألت فقهاء اهل المدينة عنه، فكلهم يقولون: كذّاب. و قال النسائى: ليس بثقة و لايكتب حديثه. ر. ك: تهذيب الكمال، ج 1، ص 420.
‏ ب نسبت چنين ماجراى ناشايستى به خليفه مسلمين باوركردنى نيست و می ‏توان آن را از واقعيت دور دانست، زيرا چگونه ممكن است كه عمر به خانه يك زن نامحرم حمله كند و او را با تازيانه مضروب سازد، به گونه ‏اى كه روسرى زن از سرش بيفتد، و خليفه در واكنش به اعتراض ياران خود، آن زن را غير قابل احترام بپندارد! و خاطره تلخ يورش به خانه وحى را در ذهنها تجديد كند.
‏ ج در صورت صحت ماجراى فوق، آيا سؤال مطرح می ‏شود كه: آيا عملكرد و فعل عمر حجت است؟ با وجود آن كه او ادعاى عصمت نداشته است و ديگران نيز چنين منقبتى را براى او ذكر نكرده‏ اند. غزالى، عالم برجسته سنى، حجت بودن قول عمر و ابوبكر را وهمی بيش ندانسته است. فقال: الاصل الثانى من الاصول الموهومة: قول الصحابى، و قد ذهب قوم الى ان مذهب الصحابى حجة مطلقا، و قوم الى انّه الحجة ان خالف القياس، و قوم الى ان الحجة فى قول ابى بكر و عمر خاصة لقوله اقتدوا باللذين بعدى، و قوم الى ان الحجة فى قول الخلفاء الراشدين اذا اتفقوا. و الكل باطل عندنا، فانّ من يجوز عليه الغلط و السهو، و لم تثبت عصمته عنه فلا حجة فى قوله، فكيف يحتج بقولهم مع جواز الخطاء.
‏ المستصفى، ج 1، ص 260؛ دراسات فقهية فى مسائل خلافية، ص‏138.
‏ د بى شك رفتار خليفه در راستاى سنت پيامبر نبوده است، آنچه كه ما را به اين ادعا رهنمون می ‏سازد آن است كه آن حضرت در حديثى او را از مقابله با گريه كنندگان باز داشت و فرمود « يا عمر! دعهن » مسند احمد، ج 2، ص 323.. و همچنين عايشه در اين مساله خاص به عمر نسبت خطا و فراموشى داده است. المجموع للنووى، ج 5، ص 308.

‏ نتيجه:
‏ با درنگ و تأمل در روايات فوق، ريشه ادعاى نهى و تحريم گريه و عزادرى بر مردگان، به عمر و فرزندش باز می ‏گردد. اگر با نگاه خوش بينانه به سخن عايشه بنگريم و « اشتباه در فهم » و يا « خطا در نقل » فرمايش پيامبر بپذيريم، به اين نكته خواهيم رسيد كه:
‏ رسول گرامی اسلام هرگز از سوگوارى و گريستن بر مرده مسلمان نهى نفرموده است و روايات عذاب دادن ميت به مرده كافر اشارت دارد و شامل مردگان مسلمان نمی ‏شود.

كنكاشى در تاريخ
‏ برپايى سوگوارى، مرثيه خوانى، عزادارى، نوحه خوانى و جلوه‏هاى خاصى از مراسم بزرگداشت و تعزيت در تاريخ بسيار است. با كنكاش و جست و جو در متون تاريخى و آثار كهن اسلامی نمونه هاى فراوانى می ‏توان يافت كه اين امر از روايى و همچنين عادى بودن برگزارى چنين محافلى حكايت می ‏كند و بر مرسوم بودن آن گواهى می ‏دهد؛ واكنش مردم مدينه نسبت به شنيدن خبر شهادت امام حسين ( ع ) يكى از نمونه‏هاى آشكار و گوياى اين مدعاست، طبرى در تاريخ خود به نقل از يكى از راويان چنين می ‏نويسد:
‏ « فلم اسمع واللَّه واعية مثل واعية نساء بنى هاشم فى دورهن على الحسين؛ به خدا سوگند، من سوگواريى همچون ناله و گريه زنان بنى هاشم در مصيبت حسين ( ع ) نشنيده ‏ام. » تاريخ الطبرى، ج 3، ص 341 و 342.
‏ ابن كثير در تاريخ خود چنين می ‏نويسد:
‏ در روز عاشورا از سبط ابن جوزى در دمشق خواسته شد كه بر فراز منبر رفته و از مقتل و چگونگى شهادت امام حسين ( ع ) براى مردم سخن گويد. سبط ابن جوزى اين خواسته را پذيرفت و بر بالاى منبر تكيه زد، او پس از يك سكوت طولانى، دستمال خويش بر صورت نهاد و گريه شديدى سرداد و آنگاه در حالى كه می ‏گريست اين دو بيت شعر را سرود:
‏ ويل لمن شفعاؤه خصماؤه * و الصور فى نشر الخلايق ينفخ
‏ لابد أن ترد القيامة فاطم * و قميصها بدم الحسين ملطخ
‏ واى به حال كسى كه شفيع‏اش دشمن او باشد! در هنگامه قيامت، كه براى بيرون آمدن مردم از زمين « قبور » در صور دميده می ‏شود.
‏ سرانجام در قيامت فاطمه زهرا وارد محشر می ‏شود، در حالى كه پيراهن ‏او به خون حسين ( ع ) آغشته است.
‏ سپس سبط ابن جوزى از منبر پايين آمد و اشك ريزان به خانه خويش رفت. البداية و النهاية، ج 13، ص 207 ( حوادث 654 هجرى قمرى ).
‏ در تاريخ همچنين نمونه‏ هاى از برپايى عزادارى مردم براى درگذشت شخصيت هاى اهل سنت ثبت است؛ به عنوان مثال می ‏توان به موارد ذيل اشاره كرد:
‏ 1 – عزادارى براى عبدالمؤمن ( م 346 ق. )
‏ عبدالمؤمن بن خلف، از فقيهان مذهب ظاهرى و پيرو مكتب محمد بن داود است. نسفى درباره خاكسپارى وى چنين می ‏گويد:
‏ در تشييع جنازه عبدالمؤمن شركت جستم، صداى طبل و دهل آن چنان گوش خراش بود گويا آنكه لشكرى به شهر بغداد يورش برده است. اين مراسم ادامه داشت تا آنكه مردم براى برپايى نماز ميت آماده شدند. » تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر، ج 10، ص 272؛ سير اعلام النبلاء، ج 15، ص‏480.
‏ 2 – عزادارى براى جوينى ( م 478ق. )
‏ ذهبى از درگذشت جوينى و مراسم سوگوارى او چنين ياد می ‏كند:
‏ « نخست او را در منزل‏اش به خاك سپردند و آنگاه پيكرش را به مقبرة الحسين ( شايد كربلاى معلى ) انتقال دادند. در ماتم او منبرش را شكستند، بازارها را تعطيل كردند و مرثيه‏ هاى فراوانى در مصيبت اش خواندند. او چهارصد شاگرد و طلبه داشت، آنان در سوگ استاد خويش، قلم و قلمدان‏هاى خود را شكستند و يك سال عزادارى نمودند و عمامه‏ هاى خود را به مدت يك سال از سر برداشتند بدان حد كه كسى جرات به سر گذاشتن عمامه را نمی ‏داشت. آنان در اين مدت در سطح شهر به نوحه خوانى و مرثيه سرايى پرداختند و در فرياد و جزع زياده روى كردند! » سير اعلام النبلاء، ج 18، ص 468؛ المنتظم، ج 9، ص 20.
‏ 3 – عزادارى براى ابن جوزى ( م 597 ق. )
‏ سبط بن جوزى در شب جمعه سيزدهم ماه رمضان فوت كرد. ذهبى درباره بازتاب مرگ او می ‏نويسد:
‏ «.. با درگذشت او، بازارها تعطيل گرديد و جمعيت زيادى در مراسم او حضور يافتند، فراوانى مردم و فزونى گرما سبب شد كه بسيارى از سوگواران روزه خويش را خوردند!، بعضى خود را به دجله انداختند.. از كفن اندكى ماند.. مردم تا پايان ماه رمضان در كنار قبر او شب را به صبح رساندند، آنان شمع و چراغ و قنديل آوردند و قرآن را ختم كردند. مراسم عزادارى را روز شنبه برپا كرديم، سخنرانان درباره او به سخن پرداختند، جمعيت بسيارى شركت جستند و درباره او مرثيه‏ ها گفته شد. » سير اعلام النبلاء، ج 18، ص 379.
‏ سخن پايانى
‏ مورخان بنام اهل سنّت، بآسانى و مسامحه صحنه‏ هاى سوگوارى و عزادارى مردم براى عالمان سنى مذهب را گزارش كرده و آن را بدون هيچ تحليل و يا نقدى نقل كرده و گاه به بزرگى از آن ياد نموده‏اند، اما هم ايشان در برابر عزادارى و ماتم سرايى شيفتگان امام حسين ( ع ) به تندى تاخته و در موضع‏گيرى خشن و سرشار از تعصب خويش، آن را مولود بى خردى و دورى از سنت قلمداد می ‏كنند! ر. ك: العبر، ج 2، ص 89؛ تاريخ الاسلام، ( حوادث 351 هجرى )، ص 11؛ الكامل، ج 8، ص 549.
‏ براستى اين دوگانگى از چيست؟
فهرست منابع

‏ القرآن الكريم
‏ أخبار مكة، ابوعبداللَّه فاكهى، 240 ه’.
‏ ارشاد السارى، قسطلانى، ت 923 ه’.
‏ أنساب الأشراف، احمد بن يحيى بلاذرى، ت 279 ه’.
‏ الأستيعاب، ابن عبدالبرّ قرطبى، ت 463 ه’.
‏ البداية و النهاية، ابن كثير دمشقى، ت 774 ه’.
‏ تاريخ الاسلام، شمس الدين ذهبى، ت 748 ه’.
‏ تاريخ الأمم و الملوك، ابوجعفر طبرى، ت 310 ه’.
‏ تاريخ المدينة المنورة، ابوزيد النميرى، ت 262 ه’.
‏ تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر، ت 571 ه’.
‏ تذكرة الخواص، سبط ابن الجوزى، ت 654 ه’.
‏ تهذيب التهذيب، ابن حجر عسقلانى، ت 852 ه.
تهذيب الكمال، ابوحجّاج مزى، ت 742 ه’.
‏ جامع الاصول، ابن اثير جزرى، ت 606 ه’.
‏ الجامع الصحيح، محمد بن عيسى ترمذى، ت 297 ه.
‏ دراسات فقهية فى مسائل خلافية، نجم الدين طبسى
‏ ذخائر العقبى، محب الدين طبرى، ت 694 ه’.
‏ السنن الكبرى، ابوبكر بيهقى، ت 458 ه’.
‏ سنن النسائى، احمد بن شعيب، ت 303 ه’.
‏ سير اعلام النبلاء، شمس الدين ذهبى، 748 ه’.
‏ السيرة الحلبية، برهان الدين حلبى، 1044 ه’.
‏ السيرة النبوية، ابن هشام، ت 213 ه’.
‏ شرح النووى، محيى الدين نووى، ت 676 ه’.
‏ شفاء الغرام، محمد بن احمد حسنى، ت 832 ه’.
‏ صحيح البخارى، محمد بن اسماعيل بخارى، ت 256 ه’.
‏ صحيح مسلم، مسلم بن الحجاج قشيرى، ت 261 ه’.
‏ الطبقات الكبرى‏، محمد بن سعد بصرى، ت 230 ه’.
‏ العبر فى خبر من غبر، شمس الدين ذهبى، ت 748 ه’.
‏ العقد الفريد، ابن عبدربه اندلسى، ت 327 ه’.
‏ الكامل فى التاريخ، ابن اثير جزرى، ت 630 ه’.
‏ كنز العمال، متقى هندى، ت 911 ه’.
‏ المستدرك على الصحيحين، ابوعبداللَّه حاكم، ت 405 ه’.
‏ المستصفى‏، ابوحامد غزالى، ت 505 ه’.
‏ المسند، احمد بن حنبل، ت 241 ه’.
‏ المصنف، ابن أبى شيبة، ت 235 ه’.
‏ المغازى، محمد بن عمر واقدى، ت 207 ه’.
‏ المنتظم، ابوالفَرَج ابن الجوزى، ت 597 ه’.

 

روزه روز عاشورا

سؤال: نظر اهل بيت عليهم السّلام راجع به روزه گرفتن در روز عاشورا چيست؟

سؤال: نظر اهل بيت عليهم السّلام راجع به روزه گرفتن در روز عاشورا چيست؟

 

 توضيح سؤال:

يكي از موضوعاتي كه در رابطه با عاشوراي حسيني از ناحيه وهابيت مطرح بوده است قضيه روزه گرفتن روز عاشورا به پيروي از سيره بني اميه به شكرانه شهادت حضرت سيد الشهداء و ياران آن حضرت و اظهار سرور و خوشحالي در آن روز بوده است.

همان‌گونه كه امام صادق عليه السّلام در روايتي مي‏فرمايد:

 إن آل أمية عليهم لعنة الله ومن أعانهم على قتل الحسين من أهل الشام، نذروا نذرا إن قتل الحسين عليه السلام وسلم من خرج إلى الحسين عليه السلام وصارت الخلافة في آل أبي سفيان، أن يتخذوا ذلك اليوم عيدا لهم، وأن يصوموا فيه شكرا.

بني اميه لعنه اللَّه عليهم و آن افرادي از اهل شام كه آنان را در كشتن حسين اعانت نمودند نذر كردند اگر حسين كشته شود… و مقام خلافت نصيب آل ابو سفيان شود روز عاشورا را براي خود عيد قرار دهند و آن روز را براى شكرگزارى روزه بگيرند.؛ امالي شيخ طوسي، ص 667، رقم‏1397 / 4.

ما در آغاز نظريه بزرگان وهابيت و برخي از علماي اهل سنت را ذكر نموده وآن‌گاه به نقد آن خواهيم پرداخت.

ترغيب به روزه عاشوراء به خاطر تقارن اين روز با روز هجرت پيامبر به مكه

شيخ عبدالعزيز بن عبدالله آل شيخ، مفتي كلّ و رئيس هيئت علماي بزرگ عربستان و رئيس مركز تحقيقات علمي و فتاواي عربستان با صدور بيانيه‌اي و با توجيهي كه در متن آمده مسلمانان را به روزه گرفتن در روز عاشوراء ترغيب مي‌نمايد:

الرياض وكالة الأنباء السعودية: وجّه سماحة الشيخ عبد العزيز بن عبد الله آل الشيخ مفتي عام المملكة رئيس هيئة كبار العلماء وإدارة البحوث العلمية والإفتاء، الكلمة التالية في الترغيب في صوم يوم عاشوراء: الحمد لله والصلاة والسلام على رسول الله، وعلى آله وأصحابه ومن اهتدى بهداه..؛ اما بعد: فقد ثبت عن النبي أنه كان يصوم يوم عاشوراء، ويرغب الناس في صيامه، لأنه يوم نجى الله فيه موسى وقومه، وأهلك فيه فرعون وقومه، فيستحب لكل مسلم ومسلمة صيام هذا اليوم شكرا لله عز وجل! وهو اليوم العاشر من المحرم.ويستحب أن يصوم قبله يوما أو بعده يوما… ونظرا إلى أن يوم الاثنين هو اليوم الأول من محرم هذا العام 1422 هـ لأن الأصل هو كمال ذي الحجة، فإن الأفضل للمؤمن في هذا العام أن يصوم يومي الثلاثاء والأربعاء التاسع والعاشر من محرم، أو يومي الأربعاء والخميس العاشر والحادي عشر من محرم. وأسال الله أن يوفقنا وجميع المسلمين لما يرضيه وأن يجعلنا جميعا من المسارعين إلى كل خير. إنه جواد كريم. وصلى الله على نبينا محمد وآله وصحبه…

 مفتي عام المملكة العربية السعودية ورئيس هيئة كبار العلماء وإدارة البحوث العلمية والإفتاء عبد العزيز بن عبد الله بن محمد آل الشيخ‏

 خبرگزاري عربستان سعودي در بيانيه‏اي از سوي عبد العزيز بن عبد الله بن محمد آل الشيخ اعلام كرد:

…؛ اما بعد؛ از پيامبر روايت شده كه آن حضرت، روز عاشوراء را روزه گرفته و مردم را نيز به روز گرفتن در اين روز تشويق و ترغيب مي‏نمودند؛ چرا كه عاشوراء روزي است كه خداوند، موسي و قومش را نجات بخشيد و فرعون و قومش را هلاك ساخت. از اين رو بر هر زن و مرد مسلماني مستحب است كه روز دهم از ماه محرم را به پاس شكر گزاري از خداوند روزه بدارد و بهتر است كه روز قبل و بعد آن را نيز روزه بدارد… و با توجه به اين كه امسال كه سال 1422 هـ ق است و ماه ذيحجه كامل مي‏باشد روز دوشنبه، اوّل محرم مي‌باشد، پس بهتر آن است كه امسال دو روز دهم و يازدهم محرم را روزه بدارند…

 الانتصار، عاملي، ج 9، ص 302.

گفتار ابو خالد در سايت حوزه علميه اهل سنت زاهدان

در مقاله‏اى كه در سايت رسمي حوزه علميه اهل سنت زاهدان (سنى آنلاين)، به قلم يكي از علماي اهل سنت به نام ابو خالد اين‌چنين ذكر شده است:

 با توجه به جايگاه روز عاشورا، در مورد روزه آن، در سنت پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وسلم تأكيد بسيار شده است و آن حضرت صلي اللّه عليه وسلم امت را تشويق به روزه گرفتن در اين روز نموده‏اند. روايتي از حضرت عبد الله بن عباس رضي‏اللّه عنه در بخاري نقل شده كه مي‏فرمايد: رسول اللّه صلي اللّه عليه وسلم به مدينه تشريف آوردند، يهوديان را ديدند كه در روز عاشورا روزه مي‏گيرند، آن حضرت صلي اللّه عليه وسلم فرمودند: [فلسفه] اين كار چيست؟ [يهوديان] گفتند: اين روز مباركي است، در اين روز خداوند متعال بني‏اسرائيل را از دشمنشان نجات داد و حضرت موسي عليه‏السلام اين روز را روزه مي‏گرفت. آن حضرت صلي اللّه عليه وسلم فرمودند: من از شما به موسي سزاوارتر – نزديك‏تر- هستم. لذا آن حضرت صلي اللّه عليه وسلم آن روز را روزه گرفتند و دستور به روزه آن روز دادند.

 روايت ديگري نيز از ابن عباس رضي‏الله عنه نقل شده است كه پيامبر اكرم صلي اللّه عليه وسلم فرمودند: صوموا يوم عاشورا و خالفوا فيه اليهود، صوموا قبله يوماً و بعده يوماً. روز عاشورا روزه بگيريد و با يهوديان مخالفت كنيد – به اين صورت كه – يك روز قبل و يك روز بعد از آن را نيز روزه بگيريد. صحيح مسلم، ش، 1162

پاسخ:

در باره حكم روزه گرفتن در روز عاشورا اختلاف نظر وجود دارد. بعضي قائلند: روزه روز عاشورا تا قبل از وجوب روزه ماه مبارك رمضان واجب بوده؛ اما بعد از وجوب ماه رمضان روزه عاشوراء نسخ گرديده است؛ و نسبت به بعد از نسخ روزه عاشوراء بعضي قائلند: بعد از نسخ روزه عاشوراء، استحباب آن باقي است و بعضي قائل به كراهت آن هستند. و بعضي ديگر قائلند: روزه آن به اختيار واگذار شده تا هر كس بخواهد روزه بدارد.

اين موضوع را در سه بخش بررسي مي‌كنيم:

بخش اول: روايات اهل بيت عليهم السّلام در نهي از روزه عاشوراء.

بخش دوم: اقوال علماي شيعه در اين مسئله.

بخش سوم: روزه روز عاشوراء نزد اهل سنت و علماي آن.

بخش اول:

روايات اهل بيت عليهم السلام در نهي از روزه عاشوراء

روزه ماه رمضان ناسخ روزه عاشوراء:

در كتب و منابع شيعه روايات متعددي وجود دارد كه نشان دهنده اين مطلب است كه با واجب شدن روزه ماه رمضان ديگر روزه اين روز از وجوب خارج گرديده و ترك روزه آن سزاوارتر است.

جهت تبيين بيشتر اين مطلب و جايگاه روزه عاشوراء از منظر امامان معصوم شيعه به چند روايت از ائمه معصومين عليهم السّلام اشاره مي‌كنيم و طالبان تفصيل را به كتب روايي ارجاع مي‌دهيم:

 محمد بن مسلم و زراره بن أعين از أبا جعفر؛ امام باقر عليه السلام درباره صوم روز عاشوراء سئوال مي‏كنند حضرت در پاسخ مي‏فرمايد:

 كان صومه قبل شهر رمضان، فلما نزل شهر رمضان ترك.

 قبل از وجوب روزه ماه رمضان روزه آن واجب بود؛ اما با نازل شدن وجوب اين ماه، روزه عاشوراء ترك گرديد.

 من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 51، ح 224.

 در روايتي ديگر راوي مي‏گويد: از امام باقر عليه السلام در باره صوم روز عاشوراء سئوال نمودم؛ حضرت فرمودند:

 صوم متروك بنزول شهر رمضان، والمتروك بدعة.

 روزه‏اي است كه با وجوب روزه ماه رمضان ترك گرديد و روزه گرفتن در روزه متروك بدعت محسوب مي‏گردد.

 كافي، ج 4، ص 146، باب صوم عاشوراء و عرفه، حديث 4.

روزه عاشوراء سنت بني اميه به خاطر شهادت امام حسين %:

 در روايتي ديگر شخصي از امام صادق عليه السلام راجع به روزه گرفتن در روز عاشوراء سئوال مي‏كند حضرت مي‏فرمايد:

 ذاك يوم قتل فيه الحسين عليه السلام، فإن كنت شامتا فصم. ثم قال: إن آل أمية عليهم لعنة الله ومن أعانهم على قتل الحسين من أهل الشام، نذروا نذرا إن قتل الحسين عليه السلام وسلم من خرج إلى الحسين عليه السلام وصارت الخلافة في آل أبي سفيان، أن يتخذوا ذلك اليوم عيدا لهم، وأن يصوموا فيه شكرا، ويفرحون أولادهم، فصارت في آل أبي سفيان سنّة إلى اليوم في الناس، واقتدى بهم الناس جميعا، فلذلك يصومونه ويدخلون على عيالاتهم وأهاليهم الفرح ذلك اليوم. ثم قال: إن الصوم لا يكون للمصيبة، ولا يكون إلا شكرا للسلامة، وإن الحسين عليه السلام أصيب، فإن كنت ممن أصبت به فلا تصم، وإن كنت شامتا ممن سرك سلامة بني أمية فصم شكرا لله تعالى.

 روز عاشورا روز شهادت امام حسين است. اگر مي‏خواهي به حسين شماتت كني (از بلايي كه به آنها وارد شده اظهار خشنودي كني) در روز عاشورا روزه بگير. بني اميه لعنه اللَّه عليهم و آن افرادي از اهل شام كه آنان را در كشتن حسين اعانت نمودند نذر كردند: اگر حسين كشته شود و اشخاصي كه از آنان بر حسين عليه السلام خروج كرده‏اند سالم بمانند و مقام خلافت نصيب آل ابو سفيان شود روز عاشورا را براي خود عيد قرار دهند و آن روز را براى شكرگزارى روزه بگيرند. لذا اين موضوع تا امروز بين مردم سنت و معمول شد و مردم عموما به آنان اقتدا كردند. آري به اين علت است كه روز عاشورا را روزه مي‏گيرند و در اين روز اهل و عيال خود را مسرور مي‏كنند. سپس حضرت فرمود: آري! روزه اين روز براي مصيبت نيست. چون فقط براي سپاس از جهت سلامتي بني اميه است. حسين عليه السلام در اين روز مصيبت ديده ‏است، اگر تو هم مصيبت زده هستي اين روز را روزه نگير و اگر از كساني هستي كه قصد شماتت اهل بيت را داشته و سلامت بني اميّه تو را خشنود كرده اين روز را روزه بدار.

امالي شيخ طوسي، ص 667، رقم‏1397 / 4.

آتش جهنم؛ بهره روزه داري عاشوراء:

در روايتي ديگر زيد نرسي از زراره اين‌گونه نقل مي‌كند:

عن زيد النرسي قال: سمعت عبيد بن زرارة يسأل أبا عبد الله عليه السلام عن صوم يوم عاشورا فقال: من صامه كان حظه من صيام ذلك اليوم حظ ابن مرجانة وآل زياد. قال: قلت: وما كان حظهم من ذلك اليوم؟ قال: النار أعاذنا الله من النار ومن عمل يقرب من النار.

زيد نرسي مي‌گويد: از عبيد بن زراره شنيدم كه از أبا عبد الله عليه السلام راجع به روزه عاشورا سؤال نمود. حضرت فرمود: كسي كه اين روز را روزه بدارد حظ و نصيبش از اين روز همان خواهد بود كه ابن مرجانه و آل زياد از اين روز بردند. مي‌گويد: گفتم حظ و نصيب آنان در اين روز چه بود؟ فرمود: آتش جهنم! و به خدا پناه مي‌بريم از عملي كه نتيجه آن آتش باشد!

الكافي، ج 4، ص147، شماره 6 ـ تهذيب، ج4، ص301، شماره912 ـ الإستبصار، ج2، ص135، شماره 443.

پاداش روزه داري عاشورا غضب خداوند:

محمد بن يعقوب عن الحسين بن علي الهاشمي عن محمد بن الحسين عن محمد بن سنان (عن أبان عن عبد الملك) قال: سألت أبا عبد الله عليه السلام عن صوم تاسوعاء وعاشوراء من شهر المحرم؟ فقال:… ما هو يوم صوم. وما هو إلا يوم حزن ومصيبة دخلت على أهل السماء وأهل الأرض وجميع المؤمنين. ويوم فرح وسرور لابن مرجانة وآل زياد وأهل الشام. غضب الله عليهم وعلى ذرياتهم…

از أبا عبد الله؛ امام صادق عليه السلام در باره روزه گرفتن تاسوعاء و عاشوراي از ماه محرم سؤال نمودم؟ حضرت فرمود:… اين روز‌ها براي روزه گرفتن نيست، چون اين روز‌ها روز حزن و مصيبت أهل آسمان‌ها و أهل زمين و همه مؤمنين است و روز فرح و سرور ابن مرجانه و آل زياد و أهل شام است، كه غضب خدا بر آنان و ذريه آنان باد…

وسائل الشيعه (آل البيت)، شيخ حر عاملي، ج 10، ص 460.ح 13847.

و بسياري از روايات ديگر كه در اين مجال به همين مقدار بسنده مي‌كنيم.

بخش دوم:

اقوال علماي شيعه

در باره روزه عاشوراء ميان علماي شيعه اقوال متعددي است:

بعضي از علماي شيعه در صوم روز عاشوراء حكم به حرمت داده‌اند مانند:

مرحوم خوانساري در جامع المدارك:

وجزم بعض متأخري المتأخرين بالحرمة ترجيحا للنصوص الناهية وحملا لما دل على الاستحباب على التقية. والظاهر أن هذا أقرب

بعضي از متأخرين از متأخرين علماي شيعه، روايات نهي در روزه عاشوراء را ترجيح داده و احاديث استحباب روزه اين روز را حمل بر تقيه نموده‌ و در نتيجه جزم به حرمت نموده‌اند، و ظاهر اين است كه اين نظر اقرب است.

جامع المدارك، مرحوم خوانساري، ج 2، ص 226.

و يا مرحوم محدث بحراني در حدائق:

وبالجملة فإن دلالة هذه الأخبار على التحريم مطلقا أظهر ظاهر.

بالجمله اين كه دلالت اين أخبار (صوم يوم عاشوراء) بر تحريم به طور مطلق، أظهر از ظاهر است.

الحدائق الناضره، محقق بحراني، ج 13، ص 376.

و يا مرحوم نراقي در مستند الشيعه:

فالحق: حرمة صومه من هذه الجهة. فإنه بدعة عند آل محمد متروكة

نظر صحيح: حرمت روزه اين روز است، چون روزه اين روز نزد آل محمد بدعتي متروك محسوب مي‌شود.

مستند الشيعه، محقق نراقي، ج 10، ص 493.

اگرچه اكثريت موجود از متأخرين مانند: سيد يزدي صاحب عروه و مرحوم بروجردي و حكيم و امام خميني و غالب شارحان عروه الوثقى، و يا موجودين در زمان حاضر جانب كراهت را اختيار نموده‌اند.( العروه الوثقى، سيد يزدي، ج 3، ص 657) و گروه اندكي نيز روزه گرفتن به نيّت حزن و اندوه و نه به نيت تبرك جستن به شكلي كه بني اميّه كردند را تا عصر روز عاشوراء و سپس افطار كردن قبل از غروب را (ترجيحاً با تربت سيدالشهداء عليه السّلام) مستحب دانسته و اين را، راه جمع بين اخبار ناهيه و اخبار وارده در استحباب صوم عاشوراء دانسته‌اند، مانند آن‌چه كه شيخ در استبصار (استبصار، شيخ طوسي، ج2، ص 136) با استفاده از روايت زير انجام داده است:

عبد الله بن سنان عن الصادق عليه السلام قال: دخلت عليه يوم عاشورا فألفيته كاسف اللون ظاهر الحزن و دموعه تنحدر كاللؤلؤ المتساقط، فقلت: يا ابن رسول الله مم بكاؤك لا أبكى الله عينيك فقال لي: أو في غفلة أنت؛ اما علمت أن الحسين عليه السلام أصيب في مثل هذا اليوم فقلت: يا سيدي فما قولك في صومه قال لي: صمه من غير تبييت وأفطره من غير تشميت ولا تجعل صوم يوم كملا وليكن إفطارك بعد صلاة العصر بساعة على شربة من ماء فإنه في ذلك الوقت من ذلك اليوم تجلت الهيجاء عن آل رسول الله صلى الله عليه وآله وانكشفت الملحمة عنهم

عبد الله بن سنان از امام صادق عليه السلام روايت مي‌كند: روز عاشورا به محضر آن حضرت مشرف شدم و آن حضرت را با رنگي تيره و گرفته و حزني كه در چهره ظاهر بود و اشكي كه هم‌چون دانه‌هاي لؤلؤ از چشمان مبارك جاري بود مشاهده نمودم، عرض كردم: يا ابن رسول الله! خداوند چشمانتان را نگرياند گريه شما به خاطر چيست؟ حضرت فرمودند: آيا غافلي و نمي‌داني كه حسين عليه السلام در مثل امروزي به مصائب مبتلا شده است؟ عرض كردم: اي سيد و آقاي من! نظرتان در باره روزه گرفتن در اين روز چيست؟ حضرت فرمودند: اين روز را روزه بدار؛ اما بدون اين كه آن را به پايان برساني أفطار كن و بدون آن‌كه از آن انتظار رحمت داشته باشي و آن را صوم كامل قرار نده و بعد از ساعتي از نماز عصر گذشته با جرعه‌اي از آب آن را افطار كن…

مصباح المتهجد، شيخ طوسي، ص 547.

لذا، فقهاي شيعه با الهام از روايات اهل بيت عليهم السّلام چون اين روز را روز حزن و اندوه و اقامه عزا در مصيبت حضرت ابا عبد الله الحسين عليه السلام مي‏دانند از هرگونه عملي كه منافات با اقامه عزا در اين روز داشته باشد به شدت نهي فرموده‌اند و مؤمنين را توصيه فرموده‌اند تا در اين روز دست از كار‌هاي روز مرّه كشيده و اين روز را روز مصيبت و حزن و بكاء خود قرار دهند. از باب نمونه امام رضا عليه السلام در روايتي‌ مي‌فرمايند:

من كان يوم عاشوراء يوم مصيبته وحزنه وبكائه يجعل الله عز وجل يوم القيامة يوم فرحه وسروره وقرت بنا في الجنان عينه.

كسي كه روز عاشوراء روز مصيبت و حزن و اندوه و گريه او باشد خداوند روز قيامت را روز شادي و سرور او قرار داده و چشمانش را در بهشت به ما روشن خواهد فرمود.

 علل الشرائع، شيخ صدوق، ج 1، ص 227.

 در روايت فوق از آن‌جا كه امام عليه السّلام روز عاشوراء را روز مصيبت و حزن و اندوه و گريه مي‌داند، لذا هر‌گونه عملي كه در آن ذره‌اي شائبه شادي و يا فرح و سرور و يا اشتغال به امور دنيايي كه غفلت از مصائب امام حسين عليه السّلام را به دنبال داشته باشد را خلاف خواست خدا و اهل بيت ‌دانسته‌اند.

بخش سوم:

روزه روز عاشوراء نزد اهل سنت و علماي آن

 تناقضات شديد در روايات روزه عاشوراء در منابع اهل سنت

با مراجعه به صحاح اهل سنت به مجموعه‌اي از روايات متناقض پيرامون صوم روز عاشوراء مواجه مي‌شويم كه در بسياري از موارد جمع بين آن‌ها غير ممكن مي‌باشد.

روزه داري پيامبر و قريش قبل از اسلام درعاشوراء

از جمله رواياتي كه در صحيح بخاري آمده و باعث فتواي برخي از علماي اهل سنت به استحباب صوم روز عاشوراء شده روايت زير است:

عَنْ عَائِشَةَ رضى الله عنها قَالَتْ: كَانَ يَوْمُ عَاشُورَاءَ تَصُومُهُ قُرَيْشٌ فِي الْجَاهِلِيَّةِ، وَكَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم يَصُومُهُ، فَلَمَّا قَدِمَ الْمَدِينَةَ صَامَهُ، وَأَمَرَ بِصِيَامِهِ، فَلَمَّا فُرِضَ رَمَضَانُ تَرَكَ يَوْمَ عَاشُورَاءَ، فَمَنْ شَاءَ صَامَهُ، وَمَنْ شَاءَ تَرَكَهُ.

عايشه مي‌گويد: روز عاشوراء را قريش در جاهليت روزه مي‌گرفت، و رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم نيز اين روز را روزه مي‌داشت، و زماني كه حضرت به مدينه آمد هم‌چنان اين روز را روزه مي‌داشت و ديگران را نيز امر به روزه مي‌نمود، تا اين‌كه روزه ماه رمضان واجب گرديد؛ كه از آن به بعد حضرت روزه روز عاشوراء را ترك نمود و دستور داد هر كس مي‌خواهد اين روز را روزه بدارد و هر كس نمي‌خواهد روزه نگيرد.

صحيح البخاري، ج 2، ص 250، ح 2002، كتاب الصوم، ب 69. باب صِيَامِ يَوْمِ عَاشُورَاءَ.

اولا: اين روايت به خاطر وجود «هشام بن عروه» در سلسله سند آن اشكال و مناقشة سندي دارد؛ زيرا ابن قطّان در باره او گفته: «أنّه اختلط و تغيّر»، (او تغيير كرد و مطالب نادرست و صحيح را مخلوط نمود) و ذهبي در باره او مي‌گويد: «أنّه نسي بعض محفوظه أو وهم»، (او بعضي محفوظاتش را فراموش مي‌كرد و يا در آن‌ها شك مي‌كرد) و يا از ابن خرّاش در باره او آمده است كه: «كان مالك لا يرضاه نقم عليه حديثه لأهل العراق»، (مالك از وي رضايت نداشت و از احاديث او كه براي اهل عراق نقل مي كرد انتقاد مي‌كرد). ميزان الاعتدال، ج 4، ص 301.

و ثانيا: اين روايت با رواياتي كه در زير مي‌آيد تناقض دارد:

بي اطلاعي پيامبر و قريش از روزه عاشوراء تا زمان هجرت

از جمله روايات ديگري كه در صحيح بخاري آمده و با روايت فوق تضاد و تناقض كامل دارد اين روايت مي‌باشد:

حَدَّثَنَا أَبُو مَعْمَرٍ حَدَّثَنَا عَبْدُ الْوَارِثِ حَدَّثَنَا أَيُّوبُ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ سَعِيدِ بْنِ جُبَيْرٍ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ – رضى الله عنهما – قَالَ قَدِمَ النَّبِىُّ – صلى الله عليه وسلم – الْمَدِينَةَ. فَرَأَى الْيَهُودَ تَصُومُ يَوْمَ عَاشُورَاءَ. فَقَالَ «مَا هَذَا». قَالُوا هَذَا يَوْمٌ صَالِحٌ. هَذَا يَوْمٌ نَجَّى اللَّهُ بَنِى إِسْرَائِيلَ مِنْ عَدُوِّهِمْ. فَصَامَهُ مُوسَى. قَالَ «فَأَنَا أَحَقُّ بِمُوسَى مِنْكُمْ». فَصَامَهُ وَأَمَرَ بِصِيَامِهِ.

نبي اكرم صلى الله عليه وآله وسلم به مدينه آمد و يهود را ديد كه روز عاشوراء را روزه گرفته‌اند، فرمود: اين كار براي چيست؟ گفتند: اين روزي فرخنده‌اي‌ است كه در آن بني إسرائيل را خداوند از دست دشمنانش نجات بخشيده است؛ لذا موسي و پيروانش اين روز را روزه مي‌دارند. حضرت فرمود: من براي تبعيت از موسي أحق و سزوارتر هستم از اين رو حضرت اين روز را روزه گرفت و نيز امر فرمود تا اين روز را روزه بگيرند.

صحيح بخاري، ج 2، ص 251، شماره حديث 2004.

روايت اول مي‌گويد: رسول خدا صلي الله عليه وآله و قريش از زمان جاهليت اين روز را روزه مي‌گرفتند و بعد از اسلام نيز تا سيزده سال كه در مكه بودند روزه گرفتن در اين روز هم‌چنان به قوّه خود باقي بود و بعد از هجرت به مدينه روزه ماه رمضان تشريع شد و از آن به بعد بود كه روزه روز عاشورا به اختيار خود واگذار شد تا هر كس مي‌خواهد روزه بدارد و هر كس نمي‌خواهد روزه نگيرد.

اما روايت دوم مي‌گويد: رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم زماني كه به مدينه هجرت نمود نه تنها اين روز را روزه نمي‌گرفت چون؛ حتي از روزه اين روز خبر هم نداشت و وقتي يهود را مشاهده نمود كه اين روز را روزه مي‌گيرند با تعجب از علت اين كار سؤال نمود و پاسخ شنيد كه يهود به خاطر خرسندي از نجات حضرت موسي، اين روز را روزه مي‌گيرند؛ از اين جهت رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم فرمود: اگر اين چنين است من به علت نجات خود از دست كفار مكه خود را سزوارتر از موسي براي روزه گرفتن اين روز مي‌دانم. و از آن به بعد بود كه حضرت نه تنها اين روز را خود روزه مي‌گرفتند،؛ بلكه ديگران را نيز امر به روزه گرفتن مي‌نمودند.

ترك روزه عاشورا با وجوب رمضان

به روايتي ديگر كه بخاري در صحيح خود آورده و با روايات فوق تناقض دارد توجه كنيد:

عَنِ ابْنِ عُمَرَ رضى الله عنهما قَالَ: صَامَ النَّبِيُّ صلى الله عليه وسلم عَاشُورَاءَ، وَأَمَرَ بِصِيَامِهِ، فَلَمَّا فُرِضَ رَمَضَانُ تُرِكَ. وَكَانَ عَبْدُ اللَّهِ لاَ يَصُومُهُ، إِلاَّ أَنْ يُوَافِقَ صَوْمَهُ.

رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم روز عاشوراء را روزه مي‌گرفت و ديگران را نيز امر به روزه اين روز مي‌نمودند تا اين كه ماه رمضان واجب گرديد از آن به بعد ديگر روزه اين روز ترك گرديد و عبد الله بن عمر نيز اين روز را روزه نمي‌گرفت مگر زماني كه عاشورا به روزي مي‌افتاد كه عادتاً آن روز را روزه مي گرفت (مثلا روز جمعه).

 صحيح البخاري، ج 2، ص 226، ح 1892،كتاب الصوم، باب وُجُوبِ صَوْمِ رَمَضَانَ.

 پس اين روايت موافق با روايت دوم در روزه روز عاشوراء قبل از وجوب ماه رمضان و مخالف با آن در اجباري و يا اختياري بودن روزه عاشوراء است.

عمل نكردن پيامبر به حكمي كه خود امر فرموده

مشكل ديگر اين روايات مطلبي است كه طبق روايت هيثمي در مجمع الزوائد به وجود مي‌آيد:

هيثمي در مجمع الزوائد از ابو سعيد خدري روايت مي‌كند:

ان رسول الله صلى الله عليه وسلم أمر بصوم عاشوراء وكان لا يصومه.

 رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم به روزه عاشوراء امر مي‌فرمود و حال آن‌كه خود اين روز را روزه نمي‌گرفت.

مجمع الزوائد، هيثمي، ج 3، ص 186.

يعني: به گفته اين روايت هيثمي، اشكال بيّن و آشكار در روايت صوم روز عاشوراء اين است كه چگونه ممكن است رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم به كاري نيك امر كند در حالي كه خود اهل انجام آن نباشد؟!

موافقت پيامبر با آئين اهل كتاب!!!

در روايتي ديگر كه در صحيح بخاري‌ آمده و كاملاً در تضاد با روايات فوق است رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم را در اموري كه دستور از خداوند نداشته است تابع و مطيع آيين يهود و يا غيره دانسته است!!!

بخاري در صحيح خود از ابن عباس اين‌گونه آورده است:

وَكَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم يُحِبُّ مُوَافَقَةَ أَهْلِ الْكِتَابِ فِيمَا لَمْ يُؤْمَرْ فِيهِ بِشَىْ‏ءٍ….

رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم دوست مي‌داشت تا در اموري كه از سوي خداوند امري برايش صادر نشده از اهل كتاب (يهود و نصارا) تبعيت كند…

صحيح البخاري، ج 4، ص 269، ح 3558، كتاب المناقب، ب 23، باب صِفَه النَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم‏

و نيز ابن حجر عسقلاني عالم بزرگ اهل سنت مي‌گويد:

و قد كان (ص) يحبّ موافقة أهل الكتاب فيما لم يؤمر فيه بشي‏ء و لا سيّما إذا كان فيما يخالف فيه أهل الأوثان.

رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم در آن مواردي كه امري برايش وجود نداشت موافقت با أهل كتاب را دوست مي‌داشت. مخصوصاً اگر در آن كار مخالفت با بت پرستان وجود مي‌داشت.

فتح الباري، ابن حجر، ج 4، ص 213.

زين الدين بن رجب بن عبد الرحمن حنبلي كه متوفاي سال 795 هـ ق است، در كتاب خود بعد از آن كه روزه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم را به چهار حالت تقسيم مي‌كند مي‌گويد:

 الحالة الثانية انّ النبي (ص) لمّا قدم المدينة و رأى صيام أهل الكتاب له وتعظيمهم له وكان يحبّ موافقتهم! فيما لم يؤمر به صامه، وأمر النّاس بصيامه، وأكّد الأمر بصيامه و الحثّ عليه حتى كانوا يصوِّمونه أطفالهم.

حالت دوم اين است كه نبي اكرم صلّي الله عليه و آله وسلّم وقتي كه به مدينه هجرت نمود و روزه أهل كتاب و بزرگداشت آن‌ها بر اين روز را مشاهده نمود و نيز دوست مي‌داشت كه با آن‌ها در اين كار موافقت كند! از اين رو كاري را كه در آن از سوي خداوند امر نداشت را انجام ‌داد و آن روز (عاشوراء) را روزه ‌گرفت و نيز مردم را نيز به روزه گرفتن آن روز امر فرمود. و تا حدي بر اين كار اصرار و پافشاري ‌ورزيد كه دستور داد كه كودكان و اطفال را نيز به روزه گرفتن اين روز وادار كنند.

 لطائف المعارف، ص 102.

در قسمت بعد اين مطلب را بررسي مي‌كنيم تا مشخص گردد آيا رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم در احكام الهي آيا موافقت با يهود و يا نصارا را دوست مي‌داشت؟

آيا پيامبر تبعيت از يهود را دوست مي‌داشت؟!!

جاي بس شگفتي است كه گفته شود رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم به خاطر تبعيت از يهود روزه روز عاشوراء را امر نموده است!!

بعضي از علماي شيعه و سني بر اين عقيده هستند كه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم؛ حتي قبل از بعثت نيز در عبادات خود تابع اديان ديگر نبوده و از آيين يهود و نصارا تبعيت نمي‌كرده است در اين خصوص به مطالب زير توجه نماييد:

فخر رازي از علماي بزرگ اهل سنت مي‌گويد:

… الاحتمال الثاني وهو حقيقة المسألة فيدل على بطلانه وجوه:

 الأول: لو كان متعبدا بشرع أحد لوجب أن يرجع في أحكام الحوادث إلى شرعه وأن لا يتوقف إلى نزول الوحي لكنه لم يفعل ذلك لوجهين:

الأول: أنه لو فعل لأشتهر. والثاني: أن عمر رضي الله عنه طالع ورقة من التوراة فغضب رسول الله عليه الصلاة والسلام وقال لو كان موسى حيا لما وسعه إلا اتباعي ولما لم يكن كذلك علمنا أنه لم يكن متعبدا بشرع أحد الحجة الثانية: أنه عليه السلام لو كان متعبدا بشرع من قبله لوجب على علماء الأعصار أن يرجعوا في الوقائع إلى شرع من قبله ضرورة أن التأسي به واجب وحيث لم يفعلوا ذلك البتة علمنا بطلان ذلك.

 الحجة الثالثة: أنه عليه الصلاة والسلام صوب معاذا في حكمه باجتهاد نفسه إذا عدم حكم الحادثة في الكتاب والسنة ولو كان متعبدا بحكم التوراة كما تعبد بحكم الكتاب لم يكن له العمل باجتهاد نفسه حتى ينظر في التوراة والإنجيل.

… و اما در رابطه با احتمال دوّم كه حقيقت مساله هم همين است وجوهي براي بطلان آن وجود دارد:

 اوّل: اگر آن حضرت قبل از بعثت به شريعت كسي (حضرت موسي و يا حضرت عيسي) متعبّد مي‌بود لازم بود در حوادث و اتفاقاتي كه بعد از بعثت برايش پيش مي‌آمد به احكام شريعت قبل خود مراجعه نمايد و منتظر نزول وحي نماند؛ اما آن حضرت اين كار را نمي‌كرد به دو دليل:

 اوّل: چون اگر چنين كرده بود حتماً مشهور مي‌گشت.

 دوّم: عمر برگي از تورات را مطالعه كرد و به همين دليل رسول خدا صلي الله عليه [و آله] و سلّم غضبناك شد و فرمود: اگر موسي زنده مي‌بود چاره‌اي جز تبعيّت از من نمي‌‌داشت و زماني كه ما اين مورد را مي‌بينيم به يقين مي‌فهميم كه آن حضرت به شرايع قبل متعبّد نبوده است.

 دليل دوّم: اگر آن حضرت متعبّد به شرايع ديگر مي‌بود لازم بود بر علماي اعصار كه در وقايع و حوادث به شريعت قبل خود مراجعه كنند چرا كه تاسّي و مراجعه بر آنان واجب است و زماني كه مي‌بينيم چنين مراجعه‌اي صورت نگرفته به بطلان اين نظر يقين پيدا مي‌كنيم.

 دليل سوّم: آن حضرت « معاذ» را در حكمي كه در كتاب و سنّت نيافته بود و از پيش خود اجتهاد كرده بود تاييد نمود و اگر بنا مي‌بود كه آن حضرت به حكم تورات متعبّد مي‌بود نمي‌توانست بدون مراجعه به تورات و انجيل اجتهاد به نفس كند.

 المحصول. فخر رازي ( 606 هـ ). ج 3. ص 263

و يا ابوالحسين بصري مي‌گويد:

… أن نبينا (ص) لم يكن متعبدا قبل النبوة ولا بعدها بشريعة من تقدم لا هو ولا أمته…

… پيامبر ما و امّت او هيچ يك از شرايع و اديان ديگر را عبادت نكرده است…

 المعتمد، ابو الحسين بصري، ص 336.

ابن عابدين در حاشيه رد المحتار مي‌گويد:

هل كان قبل البعثة متعبدا بشرع أحد؟ أن المختار عندنا عدمه وهو قول الجمهور

 در رابطه با عبادت پيامبر عليه الصلاه و السلام به شريعتي ديگر قبل از اسلام… در ابتداي كتاب صلاه گفته شد كه نظر مختار ما عدم عبادت آن حضرت طبق شريعت ديگر است و نظر جمهور علماء هم همين است.

حاشية رد المحتار. ابن عابدين. ج 1. ص 97.

ثانياً: روايات متعددي در منابع اهل سنّت حكايت از آن دارد كه رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم ديگران را از تبعيت يهود منع مي‌نمود.

از رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم روايت نموده‌اند:

ليس منا من تشبه بغيرنا لا تشبهوا باليهود ولا بالنصارى.

از ما نيست كسي كه به غير ما از يهود و نصارا تشبّه نمايد.

سنن ترمذي، ج 4، ص 159

در روايتي ديگر از رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم آورده‌اند:

لا تشبهوا باليهود و النصاري.

 با يهود و نصارا مشابهت نداشته باشيد.

 فتح الباري، ابن حجر، ج 11، ص 12.

و يا اين روايت از پيامبر كه فرمود:

 قال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم صلوا في نعالكم وخالفوا اليهود.

 با كفش‏هايتان نماز بخوانيد تا با يهود مخالفت ورزيده باشيد.

 المعجم الكبير، ج 7، ص 290، ح 7165 – البدايه والنهايه، ابن كثير، ج 2، ص 172 ـ المستدرك على الصحيحين، ج 1، ص 260.

حال با توجه به اين دسته از روايات كه در منابع اهل سنت ذكر شده چگونه مي‌توان پيامبر را در صوم روز عاشورا تابع يهود دانست.

اشكالات روايات روزه در عاشوراء

در رواياتي كه اهل سنت در فلسفه و حكمت روزه عاشورا نقل كرده اند اشكالات متعددي به چشم مي خورد كه به برخي از آنها اشاره مي كنيم:

روزه روز عاشوراء به خاطر مخالفت با يهود:

از سوي ديگر دسته‌اي از روايات دقيقا مخالف با رواياتي كه پيامبر را در روزه گرفتن روز عاشوراء تابع يهود مي‌دانست وارد شده و بر اين مضمون دلالت دارد كه رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم به خاطر مخالفت با يهود اين روز را روزه مي‌گرفتند كه در اين صورت تناقضات در روايات روزه عاشوراء شديد‌تر مي‌شود:

عن النبي صلى الله عليه وآله وسلم: صوموا عاشوراء وخالفوا فيه اليهود.

 عاشوراء را روزه بگيريد و با يهود در اين كار مخالفت كنيد.

مجمع الزوائد، هيثمي، ج 3، ص 188ـ السنن الكبرى، ج 4، ص 475.

عدم مطابقت روز عاشورا با روزه يهود

با مراجعه به تاريخ و اقوال محققان به دست مي‌آيد كه مدار تغيير سال نزد يهود سال قمري نبوده تا بخواهد در بين آنان اين‌گونه سنت شده باشد كه همه ساله روزي كه مطابق با روز عاشوراء مي‌شود روزه بگيرند تا پبامبر اكرم بخواهد در مخالفت و يا متابعت با يهود (بر اساس اختلاف رواياتي كه در بالا ذكر شد) روزه عاشورا را مورد امر و يا نهي قرار دهد.

زيرا روزه يهود در روز دهم از ماه تشرين الاول كه مطابق با آبان‌ماه شمسي و اكتبر ميلادي است بوده، كه آن را روز كيپور «kipur » يعني: روز «كافر» و يا «كفّاره» ناميده‌اند، و آن روزي است كه إسرائيليون با لوح دوم از دين خود آشنا شدند.

پس با توجه به مطلب فوق اين كه گفته شود: سنت يهود اين بوده است‌كه همه ساله در روز عاشوراء از ماه محرم روزه مي‌داشته است غير قابل توجيه است. اضافه بر آن، روز ورود رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم به مدينه در هجرت از مكه روز دوشنبه دوازدهم ربيع الاول بوده است و نه در ماه محرم (تاريخ طبري، ج 2، ص 3 – الكامل في التاريخ، ج 2، ص 518 – فتح الباري، ج 4، ص 289) حال با اين تفاصيل چگونه ممكن است روز ورود رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم با روز سنّت يهود در روزه گرفتن هم‌زمان شده باشد و مردم را به خاطر نجات خود از كفار مكه امر به روزه اين روز نموده باشد؟!

بنا بر اين سال يهود بر اساس سال شمسي است، يعني: تقريباً هر 36 سال يك بار روز عاشورا با روزي كه مورد نظر يهود براي روزه گرفتن است مقارن مي‌گردد. پس روزه گرفتن در روزي به نام عاشوراء و در ماهي به نام محرم كه بر اساس آن همه سال بخواهند در سال‌روز نجات موسي از چنگال فرعون آن روز را روزه بگيرند و تبديل به سنت يهود شود از امور غريب است.

تفاوت روزه يهود با روزه اسلام:

اشكال اساسي ديگر به روايات روزه عاشورا تفاوت موقعيت زماني روزه يهود با روزه مسلمانان متفاوت است كه به جاي صبح تا غروب، از غروب آفتاب تا غروب آفتاب روز ديگر است؛ همان‌گونه كه دكتر جواد علي آورده است:

و يقصدون بصوم اليهود يوم عاشوراء ما يقال له: «يوم الكفّارة» و هو يوم صوم و انقطاع و يقع قبل عيد المظال بخمسة أيّام أي في يوم عشرة تشري و هو يوم الكبور «kipur»، و يكون الصوم فيه من غروب الشمس إلى غروبها في اليوم التالي، و له حرمة كحرمة السبت، و فيه يدخل الكاهن الأعظم قدس الأقداس لأداء الفروض الدينيّة المفروضة في ذلك اليوم.

و مقصود از روزه يهود در روز عاشوراء آن‌ روزي است كه به آن: «روز كفّاره» گفته مي‌شود و آن روزي است كه در آن روزه گرفته و به عنوان روز انقطاع از آن ياد كرده و پنج روز قبل از عيد مظال در ده روز اول ماه تشرين مي‌باشد كه به آن روز «kipur»، (كيپور) گفته مي‌شود و روزه در آن از غروب خورشيد امروز تا غروب روز بعد است، و براي آن حرمتي هم‌چون حرمت روز شنبه قائلند، و در اين روز، كاهن أعظم براي أداء فرائض ديني وارد قدس الأقداس مي‌شود.

المفصّل في تاريخ العرب، ج6، ص 339 چاپ دارالملايين – كتاب المقدس، ج 2، ص 2660.

به اين قسمت از متن فوق توجه نماييد:

… يوم الكبور «kipur»، و يكون الصوم فيه من غروب الشمس إلى غروبها في اليوم التالي…

… روز «kipur»، (كيپور) گفته مي‌شود و روزه در آن از غروب خورشيد امروز تا غروب روز بعد است…

سقّاف كه از خبرگان اين فن است مي‌گويد:

في واقعنا الحاضر لانجد أيّ يهوديّ يصوم في العاشر من محرّم أو يعدّه عيداً، و لم يوجد في السجلاّت التاريخيّة ما يشير إلى انّهم صاموا في العاشر من محرّم أو عدوّه عيداً، بل اليهود يصومون يوم العاشر من شهر تشرين و هو الشهر الأوّل من سنتهم في تقويمهم و تاريخهم إلاّ انّهم لا يسمّونه يوم عاشوراء، بل يوم أو عيد كيپور.

در زمان ما هيچ شخص يهودي يافت نمي‌شود كه روز دهم محرم را كه عيد آنان محسوب شود روزه بگيرد، و در مطالب ثبت شده تاريخي نيز چيزي كه دلالت بر اين موضوع نمايد يافت نشد، چون يهود روز دهم از ماه تشرين كه أوّلين ماه از سال آن‌هاست را روزه مي‌گيرند كه اين را روز عاشوراء نمي‌نامند، چون روز و يا عيد كيپور مي‌نامند.

مجلّه الهادي در 7 جلد، ج 2، ص 37.

نتيجه پژوهش:

با توجه به روايات متعددي كه از منابع شيعه و سني در نقد روزه روز عاشوراء بيان شد، هر‌گونه اعتماد به صدور اين روايت از ناحيه رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم را سلب نموده و اين احتمال را تقويت مي‌كند كه اين روايات از ساخته‌ها و جعليات خاندان بني اميه است كه خود پديد آورنده واقعه كربلاء بودند و به اين نحو خواسته‌اند با كم‌رنگ نمودن اهميت روز عاشوراء در جامعه اسلامي اذهان را به امور ديگر متوجه سازند تا شايد به اين شكل هم شده ذره‌اي از لكه ننگي كه تا ابد براي خود ايجاد نموده‌اند را كم كنند.

 

سياه پوشي

سياه پوشي در فرهنگ شيعه

سياه پوشي در فرهنگ شيعه

 

طرح شبهه:

يكي از اشكالاتي كه وهابيون بر شيعه وارد كرده‌اند،‌ پوشيدن لباس سياه است. آنها مدعي اند كه در منابع شيعه،‌ روايات متعدد در مذمت لباس سياه وارد شده كه  آن را‌ لباس دوزخيان،‌ فرعونيان و عباسيان (دشمنان اهل بيت)‌ شمرده است.‌ از طرفي، طبق روايات، رسول خدا صلي الله عليه وآله و اميرالمؤمنين عليه السلام از لباس سفيد استفاده مي‌كرده‌اند و پيروانشان را به استفاده از اين رنگ دستور داده اند.

اما امروز در جامعه شيعي ديده مي‌شود كه آنان برخلاف دستور پيامبر و ائمه، از رنگ سياه به خصوص در ايام عزاداري امام حسين عليه السلام استفاده مي‌كنند واين كار در ميان شيعيان به عنوان يك فرهنگ در آمده است.

شبهه‌ي فوق در سايت هاي مختلف وهابيت به صورت گسترده مطرح شده است  گرچه شبهه اصلي آنها همان مدعاي فوق است ولي با تأمل در سخنان آنها،  مى‌توان جزئيات ديگري را نيز استخراج كرد و به اين صورت دسته بندي نمود:

1.     نافرماني شيعيان در سياه پوشي از دستور ائمه (ع)

شيعيان بر خلاف سيره رسول خدا صلي الله عليه وآله در پوشش رنگ سفيد و توصيه و تأكيد بر آن، در مراسم مذهبي از جمله در ايام محرم و عاشورا از لباس سياه استفاده مي‌كنند.

 از طرف ديگر طبق رواياتي كه در منابع شيعه در مذمت و منع پوشش سياه آمده است؛‌ مى‌بايست شيعيان از نواهي ائمه برحذر و اوامر آنها را انجام دهند؛ در حاليكه آنها با اين كار(‌پوشش سياه) نواهي را مرتكب و از دستورات نا فرماني مي‌كنند.

2.     حرمت پوشيدن لباس سياه

     در روايات شيعه، لباس مشكي، لباس اهل نار، فرعونيان و عباسيان قلمداد شده و صريحاً‌ دستور داده شده كه آن را نپوشيد. با در نظر گرفتن اين نهي،‌ استفاده از اين رنگ حرام و جايز نيست.

3.     تعارض روايات با عمل ائمه(عليهم السلام):

از طرفي روايات متعدد در مذمت و منع لباس سياه از طرف ائمه وارد شده است و از طرف ديگر، به گزارش برخي روايات، خود ائمه در بعضي موارد عملاً‌ لباس مشكي پوشيده‌اند. بنا براين، بين روايات و عمل ائمه تعارض وجود دارد.

اگر عمل ائمه را ملاك قرار بدهيم تكليف روايات چه مي‌شود و اگر جانب روايات را بگيريم، چگونه مى‌توان عمل ائمه را توجيه كرد.

نقد و بررسي

شبهات فوق را  مى‌توان در چند بخش مستقل مورد نقد قرار داد:

بخش اول  

علل سياه پوشي شيعيان در عزاداري

پاسخ اجمالي:

 1. سياه پوشي همدردي با اهل بيت است

 سياه پوشي شيعيان در عزاداري،‌ يك نوع اظهار محبت وارادت به ساحت مقدس امامان اهل بيت عليهم السلام و اظهار همدردي با صاحب عزاي اصلي و حجت الهي حضرت حجت ابن الحسن المهدي (ارواحنا فداه) است.

2. سياه پوشي برگرفته از سيره ائمه اطهار است

سياهپوشي شيعيان برگرفته از سيره ائمه اطهار (عليهم السلام) است.

 از نگاه تاريخي، سياه پوشي زنان در شهادت دو تن از سرداران سپاه اسلام (حضرت حمزه و جعفر طيار)، سياه پوشي حضرت زهرا سلام الله عليها در سوگ پدر، امام حسن عليه السلام در شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام و بالاخره سياه پوشي بانوان خاندان رسالت در شام و مدينه به اتفاق زنان مدينه در شهادت امام حسين عليه السلام  شهره‌ي تاريخي دارد.

نكته مهم اين است كه همه اين موارد تاريخي، در منظر پيامبر صلي الله عليه وآله و امامان معصوم عليهم السلام انجام شده و حتي بعضي از موارد، (‌مانند سياه پوشي حضرت زهرا در عزاي رسول خدا و امام حسن در شهادت پدر و امام سجاد در مدينه) فعل خود معصوم است.

بنابراين، فرمايشاتى كه از رسول گرامى اسلام يا اميرالمؤمنين و ديگر ائمه اطهار (عليهم السلام) در كراهت لباس سياه وارد شده، با اين سيره تخصيص خورده و شامل سياهپوشى در عزاى شهداى اهل البيت (عليهم السلام) نمى‌شود.

بنابراين فرهنگ سياه پوشي شيعيان برگرفته از سيره خود اهل بيت است؛ نه يك امر بديع و مأخوذ از كار ديگران.

3. در روايات نهي ، معلل است ؛ و هر جا علت نبود ، نهي در كار نيست!

هدف روايات از مذمت لباس سياه و منع آن توسط نبي مكرم اسلام صلي الله عليه وآله ، امام علي و امام صادق (عليهما السلام) تشبه به جباران تاريخ همانند فراعنه مصر و حاكمان عباسي است؛ به ويژه عباسيان كه در اوائل، براي تثبيت حكومتشان به نشانه طرفداري از اهل بيت و سوگوار بودنشان در شهداي خاندان پيامبر سياه پوشيدند؛ اما بعد از تثبيت قدرت براي ارعاب مردم و اظهار شكوه و هيبت، پوشيدن اين رنگ را براي كار گزاران حكومت و مردم الزام مى‌كردند؛ تا آن جايي كه پرچم حكومت نيز از رنگ سياه انتخاب شد. آنان از اين رنگ به عنوان نماد حكومت‌شان استفاده كردند.

 از طرف ديگر با تغيير سياست (طرفداري اهل بيت)،‌ با اهل بيت رسول خدا صلي الله عليه وآله بيشتر از بني اميه بدرفتاري كردند و امامان معصوم را در بند كشيده و در سياه‌چالها به شهادت رساندند.

به اين جهت امام صادق عليه السلام در ضمن روايات، پيروانش را از پوشيدن رنگ مشكي كه در آن مقطع خاص، نماد جباران تاريخ بود برحذر داشتند و از آن به لباس «اهل نار، لباس فرعون و لباس اعداء الله» ‌تعبير كردند و الا في نفسه اين رنگ هيچ گونه حرمتي نداشته است.

پاسخ تفصيلي

نخستين و مهم‌ترين شبهه از نظر وهابيت اين است كه علي رغم روايات ائمه طاهرين عليهم السلام در مورد نهي و مذمت لباس سياه و تشويق و تأكيد آنان بر پوشيدن لباس سفيد (چنانكه سيره خودشان هم همين بوده است)؛ شيعيان با پوشيدن لباس سياه، به خصوص در ايام عزاداري صريحاً‌ از دستور رسول خدا صلي الله عليه وآله و ائمه عليهم السلام نافرماني كرده و آنچه را ائمه نهي كرده‌اند مرتكب مى‌شوند.

قبل از نقد اين شبهه، تذكر اين نكته لازم است كه : روايات نهي و مذمت از پوشش سياه كه ممكن است در بخش نخست از آن ها يادآوري شود، يك بحث مستقل دارد كه در سومين بخش،‌ مورد بررسي قرار  مى‌گيرد.

از اين مدعا  مى‌توان چند پاسخ ارائه كرد:

پاسخ اول: اظهار محبت و اعلام همدردي با اهل بيت (ع)

نخستين پاسخ اين است كه روايات نهي و منع پوشش سياه، مطلق نبوده و مشروط به شرائطي است. به اين بيان كه پوشش سياه في نفسه مكروه نيست و اگر رنگ سياه مطلقا مكروه بود، نبايد در بعضي پوشش‌ها استثنا مي‌شد ! به عنوان مثال نبايد پيامبر عمامه سياه بر سر مي‌كردند ! و يا امام صادق عليه السلام عمامه و كفش و عباء سياه را استثناء‌ نمى‌كرد؛ با اينكه طبق رواياتي كه در بخش سوم (بررسي روايات سياه‌پوشي) خواهد آمد، به اقرار اهل سنت، پيامبر (ص) در فتح مكه عمامه سياه بر سر داشتند ! و…

حال به بررسي دليل كراهت پرداخته و مي‌گوييم كراهت از اين جهت است كه سياه، پوشش اعداء الله است؛ زيرا آنها از ميان سائر رنگها اين رنگ را پوشش و شعار خودشان قرار دادند بنا براين ممنوعيت و مرجوحيت پوشش سياه،‌ از جهت شبيه كردن خود به لباس دشمنان است.

به عبارت ديگر، حكم در اين مورد و موارد مشابه آن دائر مدار قصد است؛ به اين صورت كه اگر قصد انسان از پوشش اين رنگ، تشبه به آنان و اخذ شعارشان باشد اين مرجوح است اما اگر قصد او از پوشش به عنوان عزا و حزن بر مصيبت سيدالشهداء ‌عليه السلام باشد راجح است؛ زيرا در رابطه به استحباب اظهار مصيبت و عزا، عموماتي از ائمه عليهم السلام وارد شده است.

مرحوم علامه مجلسي در بحار الانوار يك باب را تحت عنوان استحباب گريه بر امام حسين عليه السلام گشوده كه در آن حدود 20 روايت را جمع آوري كرده است، كه در اين جا به چند روايت اكتفا  مى‌كنيم:

يَا ابْنَ شَبِيبٍ إِنْ سَرَّكَ أَنْ تَكُونَ مَعَنَا فِي الدَّرَجَاتِ الْعُلَى مِنَ الْجِنَانِ فَاحْزَنْ لِحُزْنِنَا وَافْرَحْ لِفَرَحِنَا وَعَلَيْكَ بِوَلَايَتِنَا فَلَوْ أَنَّ رَجُلًا أَحَبَّ حَجَراً لَحَشَرَهُ اللَّهُ مَعَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ.

ريّان بن شبيب  مى‌گويد در نخستين روز ماه محرّم به محضر امام هشتم (عليه السلام)رسيدم، به من فرمود: … اى پسر شبيب اگر مى خواهى در درجات عالى بهشت با ما باشى، پس در حزن ما اندوهگين و در شادى ما مسرور باش، و بر تو باد ولايت و دوستي ما، كه اگر مردى ]در اين جهان[ به سنگى مهر ورزد، خداى متعال او را در روز قيامت با همان سنگ محشور مى كند.

المجلسي، محمد باقر (متوفاي 1111هـ)، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج14 ص 503 ، تحقيق: محمد الباقر البهبودي، ناشر: مؤسسة الوفاء – بيروت – لبنان، الطبعة: الثانية المصححة، 1403 – 1983م.

 اين اظهار سوگ و سرور در غم و شادى آن بزرگواران، از مصاديق بارز «احياى امر» و زنده داشتن نام و ياد و مرام آنان است.

قَالَ الرِّضَا عليه السلام مَنْ تَذَكَّرَ مُصَابَنَا وَبَكَى لِمَا ارْتُكِبَ مِنَّا كَانَ مَعَنَا فِي دَرَجَتِنَا يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَمَنْ ذُكِّرَ بِمُصَابِنَا فَبَكَى وَأَبْكَى لَمْ تَبْكِ عَيْنُهُ يَوْمَ تَبْكِي الْعُيُونُ وَمَنْ جَلَسَ مَجْلِساً يُحْيَا فِيهِ أَمْرُنَا لَمْ يَمُتْ قَلْبُهُ يَوْمَ تَمُوتُ الْقُلُوبُ.

امام هشتم (عليه السلام) فرمود: هر كس مصائب ما خاندان را يادآور شود و به خاطر آنچه كه بر ما وارد شده بر ما بگريد، روز قيامت در مقاماتى كه خواهيم داشت همراه ما خواهد بود; و هر كس با يادآورى مصائب ما بگريد و ديگران را بگرياند، ديدگان وى در روزى كه چشمها مى گريند نخواهد گريست; و هر كس در مجلسى بنشيند كه در آن امر ما احيا مى شود ، قلبش در روزى كه دلها در آن روز مى ميرند، نخواهد مرد.

المجلسي، محمد باقر (متوفاي 1111هـ)، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج44 ص 279، تحقيق: محمد الباقر البهبودي، ناشر: مؤسسة الوفاء – بيروت – لبنان، الطبعة: الثانية المصححة، 1403 – 1983م

حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الصَّفَّارِ قَالَ حَدَّثَنِي أَحْمَدُ بْنُ إِسْحَاقَ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ بَكْرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْأَزْدِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ تَجْلِسُونَ وَتَتَحَدَّثُونَ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ نَعَمْ قَالَ إِنَّ تِلْكَ الْمَجَالِسَ أُحِبُّهَا فَأَحيُوا أَمْرَنَا إِنَّهُ مَنْ ذَكَرَنَا وَذُكِرْنَا عِنْدَهُ فَخَرَجَ مِنْ عَيْنِهِ مِثْلُ جَنَاحِ الذُّبَابَةِ غَفَرَ اللَّهُ ذُنُوبَهُ وَلَوْ كَانَتْ أَكْثَرَ مِنْ زَبَدِ الْبَحْر.

 بكر بن محمد ازدى مى‏گويد كه: امام صادق عليه السّلام از من پرسيد: آيا به دور هم مى‏نشينيد و از ما ياد مى‏كنيد؟ عرض كردم: آرى، فدايت گردم!

حضرت فرمود: براستى من اين گونه مجلس ها را دوست دارم، بر شماست كه ياد و خاطره ما را زنده نگاه داريد، زيرا كسى كه از ما ياد كند، و يا اگر از ما در نزد او نامى برده مى‏شود به اندازه بال مگسى (براى ما) اشك بريزد، خداوند همه گناهان او را اگر چه از كف روى دريا هم افزون تر باشد، مى‏آمرزد.

الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين (متوفاي 381 هـ)‏ ‏ثواب الأعمال و عقاب الأعمال ص187 ناشر: دار الرضى‏،‌ قم،‌ چاپ اول 14069هـ

همان‌گونه كه در روايات ملاحظه  مى‌شود برگزاري مجالس عزاداري و گريه و اشك ريختن در ماتم سرور شهيدان مورد رضايت و تأييد و دستور امام و يك امر پسنديده و راجح است؛ زيرا آثاري همانند حشر با اهل بيت، هم درجه بودن با آنان و بخشش گناهان مواردي است كه تنها در اين روايات به آنها اشاره شده است.

          بدون ترديد منشأ برپائي مجالس عزاداري همان پيوند ذاتي و الهي ولايت ائمه است كه خداوند ميان اهل بيت و شعيان برقرار ساخته است كه در روايت ذيل خاطر نشان شده است: 

إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى اطَّلَعَ إِلَى الْأَرْضِ فَاخْتَارَنَا وَاخْتَارَ لَنَا شِيعَةً يَنْصُرُونَنَا وَفْرَحُونَ لِفَرَحِنَا وَيَحْزَنُونَ لِحُزْنِنَا وَيَبْذُلُونَ أَمْوَالَهُمْ وَأَنْفُسَهُمْ فِينَا أُولَئِكَ مِنَّا وَاِلَيْنا .

خداوند متعال به زمين توجه كرد ما را برگزيد و براي ما پيرواناني را برگزيد كه ما را ياري  مى‌كنند و در شادي ما شادمان و در حزن ما اندوهناك‌اند و اموال و جانشان را در راه ما بذل مى‌كنند آن ها از مايند و نزدما [بر مى‌گردند.]

المجلسي، محمد باقر (متوفاي 1111هـ)، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج10 ص114 ، تحقيق: محمد الباقر البهبودي، ناشر: مؤسسة الوفاء – بيروت – لبنان، الطبعة: الثانية المصححة، 1403 – 1983م

و هدف از برپائي اين‌گونه مجالس،‌ احياء‌ امر اهل بيت است؛ زيرا شعيان با شركت در اين مجالس اعلام  مى‌دارد كه آنان در غم و مصيبتي كه بر اهل بيت وارد شده شريك است و به نشانه اعلام همدردي علاوه بر اين كه قلب شان محزون و گرفته است در ظاهر نيز لباس سياه برتن  مى‌كند و زبان حال و سخن دل هر شيعه در ماتم سيد الشهدا (ع) اين است :

يَا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً

اي كاش با آنها بودم و به رستگاري بزرگ مى‌رسيدم.

الحر العاملي، محمد بن الحسن (متوفاي1104هـ)، تفصيل وسائل الشيعة إلي تحصيل مسائل الشريعة، ج 14 ص418 تحقيق و نشر: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، الطبعة: الثانية، 1414هـ

پاسخ دوم:  اقتداء به سيره اهل بيت (ع) در عزاداري‌ها

شيعيان در سياهپوشي نه تنها از دستورات رسول خدا صلي الله عليه وآله و امامان اهل بيت عليهم السلام سر پيچي نكرده‌اند؛ بلكه در اين كار به سيره و روش آنان اقتداء‌ كرده‌اند.

براي اثبات اين مطلب تاريخ اسلام را بررسي كرده و از لابلاي منابع خود اهل سنت فرازهايي را باز خواني  مى‌نماييم.

 موضوع (سياه‌پوشي اهل بيت) را  مى‌توان در دو مقطع حساس تاريخي بررسي كرد:

الف )‌ سياه پوشي در عزاي اصحاب و رسول خدا (ص)

قبل از شهادت سيدالشهداء عليه السلام در صفحه تاريخ حوادث ناگوار و جان‌فرسايي براي پيامبر و اهل بيت عليهم السلام رخ داد. بنا به روايت مورخان در همه اين رخدادها خاندان پيامبر، در سوگ شهداء و بزرگانشان سياه‌پوش شدند.

توجه به نمونه هاي ذيل وجود اين سيره را اثبات  مى‌كند:

1.    سياه پوشي زنان در شهادت حضرت حمزه

در ميان جنگ‌هاي صدر اسلام غمبار ترين جنگ،‌ نبرد «احد» است كه در آن حدود 70 نفر از سپاه اسلام به شهادت رسيد و از جمله كشته شدگان اين واقعه، حضرت حمزه عموي بزرگوار پيامبر اسلام است.

بعد از اين كه پيامبر كه خود در اين جنگ مجروح شده بود با كوله باري از اندوه به مدينه برگشت، در فضاي آكنده از غم، زنان در مصيبت شهدايشان اشك مى‌ريختند و نوحه سرايي مى‌كردند. زنان مدينه به دستور رسول خدا صلي الله عليه وآله در شهادت حمزه، اين سردار فداكار اسلام نيز گريه كرده و جامه سياه پوشيدند.

ازهري از لغت شناسان معروف سياه‌پوشي دختر ام سلمه را گزارش كرده ‌‌است:

  وفي الحديث: (أنَّ بنت أبي سَلَمة تَسَلَّبتْ على حمزة ثلاثةَ أيام، فدعاها رسولُ الله صلى الله عليه وسلم وأمَرَها أن تَنصَّى وتَكتَحِل.

]  زينب[ دختر ابي سلمه [ربيبه پيامبر] بر حمزه ـ كه رضوان خدا بر آنها باد ـ سه روز گريست و لباس سياه كه ويژه عزاداري است، پوشيد. سپس رسول خدا (صلى الله عليه وآله) وى را فرا خواند و به وى فرمان داد كه بر موى خويش شانه زند و سرمه در چشم كشد

الأزهري، أبو منصور محمد بن أحمد، الوفاة: 370هـ، تهذيب اللغة ،  ج 12 ص 171،تحقيق: محمد عوض مرعب،  دار النشر : دار إحياء التراث العربي – بيروت، الطبعة : الأولى- 2001م ،

معني «سلاب» در كتب اهل سنت

در روايت فوق،‌ واژه «‌تسلبت»‌ به معناي لباس سياه مخصوص عزاداري است كه زنان آن را مي‌پوشيده‌اند.

ابن سلام هروي، صاحب غريب الحديث نيز مي‌نويسد:

سلاب، يريد الثياب السود التي تلبسها النساء في المأتم.

مراد از سلاب، لباس سياهي است كه زنان در عزاداري آن را مي‌پوشند.

الهروي ، أبي عبيد القاسم بن سلام ، متوفاي(224)، غريب الحديث، ج 1 ص 190،‌ تحقيق : محمد عبد المعيد خان،  ناشر: دار الكتاب العربي – بيروت ، چاپخانه : مجلس دائرة المعارف العثمانية- حيدر آباد الدكن الهند، طبع الأولى1384

ابن سيده مرسي، مي‌گويد:

والسِّلابُ والسُّلُبُ ثيابٌ سُودٌ يلْبَسُها النِّساءُ للإِحدادِ

سلاب و سلب لباس سياه است كه زنان در عزاداري مي‌پوشند.

المرسي، ابوالحسن علي بن إسماعيل بن سيده (متوفاي458هـ)، المحكم والمحيط الأعظم،   ج 8  ص 505، تحقيق: عبد الحميد هنداوي، ناشر: دار الكتب العلمية  بيروت، الطبعة: الأولى، 2000م.

زمخشرى ـ اديب و مفسّر مشهور قرن 5 و 6 هجرى ـ  روايت فوق را با اندكي تفاوت نقل كرده است:

بكت بنت امّ سلمة على حمزة (رضى اللّه عنهما) ثلاثة ايام وتسلّبت، فدعاها رسول اللّه (صلى الله عليه وآله) فأمرها أن تَنَصّى وتكتحل.

و بعد از نقل اين روايت مى نويسد:

تسلّبت: لبست السِلاب و هو سوادُ المُحِدّ. وقيل: خرقة سوداء كانت تُغَطّى رأسَها بها.

سلاب، جامه سياهى است كه زن عزادار بر تن مى كند و بنا به قولى، پارچه سياهى كه سر خويش را با آن مى پوشاند.

 الزمخشري الخوارزمي، ابوالقاسم محمود بن عمرو بن أحمد جار الله (متوفاى538هـ)، الفائق فى غريب الحديث، تحقيق: على محمد بجاوى و محمد ابوالفضل ابراهيم ،‌ ناشر:‌ دارالفكر للطباعة و النشر و التوزيع، طبع الثالثه 1399 ـ 1979).

ابن منظور در لسان العرب «سلاب» را «لباس سياه» معنا كرده و سپس به روايت پوشيدن لباس سياه توسط اسماء بنت عميس در مصيبت جعفر بن أبي‌طالب )كه در نمونه بعدي به آن اشاره خواهد شد؛( و ام سلمه در شهادت حضرت حمزه سيد الشهداء استناد مي‌كند :

السلاب السلب ثياب سود تلبسها النساء في المأتم واحدتها سلبة سلبت المرأة وهي مسلب إذا كانت محدا تلبس الثياب السود للحداد تسلبت لبست السلاب وهي ثياب المأتم السود.

وفي الحديث عن أسماء بنت عميس أنها قالت لما أصيب جعفر أمرني رسول الله فقال تسلبي ثلاثا ثم اصنعي بعد ما شئت.

وفي حديث أم سلمة أنها بكت على حمزة ثلاثة أيام وتسلبت.

 وقال اللحياني المسلب السليب السلوب التي يموت زوجها أو حميمها فتسلب عليه تسلبت المرأة.

سلاب و سلب، لباس سياهي است كه زنان در عزاداري مي‌پوشند. مفرد مؤنث اين واژه،‌ سلبة  است. سلبت المرأة‌ به زني گفته مي‌شود كه براي عزاداري لباس سياه بپوشد. تسلبت لبست السلاب همان لباس سياه ماتم است.

در روايتي، اسماء‌بنت عميس مي‌گويد: هنگامى‌كه جعفر طيار به شهادت رسيد؛ ‌پيامبر به من فرمود: ‌سه روز جامه سياه برتن كن بعد از آن هرچه خواستي انجام بده.

و در روايت ام سلمه آمده كه آن بانو بر حضرت حمزه سه روز گريه كرد و سياه پوشيد.

لحياني مي‌گويد: مسلب، سليب و سلوب زني است كه شوهر يا حامي او مرده باشد پس در عزاي او سياه بپوشد.

الأفريقي المصري، محمد بن مكرم بن منظور (متوفاي711هـ)، لسان العرب،ج 1 ص 472 ـ 473، ناشر: دار صادر – بيروت، الطبعة: الأولى.

2.    دستور پيامبر (ص)‌ به سياه پوشي زنان در شهادت جعفر طيار

جعفر طيار يكي ديگر از ياران مخلص پيامبر و بازوي پرتوان سپاه اسلام بود كه در جنگ موته به شهادت رسيد و اين ضايعه بزرگ، رسول خدا را در سوگ نشاند. از اين رو، با حضور در خانه جعفر، ضمن دلداري از خانواده و فرزندان او به اسماء‌ بنت عميس دستور داد تا در عزاي شهادت آن عزيز‌ جامه سياه بپوشد.

اين قطعه تاريخي نيز در منابع مهم اهل سنت با دو مضمون نقل شده است.

مضمون اول : «البسي ثوب الحداد»

 احمد حنبل در مسند خود مي‌نويسد :

عن أَسْمَاءَ بِنْتِ عُمَيْسٍ قالت لَمَّا اصيب جَعْفَرٌ أَتَانَا النبي صلى الله عليه وسلم فقال أمى ‌البسي ثَوْبَ الْحِدَادِ ثَلاَثاً ثُمَّ اصنعي ما شِئْتِ.

اسماء‌ بنت عميس  مى‌گويد:‌ هنگا مى‌كه جعفر به شهاد رسيد، رسول خدا صلي الله عليه وآله به من فرمود:‌ مادر من! سه روز جامه عزا در بر كند پس از آن هرچه خواستي انجام بده.

 أحمد بن حنبل أبو عبدالله الشيباني، (متوفاي241) ‌مسند، ج 6 ص 438 ح 27508 ، ناشر: مؤسسة قرطبة مصر.

معني حداد :

از نظر لغت واژه (حداد)‌ به معناي ترك زينت و آرايش و بوي خوش و در بر نمودن لباس سياه است. حدت المرأة على زوجها؛ يعني زن پس از مرگ شوهر زينت و آرايش را ترك كند و در اندوه او لباس حزن كه همان لباس سياه است برتن كند.

 ابن منظور  در اين باره مي‌گويد:

والحِدادُ: ثياب المآتم السُّود. والحادُّ والمُحِدُّ من النساء: التي تترك الزينة و الطيب؛ وقال ابن دريد: هي المرأَة التي تترك الزينة والطيب بعد زوجها للعدة. حَدَّتْ تَحِدُّ وتَحُدُّ حدّاً وحِداداً، وهو تَسَلُّبُها على زوجها.

حداد لباس سياه ماتم است . حاد و محد زناني است كه آرايش و استعمال بوي خوش را ترك مي‌كند. ابن دريد گفته است: حاد و محد زني است كه آرايش و بوي خوش را بعد از فوت شوهر به خاطر عده ترك مي‌كند. حدت،‌تحد و حداد لباس سياه در بر كردن زن در فراق شوهر است.

ابن منظور الأفريقي المصري، محمد بن مكرم الوفاة: 711 ، لسان العرب ج 3  ص 143، دار النشر: دار صادر- بيروت، الطبعة: الأولى.

عكبري بغدادي اديب و لغت شناس مشهور عرب، در ديوان خود مي‌نويسد:

والحداد ثياب سود تلبس عند الحزن ومنه قوله عليه الصلاة والسلام لا يحل لامرأة تؤمن بالله واليوم الآخر أن تحد على أحد فوق ثلاث ليال إلا المرأة تحد على زوجها.

حداد لباس سياهي است كه در هنگام حزن و اندوه پوشيده مي‌شود. و از اين قبيل است گفته رسول خدا صلي الله عليه وآله كه فرمود:‌ براي هيچ زني كه ايمان به خدا و روز قيامت دارد جايز نيست در مرگ كسي فراتر از سه روز لباس سياه بپوشد؛ مگر زني كه شوهرش مرده باشد.

العكبري البغدادي، أبو البقاء محب الدين عبد الله بن الحسين بن عبد الله (متوفاي616هـ)، ديوان المتنبي ، ج 1 ص 353، تحقيق : مصطفى السقا/إبراهيم الأبياري/ عبد الحفيظ شلبي، ناشر: دار المعرفة- بيروت .

و در جاي ديگر مي‌گويد:

ربات الحداد لابسات الحداد وهي ثياب سود يلبسها النساء ربات الحزن وهن اللواتي ماتت أزواجهن للحديث الصحيح حديث زينب ربيبة رسول الله بنت أم سلمة عن أمها وأم حبيبة عنه لا يحل لامرأة أن تحد على ميت فوق ثلاث ليال إلا على زوج أربعة أشهر وعشرا .

ربات الحداد، زناني است كه حداد مي‌پوشند و حداد لباس سياهي است كه زنان آن را مي‌پوشند. ربات الحزن،‌آن زناني است كه شوهرهاي شان مرده است به خاطر حديث صحيح روايت زينب ربيبه رسول خدا صلي الله عليه وآله دختر ام سلمه از مادرش و ام حبيبه از رسول خدا كه فرمود: براي هيچ زني جايز نيست كه براي ميتي فراتر از سه شب حداد نمايد؛ مگر حداد زن براي شوهر به مدت چهار ماه و ده روز.

العكبري البغدادي، أبو البقاء محب الدين عبد الله بن الحسين بن عبد الله (متوفاي616هـ)، ديوان المتنبي ، ج 4   ص 296، تحقيق : مصطفى السقا/إبراهيم الأبياري/عبد الحفيظ شلبي ، ناشر: دار المعرفة- بيروت .

و ابن اثير مي‌گويد:

الحداد: ترك الزينة. ومنه‏ الحديث الحداد للمرأة المتوفى عنها زوجها. ومنه حدت المرأة على زوجها تحد حدادا بالكسر، فهي حاد بغير هاء: إذا حزنت عليه ولبست ثياب الحزن وتركت الزينة.

حداد ترك زينت است .حدت المرأة على زوجها تحد حدادا بالكسر يعني؛‌ زني كه بر مرگ شوهر محزون شود و لباس حزن بپوشد و زينت را ترك نمايد.

الجزري،‌ أبو السعادات المبارك بن محمد (متوفاي: 606 ) النهاية في غريب الحديث والأثر،‌ ج1 ص 352 ، تحقيق: طاهر أحمد الزاوى – محمود محمد الطناحي،‌ ناشر: المكتبة العلمية- بيروت- 1399هـ – 1979م .

و فيومى‌در مصباح المنير، نظير عبارت نهايه را آورده است:

َحدَّتِ: المرْأَةُ عَلَى زَوْجِهَا (تَحِدُّ) و(تَحُدُّ) (حِدَاداً) بِالْكَسْرِ فَهِىَ (حَادٌّ) بغَيْرِ هَاءٍ و(أحَدَّتْ إحْداداً) فَهِىَ (مُحِدٌّ) و(مُحِدَّةٌ) إذا تَرَكَتِ الزِّينَةَ لِمَوْتِهِ.

 الفيومي،‌ أحمد بن محمد بن علي المقري (الوفاة: 770هـ )،‌ المصباح المنير في غريب الشرح الكبير للرافعي، ص: 125(‌ماده حد)،‌ دار النشر: المكتبة العلمية – بيروت.

مضمون دوم : «تسلبي ثلاثا ثم أصنعي ما شئت»

ابن جعد از علماي بنام اهل سنت در مسند خويش كه جزو اولين كتب روايي اهل سنت است مي‌نويسد:

حدثنا محمد بن بكار بن الريان نا محمد بن طلحة عن الحكم بن عتيبة عن عبد الله بن شداد بن الهاد عن أسماء بنت عميس أنها قالت لما أصيب جعفر أمرني رسول الله صلى الله عليه وسلم قال تسلبي ثلاثا ثم أصنعي ما شئت

اسماء‌ بنت عميس مى‌گويد: هنگامى‌كه جعفر طيار به شهادت رسيد؛ ‌پيامبر به من فرمود: ‌سه روز جامه سياه برتن كن بعد از آن هرچه خواستي انجام بده.

الجوهري البغدادي ،علي بن الجعد بن عبيد أبو الحسن الوفاة: 230،  مسند ابن الجعد ج 1، ص 398 ش 2714 ، تحقيق : عامر أحمد حيدر،‌ ناشر: مؤسسة نادر- بيروت – الطبعة : الأولى،  1410- 1990 ،

اين روايت با همين مضمون در بسياري از كتب اهل سنت ، نقل شده است :

الأنصاري القرطبي، ابوعبد الله محمد بن أحمد (متوفاي671هـ)، الجامع لأحكام القرآن،‌ ج 3 ص 181 ناشر: دار الشعب،‌ القاهرة.

 ابن كثير الدمشقي، إسماعيل بن عمر ابوالفداء القرشي (متوفاي774هـ)، البداية والنهاية، بيروت.‌ج7 ص 97،‌ ناشر: مكتبة المعارف،

الشوكاني، محمد بن علي بن محمد (متوفاي 1255هـ)، نيل الأوطار من أحاديث سيد الأخيار شرح منتقي الأخبار، ج7 ص 97 ناشر: دار الجيل، بيروت 1973

همانطوري كه گذشت، «سلاب» به معني پوشيدن لباس عزاداري است. همچنين در ذيل اين روايت، صريحاً علماي اهل سنت، تسلبي را به پوشيدن لباس سياه تفسير كرده‌اند.

ابن منظور بعد از ذكر اين روايت مي‌گويد:

تسلبي أي البسي ثياب الحداد السود وهي السلاب تسلبت المرأة إذا لبسته وهو ثوب أسود تغطي به المحد رأسها.

تسلبي يعني؛ لباس سياه ماتم بپوش، و آن همان سلابي(لباسي سياهي) است كه زن مي‌پوشد و آن همان لباس سياهي است كه زن عزادار، سرش را با آن مي پوشاند.

الأفريقي المصري، محمد بن مكرم بن منظور (متوفاي711هـ)، لسان العرب،ج 1 ص 472 ـ 473، ناشر: دار صادر – بيروت، الطبعة: الأولى.

در هردو روايت، واژه هاي «‌تسلبي» و «الحداد» به معناي جامه سياه مخصوص عزاداري است كه اسماء به دستور رسول خدا صلي الله عليه وآله آن را پوشيد و آرايش و زينت را در غم مصيبت جعفر، ترك كرد.

3.    سياه پوشي حضرت زهرا (س) در سوگ رسول خدا (ص)

غمبارترين روزها در صدر اسلام، روز رحلت رسول خدا صلي الله عليه وآله بود. در ارتحال جانسوز او، زنان و دختر گرامى‌اش حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها لباس سياه برتن كردند.

حضرت زهرا نه تنها در ايام رحلت پيامبر، بلكه تا آخرين روزهاي عمر خود عزادار پدر بود و شب و روز در ماتم او اشك  مى‌ريخت و ابراز اندوه مى‌كرد. روايت ذيل عمق دلسوختگي او را چنين ترسيم  مى‌كند:

فضه مى‌گويد: حضرت صديقه طاهره (عليها السلام) روز هشتم رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله) در جمع زنان بنى هاشم، بر سر قبر آن حضرت با آن حالت اندوهناك در خطابي به پدر فرياد برآورد:

ثُمَّ نَادَتْ يَا أَبَتَاهْ انْقَطَعَتْ بِكَ الدُّنْيَا بِأَنْوَارِهَا وَزَوَتْ زَهْرَتُهَا وَكَانَتْ بِبَهْجَتِكَ زَاهِرَةً فَقَدِ اسْوَدَّ نَهَارُهَا فَصَارَ يَحْكِي حَنَادِسَهَا رَطْبَهَا وَيَابِسَهَا… وَالثَّكْلُ شَامِلُنَا وَالْبُكَاءُ قَاتِلُنَا وَالْأَسَى لَازِمُنَا .

ثُمَّ زَفَرَتْ زَفْرَةً وَأَنَّتْ أَنَّةً كَادَتْ رُوحُهَا أَنْ تَخْرُج‏ … .

پدر جان! با رفتن تو دنيا روشني‌هاى خويش را از ما برگرفت و نعمت و خوشيش را از ما دريغ كرد. جهان، به حسن و جمال تو، روشن و درخشان بود (ولى اكنون با رفتن تو) روز روشن آن سياه گشته و تر و خشكش حكايت از شبهاى بس تاريك دارد … و حزن و اندوه، همواره، ملازم ماست..

سپس آن بانو فريادى زد و ناله‏اى كرد كه نزديك بود روح از بدنش مفارقت نمايد.

 المجلسي، محمد باقر (متوفاي 1111هـ)، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، 43/174 ـ 180تحقيق: محمد الباقر البهبودي، ناشر: مؤسسة الوفاء – بيروت – لبنان، الطبعة: الثانية المصححة، 1403 – 1983 م

حضرت زهرا سلام الله عليها ‌‌‌‌‌‌‌‌طبق روايت معتبر، مشتى از خاك قبر مطهر پدر را بر ديدگان خود گذاشته و فرمود:

 ما ذا على من شمّ تربة احمد    ان لا يشمّ مدى الزّمان غواليا

 صبّت علىّ مصائب لو انّها                       صبّت على الأيّام صرن لياليا.

سزاوار است كسى كه تربت احمد را بوييد در طول روزگار عطرى نبويد. ناگواري ها و مصيبت‏هاى كه بر من فرود آمده اگر بر روزهاى روشن وارد شده بود شب تار مى‏گرديد.

ابن شهر آشوب، ( متوفاي 588هـ) ، مناقب آل أبي طالب ج1 ص208 تحقيق : لجنة من أساتذة النجف الأشرف، ناشر: المكتبة الحيدرية- النجف الأشرف 1376- 1956 م.

 تأثير داغ جانسوز رحلت رسول خدا صلي الله عليه وآله در حدي بود كه ريحانه اي او در غمش دائماً‌ گريان، دلسوخته و بيمار بود و قامتش خم شد.

وَرُوِيَ أَنَّهَا مَا زَالَتْ بَعْدَ أَبِيهَا مُعَصَّبَةَ الرَّأْسِ نَاحِلَةَ الْجِسْمِ مُنْهَدَّةَ الرُّكْنِ بَاكِيَةَ الْعَيْنِ مُحْتَرِقَةَ الْقَلْبِ يُغْشَى عَلَيْهَا سَاعَةً بَعْدَ سَاعَةٍ وَتَقُولُ لِوَلَدَيْهَا أَيْنَ أَبُوكُمَا الَّذِي كَانَ يُكْرِمُكُمَا وَيَحْمِلُكُمَا مَرَّةً بَعْدَ مَرَّةٍ أَيْنَ أَبُوكُمَا الَّذِي كَانَ أَشَدَّ النَّاسِ شَفَقَةً عَلَيْكُمَا فَلَا يَدَعُكُمَا تَمْشِيَانِ عَلَى الْأَرْضِ وَلَا أَرَاهُ يَفْتَحُ هَذَا الْبَابَ أَبَداً وَلَا يَحْمِلُكُمَا عَلَى عَاتِقِهِ كَمَا لَمْ يَزَلْ يَفْعَلُ بِكُمَا ثُمَّ مَرِضَتْ وَمَكَثَتْ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً.

آن حضرت، پس از مرگ پدرش (پيامبر) پيوسته سرش بسته شده، بيمار تن، شكسته قامت، گريان چشم، و سوخته دل بود. به گونه اي كه ساعت به ساعت بي هوش  مى‌گشت و به دو فرزندش، حضرت حسنين عليهما السّلام  مى‌فرمود:

آن پدري (يعنى جد) كه شما را گرامى مي‌داشت و مرتب شما را در آغوش مي‌گرفت كجا است؟ كجا است آن جد تان كه مهربان تر از همه بر شما بود ، همان كسي كه نمى‌گذاشت روى زمين راه برويد، افسوس كه هرگز نخواهم ديد جد شما درِ خانه مرا باز نمايد و شما را بدوش خود بگيرد، در صورتى كه دائما اين عمل را انجام مي‌داد. سپس حضرت زهراى اطهر مريض شد و مدت چهل شب مريضى او ادامه پيدا كرد.

المجلسي، محمد باقر (متوفاي 1111هـ)، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار ج‏43، ص: 182 تحقيق: محمد الباقر البهبودي، ناشر: مؤسسة الوفاء – بيروت – لبنان، الطبعة: الثانية المصححة، 1403 – 1983 م

در اين روايت تعبير(مُعَصَّبَةَ الرَّأْسِ)‌ به كار رفته است. معصبه از ريشه «عصب» است و عصابه درلغت دو معني دارد:

يكي به معناي جماعتي از مردم. دوم به معناي عمامه و آن چيزي كه با آن سر را  مى‌بندند. مانند پارچه يا دستمال و… در اين جا همان معناي دوم مراد است.

راغب اصفهاني  مى‌گويد:

والعِصَابَةُ: ما يُعْصَبُ به الرأسُ والعمامةُ، ‏

   الراغب الإصفهاني، أبو القاسم الحسين بن محمد (متوفاي502هـ) ، المفردات في غريب القرآن، ص569 تحقيق : محمد سيد كيلاني ، ناشر: دار المعرفة – لبنان .

فيومى‌در المصباح المنير مى‌گويد:

و(العِصَابَةُ) العِمَامَةُ أَيْضاً و الْجَمَاعَةُ مِنَ النَّاسِ وَالْخَيْلِ والطَّيْرِ و(العِصَابَةُ) مَعْرُوفَةٌ وَالْجَمْعُ (عَصَائِبُ) و(تَعَصّبَ) و(عَصَّبَ) رَأْسَهُ بالْعِصَابَةِ أَىْ شَدَّها.

عصابه به معناي عمامه و گروهي از مردم و اسب و پرندگان است. عصابه معروف است و جمع آن عصائب است و تعصب و عصب يعني؛ سرش را با عمامه محكم بست.

الفيومي،‌ أحمد بن محمد بن علي المقري (الوفاة: 770هـ )،‌ المصباح المنير في غريب الشرح الكبير للرافعي، ص413 (‌ماده حد)،‌ دار النشر: المكتبة العلمية – بيروت.

قطعاً اين پوشاندن سر، چيزي از غير از پوشاندن عادي و حجاب مرسوم بوده است، كه بر همه زنان واجب است! زيرا اين خصوصيت ، براي بعد از رحلت پيامبر (ص)‌ آمده است ، و اگر قبل از رحلت نيز فاطمه زهرا (س) اينگونه بود ، ذكر آن در روايت معني نداشت .

 حال مقصود از آن چيست؟ براي روشن شدن مقصود، كلامي را كه سابقاً از ابن منظور در ترجمه ماده «سلب» آمده بود، دوباره نقل مي‌كنيم:

در ميان زنان عرب در آن زمان رسم اين بود كه در مصيبت از دست دادن عزيزش پارچه‌ي سياه به نشانه عزا برسر مى‌كردند:

تسلبي أي البسي ثياب الحداد السود وهي السلاب تسلبت المرأة إذا لبسته وهو ثوب أسود تغطي به المحد رأسها.

تسلبي يعني؛ لباس سياه ماتم بپوش،  و آن همان سلابي(لباسي سياهي) است كه زن مي‌پوشد و آن همان لباس سياهي است كه زن عزادار، سرش را با آن مي پوشاند.

الأفريقي المصري، محمد بن مكرم بن منظور (متوفاي711هـ)، لسان العرب،ج 1 ص 472 ـ 473، ناشر: دار صادر – بيروت، الطبعة: الأولى.

طبق اين روايت حضرت زهرا سلام الله عليها نيز به رسم آن زمان، پيوسته اين پارچه سياه را برسر داشت. بنا براين حضرت زهرا سلام الله عليها با اين گونه‌ي مخصوص در سوگ پدر سياه پوش شد.

روايت ذيل هم شبيه اين مطلب را ثابت مى‌كند:

هنگامى‌كه عمر با يارانش به در خانه اميرمومنان (عليه السلام) آمد تا در صورت ادامه امتناع اميرالمؤمنين از بيعت با خليفه اول، حضرت را به زور به مسجد ببرد، حضرت فاطمه (عليها السلام) پشت در نشسته بود و عصابه بر سر بسته بود و بدن شريفش در عزاي رسول الله بيمار و نحيف شده بود.

ثُمَّ أَقْبَلَ [عمر] حَتَّى انْتَهَى إِلَى بَابِ عَلِيٍّ وَفَاطِمَةَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمَا وَفَاطِمَةُ قَاعِدَةٌ خَلْفَ الْبَابِ قَدْ عَصَبَتْ رَأْسَهَا وَنَحِلَ جِسْمُهَا فِي وَفَاةِ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه وآله.

فَأَقْبَلَ عُمَرُ حَتَّى ضَرَبَ الْبَابَ ثُمَّ نَادَى يَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ افْتَحِ الْبَابَ فَقَالَ فَاطِمَةُ يَا عُمَرُ مَا لَنَا وَلَكَ لَا تَدَعُنَا وَمَا نَحْنُ فِيهِ قَالَ افْتَحِي الْبَابَ وَإِلَّا أَحْرَقْنَا عَلَيْكُمْ…

عمر همچنان رفت و نزد در خانه على كه رسيد دق الباب كرد و فرياد زد: اي پسر ابوطالب! در را باز كن! حضرت زهراى اطهر به وى فرمود: ما را با تو چه كار ،‌چرا نمى‌گذارى به عزادارى خويشتن مشغول باشيم!؟ عمر بحضرت فاطمه گفت: در را باز كن! و الا خانه را با شما آتش مي‌زنم!

المجلسي، محمد باقر (متوفاي 1111هـ)، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج‏43، ص: 198تحقيق: محمد الباقر البهبودي، ناشر: مؤسسة الوفاء – بيروت – لبنان، الطبعة: الثانية المصححة، 1403- 1983 م

ب:‌ سياه پوشي در عزاي اهل بيت (ع)

نمونه هايي از سياه‌پوشي در عزاي سرداران سپاه اسلام و پيامبر اكرم (صلي الله عليه وآله) ‌بيان شد؛ در اين قسمت به نمونه هاي ديگري از سياه پوشي اهل بيت عليهم السلام در سوگواري امامان عليهم السلام اشاره مى‌كنيم تا روشن شود كه سياه‌پوشي يك سنت ديرينه در ميان خاندان رسول خدا صلي الله عليه وآله است.

1.    سياه پوشي امام حسن (ع) در شهادت امير مؤمنان علي(ع)

امام علي عليه السلام در سال چهلم هجري در سحرگاه نوزده هم ماه مبارك رمضان در محراب عبادت در حال اقامه نماز صبح، توسط شمشير زهر آلود ابن ملجم مرادي ضربت خورد و در شب بيست و سوم ماه رمضان به شهادت رسيد و فرزندان و شيعيانش در غم او به سوگ نشستند.

امام حسن(ع) در سوگ پدر، در حاليکه جامه سياه برتن داشت براي مردم خطبه خواند.

  ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه، سياه‌پوشي امام حسن عليه السلام را به نقل از ابو الحسن على بن محمّد مدائنى تاريخ نگار مشهور قرن 2 و 3 هجرى، (كه در مدائن و بغداد مى زيسته و عصر امام صادق تا امام هادى (عليهما السلام) را درك كرده) آورده است:

 قال المدائني ولما توفي علي عليه السلام- خرج عبد الله بن العباس بن عبد المطلب إلى الناس- فقال إن أمير المؤمنين عليه السلام توفي وقد ترك خلفا- فإن أحببتم خرج إليكم- وإن كرهتم فلا أحد على أحد- فبكى الناس وقالوا بل يخرج إلينا- فخرج الحسن عليه السلام فخطبهم- فقال أيها الناس اتقوا الله فإنا أمراؤكم وأولياؤكم- وإنا أهل البيت الذين قال الله تعالى فينا- إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ- وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً- فبايعه الناس- . وكان خرج إليهم وعليه ثياب سود.

زمانى كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) درگذشت، عبدالله بن عباس به سوى مردم بيرون آمد و گفت: اميرمؤمنان از جهان در گذشته و جانشينى از خود برجاى نهاده است. اگر دوست مى داريد، به سوى شما بيرون آيد و اگر نه، كسى را بر كسى [اجبارى] نيست. مردم به گريه افتادند و گفتند (خير) بلكه بيرون آيد. پس امام حسن به سوى مردم بيرون آمد و براى آنان خطبه خواند و فرمود: اى مردم! از خدا بترسيد و تقوا پيش گيريد كه ما اميران و اولياى [امور] شما هستيم و ما همان خاندانى هستيم كه خداوند در حق ما آيه تطهير را نازل فرموده است… پس مردم با امام بيعت كردند.

امام به سوى مردم بيرون آمد؛ در حالي كه جامه هاى سياه پوشيده بود.

إبن أبي‌الحديد المدائني المعتزلي، ابوحامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفاي655 هـ)، شرح نهج البلاغة، تحقيق محمد عبد الكريم النمري، ج 16 ، صفحه‏ى 22 ناشر: دار الكتب العلمية،‌ بيروت، لبنان، الطبعة: الأولى، 1418هـ – 1998م.

احمد بن حنبل در فضائل الصحابة از ابي رزين روايت مي‌كند كه  امام حسن مجتبى (ع) بعد از شهادت اميرمومنان ، در حالي‌كه عمامه‌اي سياه بر سر داشتند ، براي مردم سخنراني كردند :

حدثنا عبد الله قال حدثني أبي نا وكيع عن شريك عن عاصم عن أبي رزين قال خطبنا الحسن بن علي بعد وفاة علي وعليه عمامة سوداء فقال لقد فارقكم رجل لم يسبقه الأولون بعلم ولا يدركه الآخرون.

ابي زرين مي‌گويد: بعد از در گذشت علي، (پسرش) حسن در حالي‌كه عمامه سياه برسر داشت براي ما خطبه خواند. و فرمود: مردي از ميان شما رفت كه از نظر مقام علمي كسي [جز رسول خدا] بر او پيشي نگرفت و بعد از او نيز همانند او نخواهد بود.

فضائل الصحابة ، اسم المؤلف:  أحمد بن حنبل أبو عبد الله الشيباني الوفاة: 241، فضائل الصحابة ، ج 2   ص 600،  تحقيق : د وصي الله محمد عباس ، دار النشر : مؤسسة الرسالة – بيروت،  الطبعة: الأولى ،1403- 1983

و ذهبي همين روايت (بدون اشاره به ماجراي شهادت اميرمومنان) را در دو جا از ابي رزين روايت مي‌كند، و مي‌گويد آن حضرت لباس سياه برتن، و عمامه سياه بر سر داشتند !

شريك عن عاصم عن أبي رزين قال خطبنا الحسن بن علي وعليه ثياب سود وعمامة سوداء

از ابي رزين روايت شده است كه حسن بن علي براي ما سخنراني كرد ، در حاليكه عمامه سياه و لباس سياه برتن داشت .

سير أعلام النبلاء  ج 3   ص 267 و ص 272 ، اسم المؤلف:  محمد بن أحمد بن عثمان بن قايماز الذهبي أبو عبد الله الوفاة: 748 ، دار النشر : مؤسسة الرسالة – بيروت – 1413 ، الطبعة : التاسعة ، تحقيق : شعيب الأرناؤوط , محمد نعيم العرقسوسي

اتحاد راوي ، و مضمون روايت ، نشانگر يكي بودن در ماجرا و سياه پوشي آن حضرت ، در عزاي اميرمومنان علي عليه السلام است !

2.    سياه پوشي در شهادت امام حسن مجتبي(ع)

دو شخصيت برجسته اهل سنت، (ابن عساكر در تاريخ دمشق و حاكم در مستدرك) به سند متصل از عايشه دختر سعد روايت كرده است كه زنان بني هاشم در سوگ امام حسن مجتبي عليه السلام يك سال زينت را ترك كردند و لباس سياه پوشيدند:

حاكم نيشابوري مي‌نويسد :

قال بن عمر وحدثتنا عبيدة بنت نائل عن عائشة بنت سعد قالت حد نساء، الحسن بن علي سنة.

زنان تا يك سال، براي حسن بن علي لباس سياه پوشيدند.

الحاكم النيسابوري، محمد بن عبدالله، (متوفاي: 405 هـ)، المستدرك على الصحيحين، ج 3 ص 189، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية، بيروت الطبعة: الأولى 1411هـ – 1990م 

شبيه همين مضمون را در تاريخ مدينه دمشق نقل مي‌كند:

عن عائشة بنت سعد قالت: حدت نساء بني هاشم على الحسن بن علي سنة.

زنان بني‌هاشم تا يك سال براي حسن بن علي لباس سياه پوشيدند .

الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله، (متوفاي: 571 )، تاريخ مدينة دمشق، ج 13 ص 295، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العماري،‌ ناشر: دار الفكر، بيروت- 1995

ابن اثير نيز در الأسد الغابة مي‌نويسد:

ولما مات الحسن أقام نساءُ بني هاشم عليه النواح شهراً، ولبسوا الحداد سنة.

وقتي حسن بن علي از دنيا رفت ، زنان بني‌هاشم تا يك ماه بر او عزاداري كرده و تا يك سال لباس سياه پوشيدند.

الجزري ، عز الدين بن الأثير أبي الحسن علي بن محمد الوفاة: 630هـ ، أسد الغابة في معرفة الصحابة ج 2 ،ص 22 ، تحقيق : عادل أحمد الرفاعي ، ناشر: دار إحياء التراث العربي-  بيروت / لبنان  الطبعة : الأولى- 1417 هـ – 1996 م  

در اين روايات واژه هاي «حدت» و «حد»‌ و «الحداد» به كار رفته است كه به معناي ترك زينت و جامه سياه ماتم در بر كردن است كه متن لغت شناسان در توضيح اين واژه بيان شد.

3.    سياه پوشي در شهادت امام حسين(ع)

موضوع سياه پوشي خاندان عترت در عزاي شهادت امام حسين عليه السلام، در تاريخ اسلام از برجستگي خاصي برخوردار است. كه تاريخ نگاران و سيره نويسان موارد ذيل را ذكر كرده اند:

ا. سياهپوشى زنان و امام سجاد(عليه السلام) در شام

پس از پايان خطبه تاريخى و افشاگرانه امام سجاد(عليه السلام) در مسجد دمشق منهال برخاست و عرض كرد: اى فرزند رسول خدا! چگونه صبح كردى؟ امام زين العابدين سلام الله عليه فرمود:

 كيف حال من اصبح وقد قتل ابوه وقلّ ناصره وينظر الى حرم من حوله اسارى فقد فقدوا الستر والغطاء وقد اعدموا الكافل والحمى، فما ترانى الاّ اسيراً ذليلا قدعدمت الناصر والكفيل قد كسيت انا واهل بيتى ثياب الأسى وقد حرمت علينا جديد العرى.

 چگونه است حال كسى كه پدرش به قتل رسيده و يارانش اندك‌اند و اهل و عيالش اسير و بى پوشش و حجاب و بي سرپرست و حامى هستند. پس مرا جز (به هيئت) اسيرى خوار (و گرفتار در چنگ دشمن) كه يار و سرپرست خويش را از دست داده نمى بينى. همانا من و اهل بيتم لباس عزا پوشيده‌ايم و (پوشيدن) لباس نو بر ما روانيست ..

الحائري،‌ جعفر عباس،‌ (معاصر) بلاغة الإمام علي بن الحسين(ع) ص 93 ناشر: دار الحديث للطباعة والنشر،‌ ايران: قم المقدسة،‌ الطبعة الأولى 1425 – 1383ش

 بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار  ج‏4 19  باب 2 النصوص على الخصوص على إمامته و الوصية إليه و أنه دفع إليه الكتب و السلاح و غيرها و فيه بعض الدلائل و النكت …..  ص : 17

واژه «الاسي»‌ در لغت به معناي حزن و اندوه بر چيزي است. بنا براين، تعبير «‌ثياب الاسي»‌ در روايت به معناي لباس حزن است. وهمانطور كه گذشت، حداد يا همان لباس سياه، لباس مرسوم در زمان عزاداري بوده است. اين روايت نشان مي‌دهد كه امام سجاد عليه السلام و بقيه اهل بيت در شام لباس سياه پوشيدند.

خليل ابن احمد يكي از واژه شناسان  مى‌نويسد:

أسي: الأسى، مقصور: الحزن على الشي‏ء ..

واژه‌ي «الأسي»‌ اسم مقصور، از ماده «‌أسي» به معناي حزن بر چيزي است.

الفراهيدي،‌ الخليل بن أحمد (متوفاي: 175هـ )، كتاب العين ج 7 ص 332 ،‌ تحقيق : د مهدي المخزومي/ د إبراهيم السامرائي، ناشر: مكتبة الهلال.

طبق روايت ديگر، اهل بيت رسول خدا صلي الله عليه وآله در شام،‌ در مدت هفت روزي كه براي سالار شهيدان عزاداري كردند؛ لباس سياه پوشيدند:

فَلَمَّا أَصْبَحَ اسْتَدْعَى بِحَرَمِ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه وآله- فَقَالَ لَهُنَّ أَيُّمَا أَحَبُّ إِلَيْكُنَّ- الْمُقَامُ عِنْدِي أَوِ الرُّجُوعُ إِلَى الْمَدِينَةِ- وَلَكُمُ الْجَائِزَةُ السَّنِيَّةُ قَالُوا نُحِبُّ أَوَّلًا- أَنْ نَنُوحَ عَلَى الْحُسَيْنِ قَالَ افْعَلُوا مَا بَدَا لَكُمْ- ثُمَّ أُخْلِيَتْ لَهُنَّ الْحُجَرُ وَالْبُيُوتُ فِي دِمَشْقَ- وَلَمْ تَبْقَ هَاشِمِيَّةٌ وَلَا قُرَشِيَّةٌ- إِلَّا وَلَبِسَتِ السَّوَادَ عَلَى الْحُسَيْنِ- وَنَدَبُوهُ عَلَى مَا نُقِلَ سَبْعَةَ أَيَّام‏.

هنگامى كه صبح شد يزيد حرم و اهل بيت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را خواست و به ايشان گفت: دوست داريد نزد من بمانيد يا بجانب مدينه مراجعت نمائيد؟ من جايزه فراوانى بشما خواهم داد. آنان گفتند: ما اولاً دوست داريم براى امام حسين نوحه و عزادارى كنيم. يزيد گفت: هر چه در نظر داريد انجام دهيد. سپس حجره‏هائى در دمشق براى آنان تخليه شد و مشغول عزادارى شدند هيچ زني هاشمي و قريشي نماند مگر اينكه در ماتم امام حسين عليه السلام لباس سياه پوشيدند و بر او هفت روز عزاداري و گريه كردند.

المجلسي، محمد باقر (متوفاي 1111هـ)، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار،ج 45 ص 196 تحقيق: محمد الباقر البهبودي، ناشر: مؤسسة الوفاء- بيروت – لبنان، الطبعة الثانية المصححة، 1403- 1983 م.

البحراني، الشيخ عبد الله متوفاي1130، العوالم ، الإمام الحسين (ع)، ص 422، تحقيق: مدرسة الإمام المهدي (ع، ناشر: مدرسة الإمام المهدي (عج)، قم، الطبع الأولى المحققة 1407 – 1365 ش

النوري، الميرزا حسين (متوفاي1320) مستدرك الوسائل ،  ج 3 ص 327، تحقيق : مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، ناشر : مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث – بيروت – لبنان ،‌الطبعة الثانية: 1408– 1988

ب. سياه پوشي زنان هاشمى ‌در مدينه

بعد از اين كه اهل بيت امام حسين عليه السلام از كوفه و شام به مدينه رسول خدا صلي الله عليه وآله بر گشتند، تمام زنان بني هاشم با پوشيدن لباس سياه به عزاداري پرداختند.

روايت ذيل بيان‌گر اين ماجرا است:

عن الحسن بن ظريف بن ناصح، عن أبيه، عن الحسين بن زيد، عن عمر بن علي بن الحسين، قال: لما قتل الحسين بن علي عليهما السلام لبسن نساء بني هاشم السواد والمسوح وكن لا يشتكين من حر ولا برد وكان علي بن الحسين عليهما السلام يعمل لهن الطعام للمأتم.

ابوحفص عمر، فرزند امام سجاد و برادر ناتني امام باقر  مى‌گويد: زمانى كه حسين بن على(عليهما السلام) به شهادت رسيد، زنان بنى‌هاشم لباسهاى سياه و جامه‌هاى خشن مويين پوشيدند و از گرما و سرما شكايت نمى‌كردند و پدرم، على بن الحسين(عليهما السلام) به علت (اشتغال آنان به) مراسم عزادارى، برايشان غذا آماده مى‌كرد.

أحمد بن محمد بن خالد البرقي، (متوفاي274) المحاسن، ج2 ص420 ، تحقيق: السيد جلال الدين الحسيني، ناشر: دار الكتب الإسلامية،‌ طهران، الطبعة الأولي1330 ش

اين روايت از نظر سند نيز معتبر است ( بحث سندي آن در بخش سوم مطرح شده است) و از نظر دلالت هم كاملاً‌ معنايش روشن است .

4.    سياه پوشي ام سلمه در مصيبت امام حسين (ع):

ام سلمه از زنان مورد احترام رسول خدا و شاهد نزول آيه تطهير در شأن پنج تن آل عبا بود. اين زن با وفا، علاقه خاصي به فرزندان رسول خدا (ص) و به خصوص امام حسين عليه السلام داشت وحضرت سيد الشهداء او را مادر صدا مي‌زد.

ام سلمه در عصر عاشورا، رسول خدا صلي الله عليه وآله را در خواب ديد در حالي كه سر و ريش مباركش پر از خاك بود. ام سلمه از اين وضع رسول خدا پرسيد در جواب فرمود: الآن حسين كشته شد:

وأخرج الترمذي أن أم سلمة رأت النبي صلي الله عليه وآله باكيا وبرأسه ولحيته التراب فسألته فقال: (قتل الحسين آنفا)

الهيثمي، أبو العباس أحمد بن محمد بن علي ابن حجر الوفاة: 973هـ ، الصواعق المحرقة على أهل الرفض والضلال والزندقة، ج 2 ص 567 تحقيق: عبد الرحمن بن عبد الله التركي دار النشر: مؤسسة الرسالة – لبنان 1417هـ 1997م ، الطبعة : الأولى

اين بانو، بعد از شهادت امام حسين (ع) در مسجد پيامبر خيمه سياه برپا کرد و خود جامه سياه پوشيد.

 عن ابى نعيم باسناده عن ام سلمه رضوان الله عليها انّها لمّا بلغها مقتل الامام الحسين بن على(عليهما السلام) اضربت قبة سوداء فى مسجد رسول الله(صلى الله عليه وآله) ولبست السواد.

به روايت ابو نعيم اصفهاني، بعد از اين كه ام سلمه خبر شهادت امام حسين (ع) را شنيد؛ در مسجد پيامبر خيمه سياه برپا کرد و خود جامه سياه پوشيد.

ادريس قرشى،عمادالدين، عيون الاخبار و فنون الآثار، ص 109،(طبع بيروت)

اين موارد، نمونه هايي از سياه پوشي اهل بيت در عزاداري امام حسين عليه السلام بود.

بعد از آن در طول تاريخ نيز موارد زيادي از سياه پوشي، در شهادت‌ها و وفيات نقل شده است واگر صفحات تاريخ را مرور كنيم موارد زيادي از سياه‌پوشي در زمان حيات ائمه و در دوره غيبت ديده‌ مي‌شود و اين سيره تا به امروز در ميان شيعيان و پيروان اهل بيت عليهم السلام ادامه داشته و تا هميشه تاريخ ادامه خواهد داشت.

بنا براين،‌ سياه پوشي شيعيان در طول تاريخ برگرفته از سيره اهل بيت و اقتداء به سيره آن پاكان است.

پاسخ سوم :تناسب پوشش سياه با عزاداري

رنگ سياه گذشته از اينكه داراي خواص و آثاري همانند خاصيت حجاب كامل و هيبت و صلابت است، متناسب ايام عزاداري در ابراز غم و اندوه است؛‌ زيرا شخص عزادار در مصيبت از دست دادن عزيزش داغدار و اندوهناك است و هيچ خوشي و شادماني نمى‌تواند جاي آن را بگيرد.

به همين جهت مى‌بينيم كه در نقاط مختلف عالم، مصيبت ديدگان از همين رنگ استفاده مى‌كنند و حتي دوستان نزديك نيز براي ابراز همدردي با صاحب مصيبت سياه   مى‌پوشند و هرچه زمان مى‌گذرد اين رسم منطقي پر رونق‌تر مى‌گردد و علت اصلي‌اش اين است كه رنگ سياه ذاتاً‌ حزن آور است.

 در سفارش امام صادق عليه السلام به حنان بن سدير، يكي از خصايص رنگ سياه (حزن آوري يا وارث حزن) شمرده شده است:

عَنْ حَنَانِ بْنِ سَدِيرٍ قَالَ دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام وَفِي رِجْلِي نَعْلٌ سَوْدَاءُ فَقَالَ يَا حَنَانُ مَا لَكَ وَلِلسَّوْدَاءِ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ فِيهَا ثَلَاثَ خِصَالٍ تُضْعِفُ الْبَصَرَ وَتُرْخِي الذَّكَرَ وَتُورِثُ الْهَمَّ وَمَعَ ذَلِكَ مِنْ لِبَاسِ الْجَبَّارِينَ قَالَ فَقُلْتُ فَمَا أَلْبَسُ مِنَ النِّعَالِ قَالَ عَلَيْكَ بِالصَّفْرَاءِ فَإِنَّ فِيهَا ثَلَاثَ خِصَالٍ تَجْلُو الْبَصَرَ وَتَشُدُّ الذَّكَرَ وَتَدْرَأُ الْهَمَّ وَهِيَ مَعَ ذَلِكَ مِنْ لِبَاسِ النَّبِيِّينَ.

حنّان بن سُدَير، مى‌گويد خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم در حالي كه نعلين سياه در پايم بود فرمود:‌ اي حنان ترا چه شده كه نعلين سياه پوشيده‌اي، آيا نمى دانى كه رنگ سياه مايه ضعف بينايى و تقليل شهوت و مورث غم و اندوه است؟ و علاوه بر اين، از لباس جباران است. از امام پرسيدم چه نوع نعلينى به پا كنم؟ پاسخ داد: بر تو باد به پوشيدن نعلين زرد كه در آن سه خاصيت است: چشم را جلا مى‌بخشد، قوّه شهوت را تقويت مى‌كند، و غم و اندوه را زايل مى سازد

الكليني الرازي، أبي جعفر محمد بن يعقوب بن إسحاق (متوفاي328 هـ)، الأصول من الكافي، ج 6 ص 466 ناشر: اسلاميه‏، تهران‏، الطبعة الثانية،1362 هـ.ش.

در روايت ديگر امام صادق عليه السلام به زراره فرمود: زمين و خورشيد چهل صبح در ماتم سيدالشهداء عليه السلام به (سياهي و تيرگي)‌ گريه كرد:

قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام يَا زُرَارَةُ إِنَّ السَّمَاءَ بَكَتْ عَلَى الْحُسَيْنِ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً بِالدَّمِ وَإِنَّ الْأَرْضَ بَكَتْ أَرْبَعِينَ‏ صَبَاحاً بِالسَّوَادِ وَإِنَّ الشَّمْسَ بَكَتْ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً بِالْكُسُوفِ وَالْحُمْرَةِ وَإِنَّ الْجِبَالَ تَقَطَّعَتْ وَانْتَثَرَتْ وَإِنَّ الْبِحَارَ تَفَجَّرَتْ وَإِنَّ الْمَلَائِكَةَ بَكَتْ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً عَلَى الْحُسَيْنِ وَمَا اخْتَضَبَتْ مِنَّا امْرَأَةٌ وَلَا ادَّهَنَتْ وَلَا اكْتَحَلَتْ وَلَا رَجَّلَتْ حَتَّى أَتَانَا رَأْسُ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ زِيَادٍ لَعَنَهُ اللَّهُ.

امام صادق عليه السلام به زراره فرمود: همانا آسمان در سوگ حسين (عليه السلام) چهل صبح خون و زمين چهل صبح به سياهى و خورشيد چهل صبح به كسوف [تيرگى و گرفتگى] و سرخى گريه كرد و كوه ها از هم جدا و پراكنده شد و درياها شكافته شد و فرشتگاه چهل صبح بر امام حسين عليه السلام گريه كرد و هيچ زنى از ما (اهل بيت) بر چهره خويش خضاب نبست و روغن نماليد و سرمه نكشيد و شانه بر موى نزد تا آنكه سر ابن زياد ملعون براى ما آورده شد.

  المجلسي، محمد باقر (متوفاي 1111هـ)، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار،  ج: 45 ص : 207 تحقيق: محمد الباقر البهبودي، ناشر: مؤسسة الوفاء – بيروت – لبنان، الطبعة: الثانية المصححة، 1403 – 1983 م.

در روايت سوم امام صادق عليه السلام به زناني كه شوهر از دست داده‌اند دستور مي‌دهد كه لباس سياه بپوشند و از پوشيدن لباس‌هاي رنگي خودداري كنند:

وَعَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام أَنَّهُ قَالَ وَلَا تَلْبَسُ الْحَادُّ ثِيَاباً مُصَبَّغَةً وَلَا تَكْتَحِلُ وَلَا تَطَيَّبُ وَلَا تَتَزَيَّنُ حَتَّى تَنْقَضِيَ عِدَّتُهَا وَلَا بَأْسَ أَنْ تَلْبَسَ ثَوْباً مَصْبُوغاً بِسَوَادٍ.

امام صادق عليه السلام فرمود: زن شوهر مرده جامه رنگي نپوشد وتا سپري شدن ايام عده از پوشيدن لباسهاى رنگين، سرمه زدن، بوى خوش به كار بردن و زينت كردن بپرهيزد؛ اما پوشيدن لباس به رنگ سياه اشكال ندارد.

النوري، الميرزا حسين (متوفاي1320) مستدرك الوسائل ، ج 15، ص 361 تحقيق : مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، ناشر : مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث – بيروت – لبنان ،‌الطبعة الثانية: 1408 – 1988

واژه (‌حاد) در اين روايت به معناي زن شوهر مرده است كه در مدت عده وفات آرايش و استعمال بوي خوش را ترك  مى‌كند:

الحادُّ والمُحِدُّ من النساء: التي تترك الزينة و الطيب؛ و قال ابن دريد: هي المرأَة التي تترك الزينة والطيب بعد زوجها للعدة.

الأفريقي المصري، محمد بن مكرم بن منظور (متوفاي711هـ)، لسان العرب،  ج3 ص 43 ماده (حد) ناشر: دار صادر- بيروت، الطبعة: الأولى.

اين دو روايت نشان مى دهد كه رنگ سياه، متناسب با عزا و اندوه است.

همچنين روايات ديگر نشان مي‌دهد كه نپوشيدن رنگ سياه و پوشيدن رنگ‌هاي ديگر متناسب با ايام شادي و جشن و سرور است. از جمله رواياتي كه در روز آغاز ولايت امام زمان و روز غدير را (روز كندن جامه سياه)‌ معرفي كرده‌اند:

حذيفه مى‌گويد: اميرالمؤمنين فرمود: براي روز تاج‌گذاري امام زمان، هفتاد دو اسم است. عرض كردم يا امير المؤمنين دوست دارم اسامى ‌اين روزها را بشنوم حضرت شروع كرد به شرح اسم‌هاي اين روز و فرمود:

هَذَا يَوْمُ الِاسْتِرَاحَةِ، وَيَوْمُ تَنْفِيسِ الْكُرْبَةِ، وَيَوْمُ الْغَدِيرِ الثَّانِي ….

تا به اينجا رسيد و فرمود: روز كندن جامه سياه است:

وَيَوْمُ نَزْعِ السَّوَادِ،… .

المجلسي، محمد باقر (متوفاي 1111هـ)، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج 3 ص 127 تحقيق: محمد الباقر البهبودي، ناشر: مؤسسة الوفاء- بيروت – لبنان، الطبعة: الثانية المصححة، 1403- 1983 م.

روايت دوم مربوط به روز غدير است كه از آن به (‌يوم نزع السواد) تعبير كرده است:

رواه عن الرضا عليه السلام قال إذا كان يوم القيامة زفت أربعة أيام إلى الله كما تزف العروس إلى خدرها قيل ما هذه الأيام قال يوم الأضحى ويوم الفطر ويوم الجمعة ويوم الغدير وإن يوم الغدير بين الأضحى و الفطر والجمعة كالقمر بين الكواكب وهو اليوم الذي نجا فيه إبراهيم الخليل من النار فصامه شكرا لله وهو اليوم الذي أكمل الله به الدين في إقامة النبي عليه السلام عليا أمير المؤمنين علما وأبان فضيلته ووصاءته فصام ذلك اليوم… .

ويوم لبس الثياب ونزع السواد ويوم الشرط المشروط ويوم نفي الغموم [الهموم‏] ويوم الصفح عن مذنبي شيعة أمير المؤمنين وهو يوم السبقة ويوم إكثار الصلاة على محمد وآل محمد ويوم الرضا ويوم عيد أهل بيت محمد .

حضرت رضا عليه السلام فرمود: هنگامى كه روز قيامت برپا شود، چهار روز را زينت ميدهند همان طور كه عروس را آرايش، ميكنند، گفته شد: اين چهار روز كدام ايام هستند؟.

فرمود: روز عيد قربان، روز فطر، روز جمعه، و روز غدير، اما روز غدير در بين اضحى و فطر و روز جمعه مانند ماه در بين ستارگان است، و آن روزيست كه ابراهيم عليه السلام از آتش نجات پيدا كرد و براى شكرگزارى آن روز را روزه گرفت.

روز عيد غدير همان روزيست كه خداوند دين را كامل گردانيد و حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله على عليه السلام را بعنوان خلافت و حكومت براى مردم برگزيد، و فضيلت و وصايت او را آشكار كرد، و آن روز را روزه مى‏گرفت……

غدير روزى است كه در آن بايد جامه نيكو پوشيد و لباسهاى سياه را از بدن دور كرد، و آن روزى است كه غمها در آن زدوده مى‏شود، و گناهان شيعيان امير المؤمنين عليه السلام آمرزيده مى‏شود.

غدير روزى است كه در آن نسبت به كارهاى خير بايد سبقت گرفت، و روزى است كه در آن بايد به محمد و آل محمد بسيار صلوات فرستاد.

غدير روزى است كه خداوند در آن روز دين اسلام را كامل كرد و آن را پسنديد، و روز عيد آل محمد عليهم السلام ميباشد

السيد ابن طاووس، (متوفاي664)‌ إقبال الأعمال ص 464 ، تحقيق: جواد القيو مى‌الاصفهاني،‌ ناشر: مكتب الإعلام الإسلا مى‌1414هـ

طبق اين روايات ميان رنگ سياه و عزاداري رابطه طبيعي وجود دارد خصوصاً‌ با توجه به اين كه روز نهم ربيع الاول مسبوق به ايام طولاني عزاداري محرم و صفر است. اگر ميان رنگ ها و اين ايام تناسبي نبود، امام عليه السلام هم چنان تعبيراتي را ذكر نمى‌فرمود.

با حفظ اين تناسب منطقي و عاطفي، از ديدگاه علم روان شناسي نيز، رنگ سياه کاهش دهنده آلام در مصائب است و انسان مصيبت ديده را در اضطراب ناشي از فقدان شخص محبوب، به سمت آرامش دعوت  مى‌کند.

حجتي ،  محمد امين،‌ معاصر،  اثرات تربيتي رنگ از نظر اسلام و روان شناسي، ص9 و ص58-59

بخش دوم

فتاواي فقهاي شيعه

در بخش قبلي علل سياه پوشي شيعيان در ايام عزاداري بررسي شد به نظر  مى‌رسد اين مسأله را از ديدگاه فقهي نيز بايد مورد دقت قرار داد و نظر بزرگان را در اين باره جستجو كرد. براي اين منظور ديدگاه فقهاء را در دو مورد  و در ضمن دو فصل بررسي  مى‌كنيم:

 فصل اول

فتاواي فقهاء  شيعه بر استحباب سياه پوشي

 فقهاء شيعه (‌اعلى الله مقامهم) با استناد به روايات، پوشيدن لباس سياه را در ايام عزاداري سيدالشهداء‌ عليه السلام جايز و مستحب مى‌دانند. اين مطلب را گاه در فتوا و گاهي در وصيت نامه هايشان بيان كرده و اغلب در عمل نيز از خود نشان داده‌اند.

نظر فقهاء بر استحباب سياه پوشي در عزاداري

قبل از ارائه ديدگاه فقهاء بايد ياد آور شد كه نظر آنان براستحباب، پس از بررسي و دقت روايات ناهي از پوشش سياه و حمل آنها بركراهت است به همين جهت در نقل اقوال فقهاء،‌ تعبيراتي همانند (من هذه الاخبار) آمده است كه اشاره به روايات بخش سوم دارد.

 با حفظ اين نكته اكنون به كلام و تصريحات اين برزگان اشاره مى‌كنيم:  

1. مرحوم صاحب حدائق(ه)

 اين فقيه نام آور، پس از آن كه نظر خود را در مورد كراهت اين رنگ در نماز ابراز مى‌كند مى‌گويد:

ثم أقول: لايبعد استثناء لبس السواد في مأتم الحسين (عليه السلام) من هذه الأخبار لما استفاضت به الأخبار من الأمر باظهار شعائر الأحزان.

بعيد نيست پوشيدن لباس سياه در عزاداري امام حسين عليه السلام را به خاطر روايات مستفيضه در مورد امر به اظهار شعاير حزن، از اين اخبار استثناء كنيم و قائل به عدم كراهت شويم.

البحراني،‌ الشيخ يوسف بن أحمد ابن إبراهيم، متوفاى( 118 هـ)، الحدائق الناضرة في أحكام العترة الطاهرة،‌ج7 ص116،‌ تحقيق: محمد تقي الإيرواني، ناشر: مؤسسة النشر الاسلا مى‌لجماعة المدرسين ، قم.

در پايان، كلامش را به روايات مستند مي‌سازد.

در كتب فقهي، هر يك از فقهاء به كلام مرحوم بحراني اشاره دارند.

 از محضر مرحوم آيت الله العظمي ميرزا جواد تبريزي در مورد نظر مرحوم بحراني بر رحجان لباس سياه در عزاداري امام حسين عليه السلام پرسيده شده است و ايشان هم با تأييد نظر مرحوم بحراني،‌ پوشيدن لباس سياه را از مظاهر حزن در مصيبت سيد الشهداء و اهل بيت و اصحاب و ائمه هدي عليهم السلام، دانسته و اظهار اندوه را در مصائب آنان با توجه به روايات از نظر شرعي مستحب مى‌داند:

سؤال:

 هل ترون ما ذهب إليه صاحب الحدائق من أن لبس السواد في عزاء سيد الشهداء وبقية الأئمة عليهم السلام، راجح شرعا؟

 جواب: ما ذهب إليه صاحب الحدائق قدس سره صحيح، فإن لبس السواد من مظاهر الحزن على ما أصاب سيد الشهداء وأهل بيته وأصحابه، وكذا سائر الأئمة عليهم السلام، وإظهار الحزن في مصائبهم مندوب شرعا، للنصوص الكثيرة وفيها الصحيح، والله العالم .

سؤال: به عقيده شما پوشش سياه در عزاداري امام حسين و سائر ائمه عليهم السلام رجحان شرعي دارد؟ چنانچه صاحب حدايق نظرش همين است.

جواب: نظر صاحب حدائق صحيح است ؛ زيرا پوشش سياه از مظاهر حزن در مصيبت سيدالشهداء و اهل بيت و ياران او و سائر ائمه هدي است و اظهار حزن در مصيبت آنان به خاطر روايات فراوان كه در ميان آنها روايت صحيح وجود دارد ؛‌ مستحب شرعي است.

العاملي، (معاصر) الانتصار ج 9 ص 247 ناشر: دار السيرة، بيروت، لبنان الطبعه الأولى 1422

2. علامه سيد محمد جعفر طباطبائى حائرى (ره)

ايشان بعد از اين كه نظرش را بر استحباب سياه پوشي در مراسم عزاداري سالار شيهدان ابراز مى‌كند؛ در چگونگي دلالت روايات بر استحباب دو دليل  مى‌آورد:

ا.  سكوت و تأييد امام علي بن الحسين عليهما السلام

به اين بيان كه زنان هاشمي در محضر امام سجاد در سوگ سيدالشهدا به ماتم و عزاداري پرداختند و لباس سياه در بر كردند و امام هم با سكوتش كار آنان را تأييد كردند و اگر اين كار مرجوح بود و يا جايز نمى‌بود حتماً آن حضرت مانع مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد و در صورت منع، بر آنان نيز اطاعت امام زمانش واجب بود؛ پس سكوت و تأييد امام دليل بر جواز و استحباب اين كار است؛ به ويژه اين كه در ميان زنان بني هاشم، حضرت زينب سلام الله عليها كه بالاترين مقام را بعد از معصوم دارد؛ نيز لباس سياه پوشيده است.

ب.  استحباب عزاداري

از آنجائي كه اقامه عزاداري امام حسين از شعائر ديني و از باب استحباب پاداش‌هايي بر آن مترتب است؛ پوشيدن لباس سياه كه نشانه حزن و شعار عزاداري است جنبه استحبابي به خود  مى‌گيرد؛ چنانچه پوشيدن لباس سياه، از گذشته دور تا به امروز در همه نقاط عالم شعار حزن بر فقدان عزيزي است:

وجه الدلالة على الاستحباب هو لبسهن ذلك بمحضره عليه السلام وعدم منعهن عن لبسه وأمرهن بغيره من مراسم العزاء وخصوصاً بعد وجود مثل الصديقة الصغرى زينب الكبرى عليها السلام الذى لا يقصر فعلها عن فعل المعصوم لكونها تالية له في المقامات العالية والدرجات السامية.

 كما يدل له انه شعار الحزن والعزاء على المفقود العزيز الجليل من قديم الزمان وسالف العصر والاوان: وكما هو المرسوم اليوم في جميع نقاط العالم.

 الطباطبائي الحائري،‌ السيد ميرزا جعفر حفيد صاحب الرياض قدهما (المتوفى سنة 1321هـ‍) ارشاد العباد إلى استحباب لبس السواد على سيد الشهداء والأئمة الأمجاد عليهم السلام ص 28،‌ ص،‌ مصحح: السيد محمد رضا الحسيني الأعرجي الفحام.

او در جاي ديگر عقيده و رفتار پدرش (حاج ميرزا علامه سيد علي نقي طباطبائي كه از اعاظم مجتهدي كربلا بوده) را اين گونه بيان  مى‌كند:

 در اواخر عمر پدرم علامه، پوشيدن لباس سياه و ندبه‌اي او در ايام عزاداري مولاي ما امام حسين عليه السلام در فتوا و عمل تا هنگامى كه به رحمت حق پيوست ديده مى‌شد:

وكان والدي العلامة أعلى الله مقامه في أواخر أمره وعمره يرى حسن التلبس بهذا اللباس في أيام مأتم مولانا الحسين (ع) المعودة وندبيته فتوى وعملا إلى أن انتقل إلى رحمة الله.

الطباطبائي الحائري ،‌ السيد ميرزا جعفر حفيد صاحب الرياض قدهما ، (المتوفى سنة 1321ه‍) ارشاد العباد إلى استحباب لبس السواد على سيد الشهداء والأئمة الأمجاد عليهم السلام ص 54،‌ مصحح: السيد محمد رضا الحسيني الأعرجي الفحام.

3. علامه شيخ محمد حسين كاظمينى (ره) معروف به محقق كاظمى

ايشان مى‌نويسد:

وفى استثناء لبسه فى مأتم الحسين (عليه السلام) ونحوه وجهٌ غير بعيد كما فى حدائق لما دلّ على اظهار شعائر الحزن عليه (عليه السلام) ولما روى من لبس نساء بنى هاشم السواد ولم يغيّرنها فى حرّ او برد وكان زين العابدين (عليه السلام) يصنع لهن الطعام فى المأتم ولم ينكره (عليه السلام) عليهن.

و در استثناء‌ پوشش سياه در عزاداري امام حسين عليه السلام و مانند آن (از كراهت) بعيد نيست. چنان كه در كتاب حدائق نيز استثناء‌ شده است. دليل استثناء آن [رواياتي] است كه بر اظهار شعائر حزن بر امام حسين دلالت  مى‌كند و دليل ديگر، روايتي است كه زنان بني هاشم در ماتم آن حضرت سياه پوشيدند كه حتي در گرما و سرما هم از تن شان بيرون نكردند و امام زين العابدين عليه السلام در مدتي كه زنان مشغول عزاداري بودند؛‌ غذا آماده  مى‌كردند و ايشان زنان را از اين كار باز نداشتند.‌  

كاظمينى،‌ محمد حسين،  متوفى 1308هـ ،‌ هداية الأنام فى شرح شرايع الأسلام،‌ ص 454،‌ طبع نجف 1330هـ

4. ميرزا حسين نوري  صاحب مستدرك الوسائل (ره)

محدث فقيه مرحوم ميرزاي نوري در مستدرك الوسائل بعد از نقل اخبار دال بر كراهت جامه سياه و روايت محاسن برقي نظر خود را بر استحباب اين گونه بيان مي‌كند:

قلت: وفي هذه الأخبار، والقصص، إشارة أو دلالة على عدم كراهة لبس السواد، أو رجحانه حزنا على أبي عبد الله (عليه السلام)، كما عليه سيرة كثير في أيام حزنه ومأتمه.

در اين اخبار و قصه ها، اشاره يا دلالت بر عدم كراهت پوشش سياه يا رجحان آن در حزن حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام است هم چنان كه سيره بسياري در ايام حزن و ماتم آن حضرت بر اين است .

 النوري، الميرزا حسين (متوفاي1320)، مستدرك الوسائل ج3ص 328 تحقيق و الناشر: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، بيروت، لبنان ،‌الطبعة الثانية: 1408 – 1988 م

5. آيت الله العظمي سيستاني(مد ظله)

در كتاب استفتائات آيت الله العظمي سيستاني اين چنين آمده است:

السؤال:

ما هو رأيكم في لبس السواد في عزاء خامس أصحاب الكساء؟ الجواب: لبس السواد في عزاء سيد الشهداء [روحي فداه] أمر مطلوب.

نظر شما در مورد پوشيدن لباس مشكي در عزاداري امام حسين (خامس اصحاب كساء) چيست؟

جواب: پوشيدن لباس سياه در عزاداري سيدالشهداء امر پسنديده است.

استفتاءات (فتاواى مراجع) السيد السيستاني ص 192

6. آيت الله العظمى‌ميرزا جواد تبريزي (ره)

 سؤال:

 يرجى من سماحتكم بيان رأيكم في هذه المسألة التي أخذت منحى خطيرا في الكويت بعد مسألة مظلومية الزهراء عليه السلام والتي لا تخفى عليكم، والمسألة هي: ما هو رأيكم المبارك في لبس السواد، واللطم على الصدور أثناء إحياء مراسيم العزاء لسيد الشهداء عليه السلام في شهر محرم الحرام، ولباقي الأئمة الأطهار عليهم السلام؟

سؤال: از محضر شما استدعامندم نظر تان را در باره مسأله‌اي كه بعد از مسأله مظلوميت حضرت زهرا سلام الله عليها جايگاه مهمى‌را در كويت گرفته است؛ بيان فرمائيد.

و آن مسأله، پوشيدن لباس سياه و سينه زدن در اثناء‌ مراسم عزاداري سيدالشهداء عليه السلام در ماه محرم و بقيه ايام عزاداري امامان عليهم السلام است.

 جواب:

 لا إشكال ولا ريب ولا خلاف بين الشيعة الإمامية في أن اللطم ولبس السواد من شعائر أهل البيت عليهم السلام، ومن المصاديق الجلية للآية: ذلك ومن يعظم شعائر الله فإنها من تقوى القلوب.

 كما أنها من مظاهر الجزع الذي دلت النصوص الكثيرة على رجحانه في مصائب اهل البيت ومآتمهم. ومن يحاول تضعيف هذه الشعائر أو التقليل من أهميتها بين شباب الشيعة، فهو من الآثمين في حق أهل البيت عليهم السلام، ومن المسؤولين يوم القيامة عما اقترفه في تضليل الناس عن مظالم الأئمة عليهم السلام. ثبت الله المؤمنين على الإيمان والولاية. والله الهادي إلى سواء السبيل.

جواب:‌

 بدون شك در ميان شيعه هيچ گونه اختلافي نيست در اين كه سينه زني و پوشيدن لباس سياه از شعائر اهل بيت عليهم السلام و از مصاديق بارز اين آيه كريمه است كه  مى‌فرمايد: و هر كس شعائر الهى را بزرگ دارد اين كار نشانه تقواى دلهاست.

چنانچه اين كارها از مظاهر جزع در مصائب و سوگواري اهل بيت عليهم السلام است كه روايات فراوان بر رجحان آن دلالت مى‌كند. هركس در تضعيف يا كم رنگ نمودن اهميت آن در ميان جوانان شيعه تلاش نمايد از جفا كاران در حق اهل بيت است و از جمله كساني است كه در قيامت مورد سؤال قرار مى‌گيرد از آنچه كه مردم را در باره ظلم كنندگان به اهل بيت به اشتباه انداخته است. خداوند مؤمنان را بر ايمان و ولايت اهل بيت ثابت قدم نگهدارد. و خداوند هدايت كنند به راه راست است.

الشيخ الكوراني العاملي، (معاصر) الانتصار ، ج 9 ص 247 ناشر: دار السيرة، بيروت، لبنان الطبعه الأولى 1422   

7. وصيت نامه آيت الله العظمي مرعشي نجفي(ره)

ايشان در وصيت نامه خود اين چنين مي‌نويسد:

سفارش مى كنم او [پسرم] را به اينكه لباس سياهى كه در ماه محرّم و صفر مى پوشيدم جهت حزن واندوه در مصيبتهاى آل رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) با من دفن شود.

رفيعى،‌ على،‌ «علاء مرودشتى» شهاب شريعت; درنگى در زندگى حضرت آية الله العظمى مرعشى نجفى(ره)، ص 366 ، (طبع كتابخانه عمومى حضرت آية الله العظمى مرعشى، قم1373ش)

علاوه بر آقايان اعلام، فقهاي ديگر همانند: مرحوم فاضل دربندي در كتاب اسرار الشهاده ص 60 چاپ تهران، سال 126، سيد اسماعيل عقيلي نوري در وسيلة‌ المعاد في شرح نجاة العباد ج 2 ص 170،  شيخ زين العابدين مازندراني (متوفاى 1309) در ذخيرة المعاد ص 620 چاپ بمبئي سال 1298، علامه سيد حسن صدر در كتاب تبيين الرشاد في لبس السواد على الأئمة الأمجاد و شيخ أبو الفضل تهراني در شفاء الصدر ص 324 من سبع بمبئي سنة 1309 همگي بر استحباب فتوا داده اند.

و از نگاه عمل نيز علماي بزرگ معاصر در ايام شهادت سالار شهيدان و ايام شهادت ائمه اطهار عليهم السلام لباس سياه  مى‌پوشند.

نتيجه:

با در نظر داشت سخنان بزرگان فقهاء،‌ مشروعيت و استحباب امور ذيل در ايام محرم و عاشوراي حسيني اثبات مي شود:

  1. استحباب سياه‌پوشي
  2. استحباب اقامه مجالس عزاداري
  3. استحباب اطعام عزاداران
  4. استحباب خدمت گذاري در مجالس عزاداري

فصل دوم

فتاواي فقهاء در كراهت سياه پوشي در نماز

يكي از شبهات وهابيت در بحث سياه‌پوشي اين است كه بعضي روايات در منابع شيعه آمده كه از پوشش رنگ سياه منع كرده است. مرحوم شيخ صدوق (ره) در باب 56 علل الشرائع اين روايات را ذكر كرده است. آنها مدعي اند كه با توجه به اين روايات استفاده از اين رنگ از ديدگاه شيعه حرام است.

در پاسخ به اين ادعا لازم است فتاواي فقهاء را مورد بررسي قرار دهيم.

در مكتب شيعه، حكم به حرمت، وجوب،‌ كراهت و استحباب وابسته به ديدگاه و استنباط فقيهان و مجتهداني است كه متخصص در استنباط احكام فقهي‌اند؛ لذا اگر فقيهي با توجه به ادله،‌ در مسأله‌ي حكم وجوب و… را استنباط نمايد براي مقلدان او حجت خواهد بود.

با در نظر داشت اين مطلب، در مورد روايات مورد بحث، فقهاء از گذشته تا كنون حكم كراهت را استفاده كرده (نه حرمت) و آنهم فقط در مورد نماز پوشيدن لباس سياه (غير از عمامه،‌ كفش و عباء) را مكروه مى‌دانند؛ در حالي كه مستشكل،‌ تعبير «حرمت» را به كار برده است.

قبل از نقل نظر فقهاء لازم است رواياتي را كه مستند نظر آنها قرار گرفته؛ دسته بندي نمود تا مطلب بيشتر روشن شود:

دسته بندي روايات

در مسأله كراهت پوشش سياه در نماز، روايات به دو دسته تقسيم مي‌شود:

دسته اول: روايات دال بر كراهت پوشش سياه در نماز.
  1. وَ رُوِيَ لَا تُصَلِّ فِي ثَوْبٍ أَسْوَدَ فَأَمَّا الْخُفُّ أَوِ الْكِسَاءُ أَوِ الْعِمَامَةُ فَلَا بَأْس‏

در لباس سياه نماز نخوانيد. ولي چكمه و عبا و عمامه اشكالي ندارد.

الكليني الرازي، أبي جعفر محمد بن يعقوب بن إسحاق (متوفاي328 هـ)، الكافي، ج: 3 ص: 403  ناشر: اسلاميه‏، تهران‏، الطبعة الثانية،1362 هـ.ش.

  1. عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ مُحَسِّنِ بْنِ أَحْمَدَ عَمَّنْ ذَكَرَهُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ قُلْتُ لَهُ أُصَلِّي فِي الْقَلَنْسُوَةِ السَّوْدَاءِ فَقَالَ لَا تُصَلِّ فِيهَا فَإِنَّهَا لِبَاسُ أَهْلِ النَّارِ.

راوي مي‌گويد:‌ از امام صادق پرسيدم آيا در كلاه (عرقچين) سياه نماز بخوانم؟ فرمود: در آن نماز نخوان؛ زيرا لباس اهل آتش است.

 الكليني الرازي، أبي جعفر محمد بن يعقوب بن إسحاق (متوفاي328 هـ)، الكافي، ج: 3 ص: 403  ناشر: اسلاميه‏، تهران‏، الطبعة الثانية،1362 هـ.ش.

الطوسي، الشيخ ابوجعفر، محمد بن الحسن بن علي بن الحسن (متوفاي460هـ)، تهذيب الأحكام، ج : 2 ص : 213،  تحقيق : السيد حسن الموسوي الخرسان ، ناشر : دار الكتب الإسلامية ـ طهران ، الطبعة الرابعة،‌1365 ش .

اين روايت با سند ديگر اينگونه نقل شده‌است:

  1. أَبِي رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى الْعَطَّارُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَيْمَانَ عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ قُلْتُ لَهُ أُصَلِّي فِي قَلَنْسُوَةِ السَّوْدَاءِ قَالَ لَا تُصَلِّ فِيهَا فَإِنَّهَا لِبَاسُ أَهْلِ النَّارِ.

الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين (متوفاي381هـ)، علل الشرائع ج‏2 / 348

ناشر: داوري،‌ قم،‌ چاپ اول

اين دسته از روايات از نظر سند مرفوع و مرسل است به اين جهت قابل استناد نيست.

دسته دوم : روايات دال بر كراهت پوشش سياه مطلقا.
  1. عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى الْيَقْطِينِيِّ عَنِ الْقَاسِمِ‏ بْنِ يَحْيَى عَنْ جَدِّهِ الْحَسَنِ بْنِ رَاشِدٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ جَدِّي عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام قَالَ فِيمَا عَلَّمَ أَصْحَابَهُ لَا تَلْبَسُوا السَّوَادَ فَإِنَّهُ لِبَاسُ فِرْعَوْنَ.‏

به روايت امام صادق عليه السلام، از جمله چيزهاي كه حضرت امير المؤمنين عليه السّلام به اصحابش تعليم نمود اين است كه فرمود: لباس سياه نپوشيد زيرا آن لباس فرعون مى‏باشد.

الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين (متوفاي381هـ)، علل الشرائع ج‏2 / 348

ناشر: داوري،‌ قم،‌ چاپ اول.

اين روايت در نقل ديگر بدون سند آمده‌است:

وَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام فِيمَا عَلَّمَ أَصْحَابَهُ لَا تَلْبَسُوا السَّوَادَ فَإِنَّهُ لِبَاسُ فِرْعَوْنَ .

الشيخ الصدوق ، أبي جعفر محمد بن علي بن الحسين بن بابويه القمي (المتوفى سنه 381 )،  من لا يحضره الفقيه ،ج : 1 ص : 251 ، تصحيح و تعليق: علي أكبر الغفاري ، الناشر: جماعة المدرسين في الحوزة العلمية ـ قم، الطبعة الثانية

  1. مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ رَفَعَهُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ يُكْرَهُ السَّوَادُ إِلَّا فِي ثَلَاثَةٍ الْخُفِّ وَ الْعِمَامَةِ وَ الْكِسَاءِ.

امام صادق عليه السلام فرمود: لباس سياه مكروه است مگر در سه مورد : عمامه و چكمه و عبا.

الطوسي، الشيخ ابوجعفر، محمد بن الحسن بن علي بن الحسن (متوفاي460هـ)، تهذيب الأحكام، ج : 2 ص : 213،  تحقيق : السيد حسن الموسوي الخرسان ، ناشر : دار الكتب الإسلامية ـ طهران ، الطبعة الرابعة،‌1365 ش .

  1. عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ رَفَعَهُ قَالَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه وآله يَكْرَهُ السَّوَادَ إِلَّا فِي ثَلَاثٍ الْخُفِّ وَ الْعِمَامَةِ وَ الْكِسَاء.

الكليني الرازي، أبو جعفر محمد بن يعقوب بن إسحاق (متوفاي328 هـ)، الأصول من الكافي،  ج : 6 ص : 449، ناشر: اسلاميه‏، تهران‏، الطبعة الثانية،1362 هـ.ش.

در اين دسته ، روايت نخست صحيحه است و از نظر سند اشكالي ندارد اما روايات دوم وسوم مرفوعه هستند.

روايت ديگر معتبره سكوني است كه در ظاهر مطلق است :

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ مَعْرُوفٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ يَزِيدَ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: أَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ إِلَى نَبِيٍّ مِنْ أَنْبِيَائِهِ قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ لَا تَلْبَسُوا لِبَاسَ أَعْدَائِي وَلَا تَطْعَمُوا طَعَامَ أَعْدَائِي وَلَا تَسْلُكُوا مَسَالِكَ أَعْدَائِي فَتَكُونُوا أَعْدَائِي كَمَا هُمْ أَعْدَائِي.

محمّد بن الحسن از محمّد بن الحسن الصفّار، از عبّاس بن معروف، از حسين بن يزيد نوفلى، از سكونى از حضرت ابى عبد اللَّه عليه السّلام نقل كرده كه آن حضرت فرمودند:

خداوند عزّ و جل به پيامبرى از پيامبرانش وحى فرمود كه به مؤمنين بگو: لباس دشمنان من را نپوشيد و طعام دشمنانم را تناول نكنيد و راه دشمنان مرا طى نكنيد پس شما نيز دشمن من خواهيد شد همان طورى كه آنها دشمن من هستند.

الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين (متوفاي381هـ)، علل الشرائع ج‏2 ص 348

ناشر: داوري،‌ قم،‌ چاپ اول.

اما فقيه معاصر مرحوم آيت الله العظمي ميرزا جواد تبريزي مي‌نويسد اين روايت معناي ديگري دارد:

ونحن نلتزم بمضمون هذه الروايات فنقول: إن اللباس إذا اختص به أعداء الدين فلا يجوز لبسه، مثل القبعة التي يختص بلبسها اليهود. ولكن لباس السواد لم يثبت اختصاص لبسه بأعداء الدين، نعم يمكن ثبوت الإختصاص بخصوص (اللبادة السوداء) فإن لبسها من مختصات علماء اليهود والنصارى، وإذا ثبت ذلك فيها فلبسها حرام .

اين روايت مي‌گويد: لباسي كه مخصوص اعداءالله است پوشيدنش جايز نيست مانند كلاه فرنگي كه فقط يهوديان از آن استفاده مي‌‌كنند. اما ثابت نشده است كه لباس سياه اختصاص به اعدالله پيدا كرده‌ باشد. پس اگر لباسي از مختصات اعداءالله باشد مانند لباده سياه، پوشيدن آن حرام است.

العاملي، (معاصر) الانتصار  ج 9 ص 253، ناشر: دار السيرة، بيروت، لبنان الطبعه الأولى 1422

با اين حساب اين روايت را نمي‌شود در زمره روايات دسته دوم ذكر كرد و از آن كراهت پوشش سياه را استفاده كرد. در اين دسته همان روايت نخست مي‌ماند.

نتيجه گيري فقها از روايت : كراهت لباس سياه در نماز

در يك بررسي كلي،‌ مجموعه عظيمي از فقهاء‌ در كتاب‌هاي فقهي شان بابي را تحت عنوان (مكروهات الصلاة) باز كرده‌اند كه با استناد به روايات فوق،‌ و با ذكر دلائلي، يكي از مكروهات را در نماز پوشيدن لباس سياه مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانند.

1. شيخ طوسي

مرحوم شيخ طوسي در كتاب ‌الخلاف‌ مسأله 247 بدون اشاره به روايات، دليل كراهت را اجماع فرقه و احتياط ذكر كرده‌است:

 تكره الصلاة في الثياب السود. وخالف جميع الفقهاء في ذلك. دليلنا: إجماع الفرقة وطريقة الاحتياط.

نماز در لباس سياه مكروه است و در اين مسأله تمام علماي [عامه] مخالفت كرده اند. دليل ما بر كراهت،‌ اجماع و راه احتياط است.

الطوسي، أبي جعفر محمد بن الحسن متوفاي(460 هـ) الخلاف، ج1/ 506، التحقيق: جماعة من المحققين، ناشر: مؤسسة النشر الإسلا مى‌التابعة لجماعة المدرسين ،قم 1407 هـ‍

2. محقق حلي:

وتكره الصلاة في الثياب السود خلا العمامة، والخف قاله الأصحاب: روي عن النبي صلى الله عليه وآله أنه قال: (البسوا من ثيابكم البياض فإنها من خير ثيابكم) وأمره عليه السلام بهذا اللون يدل على اختصاصه بالمصلحة الراجحة فيكون ما يضاده غير مشارك في المصلحة، وأشد الألوان مضادة للبياض السواد.

 ويؤيد ذلك من طريق الأصحاب، ما رواه أحمد بن محمد بن رفعه عن أبي عبد الله عليه السلام قال: كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه وآله يَكْرَهُ السَّوَادَ إِلَّا فِي ثَلَاثَةٍ الْعِمَامَةِ وَ الْخُفِّ وَ الْكِسَاءِ.

نماز در لباس سياه به جز عمامه و چكمه سياه مكروه است. اين قول را اصحاب اماميه گفته اند. از رسول خدا صلي الله عليه وآله روايت شده كه فرمود:  لباس سفيد تان را بپوشيد؛ زيرا اين لباس، از بهترين لباس شماست. دستور رسول خدا بر پوشيدن رنگ سفيد، دلالت دارد كه يك مصلحت راجحي در آن است پس ضد اين رنگ (مانند رنگ سياه)‌ در اين مصلحت با رنگ سفيد مشترك نيست و شديد ترين رنگ از نظر ضديت با سفيد، رنگ سفيد است.

اين قول به كراهت را روايتي كه احمد بن محمد از امام صادق عليه السلام نقل كرده تأييد مي‌كند كه آن حضرت فرمود: رسول خدا صلي الله عليه وآله پوشش سياه را دوست نداشت مگر در سه چيز:‌ عمامه ،‌ چكمه و عباء.

المحقق الحلي ، أبو القاسم نجم الدين جعفر بن الحسن (متوفاي: 676)، المعتبر، ج 2 ص 94،  تحقيق وتصحيح: عدة من الأفاضل / إشراف: ناصر مكارم شيرازي، ناشر: مؤسسة سيد الشهداء (ع)– قم

3. شهيد اول:

الثالثة: تكره الصلاة في الثياب السود، لما رواه الكليني عمن رفعه إلى أبي عبد الله عليه السلام: «يكره السواد الا في ثلاثة: الخف، والعمامة، والكساء». وفي مرفوع آخر إليه عليه السلام في القلنسوة السوداء: لا تصل فيها، فإنها لباس أهل النار.

وروي عن النبي صلى الله عليه وآله: «البسوا من ثيابكم البياض، فإنها من خير ثيابكم» وفيه دلالة على أفضلية البيض للمصلحة، فاالمضاد لا يشاركها في المصلحة.

مسأله سوم در اين است كه نماز در لباس سياه مكروه است. به دليل آنچه مرحوم كليني از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: رسول خدا صلي الله عليه وآله پوشش سياه را دوست نداشت مگر در سه چيز:‌ عمامه ،‌ چكمه و عباء. و در روايت ديگر امام صادق در پاسخ از پوشيدن كلاه سياه در نماز فرمود:‌ در آن نماز نخوانيد؛‌ زيرا او از لباس اهل آتش است.

از رسول خدا صلي الله عليه وآله روايت شده كه فرمود: لباس سفيد تان را بپوشيد زيرا بهتري لباس شما از نظر رنگ است. اين روايت بر افضليت رنگ سفيد به خاطر وجود مصلحتي كه در آن است؛ دلالت مي‌كند و رنگي كه ضد آن است در اين مصلحت با آن شريك نيست.   

العاملي الجزيني ،  محمد بن جمال الدين مكي ، معروف به شهيد اول، (متوفاي : 734 – 786 ه‍ ق ) ذكرى الشيعة في أحكام الشريعة،ج 3 ص 55، تحقيق: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، الطبعة : الأولى، 1419 ه‍

4. سيد علي طباطبائي

روشن ترين عبارت در مورد روايات مورد بحث، از سيد علي طباطبائي است:

(وتكره) الصلاة (في الثياب السود ما عدا العمامة والخف) والكساء، لاطلاق المستفيضة بكراهة لبسها، عدا المستثنيات الثلاثة، مع تصريح جملة من النصوص بكراهة الصلاة في خصوص القلنسوة، معللة بأنها لباس أهل النار، والتعليل عام لا يخص المورد كما يستفاد من النصوص. مضافا إلى عموم المرسل: لا تصل في ثوب أسود، فأما الخف والكساء والعمامة فلا بأس.

نماز در لباس سياه، جز عمامه و چكمه و عباء مكروه است. دليل اطلاق روايات مستفيضه در كراهت پوشش سياه است. با اين كه پاره‌ي از  نصوص به كراهت نماز در خصوص كلاه سياه تصريح دارد و تعليلش اين است كه قلنسوه از لباس اهل نار و اين تعليل خاص اين مورد نيست بلكه عام است كه شامل لباس سياه هم مي‌شود. علاوه بر آن عموم روايات ديگري در خصوص نماز است كه فرموده:‌در لباس سياه نماز نخوانيد و چكمه و عبا و عمامه را از اين عموم استثناء كرده‌است.

الطباطبائي ، السيد علي، المتوفى سنة 1231 ه‍ ق ، رياض المسائل ،  ج 3 ص 201،  تحقيق ونشر: مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين ـ قم، طبع الأولى 1414هـ

5. آقا رضا همداني

نعم يمكن الاستدلال لكراهة الصلاة في الثياب السود بمفهوم التعليل الوارد في القلنسوة فيما رواه في الكافي عن الحسن بن أحمد عمن ذكره عن أبي عبد الله عليه السلام قال قلت له أصلي في القلنسوة السوداء فقال لا تصل فيها فإنها لباس أهل النار فإنه يدل على كراهة كلما هو من لباس أهل النار ومن جملته الثياب السود.

 كما يشهد له رواية حذيفة بن منصور قال كنت عند أبي عبد الله عليه السلام بالحيرة فاتاه رسول أبي العباس الخليفة يدعوه فدعى بممطر أحد وجهيه اسود والاخر ابيض فلبسه فقال أبو عبد الله عليه السلام اما اني ألبسه وانا اعلم أنه لباس أهل النار إذ الظاهر أن ذلك من حيث السواد لا خصوصية الممطر ..

وكيف كان فلا تأمل في الحكم خصوصا بعد ما حكى عن بعض من دعوى الاجماع عليه.

ممكن است براي كراهت نماز در لباس سياه، به مفهوم تعليل در روايت امام صادق عليه السلام استدلال شود كه حضرت در پاسخ سؤال از نماز گزاردن در كلاه سياه فرمود: در آن نماز نخوانيد زيرا آن از لباس اهل آتش است. واين تعليل بر كراهت هر چيزي كه از لباس اهل نار باشد؛ دلالت دارد و از جمله لباس اهل نار،‌ لباس سياه است.

شاهد آن، روايت حذيفه ابن منصور است كه تعبير امام صادق از كت باراني كه يكطرف آن سياه بود به لباس اهل نار ؛ ظاهراً‌ از جهت سياه بودن آن است نه خصوصيت ديگر آن. به هر حال در حكم (‌كراهت)‌ جاي تأمل نيست به ويژه با ادعاي اجماعي كه از بعضي حكايت شده‌است.

الهمداني ، آقا رضا، ( متوفاي: 1322) مصباح الفقيه ،ج 2 ص 162، ناشر : انتشارات مكتبة النجاح- طهران، توضيحات : طبعة حجرية.

6. صاحب جواهر

صاحب جواهر در ابتدا‌، عبارت محقق حلي را  مى‌آورد: ‌

(الثامنة‌ تكره الصلاة في ثياب السود ما عدالعمامة‌ والخف)

 هشتمين مطلب كراهت نماز در جامه سياه است. به جز عمامه و كفش، يا پاپوش مشكي كه استفاده آنها كراهتي ندارد.

و سپس مى‌فرمايد:

بلا خلاف اجده في المستثني منه،‌ بل ربما ظهر من بعضهم الاجماع عليه. بل عن الخلاف ذالك صريحا وهو الحجة. مضافاً ‌الي استفاضة ‌النصوص في النهي عن لبسه الذي ربما قيل باستفادة الكراهة في خصوص الصلاة منه. إما لدعوى اتحاد الكونين كما سمعته في المغصوب، أولأن إطلاق الكراهة يقتضي شمول خصوص الصلاة، ولا ينافيه شمول غيرها، إذ ليس المراد اختصاص الصلاة بذلك من بين الأفراد، بل المراد الكراهة فيها بالخصوص وإن كان غيرها من الأفراد كذلك، وقد سمعت نظيره في استحباب خصوص بعض الأذكار في الصلاة،

در كراهت لباس سياه در نماز، اختلافي ميان علماء نمى‌يابم؛ بلكه چه بسا از كلام بعض فقهاء‌ اجماع بر كراهت به دست مى‌آ‌يد. اين اجماع بركراهت در كتاب خلاف (‌شيخ طوسي) صريح است و اين حجت است. علاوه بر اين كه،‌ روايات دال بر كراهت به حد استفاضه است. چه بسا گفته شده است: مستفاد كراهت [از روايت] در خصوص نماز است،.

دليل اجماع بركراهت يا به دليل اتحاد كونين (‌بودن در حال نماز كه امر دارد و پوشيدن لباس سياه كه نهي دارد) است؛ چنانچه در بحث مغصوب اتحاد كونين مطرح است. يا به دليل اين كه اطلاق كراهت (روايات كراهت مطلق سياه‌پوشي) شامل خصوص نماز است و اين منافات ندارد كه شامل غير موارد نماز هم بشود (‌مانند لباس احرام و كفن مردگان) زيرا مراد اين نيست كه از ميان افراد، نماز به كراهت اختصاص دارد بلكه مراد اين است كه كراهت پوشش سياه در نماز ويژه‌است. نظير اين مطلب را در استحباب بعض اذكار خاص داريم كه در نماز مستحب است.

ايشان بعد نقل اين دو دليل مي‌گويد: من بي نياز اين تكلف و توجيه هستم خصوصاً‌ اين توجيه اخير؛ زيرا ممكن است عبارات روايات: لا تصل في ثوب أسود، فأما الكساء والخف والعمامة فلا بأس. و روايت: إني أصلي في القلنسوة السوداء قال : لا تصل فيه فإنها لباس أهل النار. خلاف را ثابت كند. (زيرا اين روايات مخصوص نماز است و اطلاقي ندارد كه شامل موارد ديگر شود) بعد در ذيل روايت قلنسوه مي‌گويد: ولا ريب في ظهور التعليل فيه بكراهة الصلاة في كل ما كان كذلك.

بعد مي‌گويد:‌ رواياتي كه در نهي از پوشش سياه به صورت مطلق آمده؛ تعبيرهاي انه لباس فرعون ،انه زي بني العباس و انه لباس اهل النار تعليل است . آشكار است كه اين نهي از جهت خود اين رنگ است نه خصوصيت ممطر مثلا.

بل من المعلوم كون ذلك من حيث السواد لا خصوصية الممطر، كما أن من المعلوم كون لبسه للتقية، فيتجه حينئذ كراهة الصلاة فيه للتعليل المزبور.

النجفي، الشيخ محمد حسن (متوفاى1266هـ)، جواهر الكلام في شرح شرائع الاسلام، ‌ج8 ص230، تحقيق: الشيخ عباس القوچاني، ناشر: دار الكتب الإسلامية، طهران، الطبعة: الثالثة،‌ 1367ش.

8. . ميرزا جواد تبريزي

سؤال: ألا يكره للمصلي لبس السواد؟ كيف نجمع بين هذا الحكم الشرعي وبين استحباب لبس السواد عزاءا على الحسين عليه السلام؟

 جواب: لم يثبت كراهية لبس السواد لا في الصلاة ولا في غيرها، نعم ورد في بعض الروايات ما يستفاد منها كراهية لبس السواد، ولكنها ضعيفة السند، ومع الإغماض عن ضعفها، فالكراهة في الصلاة بمعنى أقل ثوابا، ولبس السواد في عزاء الحسين والأئمة عليهم السلام لأجل إظهار الحزن وإقامة شعائر المذهب مستحب نفسي، وثوابه أكثر من نقص الثواب في الصلاة، والله العالم.

آيا پوشش سياه در نماز مكروه نيست؟ از آن طرف در ايام عزاداري امام حسين عليه السلام پوشيدن سياه مستحب است بين اين حكم شرعي و استحباب چگونه بايد جمع كرد؟

جواب: كراهت پوشش سياه در نماز و غير آن (مطلقا) ‌ثابت نيست. بلي از پاره‌ي روايات اين كراهت استفاده مي‌شود ولي آنها از نظر سند ضعيف اند. اما با صرف نظر از ضعف سندي آنها، كراهت پوشش سياه در نماز به معناي كم بودن ثواب نماز است؛ اما پوشش سياه در عزاداري امام حسين چون به خاطر اظهار حزن و اقامه شعائر مذهب است؛‌ مستحب نفسي است.

العاملي، (معاصر) الانتصار  ج 9 ص 247، ناشر: دار السيرة، بيروت، لبنان الطبعه الأولى 1422

بعد از نقل كلمات فقهاء‌ روشن شد كه نماز در لباس سياه مكروه است.

 شايد شبهه‌اي ديگري براي خوانندگان مطرح شود كه در ايام محرم و يا ايام شهادت ائمه عليهم السلام كه عاشقان و شيعيان آنها سياه پوش مي‌شوند و با اين لباس نماز مي‌خوانند. آيا باز در اين موارد حكم كراهت باقي است؟

پاسخ اين شبهه را از بيان حاج آقا ميرزا جواد تبريزي (‌اعلي الله مقامه)‌ كه از ايشان استفتاء‌شده است مي‌آوريم:

 سؤال: ما حكم اللباس الأسود في الصلاة أيام وفيات الأئمة عليهم السلام، هل هو مكروه ؟ جواب : إذا كان اللبس بداع إظهار الحزن وتعظيم الشعائر فليس بمكروه، والله العالم.

اگر اين پوشش به انگيزه اظهار حزن و تعظيم شعائر باشد مكروه نيست.

العاملي، (معاصر) الانتصار  ج 9 ص 247، ناشر: دار السيرة، بيروت، لبنان الطبعه الأولى 1422

نتيجه:

با دقت در كلمات بزركان اين نتايج به دست مي‌‌آيد:

  1. دليل فتوا بر كراهت پوشش سياه در نماز، اجماع است و گاهي از تعليل در روايات دسته اول وتقيد اطلاق روايات دوم و گاهي از رواياتي كه در مورد پوشش رنگ سفيد است به همراه اين دو دسته، بر مطلب استدلال شده‌است.
  2. فتواي فقهاء بركراهت است نه حرمت؛ كه آن را مستشكل مي‌گفت.
  3. در فتاواي آنها خصوص كراهت پوشش سياه در نماز است نه مطلقا در همه جا. چنانچه صاحب جواهر آن را به صراحت بيان كرده: ربما قيل باستفادة الكراهة في خصوص الصلاة منه. اين فتوا بر اساس قانون تقييد و تخصيص است به اين بيان كه: روايات دسته اول مخصوص بيان حكم نهي از پوشش سياه در نماز است . اما روايات دوم از پوشش سياه مطلقا نهي مي‌كند. دسته اول دسته دوم را تقييد مي‌‌كند و كراهت پوشش سياه در خصوص نماز استفاده مي‌شود پس در غير نماز كراهت ندارد.
  4. نكته مهم در فتواي فقهاء اين است كه اين كراهت، كراهت اصطلاحي (‌به معناي رحجان ترك به خاطر نبود مصلحت) نيست؛ بلكه كراهت در اين جا به معناي اين است كه نماز در پوشش سياه ثوابش كمتر است.

به عبارت ديگر:‌ نهي در اين جا ارشادي است، ارشاد به اين كه نماز در پوشش سياه ثوابش كمتر از نماز در پوشش ساير رنگها اما مجزي و صحيح است نه اين كه باطل باشد.

  1. از كراهت لباس سياه در نماز نيز مواردي مانند عبا و عمامه مشكي استثنا شده‌است و اگر اين موارد در حال نماز باشد مكروه نيست.

با توجه به اين نكات و فتاوا، ديگر محلي براي اين شبهه باقي نمي‌ماند كه آيا در در ايام عزاداري ائمه عليهم السلام و محرم و عاشورا پوشيدن لباس سياه، حرام است يا مكروه؟ زيرا نظر علماء بر كراهت در خصوص نماز است و در مورد ايام محرم و سوگواري، سياه‌پوشي مستحب است كه در بخش سوم به آن پرداخته شده‌است.

بخش سوم

ادله استحباب سياه‌پوشي ، نقد تعارض و بيان موارد استثنا

در اين بخش مستند فقهاء بر استحباب سياه‌پوشي در عزاداري و رواياتي را كه از پوشش سياه نهي مي‌كنند مورد بررسي قرار مي‌دهيم. 

فصل اول: مستند فقهاء در فتوا بر استحباب سياه پوشي در عزاداري

همانطور كه گفته شد، علماي شيعه، سياه‌پوشي در عزاداري را از مطلق كراهت سياه‌پوشي استثنا كرده‌اند؛ دليل اين كار، روايتي است كه با سند صحيح از ائمه عليهم السلام به ما رسيده است؛ در اين جا ابتدا‌ خود روايت را ذكر كرده و سپس سلسه سند آن را مورد بررسي قرار  مى‌دهيم:

الْحَسَنُ بْنُ ظَرِيفٍ بن ناصِح عَنْ أَبِيهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ زَيْدٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ قَالَ لَمَّا قُتِلَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ لَبِسَ نِسَاءُ بَنِي هَاشِمٍ السَّوَادَ وَالْمُسُوحَ وَكُنَّ لَا يَشْتَكِينَ مِنْ حَرٍّ وَلَا بَرْدٍ وَكَانَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ يَعْمَلُ لَهُنَّ الطَّعَامَ لِلْمَأْتَمِ.

ابو حفص عمر، فرزند امام سجاد و برادر ناتني امام باقر  مى‌گويد: زمانى كه حسين بن على(عليهما السلام) به شهادت رسيد، زنان بنى هاشم لباسهاى سياه و جامه هاى خشن مويين پوشيدند و از گرما و سرما شكايت نمى‌كردند و پدرم، على بن الحسين(عليهما السلام) به علت (اشتغال آنان به) مراسم عزادارى، براي شان غذا آماده مى‌كرد.

أحمد بن محمد بن خالد البرقي، المحاسن ج2 ص420 متوفاي274 التحقيق: السيد جلال الدين الحسيني، ناشر: دار الكتب الإسلامية– طهران، الطبعة الأولي – 1330 ش

بررسي سند روايت :

1.     الحسن بن ظريف:

نجاشي در باره او مي‌گويد:

الحسن بن ظريف بن ناصح كوفي يكنى أبا محمد ثقة.

حسن بن ظريف از اهل كوفه و كنيه اش ابا محمد و شخص موثق بود:

النجاشي الأسدي الكوفي، ابوالعباس أحمد بن علي بن أحمد بن العباس (متوفاي450هـ)، فهرست أسماء مصنفي الشيعة المشتهر ب‍ رجال النجاشي، ص 61، رقم: 140، تحقيق: السيد موسي الشبيري الزنجاني، ناشر: مؤسسة النشر الاسلا مى‌ـ قم، الطبعة: الخامسة، 1416هـ.

2.     ظريف بن ناصح:

نجاشي در باره او مي‌گويد:

ظريف بن ناصح أصله كوفي، نشأ ببغداد، وكان ثقة في حديثه، صدوقا. له كتب.

ظريف بن ناصح از اهل كوفه و در بغداد بزرگ شد و زندگي كرد،‌ او در روايت موثق و راستگو و داراي كتاب هاي بود.

النجاشي الأسدي الكوفي، ابوالعباس أحمد بن علي بن أحمد بن العباس (متوفاي450هـ)، فهرست أسماء مصنفي الشيعة المشتهر ب‍ رجال النجاشي، ص 209، رقم: 553، تحقيق: السيد موسي الشبيري الزنجاني، ناشر: مؤسسة النشر الاسلا مى‌ـ قم، الطبعة: الخامسة، 1416هـ.

3.     حسين بن زيد:

نجاشي ايشان را از اصحاب امام صادق و امام كاظم عليهما السلام ذكر مى‌كند:

الحسين بن زيد بن علي بن الحسين عليهما السلام أبو عبد الله يلقب ذا الدمعة. كان أبو عبد الله عليه السلام تبناه ورباه وزوجه ببنت (بنت) الأرقط، روى عن أبي عبد الله وأبي الحسن عليهما السلام.

حسين پسر زيد پسر علي بن الحسين كنيه اش ابوعبدالله و لقبش ذالدمعه است. امام صادق(عليه السلام) او را به فرزندى گرفت و تربيت كرد و دختر ارقط را به همسريش در آورد. وى از امام صادق و امام كاظم(عليهما السلام) نقل روايت مى‌كند.

النجاشي الأسدي الكوفي، ابوالعباس أحمد بن علي بن أحمد بن العباس (متوفاي450هـ)، فهرست أسماء مصنفي الشيعة المشتهر ب‍رجال النجاشي، ص 52 رقم :‌115 تحقيق: السيد موسي الشبيري الزنجاني، ناشر: مؤسسة النشر الاسلا مى‌ـ قم، الطبعة: الخامسة، 1416هـ.

مرحوم مامقاني در تنقيح المقال او را از اعلي الحسان دانسته است:

فهو من اعلي الحسان.

مامقاني،‌ عبدالله،‌ تنقيح المقال في علم الرجال،‌ ج1ص 329رقم 9025 ‌ناشر:‌ المكتبة‌المرتضوية‌،‌ نجف اشرف 1350 هـ

برخي از علماي شيعه و از جمله مرحوم سيد بحر العلوم رضوان الله تعالي عليه اعتقاد دارند كه بناي مرحوم شيخ طوسي در فهرست و مرحوم نجاشي در رجالش اين بوده كه راوياني را نقل كنند كه امامى ‌باشند و اگر غير شيعه هستند، حتماً ذكر مي‌كنند؛ پس هر راوي را كه اين دو بزرگوار به صورت مطلق آورده است، دلالت مي‌كند كه صحيح المذهب و همچنين ممدوح به مدح عام هستند.

 ايشان در فائده دهم از فوائد الرجاليه مي‌فرمايند :

فائدة: الظاهر أن جميع من ذكر الشيخ في (الفهرست) من الشيعة الإمامية إلا من نص فيه على خلاف ذلك من الرجال: الزيدية، والفطحية، والواقفية وغيرهم، كما يدل عليه وضع هذا الكتاب، فإنه في فهرست كتب الأصحاب ومصنفاتهم، دون غيرهم من الفرق .

وكذا (كتاب النجاشي). فكل من ذكر له ترجمة في الكتابين، فهو صحيح المذهب ممدوح بمدح عام يقتضيه الوضع لذكر المصنفين العلماء والاعتناء بشأنهم وشان كتبهم، وذكر الطريق إليهم، وذكر من روى عنهم ومن رووا عنه .

الفوائد الرجالية، السيد بحر العلوم ، ج 4 ، ص111، 116

بنابر اين ديدگاه،‌ حسن بن زيد مورد اعتماد است.

4.     عمربن علي بن الحسن:

شيخ طوسي كنيه او را ابو حفص اشرف برادر ناتني امام باقر عليه السلام و تابعي ذكر مى‌كند:

عمر بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب عليه السلام، أبو حفص الأشرف، أخوه عليه السلام .

الطوسي ابوجعفر، محمد بن الحسن بن علي بن الحسن (متوفاي 460 ) رجال الطوسي،‌ ص 139رقم 1467،‌ تحقيق : جواد القيو مى‌الإصفهاني، ناشر: مؤسسة النشر الإسلا مى‌التابعة لجماعة المدرسين بقم، الطبعة‌الأولى 1415

شيخ طوسي او را درجاي ديگر او را از اهل مدينه و از تابعان اصحاب دانسته است:

عمر بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب عليهم السلام، مدني تابعي، روى عن أبي امامه بن سهل بن حنيف، مات وله خمس وستون سنة، وقيل: ابن سبعين سنة.

 الطوسي الشيخ ابوجعفر، محمد بن الحسن بن علي بن الحسن (متوفاي 460 ) رجال الطوسي،‌ ص252 رقم 449،‌ تحقيق : جواد القيو مى‌الإصفهاني، ناشر: مؤسسة النشر الإسلا مى‌التابعة لجماعة المدرسين بقم، الطبعة‌الأولى 1415

شيخ مفيد در باره او  مى‌گويد:

وكان عمر بن علي بن الحسين فاضلا جليلا، وولي صدقات النبي صلى الله عليه وآله وصدقات أمير المؤمنين عليه السلام وكان ورعا سخيا. وقد روى داود بن القاسم قال: حدثنا الحسين بن زيد قال: رأيت ‌عمر بن علي بن الحسين يشرط على من ابتاع صدقات علي عليه السلام أن يثلم في الحائط كذا وكذا ثلمة، ولا يمنع من دخله يأكل منه .

عمر بن علي فاضل گرانقدر بود و توليت صدقات پيامبر(صلى الله عليه وآله) و اميرالمؤمنين(عليه السلام) را به عهده داشت و شخصيتى پرهيزگار و سخاوتمند بود. داود بن قاسم مى‌گويد: حسين بن زيد براى ما نقل كرد كه: ديدم عمويم، عمر بن على بن الحسين، با كسانى كه صدقات على(عليه السلام) را از او مى خرند شرط كرد كه در ديوار [باغ] شكافى اينگونه ايجاد كنند و مانع كسى كه [از آن شكاف] وارد [باغ] مى شود تا از ميوه‌هاى آن ميل كند، نشوند.

الشيخ المفيد، محمد بن محمد بن النعمان ابن المعلم أبي عبد الله العكبري، البغدادي (متوفاي413 هـ) الإرشاد في معرفة حجج الله علي العباد، ج2 ص 171 تحقيق: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لتحقيق التراث، ناشر: دار المفيد للطباعة والنشر والتوزيع ،بيروت، لبنان، الطبعة: الثانية، 1414هـ – 1993م.

با توجه به صراحت گفته هاي رجاليون،‌ راويان سند روايت هيچ گونه مشكلي ندارند و از نظر دلالت هم دلالت اين روايت كاملاً‌ بر رحجان پوشيدن لباس سياه روشن است؛‌ زيرا از شخصيتهايى هم چون خواهر، همسر و دختران سيدالشهداء(عليه السلام) و نيز ام البنين، همسر وفادار مولاى متقيان (عليه السلام)، بعيد است كاري سرزند كه بر خلاف موازين شرع باشد. البته بعضي از بزرگان در كيفيت دلالت روايت بر استحباب استدلال كرده‌اند كه در بخش قبل ، بيان شده است.

فصل دوم : نقد تعارض در روايات

در بخش هاي قبلي بيان شده كه تعدادي از روايت در منابع شيعه وجود دارد كه بر نهي از سياه‌پوشي دلالت دارد. از طرفي نيز دسته از روايات حاكي از اين است كه خود ائمه عليهم السلام در بعضي موارد عملاً‌ لباس مشكي پوشيده‌اند. در اين قسمت هر دو دسته را بررسي نموده و سپس در حل تعارض آنها سخن خواهيم گفت.

الف:  روايات نفي سياه پوشي:

در كتاب علل الشرايع جلد دوم مرحوم شيخ صدوق رحمة‌الله عليه رواياتي را در باره عدم جواز نماز در لباس سياه آورده است كه دست آويز شبهه افكنان شده است. تعداد سه روايت، از پوشش سياه نهي  مى‌كند:

  1. أَبِي رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى الْعَطَّارُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَيْمَانَ عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ قُلْتُ لَهُ أُصَلِّي فِي قَلَنْسُوَةِ السَّوْدَاءِ قَالَ لَا تُصَلِّ فِيهَا فَإِنَّهَا لِبَاسُ أَهْلِ النَّارِ.

 مردى، از حضرت امام صادق عليه السلام پرسيد: آيا در عرقچين سياه نماز بخوانم؟ فرمود: در آن نماز نخوان زيرا لباس سياه، لباس اهل آتش است.

الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين (متوفاي381هـ)، علل الشرائع ج‏2 / 348

ناشر: داوري،‌ قم،‌ چاپ اول

اين روايت مرسل است؛ زيرا تعبير«‌عن رجل» دارد.

  1. وَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى الْيَقْطِينِيِّ عَنِ الْقَاسِمِ‏ بْنِ يَحْيَى عَنْ جَدِّهِ الْحَسَنِ بْنِ رَاشِدٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ جَدِّي عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام قَالَ فِيمَا عَلَّمَ أَصْحَابَهُ لَا تَلْبَسُوا السَّوَادَ فَإِنَّهُ لِبَاسُ فِرْعَوْنَ.‏

به روايت ابو بصير، حضرت امام صادق عليه السلام فرمودند: پدرم از جدّم، از پدرش، از حضرت امير المؤمنين عليه السّلام نقل كرده كه آن حضرت از جمله چيزهايي كه به اصحابش تعليم نمود اين است كه فرمود: لباس سياه نپوشيد زيرا آن لباس فرعون مى‏باشد.

الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين (متوفاي381هـ)، علل الشرائع ج‏2 / 348

ناشر: داوري،‌ قم،‌ چاپ اول.

3 . حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ مَعْرُوفٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ يَزِيدَ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: أَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ إِلَى نَبِيٍّ مِنْ أَنْبِيَائِهِ قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ لَا تَلْبَسُوا لِبَاسَ أَعْدَائِي وَلَا تَطْعَمُوا طَعَامَ أَعْدَائِي وَلَا تَسْلُكُوا مَسَالِكَ أَعْدَائِي فَتَكُونُوا أَعْدَائِي كَمَا هُمْ أَعْدَائِي.

محمّد بن الحسن از محمّد بن الحسن الصفّار، از عبّاس بن معروف، از حسين بن يزيد نوفلى، از سكونى از حضرت ابى عبد اللَّه عليه السّلام نقل كرده كه آن حضرت فرمودند:

خداوند عزّ و جل به پيامبرى از پيامبرانش وحى فرمود كه به مؤمنين بگو: لباس دشمنان من را نپوشيد و طعام دشمنانم را تناول نكنيد و راه دشمنان مرا طى نكنيد پس شما نيز دشمن من خواهيد شد همان طورى كه آنها دشمن من هستند.

الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين (متوفاي381هـ)، علل الشرائع ج‏2 ص 348

ناشر: داوري،‌ قم،‌ چاپ اول.

طبق نقل بالا روايت موثق و مسند است اما طبق نقل عيون ضعيف است كه آن را شيخ صدوق با اضافاتي در اول، با سند ديگر اينگونه نقل كرده است:

حدثنا تَمِيمِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ تَمِيمٍ الْقُرَشِيِّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَلِيٍّ الْأَنْصَارِيِّ عَنْ عَبْدِ السَّلَامِ بْنِ صَالِحٍ الْهَرَوِيِّ قال سمعت أبا الحسن علي بن موسى الرضا عليه السلام يقول أول من اتخذ له الفقاع في الإسلام بالشام يزيد بن معاوية لعنه الله …. و لقد حدثني أبي عن أبيه عن آبائه عن علي بن أبي طالب عليه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه وآله لَا تَلْبَسُوا  لِبَاسَ أَعْدَائِي وَلَا تَطْعَمُوا طَعَامَ أَعْدَائِي وَلَا تَسْلُكُوا مَسَالِكَ أَعْدَائِي فَتَكُونُوا أَعْدَائِي كَمَا هُمْ أَعْدَائِي.

  شيخ صدوق، عيون أخبار الرضا (ع)، ج 2 ص 23، انتشارات جهان، 1378 هجرى قمرى.

ب: ‌روايات اثبات سياه پوشي

در علل الشرايع بخشي از روايات سياه‌پوشي را توسط امام صادق عليه السلام اثبات مى‌نمايد:

  1. وَبِهَذَا الْإِسْنَادِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ الْحُسَيْنِ اللُّؤْلُؤِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ حُذَيْفَةَ بْنِ مَنْصُورٍ قَالَ كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ بِالْحِيرَةِ فَأَتَاهُ رَسُولُ أَبِي الْعَبَّاسِ الْخَلِيفَةِ يَدْعُوهُ فَدَعَا بِمِمْطَرَةٍ لَهُ أَحَدُ وَجْهَيْهِ أَسْوَدُ وَالْآخَرُ أَبْيَضُ فَلَبِسَهُ ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام: أَمَا إِنِّي أَلْبَسُهُ وَأَنَا أَعْلَمُ أَنَّهُ مِنْ لِبَاسِ أَهْلِ النَّارِ.

حذيفة بن منصور مى‏گويد: در حيره محضر حضرت ابى عبد اللَّه عليه السّلام بودم كه رسول و فرستاده ابى العبّاس خليفه نزد آن حضرت آمد و حضرتش را دعوت نمود، امام عليه السّلام بالاپوش بارانى را كه يك طرفش سياه و طرف ديگرش سفيد بود طلبيده و پوشيدند سپس فرمودند: توجّه داشته باشيد من اين را مى‏پوشم و مى‏دانم كه لباس اهل آتش است.

الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين (متوفاي381هـ)، علل الشرائع ج‏2 ص 348

ناشر: داوري،‌ قم،‌ چاپ اول

مرحوم كليني اين روايت با اين سند نقل كرده است:

  1. أَبُو عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيُّ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ حُذَيْفَةَ بْنِ مَنْصُورٍ قَالَ كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام بِالْحِيرَةِ فَأَتَاهُ رَسُولُ أَبِي جَعْفَرٍ الْخَلِيفَةِ يَدْعُوهُ فَدَعَا بِمِمْطَرٍ أَحَدُ وَجْهَيْهِ أَسْوَدُ وَ الْآخَرُ أَبْيَضُ فَلَبِسَهُ ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام أَمَا إِنِّي أَلْبَسُهُ وَأَنَا أَعْلَمُ أَنَّهُ لِبَاسُ أَهْلِ النَّار.ِ

الكليني الرازي، أبي جعفر محمد بن يعقوب بن إسحاق (متوفاي328 هـ)، الكافي،ج 6 ص449  ناشر: اسلاميه‏، تهران‏، الطبعة الثانية،1362 هـ.ش.

  1. حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى الْعَطَّارُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ الْجَعْفَرِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفَضْلِ عَنْ دَاوُدَ الرَّقِّيِّ قَالَ كَانَتِ الشِّيعَةُ تَسْأَلُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام عَنْ لُبْسِ السَّوَادِ قَالَ فَوَجَدْنَاهُ قَاعِداً عَلَيْهِ جُبَّةٌ سَوْدَاءُ وَقَلَنْسُوَةٌ سَوْدَاءُ وَخُفٌّ أَسْوَدُ مُبَطَّنٌ بِسَوَادٍ قَالَ ثُمَّ فَتَقَ نَاحِيَةً مِنْهُ وَقَالَ أَمَا إِنَّ قُطْنَهُ أَسْوَدُ وَأُخْرِجَ مِنْهُ قُطْنٌ أَسْوَدُ ثُمَّ قَالَ بَيِّضْ قَلْبَكَ وَالْبَسْ مَا شِئْتَ.‏

محمّد بن الحسن از محمّد بن يحيى عطّار، از محمّد بن احمد، از على بن ابراهيم جعفرى، از محمّد بن فضل، از داود رقّى وى مى‏گويد: شيعه از حضرت ابى عبد اللَّه عليه السّلام راجع به پوشيدن لباس سياه سؤال مى‏كردند و ديديم آن جناب را كه نشسته بودند در حالى كه جبّه‏اى سياه به تن و عرق چينى سياه به سر و موزه‏اى سياه كه در داخلش پنبه سياه بود به پا داشتند، راوى مى‏گويد: سپس حضرت قسمتى از موزه را شكافت و فرمود پنبه‏اى كه داخل آن است سياه مى‏باشد و از آن قسمت شكافته شده مقدارى پنبه سياه بيرون آورد و پس از آن فرمود: دل و قلب خود را [با قبول ولايت ما] سفيد نما و هر چه خواستى بپوش..

تعارض دو دسته از روايات

 در دسته اول، روايت نخست از نماز خواندن با عرقچين سياه نهي مى‌كند و در روايات دوم و سوم، سخن در نهي پوشيدن لباس سياه و لباس اعداء ائمه است.

اما دسته دوم مى‌گويد: امام صادق عليه السلام در يك مورد بالاپوش باراني سياه پوشيد و در نزد خليفه وقت عباسي رفت. در مورد ديگر از عرقچين، جبه و كفش سياه استفاده كرد.

بنا براين از يكطرف نهي از پوشش سياه و از طرف ديگر عمل امام در سياه پوشي كاملاً‌ مشهود است. سؤال اين است كه اين تعارض را چگونه بايد حل كرد؟

پاسخ تعارض

پاسخ اول: عدم وجود شرايط تعارض در ميان روايات

روايات نهي از پوشش سياه معتبر نيست؛ زيرا از نظر سندي،‌ روايت اول مرسل است؛ ‌چون تعبير (‌عن رجل) دارد و روايت سوم نيز بر طبق يك نقل شيخ صدوق در عيون الاخبار ضعيف است؛ زيرا عبدالله و پدرش از نظر رجالي مجهول است. فقط روايت دوم  مى‌ماند كه از سند تضعيف نشده است. روي اين جهت فقهاء اين روايات نهي از سياه‌پوشي را حمل بر كراهت كرده‌اند و آنهم فقط در نماز مكروه است.

دسته دوم از روايات كه دال بر اثبات سياه‌پوشي توسط امام صادق عليه السلام است روايت اولش طبق نقل مرحوم كليني مرفوع اما طبق نقل شيخ صدوق معتبراست.

حال با توجه به مطالب فوق، هردو دسته روايت تعارض ندارند؛ ‌زيرا دسته اول موضوع شان كراهت پوشش سياه فقط در نماز است و طبق روايات دسته دوم، امام صادق عليه السلام در حال نماز آن ها را نپوشيد. تعارض در صورتي است كه در يك مورد نفي و اثبات وارد شود و در اينجا موارد هردو دسته از روايات كاملاً‌ جدا است.  

پاسخ دوم: تقيه در پوشش سياه

مقصود ائمه عليهم السلام در دسته اول، نهي از تشبه به اعداء الله است؛ كه مصداق آن در طول تاريخ عده‌اي خاصي است. در يك مقطع تاريخ، مصداق اعداء الله فرعون و در مقطع ديگر حاكمان عباسي است كه هريكي از آنها شعارشان پوشش سياه بود. لذا ائمه عليهم السلام پيروانش را از تشبه به آنان برحذر  مى‌دارد؛ اما در حال حاضر پوشيدن لباس سياه مصداق هيچ يك از آن‌ها نيست؛ بلكه در تمام دنيا رنگ سياه نماد حزن، اندوه و عزاداري است؛ پس تشبه به اعداء الله در اين زمان مصداق ندارد.

 اما طبق دسته دوم روايات، عمل امام (ع) در پوشش سياه بر حسب «تقيه» است و تقيه يكي از وظايف وجوبي است كه در فقه اسلا مى‌جايگاه ويژه دارد و مورد قبول شيعه و اهل سنت است.

مرحوم شيخ صدوق ذيل حديث پنجم در اين باره مى‏گويد:

فعل ذلك كله تقية والدليل على ذلك قوله في الحديث الذي قبل هذا أما إني ألبسه و أنا أعلم أنه من لباس أهل النار و أي غرض كان له عليه السلام في أن صبغ القطن بالسواد إلا لأنه كان متهما عند الأعداء أنه لا يرى لبس السواد فأحب أن يتقي بأجهد ما يمكنه لتزول التهمة عن قلوبهم فيأمن شرهم‏.

 امام لباس‏ سياه را از روي تقيّه پوشيد، دليل برآن،‌ فرموده امام عليه السلام در حديث قبلى است كه فرمودند:

 توجه داشته باش من لباس سياه مى‏پوشم و مى‏دانم كه آن لباس اهل آتش است.

و هيچ غرض و مقصودى نمى‏توان براى اين تصوّر كرد كه آن حضرت پنبه داخل را نيز سياه قرار داده بودند مگر آنكه حضرتش نزد دشمنان متّهم بودند كه لباس سياه نمى‏پوشند از اين رو آن جناب خواستند شديدا تا آنجايى كه امكان داشت رعايت تقيّه را نموده تا بدين وسيله از دل‏هاى دشمنان تهمت را زايل كرده پس از شرّ آنها در امان باشند.

الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين (متوفاي381هـ)، علل الشرائع، ج‏2، ص: 348

ناشر: داوري،‌ قم،‌ چاپ اول

لباس سياه، نماد عباسيان

سياهپوشى عباسيان دو مرحله داشته است:

  1. مرحله پيش از رسيدن به قدرت:

 در اين مرحله ظاهراً‌ سياه‌پوشى آل عباس و پيروان آنان، عمدتاً جنبه اعتراض به ظلم‌هاي بنى اميه و اظهار اندوه بر مصائب اهل البيت (عليهم السلام) به ويژه حضرت سيدالشهداء عليه السلام را داشت؛ به همين جهت شعار شان در قيام، خونخواهي از شهداي اهل بيت عليهم السلام بود.

  1. مرحله پس از دستيابى به قدرت:

 در اين مرحله با پيروزى آل عباس و حصول انتقام از خاندان اموى، ديگر وجهى براى ادامه سياهپوشى (جز در ايام وفات و شهادت) باقى نمانده بود و بايستى سران دولت عباسى به سياه‌پوشى خويش پايان مى‌دادند؛ اما چنين نشد و سياه‌پوشى [به شكل و شيوه اى خاص، متمايز از سياه‌پوشى معمول شيعيان] در قالب كلاه‌هاى مخروطى دراز و سياهرنگ (قلنسوه سوداء) و جُبّه هاى جلوباز منقوش به برخى آيات قرآن (سواد) شعار معمول عباسيان گرديد و به نشانه بستگى و اطاعت مردم از رژيم جديد، الزامى شد.

سيوطي در اين زمينه  مى‌نويسد:

وفي سنة ثلاث وخمسين ألزم المنصور رعيته بلبس القلانس الطوال فكانوا يعلمونها بالقصب والورق ويلبسونها السواد.

در سال 53 هجري منصور عباسي پيروانش را به پوشيدن كلاه سياه دراز ملزم كرد، آنان اين كار را در ده ها اعمال  مى‌كردند و براي همه جا نوشتند و اين رنگ را  مى‌پوشيدند.

السيوطي، عبد الرحمن بن أبي بكر(متوفاي911 ) تاريخ الخلفاء، ج 1 ص 262: تحقيق : محمد محي الدين عبد الحميد، دار النشر: مطبعة السعادة – مصر – 1371هـ – 1952م ، الطبعة : الأولي.

طبري مورخ معروف اهل سنت ايام منصور دوانقي را اين گونه گزارش  مى‌كند:

أبو الحسن الحذاء قال: أخذ أبو جعفر الناس بالسواد فكنت أراهم يصبغون ثيابهم بالمداد.

 علي بن الجعد قال: رأيت أهل الكوفة أيامئذ أخذوا بلبس الثياب السود حتى البقالين إن أحدهم ليصبغ الثوب بالأنفاس ثم يلبسه.

ابوالحسن حذّاء مى‌گويد: منصور دوانقى مردم را وادار به پوشيدن سياه مى‌كرد و من مى‌ديدم كه آنها جامه هاى خود را با جوهر سياه رنگ مى‌كردند.

علي بن جعد  مى‌گويد: اهل كوفه را در روزهايى كه مجبور به پوشيدن لباس سياه بودند مشاهد كردم. حتى بقالها، جامه خويش را با جوهر مشگى رنگ كرده و سپس بر تن مى‌كردند

الطبري ، أبي جعفر محمد بن جرير،( متوفاي:310 ) تاريخ الطبري، ج 4 ص 466 ، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت

با صراحت تاريخ، در حقيقت، بعد از به قدرت رسيدن عباسيان، موضوع سياه‌پوشى به عنوان عزاى اهل بيت (عليهم السلام) بكلّى منتفى شده و انگيزه‌هاى ديگرى چون اظهار قدرت و ارعاب مخالفين [به ويژه خاندان پيامبر صلي الله عليه وآله] جايگزين شده بود.

به خاطر همين انديشه‌هاي پست بود كه آنان پس از استحكام پايه هاى قدرت خويش از هيچ كوششى براى حبس و تبعيد و قتل و غارت فرزندان پيامبر (صلى الله عليه وآله) خوددارى نكردند و در اين راه، حتى گوى سبقت را از بنى‌اميه نيز ربودند! اعتراف «مأمون» شاهد زنده بر اين مطلب است، آنجا كه در نامه مشهورش به بنى عباس مى‌نويسد:

ثم نحن وهم يد واحدة [كما زعمتم] حتى قضى الله تعالى بالأمر إلينا، فأخفناهم. وضيقنا عليهم، وقتلناهم أكثر من قتل بني أمية إياهم . ويحكم، إن بني أمية إنما قتلوا من سل منهم سيفا، وإنا معشر بني العباس قتلناهم جملا، فلتسألن أعظم الهاشمية بأي ذنب قتلت، ولتسألن نفوس ألقيت في دجلة والفرات، ونفوس دفنت بغداد والكوفة أحياء.

ما و آل على، همان گونه كه مى‌دانيد، با هم يَد واحده بوديم تا آنكه دست تقدير كار حكومت را به ما واگذاشت. پس ما آنان را ترسانديم و بر آنها سخت گرفتيم و آنان را بيشتر از بنى اميه كشتيم. واى بر شما! بنى اميّه تنها كسى را مى كشتند كه به روى آنان شمشير مى‌كشيد; امّا ما ـ جماعت بنى عباس ـ آنها را گروه گروه كشتيم.

همانا، در باب استخوانهاى بنى هاشم ـ در روز بازپسين ـ از شما سؤال خواهد شد كه [صاحبان آن ] به چه جرمى كشته شدند؟! و نيز در باب نفوسى كه [توسط شما] به رود دجله و فرات ريخته شدند و جماعتى كه در بغداد و كوفه زنده به گور شدند، مورد سؤال قرار خواهيد گرفت.

العاملى، جعفر مرتضى، حياة الأمام الرضا (عليه السلام)، ص 456 ،‌ ناشر: دارالتبليغ اسلامى، قم 1398 هـ.

و زمانى كه عبدالصمد بن على، عموى منصور، وى را به خاطر شتاب در مجازات مخالفان و اينكه گويا نامى از عفو نشنيده سرزنش كرد، منصور به وى گفت:

إن بني مروان لم تبل رممهم، وآل أبي طالب لم تغمد سيوفهم – ونحن بين قوم رأونا بالأمس سوقة، واليوم خلفاء، فليس تتمهد هيبتنا إلا بنسيان العفو، واستعمال العقوبة.

هنوز استخوانهاى بنى مروان نپوسيده و شمشيرهاى خاندان ابوطالب در نيام نرفته است. ما بين مردمى زندگى مى‌كنيم كه ديروز، ما را مردمى عادى و بى نام و نشان ديده و امروز خليفه مى بينند. پس هيبت ما جز با از ياد بردن عفو و گذشت، و به كار بستن مجازات فراهم نمى شود.

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان،، (متوفاي 748هـ )‌ تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، ج9 ص 470 تحقيق: عمر عبد السلام تدمرى، دار النشر: دار الكتاب العربي، لبنان/ بيروت، 1407هـ – 1987م ، الطبعة الأولى

السيوطي، عبد الرحمن بن أبي بكر،( متوفاي: 911 )‌ تاريخ الخلفاء، ج1 ص 267 تحقيق: محمد محي الدين عبد الحميد، ، دار النشر: مطبعة السعادة، مصر، 137هـ – 1952م ، الطبعة الأولى.

همين منصور به امام صادق (عليه السلام) گفت:

 لأقتلنك، ولأقتلن أهلك، حتى لا أبقي على الأرض منكم قامة سوط.

قطعاً تو را مى كشم و حتماً خانواده ات را به قتل مى رسانم. حتى كسى از شما را كه قامتش به اندازه طول تازيانه اى باشد بر روى زمين باقى نمى گذارم

ابن شهر آشوب، (متوفاي 588هـ ) مناقب آل أبي طالب ج 3 ص 357 تحقيق: لجنة من أساتذة النجف الأشرف، ناشر: مطبعة الحيدرية- النجف الأشرف، 1376 – 1956م

 با توجه به اين تكه هاي تاريخي، روشن مى‌شود كه عباسيان بعد از رسيدن به قدرت، نيت پليد دروني (دشمني با اهل بيت)‌ خويش را با كشتن پيشوايان دين و فرزندان پيامبر صلي الله عليه وآله كه برگزيدگان الهي و هاديان بشر بودند، ظهور و بروز دادند و با اين كار دشمني خود را با خداوند نيز اثبات كردند؛‌ زيرا دشمني با آنها در حقيقت دشمني با خداوند است و هر كسي آنها را به شهادت رساند دشمن خدا است. به همين جهت ‌در روايت امام صادق عليه السلام از تشبه به اعداء الله در پوشش،‌ نوع غذا و روش و منش نهي شده است :

 عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: أَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى نَبِيٍّ مِنْ أَنْبِيَائِهِ قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ لَا تَلْبَسُوا لِبَاسَ أَعْدَائِي وَلَا تَطْعَمُوا طَعَامَ أَعْدَائِي وَلَا تَسْلُكُوا مَسَالِكَ أَعْدَائِي فَتَكُونُوا أَعْدَائِي كَمَا هُمْ أَعْدَائِي.

الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين (متوفاي381هـ)، علل الشرائع ج‏2 / 348

ناشر: داوري،‌ قم،‌ چاپ اول

مرحوم شيخ صدوق در توضيح اين روايت  مى‌فرمايد:

 لباس الأعداء هو السواد، ومطاعم الأعداء هو النبيذ والمسكر والفقاع والطين والجري من السمك والمارماهي والزمير و الطافي وكل ما لم يكن له فلوس من السمك و لحم الضب والأرنب و الثعلب وما لم يدف من الطير وما استوى طرفاه من البيض والدبى من الجراد وهو الذي لا يستقل بالطيران و الطحال ومسالك الأعداء مواضع التهمة ومجالس شرب الخمر والمجالس التي فيها الملاهي ومجالس الذين لا يقضون بالحق والمجالس التي تعاب فيها الأئمة والمؤمنون ومجالس أهل المعاصي والظلم والفساد .

لباس دشمنان،‌ همان پوشش سياه و غذاي آنان آب انگور مسكر(شراب) و آب جو و خاك و انواع ماهي مانند جري، (نوعي از ماهي ولي از جنس انسانهاي مسخ شده امت هاي پيشين است) مارماهي، زمير (گونه‏اى از ماهى است كه بر پشت خار درشتى دارد و اغلب در آبهاى رودخانه وجود دارد.) و طافي (ماهي مرده‌اي كه بالاي آب  مى‌آيد) و كل انواع ماهي كه فلس(پولك) ندارد و گوشت سوسمار، ‌روباه و شغال و گوشت پرنده‌اي كه در حال طيران بالهايش را به هم ن مى‌زند ( مانند كركس و باز) و تخمى‌كه دو طرف آن مساوي است (‌يعني سر و ته آن معلوم نباشد) و ريز ترين ملخ قبل از اين كه طيران كند و طحال (‌گوشت سياه عريضي در شكم انسان و چسپيده به پهلو) است.

 مراد از مسالك و روش اعداء، حضور در مواضع تهمت و مجالس نوشيدني هاي حرام مانند شراب است و مجالس لهو و مجالسي كه به حق در آن حكم نمى‌شود و مجالس توهين به ائمه عليهم السلام و مؤمنان و مجالس اهل عصيان و ظلم و فساد است.

شيخ صدوق، عيون أخبار الرضا (ع)، ج 2 ص 24، انتشارات جهان، 1378 هجرى قمرى.

و در دسته دوم از روايات كه امام صادق عليه السلام در برخي موارد لباس سياه پوشيد از باب تقيه و خوف كشتن خود به دست اين اعداء الله بوده است و يكي  از موارد كار برد تقيه،‌ تقيه از سلطان جابر و ستمگر است حالا فرق نمى‌كند اين حاكم،  حاكم اسلامى‌باشد يا كافر.

با توجه به اين مطلب،‌ امام صادق عليه السلام در زمان خلفاي عباسي مى‌زيسته است و آنها در ظاهر سنگ اسلام و مسلماني را به سينه  مى‌كوبيدند، اما در عمل با فرزندان رسول خدا صلي الله عليه وآله كه خود آورنده آيين اسلام و مروج آن در ميان بشر بود؛ آن چنان رفتار كردند كه بازگويي و باز خواني آن، شرم آور است. و كار را به جايي رساندند كه امامان اهل بيت عليهم السلام نتوانستند از خانه خود بيرون آيند و با دوستان و پيروان شان معاشرت داشته باشند و نتوانند آزادانه به عقايد خود عمل نمايند به اين جهت براي حفظ جان خود و شيعيانش مجبور به تقيه شدند.

در اين شرايط است كه  مى‌بينيم ائمه و از جمله امام صادق عليه السلام از اين حكم ثانوي استفاده مي‌كند. بنابر اين، از نظر اسلام در صورت ترس ضرر بر نفس خود و ديگران تقيه جايز و واجب است.

 نكته مهم در بحث تقيه و كلاً‌ در احكامى‌ كه عناوين ثانويه به خود مى‌گيرد اين است كه اگر در موردي حكمى‌ با عنوان ثانوي آمد،  موضوع حكم اول برداشته مى‌شود و حكم ثانويه مستقلاً‌ اعمال مى‌شود.

در مورد بحث ما طبق روايات، حكم اولي پوشش سياه، كراهت است اما در صورتي كه موضوع تقيه قرار بگيرد حكم كراهت به كلي برداشته مى‌شود و تقيه با حكم وجوبي‌اش جاي آن را مى‌گيرد. پس عمل امام عليه السلام تعارض با روايات ندارد.

فصل سوم : موارد استثنا از لباس سياه (غير از عزاداري)

در بسياري از موارد ، در كتب شيعه و سني ، مواردي نقل شده است كه پيامبر (ص) و ائمه (عليهم السلام) عمامه سياه پوشيده و يا مواردي را (در غير از عزاداري) از پوشش سياه استثنا كرده‌اند كه به ذكر آنها مي‌پردازيم :

عمامه سياه رسول خدا(ص)
  1. حدثنا علي أخبرني حماد بن سلمة عن أبي الزبير عن جابر أن رسول الله صلى الله عليه وسلم دخل يوم الفتح مَكَّةَ وَعَلَيْهِ عِمَامَةٌ سَوْدَاءُ.

جابر مي‌گويد: رسول خدا صلي الله عليه وآله در روز فتح مكه در حالي كه عمامه سياه برسرداشت وارد مكه شد.

الجوهري البغدادي ، علي بن الجعد بن عبيد أبو الحسن الوفاة: 230 ، مسند ابن الجعد  ج 1   ص 478 ،  تحقيق : عامر أحمد حيدر،  دار النشر : مؤسسة نادر – بيروت، الطبعة: الأولى- 1410 – 1990.

الشيباني، أحمد بن حنبل أبو عبدالله الوفاة: 241،  مسند الامام أحمد بن حنبل  ج 3 ، ص 363، دار النشر : مؤسسة قرطبة – مصر.

النيسابوري، مسلم بن الحجاج أبو الحسين القشيري الوفاة: 261 ، صحيح مسلم ج 2 ص 990، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، الناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت

الترمذي السلمي، محمد بن عيسى أبو عيسى الوفاة: 279 ، سنن الترمذي  ج 4 ، ص 196،تحقيق : أحمد محمد شاكر وآخرون، دار النشر: دار إحياء التراث العربي- بيروت ،

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاي852 هـ)، فتح الباري شرح صحيح البخاري،ج 4  ص 61، تحقيق: محب الدين الخطيب، ناشر: دار المعرفة – بيروت.

عمامه سياه اميرمومنان علي (ع)
  1. أخبرنا الفضل بن دكين قال أخبرنا شريك عن جابر عن مولى لجعفر فقال له هرمز قال رأيت عليا عليه عمامة سوداء قد أرخاها من بين يديه.

جابر مي‌گويد: هرمز غلام جعفر گفت: علي عليه السلام را ديدم كه عمامه سياه برسر داشت كه (‌يك سر)‌ آن را از پيش رو (بر شانه) انداخته بود.

الزهري،  محمد بن سعد بن منيع أبو عبدالله البصري (الوفاة: 230 )،  الطبقات الكبرى  ج 3   ص 29، دار النشر : دار صادر – بيروت

البلاذري، أحمد بن يحيي بن جابر (متوفاي279هـ)، أنساب الأشراف،ج 1 ص196، طبق برنامه الجامع الكبير.

طبق نقل ابو حاتم تميمي عمامه سياه پوشيدن امام علي در بصره بوده‌است:

زيد بن عبد الله بن أبي إسحاق يروى عن أبيه عن جده قال رأيت عليا بالبصرة وعليه عمامة سوداء من خز.

التميمي البستي، محمد بن حبان بن أحمد ابوحاتم (متوفاي354 هـ)، الثقات،  ج 6 ص 316، تحقيق السيد شرف الدين أحمد، ناشر: دار الفكر، الطبعة: الأولى، 1395هـ – 1975م.

عمامه سياه امام حسن مجتبى (ع)

اين قطعه از تاريخ را احمد حنبل اين چنين نقل كرده‌است:

حدثنا عبد الله قال حدثني أبي نا وكيع عن شريك عن عاصم عن أبي رزين قال خطبنا الحسن بن علي بعد وفاة علي وعليه عمامة سوداء فقال لقد فارقكم رجل لم يسبقه الأولون بعلم ولا يدركه الآخرون.

ابي زرين مي‌گويد: بعد از در گذشت علي، (پسرش) حسن در حالي‌كه عمامه سياه برسر داشت براي ما خطبه خواند. و فرمود: مردي از ميان شما رفت كه از نظر مقام علمي كسي [جز رسول خدا] بر او پيشي نگرفت و بعد از او نيز همانند او نخواهد بود.

فضائل الصحابة ، اسم المؤلف:  أحمد بن حنبل أبو عبد الله الشيباني الوفاة: 241، فضائل الصحابة ، ج 2   ص 600،  تحقيق : د وصي الله محمد عباس ، دار النشر : مؤسسة الرسالة – بيروت،  الطبعة: الأولى ،1403- 1983

نسائي در دو كتابش و دولابي اين روايت را از طريق ديگر اينگونه آورده‌اند:

اخبرنا إسحاق بن إبراهيم ابن راهويه قال أخبرنا النضر بن شميل قال حدثنا يونس عن أبي إسحاق عن هبيرة بن يريم قال خرج إلينا الحسن بن علي وعليه عمامة سوداء فقال لقد كان فيكم بالأمس رجل ما سبقه الأولون ولا يدركه الآخرون وإن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال لأعطين الراية غدا رجل يحب الله ورسوله ويحبه الله ورسوله فقاتل جبريل عن يمينه وميكائيل عن يساره ثم لاترد يعني رايته حتى يفتح الله عليه ما ترك دينارا ولا درهما إلا سبعمائة درهم أخذها من عطائه كان أراد أن يبتاع بها خادما لأهله.

هبيره ابن يريم مي‌گويد: حسن بن علي در حالي كه عمامه سياه برسر داشت به سوي ما آمد و فرمود: ديروز در ميان شما مردي بود كه پيشينيان بر او ( در علم و… )‌ سبقت نگرفت و بعد از او ديگران هم به مقام او نمي‌رسند . همانا رسول خدا صلي الله عليه وآله (در جنگ خيبر)‌ در باره او فرمود: فردا پرچم را به دست مردي مي‌دهم كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست دارند،  پس جبرئيل از طرف راست و ميكائيل از جانب چپ او جنگيدند و سر انجام با پيروزي برگشت. هيچ درهم و ديناري برجاي نگذاشت جز هفت صد درهم كه آن را حقوق خود گرفته بود و مي‌خواست توسط آن براي اهلش خدمت كار تهيه كند.

النسائي، أحمد بن شعيب أبو عبد الرحمن (الوفاة: 303 )، خصائص أمير المؤمنين علي بن أبي طالب، ج 1 ص 46 ، تحقيق : أحمد ميرين البلوشي، دار النشر: مكتبة المعلا- الكويت – الطبعة : الأولى ، 1406 ،

النسائي ،أحمد بن شعيب أبو عبد الرحمن الوفاة: 303 ، سنن النسائي الكبرى ج 5   ص 112، تحقيق : د.عبد الغفار سليمان البنداري , سيد كسروي حسن، الناشر : دار الكتب العلمية- بيروت- الطبعة: الأولى 1411 – 1991

الدولابي، الإمام الحافظ أبو بشر محمد بن أحمد بن حماد الوفاة: 310 ،  الذرية الطاهرة النبوية، ج 1 ص 78، تحقيق : سعد المبا رك الحسن، الناشر : الدار السلفية – الكويت- الطبعة: الأولى، 1407 

عمامه سياه امام سجاد

مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ الرَّزَّازُ عَنْ أَيُّوبَ بْنِ نُوحٍ وَأَبُو عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ حَرِيزٍ عَنْ حَمْزَةَ بْنِ حُمْرَانَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سُلَيْمَانَ عَنْ أَبِيهِ قَالَ كُنْتُ فِي الْمَسْجِدِ فَدَخَلَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ عليه السلام وَلَمْ أُثْبِتْهُ وَعَلَيْهِ عِمَامَةٌ سَوْدَاءُ قَدْ أَرْسَلَ طَرَفَيْهَا بَيْنَ كَتِفَيْهِ…

از عبد اللَّه بن سليمان از پدرش: با پدرم در مسجد بوديم كه حضرت على بن- الحسين (ع) وارد شد، و من حضرت را[تا هنوز]‌ نديده بودم، و عمامه‏اى سياه بسر داشت كه دو طرفش را بر شانه هايش انداخته بود.

الكليني الرازي، أبو جعفر محمد بن يعقوب بن إسحاق (متوفاي328 هـ)، الأصول من الكافي،  ج : 6 ص : 63،‌ ناشر: اسلاميه‏، تهران‏، الطبعة الثانية،1362 هـ.ش

 استثناي كفش و عباي سياه
  1. وَ رُوِيَ لَا تُصَلِّ فِي ثَوْبٍ أَسْوَدَ فَأَمَّا الْخُفُّ أَوِ الْكِسَاءُ أَوِ الْعِمَامَةُ فَلَا بَأْس‏

در لباس سياه نماز نخوانيد. ولي چكمه و عبا و عمامه اشكالي ندارد.

الكليني الرازي، أبي جعفر محمد بن يعقوب بن إسحاق (متوفاي328 هـ)، الكافي، ج: 3 ص: 403  ناشر: اسلاميه‏، تهران‏، الطبعة الثانية،1362 هـ.ش.

  1. مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ رَفَعَهُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ يُكْرَهُ السَّوَادُ إِلَّا فِي ثَلَاثَةٍ الْخُفِّ وَ الْعِمَامَةِ وَ الْكِسَاءِ.

امام صادق عليه السلام فرمود: لباس سياه مكروه است مگر در سه مورد : عمامه و چكمه و عبا.

الطوسي، الشيخ ابوجعفر، محمد بن الحسن بن علي بن الحسن (متوفاي460هـ)، تهذيب الأحكام، ج : 2 ص : 213،  تحقيق : السيد حسن الموسوي الخرسان ، ناشر : دار الكتب الإسلامية ـ طهران ، الطبعة الرابعة،‌1365 ش .

  1. عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ رَفَعَهُ قَالَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه وآله يَكْرَهُ السَّوَادَ إِلَّا فِي ثَلَاثٍ الْخُفِّ وَ الْعِمَامَةِ وَ الْكِسَاء.

الكليني الرازي، أبو جعفر محمد بن يعقوب بن إسحاق (متوفاي328 هـ)، الأصول من الكافي،  ج : 6 ص : 449، ناشر: اسلاميه‏، تهران‏، الطبعة الثانية،1362 هـ.ش.

البته قبلا گفته شد كه اين روايات دال بر استثنا ، سند صحيح ندارند .

نتيجه كلي

از مطالبي كه در سه بخش ذكر شد نتايج ذيل به دست مى‌آيد :

1- در مصائبي كه بر خاندان رسول خدا صلي الله عليه وآله در طول تاريخ وارد شده خود اهل بيت عليهم السلام، علاوه بر عزاداري در ماتم آنها لباس سياه بر تن نمودند. كه نمونه هاي فراواني بيان شد و بعضي اين موارد فعل خود امام معصوم است و اين بزرگترين دليل بر مشروعيت و استحباب عزاداري و اظهار مظاهر آن است. بنا براين،‌ رواياتي كه در باب مذمت سياه پوشي وارد شده با عمل ائمه تخصيص مى‌خورد.

از اين جا به دست مى‌آيد كه:

 اولاً: پوشش سياه در فرهنگ شيعه، اقتداء‌ به عمل خود اهل بيت است.

ثانياً: يك نوع اظهار همدردي و محبت به اهل بيت خصوصاً‌ صاحب عزاي اصلي و آخرين ذخيره الهي در دوره غيبت امام زمان عليه السلام است.

ثالثاً: از نظر روان شناسي نيز پوشش سياه در هنگام رخداد مصيبت و عزاداري كاهش دهنده آلام ناشي از مصيبت و بر طرف كننده اضطراب است.

رابعاً: اين رواياتي كه در مذمت و نهي از پوشش سياه وارد شده نمى‌گويد كه پوشش سياه في نفسه مكروه است بلكه حكم كراهت آن معلق است به اين بيان كه اگر به قصد تشبه به جباران تاريخ مانند فرعون و حاكمان عباسي (‌كه آنان اين رنگ را پوشش رسمى ‌خود قرار دادند و از آن سوء استفاده كردند) باشد ممنوع است و اگر به قصد اظهار عزا در مصيبت اهل بيت و پيروانش باشد مستحب است.

2- فقهاء‌ با توجه به روايات ناهي، استفاده از اين رنگ را فقط در نماز مكروه مي‌دانند و مسأله عزاداري امام حسين و ائمه اطهار عليهم السلام را از حكم كراهت استثناء كرده‌اند و در خصوص عزاداري با تكيه به روايتي كه (‌از نظر سند محكم است) در محاسن برقي آمده قائل به استحباب سياه‌پوشي شده‌اند؛ زيرا اين روايت، سياه پوشي زنان هاشمى ‌را در سوگ سالار شهيدان حضرت حسين بن علي عليه السلام بيان  مى‌كند كه در محضر امام سجاد عليه السلام صورت گرفت و حضرت آن ها را از اين كار منع نكرد بلكه با سكوت خود و تهيه طعام براي آنها در آن مدت، عملشان را تأييد كردند و اين دليل است كه نه تنها پوشش سياه، ‌بلكه اقامه مجالس عزاداري، اطعام به عزاداران و خدمت گزاري و هر نوع تلاش در خدمت گزاري به اين مجالس يك امر راجح است.

و از طرف ديگر روايات زيادي در رابطه با استحباب اظهار عزاداري وارد شده كه يكي از مظاهر آن سياه پوشيدن در ايام عزاداري اهل بيت عليهم السلام است.

3-  در مقام تعارض روايات نفي سياه‌پوشي و روايات اثبات سياه پوشي (كه نشانگر عمل خود ائمه عليهم السلام است) دو پاسخ داده شده است:

اولا:  اين دو دسته روايات با هم تعارض ندارند؛ زيرا يكي از شرايط تعارض وحدت در مكان است به اين معنا كه در يك مورد نفي و اثبات وارد شود در حاليكه در مورد بحث ما روايات نافي پوشش سياه، در مورد نماز (‌كه فقهاء‌ اين روايات را حمل بر كراهت در نماز كردند)‌ و روايات اثبات، موردش غير نماز است و با فقد شرط تعارضي نيست.

ثانياً: عمل امام عليه السلام از باب تقيه بوده است كه در دين اسلام در صورت احساس خطر و ضرر برنفس خود يا مسلمان ديگر تقيه يك امر واجب و ضروري است. از آنجائي كه امام صادق عليه السلام در عصر حاكمان عباسي  مى‌زيست و آنان از هيچ تلاشي در آزار و اذيت فرزندان رسول خدا صلي الله عليه وآله و پيروان شان فروگذار نمى‌كردند،‌ حضرت در بعض موارد از باب تقيه لباس سياه پوشيده و به پيروانشان نيز هشدار داده‌اند.

نكته مهم در باب تقيه اين است كه تقيه موضوع حكم اول را بر مى‌دارد لذا در اين مورد اگر پوشش سياه حكمش كراهت باشد، تقيه كه آمد حكم اولي (‌كراهت) را بر  مى‌دارد.

مواردي كه از پوشش عمامه سياه توسط رسول خدا و امام علي و امام سجاد عليهم السلام در منابع اهل سنت و شيعه ذكر شده؛ جزء استثنائات است و در آن هيچگونه حكم كراهت يا .. نيست و اين موارد نمي‌تواند پاسخ ما را در حل تعارض روايات نقض نمايد.

 

شفا در تربت امام حسين عليه السلام

سوال: اگر تربت كربلا شفا مى‌دهد، چرا شيعيان به پزشك مراجعه مى‌كنند و بيمارستان مى‌سازند؟

سوال: اگر تربت كربلا شفا مى‌دهد، چرا شيعيان به پزشك مراجعه مى‌كنند و بيمارستان مى‌سازند؟

 

بسم الله الرحمن الرحيم

فهرست مطالب

  • توضيح سؤال: اگر تربت كربلا شفا مى‌دهد، چرا شيعيان به پزشك مراجعه مى‌كنند و بيمارستان مى‌سازند؟
  • پاسخ:
  • تفاوت بين شفا و دوا
  • خاك كربلا، شفاي هر دردي است
  • ديدگاه علماي شيعه
  • شفا در خاك كربلا از منظر روايات
  • شفا دادن، تنها به دست خداوند است
  • اسباب از ديدگاه آيات و روايات فريقين
  • قرآن شفاست
  • «عسل» شفاست
  • «فاتحه الكتاب» شفاست
  • خاك مدينه و آب دهان بعضي از ما شفا است
  • «بال مگس» شفاست
  • «آب قارچ (كمأه)» شفاي چشم است
  • سياه دانه (الحبه السوداء) شفاست
  • «حجامت» شفاست
  • «عود هندي » شفاست
  • تلبينه شفاست
  • «نماز» شفاست
  • « ذكر لا حول ولا قوه الا بالله » شفاست
  • «غبار مدينه» شفاست
  • «خرماي عجوه منطقه عاليه» شفاست
  • «دنبه گوسفند اعرابي» شفاست
  • «بول شتر و شير او» شفاست
  • «استنجاء با آب » شفاي بواسير است
  • گياه «سنا» شفاست
  • «شير گاو» شفاست
  • هليله سياه (ِالْهِلِيلِجِ الأَسْوَدِ) شفاست
  • «نمك» شفاست
  • پرپين (يا الرِّجْلَةِ يا الفرفحينه يا سرمه يا خرفه) شفاست
  • «بادمجان» شفاست
  • «پنير به همراه گردو» شفاست
  • «نوشيدن اضافه وضوء مؤمن » شفاست
  • «آب زمزم» شفاست
  • سيره عملي اهل سنت در استشفاء
  • آب غسل ابن تيميه شفا است
  • خاك قبر ابن تيميه شفا است
  • خاك قبر بخاري شفا است
  • طلب شفاء ابن منکدر از قبر رسول الله

 

توضيح سؤال:

در يكى از شبكه‌هاى وهابى شنيديم كه كارشناس اين شبكه، مى‌گفت:

شيعيان معتقد هستند كه تربت امام حسين عليه السلام براى هر دردى شفا است. اگر واقعا چنين است، چرا شما به پزشك مراجعه مى‌كنيد؟ چرا آيت الله سيستانى براى مداواى بيمارى خود به كشورهاى اروپايى رفت؟ چرا بيمارستان‌ها و درمانگاه‌هاى خود را تعطيل نمى‌كنيد.

لطفا در اين باره توضيح دهيد.

پاسخ:

تفاوت بين شفا و دوا

متأسفانه اين كارشناس وهابى فرق دوا و شفا را تشخيص نداده است، در غير اين صورت چنين اشتباهى را مرتكب نمى‌شد.

ترديدى نيست كه «شفا» به دست خداوند است؛ و اين خداوند است كه در برخى از چيزها شفا قرار داده است؛ از جمله در قرآن، عسل و… و از جمله در خاك كربلا.

از نظر لغت شفاء؛ يعنى رسيدن و آمدن بهبودى است. و به نوعى معناى آن حاصل مصدرى است. و مى‌توان گفت شفاء امرى است كه با آمدنش درد پايان مى‌يابد.

چنانچه راغب اصفهانى در مفردات خود به همين قضيه اشاره كرده است.

ترجمه مفردات راغب ج‏2 337.

اما «دوا» كه جمع آن «ادويه» مى‌شود، به هر چيزى كه بيمارى را با آن درمان مى‌كنند گفته مى‌شود.

دواء: مايتداوي به، و «دَاوَاهُ‏» عالجه:

الدَّوَاء- جمع‏ أَدْوِيَة: دارو، آنچه كه بيمارى را با آن درمان كنند.

فرهنگ ابجدي عربي- فارسي، متن 400.

خلاصه اين كه شفا يافتن؛ يعنى بهبودى از بيمارى، حال گاهى بهبودى به وسيله مداوا و معالجه با دوا است و گاهى بدون مداوا و به وسيله معجزه و… است؛

البته گاهى در محاوره به جاى يكديگر نيز به كار برده شده است؛ اما معناى حقيقى اين دو باهم تفاوت دارند.

خاك كربلا، شفاي هر دردي است

همان طور كه گفتيم، خداوند در برخى از چيزها در اين دنيا «شفا» قرار داده است كه در ادامه با سند و مدرك به آن‌ها اشاره خواهيم كرد. يكى از چيزهايى كه طبق روايات اهل بيت عليهم السلام، خداوند شفا در آن قرار داده است، خاك مقدس و ملكوتى كربلاى معلا است كه خداوند به خاطر جانفشانى‌هاى سيد الشهداء عليه السلام و ياران وفادار آن حضرت، اين اثربخشى را به خاك كربلا عطا كرده است.

ديدگاه علماي شيعه

رواياتى كه از طريق اهل بيت عليهم السلام در اين باره وارد شده است مستفيض بلكه در حد تواتر است ؛ و براى اثبات آن ابتدا نظر بعضى از علماى بزرگ را درباره روايات اين باب متذكر مى شويم:

شيخ محمد حسن جواهرى:

وعلى كل حال (فلا يحل شئ منه) أي الطين (عدا) الطين من (تربة الحسين ( عليه السلام ) فإنه يجوز الاستشفاء) به بلا خلاف بل الاجماع بقسميه عليه، بل النصوص فيه مستفيضة أو متواترة.

و به هر حال خوردن هيچ خاكى حلال نيست ؛ جز خاك و تربت امام حسين عليه السلام كه جايز است خوردن آن به قصد شفا گرفتن و اختلافى در آن نيست، بلكه اجماع به هردو قسمش (لفظى و معنوي) بر جواز استشفاء از آن دلالت مى‌كند؛ بلكه روايات دال بر آن، مستفيض يا در حد تواتر است.

النجفي، الشيخ محمد حسن (متوفاى1266هـ)، جواهر الكلام في شرح شرائع الاسلام، ج36، ص358، تحقيق وتعليق وتصحيح: محمود القوچاني، ناشر: دار الكتب الاسلامية ـ تهران، الطبعة: السادسة، 1363ش.

شهيد اول، محمد بن جمال الدين مكي:

أجمع الأصحاب على الاستشفاء بالتربة الحسينية صلوات الله على مشرفها، وعلى أفضلية التسبيح بها وبذلك أخبار متواترة.

تمام علما اجماع كرده‌اند، بر جواز خوردن تربت امام حسين عليه السلام به منظور شفا گرفتن، و همچنين بر استحباب درست كردن تسبيح از آن، و رواياتى كه اين مطلب را ثابت مى‌كند نيز متواتر است.

العاملي الجزيني، محمد بن جمال الدين مكي، الشهيد الأول (متوفاي786 ه‍ ـ)،‌ كتاب الدروس ج2، ص25، ناشر: مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين بقم المشرفة، طبق برنامه مكتبه اهل بيت عليهم السلام.

محقق سبزواري:

وى نيز در كفايه الفقه ادعاى اتفاق اصحاب كرده است:

ويستثنى من الطين المحرم التربة الحسينية ( عليه السلام ) للاستشفاء… والأخبار في جواز أكلها للاستشفاء كثيرة. وعليه اتفاق الأصحاب.

خوردن هر خاكى حرام است؛ اما از اين قاعده كلى، خوردن خاك كربلا به قصد شفا گرفتن، استثناء شده است. رواياتى كه اين مطلب را ثابت مى‌كند، بسيار زياد است و تمام بزرگان شيعه بر اين قضيه اتفاق دارند.

 المحقق السبزواري، (متوفاى1090هـ)، كفاية الفقه المشتهر بكفاية الأحكام، ج2، ص612/611، الطبعة: الأولى، تحقيق: الشيخ مرتضى الواعظي الأراكي، ناشر: مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين بقم المشرفة، 1423.

شيخ حرعاملي:

ايشان در كتاب فصول مهمه در باب11 (ان التربه الحسينيه شفاء من كل داء) نيز فرموده است.

اقول: و الاحاديث في ذلك كثيره جدا.

من مى‌گويم: احاديث وارده در اين زمينه بسيار زياد است.

الحر العاملي، الشيخ محمد بن الحسن (متوفاي1104ه)، الفصول المهمة في أصول الأئمة، ج3، ص34،‌ تحقيق وإشراف: محمد بن محمد الحسين القائيني، ناشر: مؤسسة معارف إسلامي إمام رضا (ع)،چاپ: الأولى، سال چاپ: 1418 – 1376 ش.

آيت الله شيخ هادي نجفي:

الروايات بهذا المضمون أعني: تربته ( عليه السلام ) شفاء من كل داء وأمان من كل خوف كثيرة جدا بل متواترة اجمالا بل معنا.

روايات با اين مضمون؛ يعنى اين كه تربت امام حسين عليه السلام شفاى هر دردى و امان از هر خوفى است بسيار زياد است؛ بلكه تواتر اجمالى دارد و داراى تواتر معنوى است.

الشيخ هادي النجفي، معاصر، موسوعة أحاديث أهل البيت (ع)، ج2، ص152، الطبعة: الأولى، 1423 – 2002 م، ناشر: دار إحياء التراث العربي للطباعة والنشر والتوزيع – بيروت – لبنان.

آية الله السيد محمد روحاني:

الاستشفاء بتربة الحسين – عليه السلام – وكيف كان فلا يحمل شئ من الطين ( عدا اليسير من تربة الحسين – عليه السلام – للاستشفاء ) فإنه يجوز بلا خلاف بل الاجماع بقسميه عليه والنصوص به مستفيضة أو متواترة.

شفاء خواستن به واسطه تربت امام حسين عليه السلام كه البته حمل بر مقدار كمى از خاك مى‌شود، به درستيكه جايز است، هيچ كسى در آن اختلاف ندارد؛ بلكه اجماع به هردو قسمش بر آن وجود دارد و روايات دال بر آن مستفيضه يا متواتره‌اند.

السيد محمد صادق الروحاني، معاصر، فقه الصادق (ع)، ج24 ص172،چاپ سوم،سال چاپ: 1414، ناشر: مؤسسة دار الكتاب – قم.

شفا در خاك كربلا از منظر روايات

روايت سعد بن سعد:

عَنْ سَعْدِ بْنِ سَعْدٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ عليه السلام عَنِ الطِّينِ فَقَالَ أَكْلُ الطِّينِ حَرَامٌ مِثْلُ الْمَيْتَةِ وَ الدَّمِ وَ لَحْمِ الْخِنْزِيرِ إِلَّا طِينَ‏ قَبْرِ الْحُسَيْنِ‏ عليه السلام فَإِنَّ فِيهِ شِفَاءً مِنْ كُلِّ دَاءٍ وَ أَمْناً مِنْ كُلِّ خَوْفٍ.

سعد بن سعد روايت كرده است: از امام موسى بن جعفر عليه السلام سوال كردم از خوردن خاك؛ فرمودند خوردن آن حرام است و حرمتش مثل حرمت ميته و خون و گوشت خوك است ؛ مگر خاك قبر امام حسين عليه السلام ؛ به درستيكه در آن شفاى از هر دردى و امان از هر خوفى است.

القمي، أبي القاسم جعفر بن محمد بن قولويه (متوفاى367هـ)، كامل الزيارات، ص478تحقيق: الشيخ جواد القيومي، لجنة التحقيق، ناشر: مؤسسة نشر الفقاهة، الطبعة: الأولى1417هـ

روايت محمد بن اسماعيل بصري:

عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ الْبَصْرِيِّ وَ لَقَبُهُ فَهْدٌ عَنْ بَعْضِ رِجَالِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: طِينُ‏ قَبْرِ الْحُسَيْنِ‏ عليه السلام شِفَاءٌ مِنْ كُلِّ دَاءٍ.

محمد بن اسماعيل بصرى ملقب به فهد از بعض رجالش از امام صادق عليه السلام روايت كرده است: خاك قبر امام حسين عليه السلام شفاى از هر دردى است.

القمي، أبي القاسم جعفر بن محمد بن قولويه (متوفاى367هـ)، كامل الزيارات، ص461تحقيق: الشيخ جواد القيومي، لجنة التحقيق، ناشر: مؤسسة نشر الفقاهة، الطبعة: الأولى1417هـ

روايت سليمان بن عمر السراج:

عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ عُمَرَ السَّرَّاجِ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا قَالَ: يُؤْخَذُ طِينُ‏ قَبْرِ الْحُسَيْنِ‏ عليه السلام مِنْ عِنْدِ الْقَبْرِ عَلَى سَبْعِينَ ذِرَاعاً.

الكليني الرازي، أبو جعفر محمد بن يعقوب بن إسحاق (متوفاى328 هـ)، الأصول من الكافي، ج‏4، ص: 588، ناشر: اسلاميه‏، تهران‏، الطبعة الثانية،1362 هـ.ش.

روايت محمد بن سليمان بصري:

عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَيْمَانَ الْبَصْرِيِّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: فِي طِينِ‏ قَبْرِ الْحُسَيْنِ‏ عليه السلام الشِّفَاءُ مِنْ كُلِّ دَاءٍ وَ هُوَ الدَّوَاءُ الْأَكْبَرُ.

محمد بن سليمان بصرى از امام صادق عليه السلام روايت كرده است: در خاك قبر امام حسين عليه السلام شفاى از هردردى است و آن خاك دواى اكبر است.

القمي، أبي القاسم جعفر بن محمد بن قولويه (متوفاى367هـ)، كامل الزيارات، ص462تحقيق: الشيخ جواد القيومي، لجنة التحقيق، ناشر: مؤسسة نشر الفقاهة، الطبعة: الأولى1417هـ

روايت ابوالصباح كناني:

عَنْ أَبِي الصَّبَّاحِ الْكِنَانِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: طِينُ‏ قَبْرِ الْحُسَيْنِ‏ عليه السلام فِيهِ شِفَاءٌ وَ إِنْ أُخِذَ عَلَى رَأْسِ مِيلٍ.

ابوالصباح كنانى از امام صادق عليه السلام روايت كرده است:خاك قبر امام حسين عليه السلام در آن شفاست گرچه از فاصله يك مايلى از قبر برداشته شود.

القمي، أبي القاسم جعفر بن محمد بن قولويه (متوفاى367هـ)، كامل الزيارات، ص462،تحقيق: الشيخ جواد القيومي، لجنة التحقيق، ناشر: مؤسسة نشر الفقاهة، الطبعة: الأولى1417هـ

روايت عبد الله بن سنان:

عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: إِذَا تَنَاوَلَ أَحَدُكُمْ مِنْ طِينِ‏ قَبْرِ الْحُسَيْنِ‏ عليه السلام فَلْيَقُلْ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِحَقِّ الْمَلَكِ الَّذِي تَنَاوَلَهُ- وَ الرَّسُولِ الَّذِي بَوَّأَهُ وَ الْوَصِيِّ الَّذِي ضُمِّنَ فِيهِ أَنْ تَجْعَلَهُ شِفَاءً مِنْ كُلِّ دَاءٍ….

عبدالله بن سنان از امام صادق عليه السلام روايت كرده است: هنگاميكه كسى از شما خاك قبر امام حسين عليه السلام را مى‌خورد بايد بگويد بار خدايا من به حق ملكى كه از آن خورده است و فرستاده اى كه آنجا ساكن شده است و وصيى كه ضمانت كرده است از تو مسئلت دارم كه در آن شفاء قرار دهى از هر دردى….

القمي، أبي القاسم جعفر بن محمد بن قولويه (متوفاى367هـ)، كامل الزيارات ،ص469، تحقيق: الشيخ جواد القيومي، لجنة التحقيق، ناشر: مؤسسة نشر الفقاهة، الطبعة: الأولى1417هـ

روايت ابويحيي واسطي:

عَنْ أَبِي يَحْيَى الْوَاسِطِيِّ عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: الطِّينُ كُلُّهُ حَرَامٌ كَلَحْمِ الْخِنْزِيرِ وَ مَنْ أَكَلَهُ ثُمَّ مَاتَ مِنْهُ لَمْ أُصَلِّ عَلَيْهِ إِلَّا طِينَ‏ قَبْرِ الْحُسَيْنِ‏ عليه السلام فَإِنَّ فِيهِ شِفَاءً مِنْ كُلِّ دَاءٍ

يحيى واسطى از رجال خود از امام صادق عليه السلام روايت كرده است: تمامى خاكها حرام هستند همانند گوشت خوك و هر كسى كه از خاكي خورد و بر اثر آن مرد نماز ميت بر او نمى‌خوانم، مگر خاك قبر امام حسين عليه السلام، بدرستيكه در آن شفاى از هر دردى است.

القمي، أبي القاسم جعفر بن محمد بن قولويه (متوفاى367هـ)، كامل الزيارات،ص478، تحقيق: الشيخ جواد القيومي، لجنة التحقيق، ناشر: مؤسسة نشر الفقاهة، الطبعة: الأولى1417هـ

جابربن يزيد جعفي:

عَنْ جَابِرِ بْنِ يَزِيدَ الْجُعْفِيِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ عليه السلام يَقُولُ‏: طِينُ‏ قَبْرِ الْحُسَيْنِ‏ عليه السلام شِفَاءٌ مِنْ كُلِّ دَاءٍ وَ أَمَانٌ مِنْ كُلِّ خَوْفٍ وَ هُوَ لِمَا أُخِذَ لَه‏.

جابربن يزيد جعفى از امام باقر عليه السلام روايت كرده است: خاك قبر امام حسين عليه السلام شفاى از هر دردى است و امان از هر ترسى است و به هر نيتى كه خورده شود برآورده شود.

الحر العاملي، الشيخ محمد بن الحسن، متوفاي: 1104،الفصول المهمة في أصول الأئمة، ج3، ص34، تحقيق: تحقيق وإشراف: محمد بن محمد الحسين القائيني، چاپ اول،سال چاپ: 1418 – 1376 ش، ناشر: مؤسسة معارف إسلامي إمام رضا (ع).

روايت ابوبكر حضرمي:

وَ رَوَى أَبُو بَكْرٍ الْحَضْرَمِيُّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ‏ لَوْ أَنَّ مَرِيضاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ يَعْرِفُ حَقَّ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام وَ حُرْمَتَهُ أَخَذَ لَهُ مِنْ طِينِ‏ قَبْرِ الْحُسَيْنِ‏ عليه السلام مِثْلَ رَأْسِ الْأَنْمُلَةِ كَانَ لَهُ دَوَاءً وَ شِفَاء.

ابوبكر حضرمى از امام صادق عليه السلام روايت كرده است: اگر مريضى از مومنين كه حق و حرمت امام حسين عليه السلام را بشناسد به اندازه سر انگشتى از خاك قبرش بردارد براى او دواء و شفاست.

القمي، أبي القاسم جعفر بن محمد بن قولويه (متوفاى367هـ)، كامل الزيارات، ص465، تحقيق: الشيخ جواد القيومي، لجنة التحقيق، ناشر: مؤسسة نشر الفقاهة، الطبعة: الأولى1417هـ

روايت محمد بن زياد:

عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ عَمَّتِهِ قُلْتُ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام يَقُولُ‏ إِنَّ فِي طِينِ‏الْحَائِرِ الَّذِي فِيهِ الْحُسَيْنُ عليه السلام شِفَاءً مِنْ كُلِّ دَاءٍ وَ أَمَاناً مِنْ كُلِّ خَوْفٍ.

محمد بن زياد از عمه‌اش از امام صادق عليه السلام روايت كرده است در خاك حائري كه امام حسين عليه السلام در آن مدفون است شفاى از هر دردى است و امان از هر ترسى است.

القمي، أبي القاسم جعفر بن محمد بن قولويه (متوفاى367هـ)، كامل الزيارات،، ص467، تحقيق: الشيخ جواد القيومي، لجنة التحقيق، ناشر: مؤسسة نشر الفقاهة، الطبعة: الأولى1417هـ

روايت ابواليسع:

عَنْ أَبِي الْيَسَعِ قَالَ: سَأَلَ رَجُلٌ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ آخُذُ مِنْ طِينِ قَبْرِ الْحُسَيْنِ ع- يَكُونُ [عِنْدِي‏] أَطْلُبُ بَرَكَتَهُ قَالَ لَا بَأْسَ بِذَلِكَ.

ابى‌يسع روايت كرده است: مردى از امام صادق عليه السلام سوال كرد آيا از خاك قبر امام حسين عليه السلام برگيرم و در نزد خود نگاه دارم و از بركت آن استفاده كنم، فرمودند اشكالى در اين كار نيست.

القمي، أبي القاسم جعفر بن محمد بن قولويه (متوفاى367هـ)، كامل الزيارات، ص466، تحقيق: الشيخ جواد القيومي، لجنة التحقيق، ناشر: مؤسسة نشر الفقاهة، الطبعة: الأولى1417هـ

روايت ابوعبد الله برقي:

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِيِّ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا قَالَ: دَفَعَتْ إِلَيَّ امْرَأَةٌ غَزْلًا فَقَالَتْ ادْفَعْهُ إِلَى حَجَبَةِ مَكَّةَ لِيُخَاطَ بِهِ كِسْوَةُ الْكَعْبَةِ قَالَ فَكَرِهْتُ أَنْ أَدْفَعَهُ‏.إِلَى الْحَجَبَةِ وَ أَنَا أَعْرِفُهُمْ فَلَمَّا أَنْ صِرْنَا إِلَى الْمَدِينَةِ دَخَلْتُ عَلَى أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ امْرَأَةً أَعْطَتْنِي غَزْلًا فَقَالَتْ ادْفَعْهُ بِمَكَّةَ لِيُخَاطَ بِهِ كِسْوَةُ الْكَعْبَةِ فَكَرِهْتُ أَنْ أَدْفَعَهُ إِلَى الْحَجَبَةِ فَقَالَ اشْتَرِ بِهِ عَسَلًا وَ زَعْفَرَانَ [زَعْفَرَاناً]- وَ خُذْ مِنْ طِينِ قَبْرِ الْحُسَيْنِ عليه السلام وَ اعْجِنْهُ بِمَاءِ السَّمَاءِ وَ اجْعَلْ فِيهِ مِنَ الْعَسَلِ وَ الزَّعْفَرَانِ وَ فَرِّقْهُ عَلَى الشِّيعَةِ لِيُدَاوُوا بِهِ مَرْضَاهُمْ.

عبد الله برقى از بعضى از اصحاب روايت كرده است: زنى بافته‌اى (ريسمان يا پشم ريسيده شده‌اي) را به من داد تا به حاجبين كعبه بدهم كه پرده كعبه را با آن بدوزند، اما من ناپسند دانستم كه آن ريسمان را به حاجبين كعبه دهم چون آنان را مى‌شناختم [به اخلاق ونحوه برخوردشان با اين قضيه آگاهى داشتم]، وقتى به مدينه رسيديم خدمت امام باقر عليه السلام مشرف شديم، به ايشان عرض كردم فدايت شوم زنى به من ريسمانى داد تا به مكه ببرم تا پوشش كعبه را با آن بدوزند اما من نپسنديدم كه به حاجبين كعبه بدهم.[اكنون كه من از كعبه دورم و نمي‌توانم به خواسته اش عمل كنم با آن چه كنم] امام عليه السلام فرمودند: با آن عسل و زعفران بخر و از خاك قبر امام حسين عليه السلام را با آب باران مخلوط كن و آن عسل و زعفران را درآن بريز و بين شيعيان تقسيم كن تا با آن مريضيهايشان را درمان كنند.

القمي، أبي القاسم جعفر بن محمد بن قولويه (متوفاى367هـ)، كامل الزيارات، ص461، تحقيق: الشيخ جواد القيومي، لجنة التحقيق، ناشر: مؤسسة نشر الفقاهة، الطبعة: الأولى1417هـ.

روايت يونس بن ربيع

عَنْ يُونُسَ بْنِ الرَّبِيعِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ قَالَ: إِنَّ عِنْدَ رَأْسِ الْحُسَيْنِ عليه السلام لَتُرْبَةً حَمْرَاءَ فِيهَا شِفَاءٌ مِنْ كُلِّ دَاءٍ إِلَّا السَّامَ.

يونس بن ربيع از امام صادق عليه السلام روايت كرده است: در بالاى سر قبر امام حسين عليه السلام خاك قرمزى است كه در آن شفاى از هر دردى مگر مرگ است.

الكليني الرازي، أبو جعفر محمد بن يعقوب بن إسحاق (متوفاى328 هـ)، الأصول من الكافي، ج‏4، ص: 588، ناشر: اسلاميه‏، تهران‏، الطبعة الثانية،1362 هـ.ش.

روايت ابن ابي يعفور:

عَنِ ابْنِ أَبِي يَعْفُورٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام يَأْخُذُ الْإِنْسَانُ مِنْ طِينِ قَبْرِ الْحُسَيْنِ عليه السلام فَيَنْتَفِعُ بِهِ وَ يَأْخُذُ غَيْرُهُ وَ لَا يَنْتَفِعُ بِهِ فَقَالَ لَا وَ اللَّهِ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ مَا يَأْخُذُهُ أَحَدٌ وَ هُوَ يَرَى أَنَّ اللَّهَ يَنْفَعُهُ بِهِ إِلَّا نَفَعَهُ بِهِ.

ابن ابى يعفور روايت كرده است: به امام صادق عليه السلام عرض كردم انسانى از خاك قبر امام حسين عليه السلام برمى‌گيرد و از آن نفع مى‌برد و ديگرى از آن برمى‌گيرد و نفعى از آن نمى‌برد، فرمودند: نه به خدايى كه جزاو خدايى نيست قسم، كسى از آن خاك برنمى‌گيرد در حاليكه اينگونه مى‌انديشد كه خداوند به واسطه آن به او نفع مى‌بخشد مگر اينكه به حال او نفع داشته باشد.

الكليني الرازي، أبو جعفر محمد بن يعقوب بن إسحاق (متوفاى328 هـ)، الأصول من الكافي، ج‏4، ص: 587، ناشر: اسلاميه‏، تهران‏، الطبعة الثانية،1362 هـ.ش.

القمي، أبي القاسم جعفر بن محمد بن قولويه (متوفاى367هـ)، كامل الزيارات، ص461، تحقيق: الشيخ جواد القيومي، لجنة التحقيق، ناشر: مؤسسة نشر الفقاهة، الطبعة: الأولى1417هـ

روايٍت عمر بن واقد:

عَنْ عُمَرَ بْنِ وَاقِدٍ قَال‏ لي موسي بن جعفر عليه السلام:…..

َ لَا تَأْخُذُوا مِنْ تُرْبَتِي شَيْئاً لِتَتَبَرَّكُوا بِهِ فَإِنَّ كُلَّ تُرْبَةٍ لَنَا مُحَرَّمَةٌ إِلَّا تُرْبَةَ جَدِّيَ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ عليه السلام فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى جَعَلَهَا شِفَاءً لِشِيعَتِنَا….

عمر بن واقد روايت كرده است:امام موسى بن جعفر عليه السلام به من فرمودند: از خاك قبر من چيزى بر نداريد تا از آن تبرك بجوئيد، بدرستيكه هر خاكى به جز خاك جدم امام حسين عليه السلام بر ما حرام است و خداوند متعال در آن شفاء براى شيعيان ما قرار داده است.

القمي، ابي جعفر الصدوق، محمد بن علي بن الحسين بن بابويه (متوفاي381هـ)، عيون أخبار الرضا (ع)، ج2، ص96، تحقيق: تصحيح وتعليق وتقديم: الشيخ حسين الأعلمي، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات – بيروت – لبنان، سال چاپ: 1404 – 1984 م

روايت محمد بن مسلم:

عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ، قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ وَ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ (عَلَيْهِمَا السَّلَامُ) يَقُولَانِ: إِنَّ اللَّهَ (تَعَالَى) عَوَّضَ الْحُسَيْنَ (عَلَيْهِ السَّلَامُ) مِنْ قَتْلِهِ أَنْ جَعَلَ الْإِمَامَةَ فِي ذُرِّيَّتِهِ، وَ الشِّفَاءَ فِي تُرْبَتِهِ، وَ إِجَابَةَ الدُّعَاءِ عِنْدَ قَبْرِهِ، وَ لَا تُعَدُّ أَيَّامُ زَائِرِيهِ جَائِياً وَ رَاجِعاً مِنْ عُمُرِهِ.

محمد بن مسلم روايت كرده است از امام باقر و امام صادق عليهما السلام شنيدم كه مى‌فرمودند: خداوند متعال در عوض شهادتش امامت را در ذريه‌اش و شفاء را در تربتش و اجابت دعا را در نزد قبرش قرار داده و ايامى كه زائر به زيارت او مى‌آيد و بر مى‌گردد از عمرش به حساب نمى‌آيد.

الطوسي، الشيخ ابوجعفر، محمد بن الحسن بن علي بن الحسن (متوفاى460هـ)، الأمالي،ص318، تحقيق: قسم الدراسات الاسلامية – مؤسسة البعثة، ناشر: دار الثقافة ـ قم، الطبعة: الأولى، 1414هـ

روايت حارث بن مغيره نصري:

 عَنِ الْحَارِثِ بْنِ الْمُغِيرَةِ النَّصْرِيِّ، قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ (عَلَيْهِ السَّلَامُ):

إِنِّي رَجُلٌ كَثِيرُ الْعِلَلِ وَ الْأَمْرَاضِ، وَ مَا تَرَكْتُ دَوَاءً إِلَّا تَدَاوَيْتُ بِهِ فَمَا انْتَفَعْتُ بِشَيْ‏ءٍ مِنْهُ.فَقَالَ لِي: أَيْنَ أَنْتَ عَنْ طِينِ قَبْرِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ (عَلَيْهِ السَّلَامُ)، فَإِنَّ فِيهِ شِفَاءً مِنْ كُلِّ دَاءٍ، وَ أَمْناً مِنْ كُلِّ خَوْفٍ.

حارث بن مغيره نصرى روايت كرده است: خدمت امام صادق عليه السلام عرض كردم من مردى هستم كه زياد مريض مى‌شوم، و هيچ دوايى نيست كه استفاده نكرده باشم اما هيچكدام به حالم فايده‌اى نداشته است، ايشان به من فرمودند: آيا خاك قبر حسين بن على عليهماالسلام را استفاده كرده‌اى، بدرستيكه در آن شفاى از هر دردى و امان از هر خوفى است.

الطوسي، الشيخ ابوجعفر، محمد بن الحسن بن علي بن الحسن (متوفاى460هـ)، الأمالي،ص318 تحقيق: قسم الدراسات الاسلامية – مؤسسة البعثة، ناشر: دار الثقافة ـ قم، الطبعة: الأولى، 1414هـ

روايت زيد ابي اسامه:

عَنْ زَيْدٍ أَبِي أُسَامَةَ، قَالَ: كُنْتُ فِي جَمَاعَةٍ مِنْ عِصَابَتِنَا بِحَضْرَةِ سَيِّدِنَا الصَّادِقِ (عَلَيْهِ السَّلَامُ)، فَأَقْبَلَ عَلَيْنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (عَلَيْهِ السَّلَامُ)، فَقَالَ: إِنَّ اللَّهَ (تَعَالَى) جَعَلَ تُرْبَةَ جَدِّيَ الْحُسَيْنِ (عَلَيْهِ السَّلَامُ) شِفَاءً مِنْ كُلِّ دَاءٍ وَ أَمَاناً مِنْ كُلِّ خَوْفٍ….

زيد ابى اسامه روايت كرده است به همراه جماعتى از بزرگان در محضر آقايمان امام صادق عليه السلام بوديم، امام صادق عليه السلام به ما رو كرده و فرمودند خداوند متعال تربت جدم حسين عليه السلام را شفاى از هر دردى و امان از هر خوفى قرار داده است.

الطوسي، الشيخ ابوجعفر، محمد بن الحسن بن علي بن الحسن (متوفاى460هـ)، الأمالي،ص318، تحقيق: قسم الدراسات الاسلامية – مؤسسة البعثة، ناشر: دار الثقافة ـ قم، الطبعة: الأولى، 1414هـ

روايت سعد بن سعيد اشعري:

سَعْدُ بْنُ سَعِيدٍ الْأَشْعَرِيُّ، عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا (عَلَيْهِ السَّلَامُ)، قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الطِّينِ الَّذِي يُؤْكَلُ يَأْكُلُهُ النَّاسُ.

فَقَالَ: كُلُّ طِينٍ حَرَامٌ كَالْمَيْتَةِ وَ الدَّمِ‏ وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ‏ مَا خَلَا طِينَ قَبْرِ الْحُسَيْنِ (عَلَيْهِ السَّلَامُ)، فَإِنَّهُ شِفَاءٌ مِنْ كُلِّ دَاءٍ.

الطوسي، الشيخ ابوجعفر، محمد بن الحسن بن علي بن الحسن (متوفاى460هـ)، الأمالي،ص319، تحقيق: قسم الدراسات الاسلامية – مؤسسة البعثة، ناشر: دار الثقافة ـ قم، الطبعة: الأولى، 1414هـ

روايت ابي حمزه ثمالي:

عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ‏ كُنْتُ بِمَكَّةَ وَ ذَكَرَ فِي حَدِيثِهِ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنِّي رَأَيْتُ أَصْحَابَنَا يَأْخُذُونَ مِنْ طِينِ الْحُسَيْنِ عليه السلام لِيَسْتَشْفُوا بِهِ هَلْ فِي ذَلِكَ شَيْ‏ءٌ مِمَّا يَقُولُونَ مِنَ الشِّفَاءِ قَالَ قَالَ يُسْتَشْفَى‏ بِمَا بَيْنَهُ‏ وَ بَيْنَ الْقَبْرِ عَلَى رَأْسِ أَرْبَعَةِ أَمْيَال‏.

ابوحمزه ثمالى روايت كرده است: من در مكه بودم … خدمت امام صادق عليه السلام عرضه داشتم فدايتان شوم من ديده‌ام ياران ما (شيعيان ) از خاك امام حسين عليه السلام بر مى‌گيرند تا بوسيله آن شفا يابند آيا شما نيز قائل هستيد كه آن خاك شفا دهنده است فرمودند به فاصله چهار ميل از قبر مطهر از خاك آن براى طلب شفا مى‌توان استفاده كرد.

القمي، أبي القاسم جعفر بن محمد بن قولويه (متوفاى367هـ)، كامل الزيارات، ص470/471تحقيق: الشيخ جواد القيومي، لجنة التحقيق، ناشر: مؤسسة نشر الفقاهة، الطبعة: الأولى1417هـ.

يونس بن ربيع:

عَنْ يُونُسَ بْنِ الرَّبِيعِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ قَالَ: إِنَّ عِنْدَ رَأْسِ الْحُسَيْنِ عليه السلام لَتُرْبَةً حَمْرَاءَ فِيهَا شِفَاءٌ مِنْ كُلِّ دَاءٍ إِلَّا السَّامَ.

يونس بن ربيع روايت كرده است: امام صادق عليه السلام فرمودند در كنار سر مبارك امام حسين عليه السلام خاك قرمزى است كه درآن شفاى از هر دردى به جز مرگ است.

الكليني الرازي، أبو جعفر محمد بن يعقوب بن إسحاق (متوفاى328 هـ)، الأصول من الكافي، ج4 ص588، ناشر: اسلاميه‏، تهران‏، الطبعة الثانية،1362 هـ.ش.ج‏9 ؛ ص346.

يونس بن رفيع:

عَنْ يُونُسَ بْنِ رَفِيعٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: إِنَّ عِنْدَ رَأْسِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ عليه السلام لَتُرْبَةً حَمْرَاءَ فِيهَا شِفَاءٌ مِنْ كُلِّ دَاءٍ إِلَّا السَّامَ.

يونس بن رفيع روايت كرده است: در نزد سر مبارك حسين بن على عليهما السلام خاك قرمزى است كه در آن شفاى از هر دردى است مگر مرگ.

القمي، أبي القاسم جعفر بن محمد بن قولويه (متوفاى367هـ)، كامل الزيارات،ص468، تحقيق: الشيخ جواد القيومي، لجنة التحقيق، ناشر: مؤسسة نشر الفقاهة، الطبعة: الأولى1417هـ

روايت ابو جعفر موصلي:

عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ الْمَوْصِلِيِّ أَنَّ أَبَا جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ: إِذَا أَخَذْتَ طِينَ قَبْرِ الْحُسَيْنِ فَقُلْ اللَّهُمَّ بِحَقِّ هَذِهِ التُّرْبَةِ وَ بِحَقِّ الْمَلَكِ الْمُوَكَّلِ بِهَا وَ الْمَلَكِ الَّذِي كَرَبَهَا وَ بِحَقِّ الْوَصِيِّ الَّذِي هُوَ فِيهَا صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اجْعَلْ هَذَا الطِّينَ شِفَاءً مِنْ كُلِّ دَاءٍ وَ أَمَاناً مِنْ كُلِّ خَوْفٍ فَإِنْ فَعَلَ ذَلِكَ كَانَ‏ حَتْماً شِفَاءً مِنْ كُلِّ دَاءٍ وَ أَمَاناً مِنْ كُلِّ خَوْفٍ.

ابى جعفر موصلى روايت كرده است كه امام باقر عليه السلام فرمودند: هنگاميكه خاك قبر امام حسين عليه السلام را برداشتى پس بگو: خداوندا بحق اين تربت مبارك و به حق ملائكه موكل به اين تربت و ملكى كه سخت اندوهگينش كرده و به حق وصيى كه در آن است بر محمد و آل محمد درود فرست و اين خاك را شفا قرارده از هر دردى و امان قرار ده از هر خوفى و ترسى، اگر چنين كنى حتما شفاى از هر دردى است و امان دهنده از هرخوف و ترسى.

القمي، أبي القاسم جعفر بن محمد بن قولويه (متوفاى367هـ)، كامل الزيارات،ص469، تحقيق: الشيخ جواد القيومي، لجنة التحقيق، ناشر: مؤسسة نشر الفقاهة، الطبعة: الأولى1417هـ

روايت سماعه بن مهران:

 رَوَى سَمَاعَةُ بْنُ مِهْرَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: كُلُّ طِينٍ حَرَامٌ عَلَى بَنِي آدَمَ مَا خَلَا طِينَ قَبْرِ الْحُسَيْنِ عليه السلام مَنْ أَكَلَهُ مِنْ وَجَعٍ شَفَاهُ‏ اللَّهُ‏ تَعَالَى.

سماعه بن مهران روايت كرده است: امام صادق عليه السلام فرمودند: خوردن هر خاكى بر بنى آدم حرام است به جز خاك قبر امام حسين عليه السلام، هر دردمندى آن تربت را بخورد خداى تعالى او را شفا مى‌بخشد.

القمي، أبي القاسم جعفر بن محمد بن قولويه (متوفاى367هـ)، كامل الزيارات، تحقيق: الشيخ، ص479، جواد القيومي، لجنة التحقيق، ناشر: مؤسسة نشر الفقاهة، الطبعة: الأولى1417هـ.

روايت ابراهيم بن محمد ثقفي:

رَوَى إِبْرَاهِيمُ بْنُ مُحَمَّدٍ الثَّقَفِيُ[عن ابيه عن الصادق جعفر بن محمد]‏ أَنَّ فَاطِمَةَ عليها السلام بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ، صكَانَتْ مِسْبَحَتُهَا مِنْ خَيْطِ صُوفٍ مُفَتَّلٍ مَعْقُودٍ عَلَيْهِ عَدَدَ التَّكْبِيرَاتِ فَكَانَتْ عليه السلام تُدِيرُهَا بِيَدِهَا تُكَبِّرُ وَ تُسَبِّحُ إِلَى أَنْ قُتِلَ حَمْزَةُ بْنُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ سَيِّدُ الشُّهَدَاءِ فَاسْتَعْمَلَتْ تُرْبَتَهُ وَ عَمِلَتِ الْمَسَابِيحَ فَاسْتَعْمَلَهَا النَّاسُ فَلَمَّا قُتِلَ الْحُسَيْنُ عليه السلام عُدِلَ‏ بِالْأَمْرِ إِلَيْهِ‏ فَاسْتَعْمَلُوا تُرْبَتَهُ لِمَا فِيهَا مِنَ الْفَضْلِ وَ الْمَزِيَّة.

ابراهيم بن محمد ثقفى از پدرش از امام صادق عليه السلام روايت كرده است: تسبيح فاطمه دختر رسول خدا صلى الله عليهما و آله تسبيحش از از نخ پشمى پيچيده شده‌اى كه به عدد تكبيرها بر روى آن گره خورده بود و كه حضرتشان بادستان مباركشان دور مى‌دادندو تكبيرو تسبيح مى‌گفتند تا زمانيكه حمزه بن عبد المطلب سيد الشهداء به شهادت رسيدند بعد از آن از تربت او تسبيح درست كردند و مردم نيز به سيره او عمل كردند. آنگاه كه امام حسين عليه السلام به شهادت رسيدند، امر به تربت امام حسين عليه السلام به جاى تربت حمزه سيد الشهداء شد،بعد از آن از تربت امام حسين عليه السلام تسبيح درست كردند؛ به سبب فضيلت ومزيتى كه در تربت امام حسين عليه السلام است.

الشيخ المفيد، محمد بن محمد بن النعمان ابن المعلم أبي عبد الله العكبري البغدادي (متوفاى413 هـ)، كتاب المزار مناسك المزار ،ص 150، تحقيق آية الله السيد محمد باقر الأبطحي، ناشر: دار المفيد للطباعة والنشر والتوزيع ـ بيروت، الطبعة: الثانية، 1414هـ ـ 1993م.

طبرسى، حسن بن فضل،متوفاي 548، مكارم الأخلاق،ص281،نشر شريف رضى – قم، چاپ:ششم،1392ق /1970 م.

روايت حنان بن سدير:

وَ رَوَى حَنَانُ بْنُ سَدِيرٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام أَنَّهُ قَالَ‏ مَنْ أَكَلَ مِنْ طِينِ قَبْرِ الْحُسَيْنِ عليه السلام غَيْرَ مُسْتَشْفٍ‏ بِهِ فَكَأَنَّمَا أَكَلَ مِنْ لُحُومِنَا فَإِذَا احْتَاجَ أَحَدُكُمْ لِلْأَكْلِ مِنْهُ لِيَسْتَشْفِيَ بِهِ فَلْيَقُلْ بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ اللَّهُمَّ رَبَّ هَذِهِ التُّرْبَةِ الْمُبَارَكَةِ الطَّاهِرَةِ وَ رَبَّ النُّورِ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ وَ رَبَّ الْجَسَدِ الَّذِي سَكَنَ فِيهِ وَ رَبَّ الْمَلَائِكَةِ الْمُوَكَّلِينَ بِهِ اجْعَلْهُ لِي شِفَاءً مِنْ دَاءِ كَذَا وَ كَذَا وَ اجْرَعْ مِنَ الْمَاءِ جُرْعَةً خَلْفَهُ وَ قُلِ اللَّهُمَّ اجْعَلْهُ رِزْقاً وَاسِعاً وَ عِلْماً نَافِعاً وَ شِفَاءً مِنْ كُلِّ دَاءٍ وَ سُقْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى يَدْفَعُ عَنْكَ بِهَا كُلَّ مَا تَجِدُ مِنَ السُّقْمِ وَ الْهَمِّ وَ الْغَمِّ إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى‏

حنان بن سدير از پدرش روايت كرده است: امام صادق عليه السلام فرمودند: هر كس خاك قبر امام حسين عليه السلام را بدون نيت شفاء بخورد مثل اين است كه از گوشت بدن ما خورده باشد، پس هر گاه يكى از شما براى شفاء به آن احتياج پيدا كرد بايد بگويد: به نام خدا و با استعانت از خدا، بار خدايا اى پروردگار اين تربت مباركه طاهره، و پروردگار نورى كه بر اين خاك نازل شده است و پروردگار جسدى كه در اين خاك ساكن شده است و پروردگار ملائكه موكل به اين خاك، آن را براى من شفاي از دردم قرار بده، سپس جرعه‌اى آب بنوشد و بگويد: خداوندا آن را رزق واسع و علم نافع و شفاى از هر دردى و مرضى قرار بده، پس بدرستيكه خداوند متعال دفع مى‌كند از تو به واسطه اين تربت هر آنچه كه از درد و ناراحتى و اندوه و غم دارى، انشاء الله تعالى.

الحر العاملي، محمد بن الحسن (متوفاى1104هـ)، تفصيل وسائل الشيعة إلي تحصيل مسائل الشريعة،ج4 ص265، تحقيق و نشر: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، الطبعة: الثانية، 1414هـ.

روايت محمد بن مارد عن عمته:

عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ‏ مَارِدٍ عَنْ‏ عَمَّتِهِ‏ قَالَتْ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام يَقُولُ‏ إِنَّ فِي طِينِ الْحَائِرِ الَّذِي فِيهِ الْحُسَيْنُ عليه السلام شِفَاءً مِنْ كُلِّ دَاءٍ وَ أَمَاناً مِنْ كُلِّ خَوْفٍ.

محمد بن مارد از عمه‌اش روايت كرده است: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمودند: در خاك حائر حسينى عليه السلام شفاى از هر درد و امان از هر خوفى است.

القمي، أبي القاسم جعفر بن محمد بن قولويه (متوفاى367هـ)، كامل الزيارات،ص467، تحقيق: الشيخ جواد القيومي، لجنة التحقيق، ناشر: مؤسسة نشر الفقاهة، الطبعة: الأولى1417هـ

شفا دادن، تنها به دست خداوند است

تا اين جا ثابت شد كه يكى از ويژگى‌هاى امام حسين عليه السلام اين است كه تربت مباركش شفابخش است و تربت ديگرى را جز تربت آن حضرت شفاء دهنده نيست؛ البته از ديدگاه شيعه اين تربت مباركه به خودى خود شفاء نمى‌دهد؛ بلكه منحصرا به اذن پرودگار شفاء مى‌دهد؛ يعنى اين خداوند است كه در خاك كربلا شفا قرار داده است؛ همانطور كه در آداب خوردن تربت مباركه نيز به آن تصريح شده است كه با گفتن «بسم الله» و بردن نام خداوند  و با استعانت از خدا، خورده شود:

عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ الْبَصْرِيِّ عَنْ بَعْضِ رِجَالِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: طِينُ قَبْرِ الْحُسَيْنِ عليه السلام شِفَاءٌ مِنْ كُلِّ دَاءٍ وَ إِذَا أَكَلْتَهُ فَقُلْ بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ اللَّهُمَّ اجْعَلْهُ رِزْقاً وَاسِعاً وَ عِلْماً نَافِعاً وَ شِفَاءً مِنْ كُلِّ دَاءٍ إِنَّكَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ.

از محمد بن اسماعيل البصرى از بعض رجالش از امام صادق (ع) روايت شده است كه خاك قبر امام حسين(ع) شفاى از هر دردى است، در هنگام خوردن بگو: به نام خدا و با استعانت از خدا، خداوندا آن را رزق واسع و علم نافع قرار بده و شفاى از هر دردى قرار بده، بدرستيكه فقط تو بر هر كارى توانا هستى.

القمي، أبي القاسم جعفر بن محمد بن قولويه (متوفاى367هـ)، كامل الزيارات، ص461تحقيق: الشيخ جواد القيومي، لجنة التحقيق، ناشر: مؤسسة نشر الفقاهة، الطبعة: الأولى1417هـ

روايات شيعه و سنى نيز گوياى اين است كه شفاء، تنها به دست خداوند است و او است شفاء را در آنچه بخواهد قرار دهد.

مرحوم كلينى در كافى خود روايتى را ذكر كرده است:

عَنْ حُسَيْنٍ الْخُرَاسَانِيِّ وَ كَانَ خَبَّازاً قَالَ: شَكَوْتُ إِلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام وَجَعاً بِي فَقَالَ إِذَا صَلَّيْتَ فَضَعْ يَدَكَ مَوْضِعَ سُجُودِكَ ثُمَّ قُلْ بِسْمِ اللَّهِ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ، صاشْفِنِي يَا شَافِي، لَا شِفَاءَ إِلَّا شِفَاؤُكَ شِفَاءً لَا يُغَادِرُ سُقْماً، شِفَاءً مِنْ كُلِّ دَاءٍ وَ سُقْمٍ.

حسين خراسانى از دردى كه در من بود به محضر امام صادق عليه السلام عرض حال كردم فرمودند پس از نماز دستانت را در موضع سجودت قرار بده سپس بگو: بِسْمِ اللَّهِ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ، ص مرا شفاء بده اى شفاء دهنده، شفايى نيست جز شفاى تو ، آنچنان شفايى كه ترك نمى‌‌كند هيچ بيمارى را، شفاى از هردرد و بيمارى.

الكليني الرازي، أبو جعفر محمد بن يعقوب بن إسحاق (متوفاى328 هـ)، الأصول من الكافي، ج2، ص567، ناشر: اسلاميه‏، تهران‏، الطبعة الثانية،1362 هـ.ش.

همچنين شيخ حر عاملى در كتاب وسائل الشيعه مى‌نويسد:

عن محمد بن مسلم، عن أبي جعفر عليه السلام قال:… إنما الشفاء بيد الله.

محمد بن مسلم روايت كرده است: امام باقر عليه السلام فرمودند: شفاء فقط به دست خداست.

الحر العاملي، محمد بن الحسن (متوفاى1104هـ)، تفصيل وسائل الشيعة إلي تحصيل مسائل الشريعة، ج17، ص182، تحقيق و نشر: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، الطبعة: الثانية، 1414هـ..

و بخارى در صحيح خود از عايشه نقل كرده است:

عَنْ عَائِشَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا ” أَنَّ النَّبِيَّ (ص) كَانَ يُعَوِّذُ بَعْضَ أَهْلِهِ يَمْسَحُ بِيَدِهِ الْيُمْنَى، وَيَقُولُ: اللَّهُمَّ رَبَّ النَّاسِ، أَذْهِبْ الْبَاسَ اشْفِهِ وَأَنْتَ الشَّافِي، لَا شِفَاءَ إِلَّا شِفَاؤُكَ، شِفَاءً لَا يُغَادِرُ سَقَمًا “.

از عايشه روايت شده است: پيامبر خدا صلي الله عليه و آله بعضى از اهل خود را براى تعويذ با دست راست خود مسح مى‌كرد و مى‌فرمود: “خداوندا، اى پرودگار مردم، درد را از او ببر و شفايش ده و تو شفا دهنده‌اى و شفايى جز شفاى تو نيست، شفايى كه ترك نمى‌كند هيچ بيمارى را».

البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاى256هـ)، صحيح البخاري، ج5، ص2168، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة – بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 – 1987.

در نتيجه از ديدگاه شيعه و سنى، «شفا» دادن تنها در اختيار خداوند است و البته قادر است كه «شفا» را در هرچه كه بخواهد قرار دهد.

البته اين بدان معنى نيست كه خداوند نيازى به واسطه داشته باشد؛ بلكه سنت خداوند اينچنين بوده است كه به واسطه‌هايى به بندگانش يارى مى‌رساند؛ همانطورى كه خداوند پيام خود را به وسيله فرشتگان و پيامبران به بندگانش مى‌رساند؛ بى‌آن كه نيازمند فرشته يا پيامبرى باشد.

اسباب از ديدگاه آيات و روايات فريقين

طبق آيات قرآن و روايات، خداوند قادر و حكيم، شفاء را در بعضى از آِيات و اذكار و همچنين اشياء اعم از اطعمه و اشربه قرار داده است.

موارد بسيارى را مى‌توان يافت كه در قرآن و روايات شيعه يا سنى تصريح شده است كه خداوند به وسيله آن‌چيزها شفا مى‌دهد كه ما به چند مورد به صورت خلاصه اشاره خواهيم كرد:

قرآن شفاست

خداوند كريم در قرآن مى‌فرمايد:

وَلَوْ جَعَلْنَاهُ قُرْآَنًا أَعْجَمِيًّا لَقَالُوا لَوْلَا فُصِّلَتْ آَيَاتُهُ أَأَعْجَمِيٌّ وَعَرَبِيٌّ قُلْ هُوَ لِلَّذِينَ آَمَنُوا هُدًى وَشِفَاءٌ وَالَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ فِي آَذَانِهِمْ وَقْرٌ وَهُوَ عَلَيْهِمْ عَمًى أُولَئِكَ يُنَادَوْنَ مِنْ مَكَانٍ بَعِيدٍ. فصلت/44.

و اگر [اين كتاب را ] قرآنى غير عربى گردانيده بوديم، قطعاً مى گفتند: «چرا آيه هاى آن روشن بيان نشده؟ كتابى غير عربى و ] مخاطب آن ]عرب زبان؟» بگو:«اين ] كتاب ]براى كسانى كه ايمان آورده اند رهنمود و درمانى است، و كسانى كه ايمان نمى آورند در گوشهايشان سنگينى است و قرآن برايشان نامفهوم است، و ] گويى ]آنان را از جايى دور ندا مى دهند! (فصّلت:44 )

وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآَنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَلَا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَسَارًا. الإسراء/ 82.

و ما آنچه را براى مؤمنان مايه درمان و رحمت است از قرآن نازل مى كنيم، و ] لى ] ستمگران را جز زيان نمى افزايد.

«عسل» شفاست

ثُمَّ كُلِي مِنْ كُلِّ الثَّمَرَاتِ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهَا شَرَابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِيهِ شِفَاءٌ لِلنَّاسِ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآَيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ. النحل/69.

سپس از همه ميوه ها بخور، و راههاى پروردگارت را فرمانبردارانه، بپوى. ] آنگاه ] از درون [شكم] آن، شهدى كه به رنگهاى گوناگون است بيرون مى‌آيد. در آن، براى مردم درمانى است. راستى در اين ] زندگى زنبوران ] براى مردمى كه تفكر مى كنند نشانه ] قدرت الهى ] است.

«فاتحه الكتاب» شفاست

ابوبكر بيهقى در شعب الإيمان مى‌نويسد:

عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ، أَنَّهُ قَالَ: رَأَيْتُ النَّبِيَّ (ص)… ثُمَّ قَالَ: ” يَا جَابِرُ، أَلا أُخْبِرُكَ بِخَيْرِ سُورَةٍ نَزَلَتْ فِي الْقُرْآنِ؟ “، قَالَ: قُلْتُ: بَلَى يَا رَسُولَ اللَّهِ، قَالَ: ” فَاتِحَةُ الْكِتَابِ، قَالَ عَلِيٌّ: وَأَحْسَبُهُ، قَالَ: فِيهَا شِفَاءٌ مِنْ كُلِّ دَاءٍ “.

از جابر بن عبدالله انصارى نقل شده است: رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود اى جابر! آيا تو را خبر ندهم به بهترين سوره‌اى كه در قرآن نازل شده، عرض كردم بلى يا رسول الله صلي الله عليه و آله ، فرمودند: «فاتحه الكتاب» بزرگ است و من آن را بزرگ مى‌شمارم فرمود: در آن شفاى از هر دردى است.

البيهقي، أحمد بن الحسين بن علي بن موسي ابوبكر (متوفاى458هـ) شعب الإيمان، تحقيق: محمد السعيد بسيوني زغلول، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى، 1410هـ.، ص797.

خاك مدينه و آب دهان بعضي از ما شفا است

محمد بن اسماعيل بخارى در صحيح خود مى‌نويسد كه خاك مدينه و آب دهان برخى از افراد شفا است:

عن عَائِشَةَ قالت كان النبي صلى الله عليه وسلم يقول في الرُّقْيَةِ تُرْبَةُ أَرْضِنَا وَرِيقَةُ بَعْضِنَا يُشْفَى سَقِيمُنَا بِإِذْنِ رَبِّنَا.

عايشه از رسول خدا صلي الله عليه و آله روايت كرده است كه با رقيه كردن با خاك زمين ما و آب دهان بعضى از ما شفا مى‌يابد مريض ما به اذن پروردگار ما.

البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاى256هـ)، صحيح البخاري، ج5، ص2168، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة – بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 – 1987.

«بال مگس» شفاست

أَبَا هُرَيْرَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، يَقُولُ: قَالَ النَّبِيُّ (ص): ” إِذَا وَقَعَ الذُّبَابُ فِي شَرَابِ أَحَدِكُمْ فَلْيَغْمِسْهُ، ثُمَّ لِيَنْزِعْهُ فَإِنَّ فِي إِحْدَى جَنَاحَيْهِ دَاءً وَالْأُخْرَى شِفَاءً “

اباهريره از رسول خدا صلي الله عليه و آله روايت كرده است: هرگاه پشه در نوشيدنى شما افتاد، آن را در نوشيدنى خود غرق كنيد ، بعد از آن خارج كنيد، پس به درستيكه در يك بال آن مرض و در يك بال آن شفاست.[شايد بالي كه در آن مرض است در نوشيدني شما فرو رفته باشد]

البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاى256هـ)، صحيح البخاري، ج5ص 2180 تحقيق: د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة – بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 – 1987.

«آب قارچ (كمأه)» شفاي چشم است

عن سَعِيدِ بن زَيْدٍ رضي الله عنه قال قال رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم الْكَمْأَةُ من الْمَنِّ وَمَاؤُهَا شِفَاءٌ لِلْعَيْنِ .

سعيد بن زيد روايت كرده است رسول خدا صلي الله عليه و آله  فرمود : كماه[كه همان قارچ است] از « منّ » است [من طعامهايى كه خداوند براى بنى اسرائيل نازل كرد] و آب قارچ شفاى چشم است.

البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاى256هـ)، صحيح البخاري،ج4، ص1700/ ج5ص 2159 تحقيق: د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة – بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 – 1987.

سياه دانه (الحبه السوداء) شفاست

عن خَالِدِ بن سَعْدٍ قال خَرَجْنَا وَمَعَنَا غَالِبُ بن أَبْجَرَ فَمَرِضَ في الطَّرِيقِ فَقَدِمْنَا الْمَدِينَةَ وهو مَرِيضٌ فَعَادَهُ بن أبي عَتِيقٍ فقال لنا عَلَيْكُمْ بِهَذِهِ الْحُبَيْبَةِ السَّوْدَاءِ فَخُذُوا منها خَمْسًا أو سَبْعًا فَاسْحَقُوهَا ثُمَّ اقْطُرُوهَا في أَنْفِهِ بِقَطَرَاتِ زَيْتٍ في هذا الْجَانِبِ وفي هذا الْجَانِبِ فإن عَائِشَةَ حَدَّثَتْنِي أنها سَمِعَتْ النبي صلى الله عليه وسلم يقول إِنَّ هذه الْحَبَّةَ السَّوْدَاءَ شِفَاءٌ من كل دَاءٍ إلا من السَّامِ قلت وما السَّامُ قال الْمَوْتُ.

خالد بن سعد مى‌گويد به همراه غالب بن ابجر به مسافرت رفته بوديم كه در بين راه مريض شد وقتى هم كه به مدينه رسيديم همچنان مريض بود، ابو عتيق به عيادتش آمد به ما گفت بر شما باد سياه دانه پنج يا هفت دانه از آن را كوبيده و بهمراه روغن زيتون در هر دوسوراخ بينى او بريزيد به درستيكه عايشه از رسول خدا صلي الله عليه و آله براى من روايت كرد: «سياه دانه شفاى تمامى درد هاست مگر از سام، سوال كردم سام چيست؟ فرمودند: مرگ».

البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاى256هـ)، صحيح البخاري، ج5، ص2154،تحقيق: د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة – بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 – 1987.

«حجامت» شفاست

أَنَّ جَابِرَ بن عبد اللَّهِ رضي الله عنهما دعا الْمُقَنَّعَ ثُمَّ قال لَا أَبْرَحُ حتى تَحْتَجِمَ فَإِنِّي سمعت رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم يقول إِنَّ فيه شِفَاءً

جابر بن عبد الله انصارى مقنع را فراخواند، سپس گفت مفارقت نمى‌كنم ؛ مگر اينكه حجامت كنم، من از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه فرمودند در حجامت شفاست.

البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاى256هـ)، صحيح البخاري،، ج5ص 2156،،تحقيق: د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة – بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 – 1987.

«عود هندي » شفاست

عَنْ أُمِّ قَيْسٍ بِنْتِ مِحْصَنٍ قَالَتْ: سَمِعْتُ النَّبِيَّ (ص) يَقُولُ: ” عَلَيْكُمْ بِهَذَا الْعُودِ الْهِنْدِيِّ، فَإِنَّ فِيهِ سَبْعَةَ أَشْفِيَةٍ: يُسْتَعَطُ بِهِ مِنَ الْعُذْرَةِ، وَيُلَدُّ بِهِ مِنْ ذَاتِ الْجَنْبِ “،….

ام قيس دختر محصن روايت كرده است : رسول خدا صلي الله عليه و آله  فرمود: برشما باد عود هندي؛ زيرا در آن هفت شفاى از هفت درد است كه از آن جمله است مريضى ذات الجنب (التهاب و تحريك پرده ذات الجنب).

البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاى256هـ)، صحيح البخاري، ج5، ص2155/2160،تحقيق: د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة – بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 – 1987.

النيسابوري القشيري، ابوالحسين مسلم بن الحجاج (متوفاى261هـ)، صحيح مسلم،ج 4ص 1734، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.

عَنْ عَائِشَةَ: أَنَّ امْرَأَةً دَخَلَتْ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ (ص) وَمَعَهَا صَبِيٌّ يَسِيلُ مَنْخَرَاهُ دَمًا، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص):” عَلامَ تَدْغَرْنَ أَوْلادَكُنَّ؟ أَلا أَخَذْتِ قُسْطًا بَحَرِيًّا، ثُمَّ أَسْعَطْتِهِ إِيَّاهُ، فَإِنَّ فِيهِ شِفَاءً مِنْ سَبْعَةِ أَدْوِيَةٍ إِحْدَاهُنَّ ذَاتُ الْجُنُبِ “.

از عايشه روايت شده است زنى به همراه فرزندش بر پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم وارد شدند و از سوراخهاى بينى او خون جارى بود، رسول خدا صلي الله عليه و آله به او فرمودند:

با چه چيزى اولاد خود را بخور مى‌دهيد (درمان مى كنيد)؟ چرا قسط بحرى تهيه نمى‌كنى و در بينى‌اش نمى‌گذارى، بدرستيكه در آن شفاء از هفت درد است كه يكى از آن ذات الجنب است.

الهيثمي، ابوالحسن نور الدين علي بن أبي بكر (متوفاى 807 هـ)، كشف الإستار عن زوائد البزار على الكتب الستة، ص881، تحقيق: حبيب الرحمن الأعظمي، ناشر: مؤسسة الرسالة ـ بيروت، الطبعة: الأولي، 1399هـ ـ 1979م.

تلبينه شفاست

عَنْ عَائِشَةَ زَوْجِ النَّبِيِّ (ص) فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (ص) يَقُولُ: ” التَّلْبِينَةُ مُجِمَّةٌ لِفُؤَادِ الْمَرِيضِ تَذْهَبُ بِبَعْضِ الْحُزْنِ “

از عايشه نقل شده است: من از رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيدم فرمودند تلبينه دل مريض را قرص و محكم مى‌كند و اندوه را از بين مى‌برد.

البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاى256هـ)، صحيح البخاري، ج5، ص2067 تحقيق: د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة – بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 – 1987.

التلبينة حساء يتخذ من دقيق أو نخالة ويجعل فيه عسل وإنما سميت تلبينة تشبيهاً باللبن لبياضها ورقتها

ثعالبي گفته است: تلبينه غذاى پخته شده‌اى است كه از آرد يا نخاله آن وروغن درست شده است كه در آن عسل ريخته شده باشد، و وجه تسميه آن شباهتش به شير است به سبب سفيدى و رقيق بودن آن.

عبد الملك بن محمد بن إسماعيل أبو منصور الثعالبي (متوفاى429، فقه اللغة، ج1، ص58.

عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ أَبِي طَلْحَةَ، عَنِ النَّبِيِّ (ص) قَالَ: ” فِي التَّلْبِينَةِ شِفَاءٌ مِنْ كُلِّ دَاءٍ “.

از اسحاق بن ابى طلحه روايت شده كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمودند: در تلبينه شفاى از هر درد است.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852هـ)، المطالب العالية بزوائد المسانيد الثمانية، ج11، ص38، تحقيق: د. سعد بن ناصر بن عبد العزيز الشتري، ناشر: دار العاصمة/ دار الغيث، الطبعة: الأولى، السعودية – 1419هـ.

«نماز» شفاست

عَنْ أَبِي هُرَيْرَة، قَالَ: مَا هَجَّرْتُ، إِلَّا وَجَدْتُ النَّبِيَّ (ص) يُصَلِّي، قَالَ: فَصَلَّى، ثُمَّ قَالَ: ” اشِكَنْبْ دَرْدْ؟ “. قَالَ: قُلْتُ: لَا، قَالَ: ” قُمْ فَصَلِّ، فَإِنَّ فِي الصَّلَاةِ شِفَاءً “.

ابوهريره از رسول خدا صلي الله عليه و آله روايت كرده است: رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمودند: اى ابا هريره! آيا شكمت درد مى كند؟ عرض كردم: بلى. فرمودند: بلند شو نماز بخوان به راستى در نماز شفاست.

الشيباني، ابوعبد الله أحمد بن حنبل (متوفاى241هـ)، مسند أحمد بن حنبل،ج2 ص390 ناشر: مؤسسة قرطبة – مصر.

 « ذكر لا حول ولا قوه الا بالله » شفاست

عَنْ بَهْزِ بْنِ حَكِيمٍ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ جَدِّهِ، عَنِ النَّبِيِّ (ص) قَالَ: أَكْثِرُوا مِنْ قَوْلِ: لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلا بِاللَّهِ، فَإِنَّهُ كَنْزٌ مِنْ كُنُوزِ الْجَنَّةِ، وَإِنَّ فِيهِ شِفَاءً مِنْ تِسْعَةٍ وَتِسْعِينَ دَاءً، أَوَّلُهَا الْهَمُّ.

از بهز ‌بن ‌حكيم از پدرش و پدرش از جدش از رسول خدا(ص) روايت كرده: آن حضرت فرمودند: ذكر لاحول و لا قوة الا بالله را زياد بگوييد ؛ زيرا اين ذكر گنجى از گنجهاى بهشتى است و در آن شفاى نود ونه درد است كه اولين آنها اندوه است.

ابوالقاسم سليمان بن أحمد بن أيوب (متوفاى360هـ)، المعجم الأوسط، ج1 ص289 ،تحقيق: طارق بن عوض الله بن محمد،‏عبد المحسن بن إبراهيم الحسيني، ناشر: دار الحرمين – القاهرة – 1415هـ.

«غبار مدينه» شفاست

عَنْ إِسْمَاعِيل بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ ثَابِتِ بْنِ قَيْسِ بْنِ شَمَّاسٍ، عَنْ أَبِيهِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): غُبَارُ الْمَدِينَةِ شِفَاءٌ مِنَ الْجُذَامِ.

اسماعيل بن محمد بن ثابت بن قيس بن شماس از پدرش از رسول خدا صلي الله عليه و آله روايت كرده است: گرد وغبار شهر مدينه شفاى از جذام است.

السيوطي، جلال الدين أبو الفضل عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاى911هـ)، الفتح الكبير في ضم الزيادة إلى الجامع الصغير، ج2 ص242، دار الفكر – بيروت / لبنان – 1423هـ – 2003م، الطبعة: الأولى، تحقيق: يوسف النبهاني.

أبو البقاء محمد بن أحمد بن محمد ابن الضياء المكي الحنفي الوفاة: 854هـ، تاريخ مكه المكرمه و مسجد الحرام تاريخ مكة المشرفة والمسجد الحرام والمدينة الشريفة والقبر الشريف، ج1، ص234، دار النشر: دار الكتب العلمية – بيروت / لبنان – 1424هـ – 2004م، الطبعة: الثانية، تحقيق: علاء إبراهيم، أيمن نصر

«خرماي عجوه منطقه عاليه» شفاست

عَنْ عَائِشَةَ، أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ (ص) قَالَ: ” إِنَّ فِي عَجْوَةِ عجوة الْعَالِيَةِ شِفَاءً….

عايشه از رسول خدا صلي الله عليه و آله روايت كرده است كه: به درستيكه در خرماى عجوة منطقه عاليه شفاست….

النيسابوري القشيري، ابوالحسين مسلم بن الحجاج (متوفاى261هـ)، صحيح مسلم، ج3 ص1619 تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.

النسائي، ابوعبد الرحمن أحمد بن شعيب بن علي (متوفاى303 هـ)، السنن الكبرى، ج4ص 369، تحقيق: د.عبد الغفار سليمان البنداري، سيد كسروي حسن، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى، 1411 – 1991.

الشيباني، ابوعبد الله أحمد بن حنبل (متوفاى241هـ)، مسند أحمد بن حنبل، ج6 ص105 ناشر: مؤسسة قرطبة – مصر.

«دنبه گوسفند اعرابي» شفاست

أَنَسَ بْنَ مَالِكٍ، يَقُولُ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (ص) يَقُولُ: ” شِفَاءُ عِرْقِ النَّسَا، أَلْيَةُ شَاةٍ أَعْرَابِيَّةٍ تُذَابُ، ثُمَّ تُجَزَّأُ ثَلَاثَةَ أَجْزَاءٍ، ثُمَّ يُشْرَبُ عَلَى الرِّيقِ فِي كُلِّ يَوْمٍ جُزْءٌ “

انس بن مالك از رسول خدا صلي الله عليه و آله روايت مى‌كند كه شفاى سياتيك، ذوب شده‌ى دنبه گوسفند اعرابى است، كه سه قسمت شود و در هر روز يك سوم آن ناشتا نوشيده شود.

الحاكم النيسابوري، ابو عبدالله محمد بن عبدالله (متوفاى405 هـ)، المستدرك علي الصحيحين، ج4، ص229 تحقيق: مصطفي عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت الطبعة: الأولى، 1411هـ – 1990.

«بول شتر و شير او» شفاست

أَنَّ ابْنَ عَبَّاسٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): ” إِنَّ فِي أَبْوَالِ الْإِبِلِ وَأَلْبَانِهَا، شِفَاءً لِلذَّرِبَةِ بُطُونُهُمْ “

ابن عباس از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل كرده: در بول و شير شتر شفاى ذربه شكم («ذرب» به تحريك راء دردى است كه عارض بر معده مى‌شود و غذا هضم نمى‌شود و در آن فاسد مى‌شود و «ذرب» به سكون راء دردى است كه عارض بر كبد مى‌شود.مجمع البحرين / ج‏2 /ص 58 ) است.

الطبراني، ابوالقاسم سليمان بن أحمد بن أيوب (متوفاى360هـ)، المعجم الكبير، ج12 ص238تحقيق: حمدي بن عبدالمجيد السلفي، ناشر: مكتبة الزهراء – الموصل، الطبعة: الثانية، 1404هـ – 1983م.

«استنجاء با آب » شفاي بواسير است

عَنْ عَائِشَةَ ” أَنَّ نِسْوَةً مِنْ أَهْلِ الْبَصْرَةِ دَخَلْنَ عَلَيْهَا، فَأَمَرَتْهُنَّ أَنْ يَسْتَنْجِينَ بِالْمَاءِ، وَقَالَتْ: مُرْنَ أَزْوَاجَكُنَّ بِذَلِكَ، فَإِنَّ النَّبِيَّ (ص) كَانَ يَفْعَلُهُ، وَهُوَ شِفَاءٌ مِنَ الْبَاسُورِ “

از عايشه نقل شده است كه زنانى از اهل بصره بر او وارد شدند آنها را امر كرد كه با آب استنجاء كنند. سپس به آنان توصيه كرد كه به شوهرانشان هم امر به استنجاء به آب كنند، استنجاء به آب از سنت نبوى بوده است و استنجاء با آب شفاى از بواسير است.

الشيباني، ابوعبد الله أحمد بن حنبل (متوفاى241هـ)، مسند أحمد بن حنبل، ج6ص93، ناشر: مؤسسة قرطبة – مصر.

گياه «سنا» شفاست

 عَنْ أَسْمَاءَ بِنْتِ عُمَيْسٍ، قَالَتْ: قَالَ لِي رَسُولُ اللَّهِ (ص): “… فَقَالَ: ” لَوْ كَانَ شَيْءٌ يَشْفِي مِنَ الْمَوْتِ كَانَ السَّنَا، أَوِ السَّنَا شِفَاءٌ مِنَ الْمَوْتِ.

از اسماء بنت عميس نقل شده است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله به من فرمود:… اگر چيزى شفاى از مرگ باشد آن چيز گياه «سنا» است، يا سنا شفاى از مرگ است.

الشيباني، ابوعبد الله أحمد بن حنبل (متوفاى241هـ)، مسند أحمد بن حنبل، ج6 ص369 ناشر: مؤسسة قرطبة – مصر.

الحاكم النيسابوري، ابو عبدالله محمد بن عبدالله (متوفاى405 هـ)، المستدرك علي الصحيحين،ج4، ص448، تحقيق: مصطفي عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت الطبعة: الأولى، 1411هـ – 1990.

«شير گاو» شفاست

عَنْ طَارِقِ بْنِ شِهَابٍ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ، عَنِ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآَلِهِ وَسَلَّمَ، قَالَ: ” مَا أَنْزَلَ اللَّهُ مِنْ دَاءٍ إِلا وَقَدْ أَنْزَلَ لَهُ شِفَاءً، وَفِي أَلْبَانِ الْبَقَرِ شِفَاءٌ مِنْ كُلِّ دَاءٍ “.

طارق بن شهاب از عبد الله از رسول خدا صلي الله عليه و آله روايت كرده است: خداوند هيچ دردى را خلق نكرده؛ مگر اينكه دوايش را آفريده است و در شير گاو شفاى براى تمامى دردهاست.

الحاكم النيسابوري، ابو عبدالله محمد بن عبدالله (متوفاى405 هـ)، المستدرك علي الصحيحين، 4، ص218، تحقيق: مصطفي عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت الطبعة: الأولى، 1411هـ – 1990،

النسائي، ابوعبد الرحمن أحمد بن شعيب بن علي (متوفاى303 هـ)، السنن الكبرى، ج4، ص371، تحقيق: د.عبد الغفار سليمان البنداري، سيد كسروي حسن، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى، 1411 – 1991.

هليله سياه (ِالْهِلِيلِجِ الأَسْوَدِ) شفاست

عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآَلِهِ وَسَلَّمَ: ” عَلَيْكُمْ بِالْهِلِيلِجِ الأَسْوَدِ، فَاشْرَبُوهُ، فَإِنَّهُ شَجَرَةٌ مِنْ شَجَرِ الْجَنَّةِ، طَعْمُهُ مُرٌّ، وَهُوَ شِفَاءٌ مِنْ كُلِّ دَاءٍ “.

ابوهريره از رسول خدا صلي الله عليه و آله روايت كرده است كه بر شماست كه هليله سياه بخوريد ؛ چون هليله سياه يك درخت بهشتى است و طعم تلخى دارد و شفاى براى تمامى دردهاست.

الحاكم النيسابوري، ابو عبدالله محمد بن عبدالله (متوفاى405 هـ)، المستدرك علي الصحيحين، ج4، ص448، تحقيق: مصطفي عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت الطبعة: الأولى، 1411هـ – 1990.

«نمك» شفاست

عَنْ عَلِيٍّ رَضِيَ اللّهُ عَنْهُ، قَالَ: قَالَ لِي رَسُولُ اللَّهِ (ص): ” إِذَا أَكَلْتَ فَابْدَأْ بِالْمِلْحِ، وَاخْتِمْ بِالْمِلْحِ، فَإِنَّ الْمِلْحَ شِفَاءُ سَبْعِينَ دَاءً، أَوَّلِهَا الْجُنُونِ وَالْجُذَامِ، وَالْبَرَصِ، وَوَجَعِ الْأَضْرَاسِ، وَوَجَعِ الْحَلْقِ، وَوَجَعِ الْبَطْنِ “.

على عليه السلام (ع) از رسول خدا صلي الله عليه و آله روايت فرمود: هنگام غذا خوردن با نمك شروع كن و با نمك پايان بده، به درستيكه نمك شفاى هفتاد درد است، از آن جمله است جنون و جذام و پيسى و ورم لثه و ورم حلق و و ورم شكم است.

العسقلاني، ابن حجر ،متوفاي 852 المطالب العاليه بزوائد المسانيد الثمانيه،ج 10، ص705، دار النشر العاصمه – الغيث المملكه العربيه السعوديه محقق عبد الله بن عبد المحسن بن احمد التوجيري الطبعه الاولي، عام 1998 م – 1419 هـ.

پرپين (يا الرِّجْلَةِ يا الفرفحينه يا سرمه يا خرفه) شفاست

إِبْرَاهِيمُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْأَسْلَمِيُّ، عَنْ ثَوْرٍ، قَالَ: مَرَّ النَّبِيُّ (ص) بِالرِّجْلَةِ، وَفِي رِجْلِهِ قُرْحَةٌ، فَدَاوَاهَا بِهَا، فَبَرَأَتْ، فَقَالَ النَّبِيُّ (ص): ” بَارَكَ اللَّهُ فِيكِ، انْبُتِي حَيْثُ شِئْتِ، فَأَنْتِ شِفَاءٌ مِنْ سَبْعِينَ دَاءً، أَدْنَاهُ الصُّدَاعُ “.

ابراهيم بن محمد اسلمى از ثور روايت كرده است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله از كنار بوته رجله‌اى (پرپين يا خرفه ) عبور كردند و بوسيله آن كوبيدگى كه در پاى مباركشان بود درمان كردند سپس به آن خطاب كردند رشد كن هرجا كه بخواهى زيرا تو شفا دهنده هفتاد درد هستى كه كمترينش سردرد است.

الحارث بن أبي أسامة / الحافظ نور الدين الهيثمي الوفاة: 282بغية الباحث عن زوائد مسند الحارث، ج2، ص579، دار النشر: مركز خدمة السنة والسيرة النبوية – المدينة المنورة – 1413 – 1992، الطبعة: الأولى، تحقيق: د. حسين أحمد صالح الباكري

«بادمجان» شفاست

عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ: كُنَّا فِي وَلِيمَةِ رَجُلٍ مِنَ الأَنْصَارِ، فَأَتَى بِطَعَامٍ فِيهِ بَاذِنْجَانُ، فَقَالَ رَجُلٌ مِنَ الْقَوْمِ: يَا رَسُولُ اللَّهِ (ص) إِنَّ الْبَاذِنْجَانَ يُهَيِّجُ الْمرارَ وَيُيَبِّسُ اللِّسَانَ، فَأَكَلَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) بَاذِنْجَانَةً فِي لُقْمَةٍ، فَأَعَادَ الرَّجُلُ، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): ” إِنَّمَا الْبَاذِنْجَانُ شِفَاءٌ مِنْ كُلِّ دَاءٍ، وَلا دَاءَ فِيهِ “.

از ابن عباس مى‌گويد ما بر خوان وليمه مردى از انصار بوديم كه غذايى آورد كه در آن بادمحان بود، مردى از قوم گفت يا رسول الله (ص) بادمجان تلخى ها را زياد دارد و زبان را خشك مى‌كند، پس حضرت بادمجان كوچكى را دريك لقمه خوردند آن مرد باز هم همان حرفها را تكرار كرد، رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: بادمجان شفاى از هر دردى است و مرضى در آن نيست.

عبد الرحمن بن محمد بن احمد بن فضاله النيسابوري، متوفاي 420، فوائد ابي علي بن فضاله،، ص4.

«پنير به همراه گردو» شفاست

عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ: قَالَ النَّبِيُّ (ص): الْجُبْنُ دَاءٌ فَإِذَا أُكِلَ بِالْجَوْزِ فَهُوَ شِفَاءٌ.

از ابن عباس نقل شده است: «رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمودند: پنير مرض است؛ اما هنگاميكه با گردو خورده شود شفاست. »

الرافعي القزويني، عبد الكريم بن محمد (متوفاى 623 هـ)، التدوين في أخبار قزوين، ج1،، ص457، تحقيق: عزيز الله العطاري، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت – 1987م.

«نوشيدن اضافه وضوء مؤمن » شفاست

عَبْدَ اللَّهِ بْنَ بِشْرٍ، وَجَمَاعَةً مِنْ أَصْحَابِ النَّبِيِّ (ص) يَقُولُونَ: سَمِعْنَا النَّبِيَّ (ص) يَقُولُ: ” الشُّرْبُ مِنْ فَضْلِ وُضُوءِ الْمُؤْمِنِ فِيهِ شِفَاءٌ مِنْ سَبْعِينَ دَاءً أَدْنَاهُمُ الْهَمُّ”.

عبد الله بن شبر و جماعتى از اصحاب پيامبر (ص) از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل كرده‌اند: خوردن اضافه آب وضوى مومن شفاى از هفتاد درد است كه كوچكترين آنها اندوه است.

ابن الجوزي، عبد الرحمن بن علي بن الجوزي (متوفاي 597 هـ)، العلل المتناهية في الأحاديث الواهية، ج1، ص352، تحقيق: خليل الميس، دار النشر: دار الكتب العلمية – بيروت،‌ الطبعة: الأولى 1403.

آب زمزم» شفاست

عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): ” مَاءُ زَمْزَمَ لِمَا شُرِبَ لَهُ، فَإِنْ شَرِبْتَهُ تَسْتَشْفِي بِهِ شَفَاكَ اللَّهُ، وَإِنْ شَرِبْتَهُ مُسْتَعِيذًا عَاذَكَ اللَّهُ، وَإِنْ شَرِبْتَهُ لِيَقْطَعَ ظَمَأَكَ قَطَعَهُ “.

ابن عباس از رسول خدا صلي الله عليه و آله روايت كرده است آب زمزم براى هر آنچه نوشيده شود (برآورده مى شود ) اگر نوشيدى كه شفا پيدا كنى خدا تو را شفاء مى‌دهد، اگر به نيت استعاذه بنوشى خداوند تورا پناه مى‌دهد، و اگر براى رفع تشنگى نوشيدى تشنگى‌ات را رفع مى‌كند.

الحاكم النيسابوري، ابو عبدالله محمد بن عبدالله (متوفاى405 هـ)، المستدرك علي الصحيحين، ج1، ص646 تحقيق: مصطفي عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت الطبعة: الأولى، 1411هـ – 1990،

سيره عملي اهل سنت در استشفاء

آب غسل ابن تيميه شفا است

ابن كثير دمشقى، در شرح حال استادش ابن تيميه حرانى مى‌نويسد كه در تشييع جنازه ابن تيميه، مردم كارهاى خارق العاده‌اى كردند؛ از جمله اين كه تعدادى از مردم آب باقى مانده از غسل ابن تيميه را نوش جان كردند:

وحضَرها نساءٌ كثيرات بحيثُ حُزِرْنَ بخَمْسَةَ عَشَرَ ألفا (امرأة غير اللاتي كن على الاسطحة وغيرهن الجميع يترحمن ويبكين عليه فيما قيل) وأما الرجال فحُزِرُوا بستين ألفا وأكثر إلى مائتي ألفٍ وشَرِبَ جماعةٌ الماءَ الذي فَضَلَ من غَسْلِه واقْتَسَمَ جماعةٌ بَقِيَّةِ السِّدرِ الذي غُسِّلَ به وقيل: إن الطاقِيّةِ التي كانت على رأسه دُفِعَ فيها خَمْسُمائةِ درهمٍ وقيل: أن الخَيْطِ الذي كان فيه الزَّئْبَقُ الذي كان في عُنُقِه بسبب القَمْلِ مائة وخمسونَ درهماً….

در تشييع جنازه ابن تيميه زنان زيادى شركت كرده بودند؛ به طورى كه پانزده هزار نفر تخمين زده مى‌شدند؛ غير از آن‌ها كه از بالاى بام‌ها نگاه مى‌كردند، همه آن‌ها براى ابن تيميه گريه مى‌كردند و براى او طلب رحمت مى‌كردند. اما مرد‌ها شصت تا دويست هزار نفر تخمين زده مى‌شدند. گروهى از تشييع كنندگان، باقى مانده آب غسل ابن تيميه را نوش جان كردند، گروه ديگرى باقى مانده سدر او را بين خود تقسيم كردند. گفته شده كه گلاهى را كه او بر سر داشت به پانصد درهم خريدند و همچنين گفته شده كه ريسمانى را كه به جيوه آغشته كردند و براى دفع شپش‌هاى او روى جنازه انداخته بودند، شخصى به صد و پنجاه درهم خريد….

ابن كثير الدمشقي، ابوالفداء إسماعيل بن عمر القرشي (متوفاى774هـ)، البداية والنهاية، ج14، ص136، ناشر: مكتبة المعارف – بيروت.

وقتى پيروان ابن تيميه، آب غسل او را به منظور استشفا مى‌خوردند، چرا به خاك كربلا و… اشكال مى‌گيرند؟

خاك قبر ابن تيميه شفا است

ابن ناصر الدين دمشقى يكى از فضائل ابن تيميه را شفا دادن خاك قبر او شمرده است. وى در كتاب الرد الوافر مى‌نويسد:

قال علي بن عبد الكريم ابن الشيخ سراج الدين البغدادي الاصل البطايحي المزي أخبرني بشيء غريب قال: كنت شابا وكانت لي بنت حصل لها رمد وكان لنا اعتقاد في ابن تيمية وكان صاحب والدي ويأتي الينا ويزور والدي فقلت في نفسي لآخذن من تراب قبر ابن تيمية فلأكحلها به فانه طال رمدها ولم يفد فيها الكحل فجئت الى القبر فوجدت بغداديا قد جمع من التراب صررا فقلت ما تصنع بهذا؟ قال أخذته لوجع الرمد أكحل به أولادا لي فقلت: وهل ينفع ذلك؟ فقال: نعم! وذكر أنه جربه فازددت يقينا فيما كنت قصدته فأخذت منه فكحلتها وهي نائمة فبرأت قال وحكيت ذلك لابن قاضي الجبل يعني الامام شرف الدين أبا العباس أحمد ابن الحسن بن عبد الله بن شيخ الاسلام أبي عمر المقدسي قال وكان يأتي الينا فأعجبه ذلك وكان يسألني ذلك بحضرة الناس فأحكيه ويعجبه ذلك.

على بن عبد الكريم داستان عجيبى را براى من نقل كرد و گفت:

من جوان بودم و دخترى داشتم كه چشم درد داشت، ما به ابن تيميه اعتقاد داشتيم، او رفيق پدرم بود و پيش ما مى‌آمد و با پدرم ديدار مى‌كرد. با خودم گفتم كه از خاك قبر ابن تيميه بردارم و آن را در چشم دخترم همانند سرمه بمالم؛ چون چشم درد او طولانى شده بود و هيچ سرمه‌اى نيز فايده نداشت. پس سر قبر ابن تيميه رفتم، ديدم مردى بغدادى خاك‌هاى قبر ابن تيميه را در كيسه‌هاى جمع مى‌كند، گفتم: با اين‌ها چه مى‌كني؟ گفت: من آن‌ها را براى درد چشم بر مى‌دارم تا آن‌ها به چشم فرزندان خود همانند سرمه بمالم. گفتم: ايا اين خاك فايده دارد؟ گفت: بلى من آن را تجربه كرده‌ام.

پس بر يقينم افزوده شد و مقدارى از خاك قبر را برداشتم و آن را به چشم دخترم ماليدم؛ در حالى كه او خوابيده بود؛ پس فورا چشمش بينا شد.

اين داستان را شيخ الإسلام ابوعمر مقدسى در ميان گذاشتم او نيز تعجب كرد، اين قضيه را از من در حضور مردم سؤال كرد من نيز داستان را نقل كردم

ابن ناصرالدين الدمشقي، ابو عبدالله شمس الدين محمد بن عبدالله (متوفاى842هـ)، الرد الوافر على من زعم بان من سمى ابن تيمة شيخ الاسلام كافر، ص39، مطبعة كردستان العلميه ـ مصر، 1329هـ.

وقتى خاك قبر ابن تيميه، شفا باشد، چه اشكالى دارد كه خداوند همين اثر را در خاك قبر سيد الشهداء عليه السلام قرار داده باشد؟

خاك قبر بخاري شفا است

آقاى ذهبى در كتاب خود در مورد وفات و دفن بخارى نوشته است:

«واما التراب، فانّهم كانوا يرفعون عن القبر، حتّى ظهر القبر، ولم يكن يُقدَر على حفظ القبر بالحراس، وغلبنا على أنفسنا فنصبنا على القبر خشباً مُشَّبكاً، لم يكن أحدٌ يقدر على الوصول إلى القبر».

«اما خاك قبر مردم تمامى آن را برداشتند (بردند) در حدى كه قبر [جسد] آشكار شد به گونه‌اى كه با وجود نگهبانان نيز نمى‌شد از قبر محافظت كرد و ما مغلوب [مردم] بوديم تا اينكه ضريحى را بر سر قبر نصب كرديم، طوريكه هيچكس نتواند به قبر دسترسى داشته باشد.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج12، ص467، تحقيق: شعيب الأرنؤوط، محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة – بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.

آيا اهل سمرقند در سال 256 هجرى كافر و مشرك بودند كه تبرك مى‌جستند به خاك قبر محمد بن اسماعيل بخارى؟

آيا كفار تجهيز و كفن و تشييع جنازه و دفن كردند؟

يا اينكه مسلمان بودند و سيره اهل سنت نيز چنين بوده است.

طلب شفاء ابن منکدر از قبر رسول الله

إسماعيل بن يعقوب التيمي قال كان ابن المنكدر يجلس مع أصحابه فكان يصيبه صمات فكان يقوم كما هو حتى يضع خده على قبر النبي (ص) ثم يرجع فعوتب في ذلك فقال إنه يصيبني خطر فإذا وجدت ذلك استعنت بقبر النبي (ص) وكان يأتي موضعا من المسجد يتمرغ فيه ويضطجع فقيل له في ذلك فقال إني رأيت النبي (ص) في هذا الموضع.

ابن منكدر با اصحاب خود مى‌نشست پس گاهى زبانش بند مى‌آمد، سپس برمى‌خواست در همان حالى كه بود تا اينكه گونه‌هايش را بر قبر پيامبر صلى الله عليه و آله مى‌گذاشت و سپس بر مى‌گشت، وقتى از جانب شاگردانش مورد باز‌خواست مى‌شد در جواب مى‌گفت: براى من سكته‌اى پيش آمد كه براى برطرف كردن آن استعانت از قبر پيامبر صلى الله عليه و آله جستم و گاهى نيز در جايى از مسجد دراز مى‌كشيد و غلط مى‌زد و مى‌گفت من پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را در اين جايگاه ديده بودم.

الذهبي ،محمد بن أحمد بن عثمان بن قايماز الذهبي أبو عبد الله، سير أعلام النبلاء، ج5، ص359 /358، الوفاة: 748، دار النشر: مؤسسة الرسالة – بيروت – 1413، الطبعة: التاسعة، تحقيق: شعيب الأرناؤوط , محمد نعيم العرقسوسي.

حال سؤال ما از كارشناس وهابى اين است كه وقتى خاك مدينه، خاك قبر اين تيمه، عسل، بال مگى، شير شتر، دبنه گوسفند اعرابى، شير گاو، بادمجان و… بتوانند به اذن پروردگار شفا دهند، چه مانعى وجود دارد كه خاك كربلا نيز چنين خاصيتى داشته باشد؟

چرا ملك عبد الله ! امير المؤمنين حاضر شما كه بارها و بارها به كشورهاى اروپايى و آمريكايى براى مداوا رفته، از اين چيزها استفاده نكرده است تا شفا پيدا كند؟

قرآن خواندن سر بريده

چرا اصلا شهر مدينه، بيمارستان و درمانگاه دارد؟ با اين كه مردم مى‌توانند از خاك آن جا براى شفا استفاده كنند.

چرا خاك مدينه را براى ساير پيروان مكتب اهل سنت، صادر نمى‌كنيد تا آن‌ها نيز با استفاده از خاك مدينه، شفا پيدا كنند و نيازى به صرف هزينه‌هاى گزاف نداشته باشند؟

 

سوال: آيا مدارك معتبري دال بر قران خواندن سر بريده امام حسين علیه السلام بر سر نيزه وجود دارد؟

سوال: آيا مدارك معتبري دال بر قران خواندن سر بريده امام حسين علیه السلام بر سر نيزه وجود دارد؟

 

پاسخ : اين كه سر امام حسين عليه السلام بر سر نيزه قرآن خوانده است قضیه ای است كه هم علماي شيعه و هم علماي اهل سنت آن را به سند صحيح نقل كرده‌اند ؛ از جمله شيخ مفيد رحمت الله عليه در كتاب شريف و معتبر الإرشاد مي‌نويسد :

 عن زيد بن أرقم أنه قال : مر به علي وهو على رمح وأنا في غرفة ، فلما حاذاني سمعته يقرأ : ( أم حسبت أن أصحاب الكهف والرقيم كانوا من آياتنا عجبا ) فقف – والله – شعري وناديت : رأسك والله – يا ابن رسول الله – أعجب وأعجب .

الإرشاد – الشيخ المفيد – ج 2 – ص 117 – 118

 و نيز مرحوم محمد بن سليمان الكوفي مي‌نويسد :

 [ حدثنا ] أبو أحمد قال : سمعت محمد بن مهدي يحدث عن عبد الله بن داهر الرازي عن أبيه عن الأعمش : عن المنهال بن عمرو قال : رأيت رأس الحسين بن علي على الرمح وهو يتلو هذه الآية : * ( أم حسبت أن أصحاب الكهف والرقيم كانوا من آياتنا عجبا ) * [ 9 / الكهف : : 18 ] فقال رجل من عرض الناس : رأسك يا ابن رسول الله أعجب ؟ .

مناقب الإمام أمير المؤمنين (ع) – محمد بن سليمان الكوفي – ج 2 – ص 267 .

 همچنين ابن حمزه طوسي مي‌نويسد :

 عن المنهال بن عمرو ، قال : أنا والله رأيت رأس الحسين صلوات الله عليه على قناة يقرأ القرآن بلسان ذلق ذرب يقرأ سورة الكهف حتى بلغ : * ( أم حسبت أن أصحاب الكهف والرقيم كانوا من آياتنا عجبا ) * فقال رجل : ورأسك – والله – أعجب يا ابن رسول الله من العجب . 274 / 2 –

 وعنه ، قال : أدخل رأس الحسين صلوات الله عليه دمشق على قناة ، فمر برجل يقرأ سورة الكهف وقد بلغ هذه الآية * ( أم حسبت أن أصحاب الكهف والرقيم كانوا من آياتنا عجبا ) * فأنطق الله تعالى الرأس ، فقال : أمري أعجب من أمر أصحاب الكهف والرقيم .

الثاقب في المناقب – ابن حمزة الطوسي – ص 333 .

 و قطب الدين راوندي نيز مي‌نويسد :

 عن المنهال بن عمرو قال : أنا والله رأيت رأس الحسين عليه السلام حين حمل وأنا بدمشق ، وبين يديه رجل يقرأ الكهف ، حتى بلغ قوله : ( أم حسبت أن أصحاب الكهف والرقيم كانوا من آياتنا عجبا ) ، فأنطق الله الرأس بلسان ذرب ذلق ، فقال : أعجب من أصحاب الكهف قتلي وحملي .

الخرائج والجرائح – قطب الدين الراوندي – ج 2 – ص 577 .

 و ابن شهر آشوب مي‌نويسد :

 روى أبو مخنف عن الشعبي انه صلب رأس الحسين بالصيارف في الكوفة فتنحنح الرأس وقرأ سورة الكهف إلى قوله : ( انهم فتية آمنوا بربهم وزدناهم هدى فلم يزدهم إلا ضلالا ) . وفي أثر انهم لما صلبوا رأسه على الشجرة سمع منه : ( وسيعلم الذين ظلموا أي منقلب ينقلبون ) . وسمع أيضا صوته بدمشق يقول : لا قوة إلا بالله . وسمع أيضا يقرأ : ( ان أصحاب الكهف والرقيم كانوا من آياتنا عجبا ) ، فقال زيد بن أرقم : أمرك أعجب يا ابن رسول الله .

مناقب آل أبي طالب – ابن شهر آشوب – ج 3 – ص 218 .

و علي بن يونس عاملي مي‌نويسد :

 قرأ رجل عند رأسه بدمشق ( أم حسبت أن أصحاب الكهف والرقيم كانوا من آياتنا عجبا ) فأنطق الله الرأس بلسان عربي : أعجب من أهل الكهف قتلي وحملي .

الصراط المستقيم – علي بن يونس العاملي – ج 2 – ص 179  

 و سيد هاشم البحراني نيز مي‌نويسد :

 فوقفوا بباب بني خزيمة ساعة من النهار ، والرأس على قناة طويلة ، فتلا سورة الكهف ، إلى أن بلغ في قراءته إلى قوله تعالى : * ( أم حسبت أن أصحاب الكهف والرقيم كانوا من آياتنا عجبا ) * . قال سهل : والله إن قراءته أعجب الأشياء .

مدينة المعاجز – السيد هاشم البحراني – ج 4 – ص 123

 مرحوم علامۀ مجلسي رحمت الله عليه در كتاب شريف بحار الأنوار ، بابي را به همين مطلب اختصاص داده است .

بحار الأنوار – العلامة المجلسي – ج 45 – ص 121  

 و از علماي اهل سنت ، ابن عساكر در  كتاب تاريخ مدينه دمشق مي‌نويسد :

 نا الأعمش نا سلمة بن كهيل قال رأيت رأس الحسين بن علي رضي الله عنهما على القناة وهو يقول ” فسيكفيكهم الله وهو السميع العليم .

تاريخ مدينة دمشق – ابن عساكر – ج 22 – ص 117 – 118 .  

 و محقق كتاب در پاورقي آن مي‌نويسد :

 وزيد بعدها في م : قال أبو الحسن العسقلاني : فقلت لعلي بن هارون انك سمعته من محمد بن أحمد المصري ، قال : الله اني سمعته منه ، قال الأنصاري فقلت لمحمد بن أحمد : الله انك سمعته من صالح ؟ قال : الله إني سمعته منه ، قال جرير بن محمد : فقلت لصالح : الله انك سمعته من معاذ بن أسد ؟ قال : الله اني سمعته منه ، قال معاذ بن أسد : فقلت للفضل : الله انك سمته من الأعمش ؟ فقال : الله اني سمعته منه ، قال الأعمش : فقلت لسلمة بن كهيل : الله انك سمعته منه ؟ قال : الله اني سمعته منه بباب الفراديس بدمشق ؟ مثل لي ولا شبه لي ، وهو يقول : ( فسيكفيكهم الله وهو السميع العليم ) .

 و همچنين ابن عساكر در جائي ديگر از همين كتاب مي‌نويسد :

 عن المنهال بن عمرو قال أنا والله رأيت رأس الحسين بن علي حين حمل وأنا بدمشق وبين يدي الرأس رجل يقرأ سورة الكهف حتى بلغ قوله تعالى ” أم حسبت أن أصحاب الكهف والرقيم كانوا من آياتنا عجبا ” قال فأنطق الله الرأس بلسان ذرب فقال أعجب من أصحاب الكهف قتلي وحمل .

تاريخ مدينة دمشق – ابن عساكر – ج 60 – ص 369 – 370 .

 بنابراين ، با اين همه مدارك معتبري كه در اين باره وجود دارد ، شكي در صحت خبر قرآّن خواندن سر مبارك امام حسين عليه السلام باقي نمي‌ماند .

 به دليل طولاني نشدن و نيز اتقان مطلب ، اصل متن عربي روايات آورده است . ترجمه آن با خودتان .

آيا گروه كثيري از بزرگان علماي اهل سنت كه ادعا كرده‌اند سر يحياي نبي سخن مي‌گفت ، خرافاتي بوده‌اند ؟:
حدثنا موسى قال ثنا عمرو قال ثنا أسباط عن السدي في الحديث الذي ذكرنا إسناده قبل أن رجلا من بني إسرائيل رأى في النوم أن خراب بيت المقدس وهلاك بني إسرائيل على يدي غلام يتيم بن أرملة من أهل بابل يدعى … ثم إن ملك بني إسرائيل كان يكرم يحيى بن زكريا ويدني مجلسه … فقال ما الذي تسأليني قالت أسألك أن تبعث إلى يحيى بن زكريا فأوتى برأسه في هذا الطست فقال ويحك سليني غير هذا فقالت له ما أريد أن أسألك إلا هذا قال فلما ألحت عليه بعث إليه فأتى برأسه والرأس يتكلم حتى وضع بين يديه وهو يقول لا يحل لك ذلك فلما أصبح إذا دمه يغلي فأمر بتراب فألقى عليه فرقى الدم فوق التراب يغلي فألقى عليه التراب أيضا فارتفع الدم فوقه فلم يزل يلقي عليه التراب حتى بلغ سور المدينة
جامع البيان عن تأويل آي القرآن (تفسير الطبري)  ج 15   ص 32 ، اسم المؤلف:  محمد بن جرير بن يزيد بن خالد الطبري أبو جعفر الوفاة: 310 ، دار النشر : دار الفكر – بيروت – 1405
تاريخ الطبري ج 1   ص 346 ، اسم المؤلف:  لأبي جعفر محمد بن جرير الطبري الوفاة: 310 ، دار النشر : دار الكتب العلمية – بيروت
تفسير البغوي  ج 3   ص 104، اسم المؤلف:  البغوي الوفاة: 516 ، دار النشر : دار المعرفةبيروت ، تحقيق : خالد عبد الرحمن العك
المحرر الوجيز في تفسير الكتاب العزيز  ج 3   ص 438 ، اسم المؤلف:  أبو محمد عبد الحق بن غالب بن عطية الأندلسي الوفاة: 546هـ ، دار النشر : دار الكتب العلمية – لبنان – 1413هـ– 1993م ، الطبعة : الاولى ، تحقيق : عبد السلام عبد الشافي محمد
فضائل القدس  ج 1   ص 8 ، اسم المؤلف:  جمال الدين عبد الرحمن بن علي بن محمد الجوزي (المتوفى : 597هـ) الوفاة: 597 ،
زاد المسير في علم التفسير ج 5   ص 8 ، اسم المؤلف:  عبد الرحمن بن علي بن محمد الجوزي الوفاة: 597 ، دار النشر : المكتب الإسلامي – بيروت – 1404 ، الطبعة : الثالثة
الكشف والبيان (تفسير الثعلبي) ج 6   ص 77 اسم المؤلف:  أبو إسحاق أحمد بن محمد بن إبراهيم الثعلبي النيسابوري الوفاة: 427 هـ – 1035م ، دار النشر : دار إحياء التراث العربي – بيروت – لبنان – 1422هـ-2002م ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : الإمام أبي محمد بن عاشور ، مراجعة وتدقيق الأستاذ نظير الساعدي
تفسير الخازن المسمى لباب التأويل في معاني التنزيل  ج 4   ص 151 ، اسم المؤلفعلاء الدين علي بن محمد بن إبراهيم البغدادي الشهير بالخازن الوفاة: 725هـ ، دار النشر : دار الفكر – بيروت / لبنان  – 1399هـ /1979م ، الطبعة : بدون ، تحقيق : بدون
نهاية الأرب في فنون الأدب  ج 14   ص 123 ، اسم المؤلف:  شهاب الدين أحمد بن عبد الوهاب النويري الوفاة: 733هـ ، دار النشر : دار الكتب العلمية – بيروت / لبنان – 1424هـ – 2004م ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : مفيد قمحية وجماعة
الجواهر الحسان في تفسير القرآن (تفسير الثعالبي)  ج 6   ص 77 ، اسم المؤلف:  عبد الرحمن بن محمد بن مخلوف الثعالبي الوفاة: 875 ، دار النشر : مؤسسة الأعلمي للمطبوعات – بيروت
الأنس الجليل بتاريخ القدس والخليل ج 1 ص 159 ، اسم المؤلف:  مجير الدين الحنبلي العليمي الوفاة: 927هـ ، دار النشر : مكتبة دنديس – عمان – 1420هـ- 1999م ، تحقيق : عدنان يونس عبد المجيد نباتة
يا كساني كه مي‌گويند ما ديديم سر احمد بن نصر بن مالك خزاعي سخن مي‌گفت و رو به قبله مي‌شد ، خرافاتي بوده‌اند؟! مولف خطيب بغدادي مي‌گويد پدرم خود اين ماجرا را ديده بود !!!:
أخبرنا الحسن بن أبي بكر عن أحمد بن كامل القاضي قال حمل أحمد بن نصر بن مالك الخزاعي من بغداد إلى سر من رأى فقتله الواثق في يوم الخميس ليومين بقيا من شعبان سنة إحدى وثلاثين وفي يوم السبت مستهل شهر رمضان نصب رأسه ببغداد على رأس الجسر
وأخبرني أبي أنه رآه قال وكان شيخا أبيض الرأس واللحية وأخبرني أنه وكل برأسه من يحفظه بعد أن نصب برأس الجسر وأن الموكل به ذكر أنه يراه بالليل يستدير إلى القبلة
أخبرنا أبو نصر إبراهيم بن هبة الله بن إبراهيم الجرباذقاني بها حدثنا معمر بن أحمد الأصبهاني أخبرني أبو عمرو عثمان بن محمد العثماني أجازه قال حدثني علي بن محمد بن إبراهيم حدثنا أبي حدثنا إبراهيم بن إسماعيل بن خلف قال كان أحمد بن نصر خلى فلما قتل في المحنة وصلب رأسه أخبرت أن الرأس يقرأ القرآن فمضيت فبت بقرب من الرأس مشرفا عليه وكان عنده رجالة وفرسان يحفظونه فلما هدئت العيون سمعت الرأس تقرأ الم أحسب الناس أن يتركوا أن يقولوا آمنا وهم لا يفتنون فاقشعر جلدي ثم رأيته بعد ذلك في المنام وعليه السندس والإستبرق وعلى رأسه تاج فقلت ما فعل الله بك يا أخي قال غفر لي وأدخلني الجنة إلا أني كنت مغموما ثلاثة أيام قلت ولم قال رأيت رسول الله صلى الله عليه وسلم مر بي فلما بلغ خشبتي حول وجهه عني فقلت له بعد ذلك يا رسول الله قتلت على الحق أو على الباطل فقال أنت على الحق ولكن قتلك رجل من أهل بيتي فإذا بلغت إليك أستحي منك قرأت على أبي بكر البرقاني عن أبي إسحاق إبراهيم بن محمد بن يحيى المزكى أخبرنا محمد بن إسحاق السراج قال سمعت أبا بكر المطوعي قال لما جيء برأس أحمد بن نصر صلبوه على الجسر كانت الريح تديره قبل القبلة فاقعدوا له رجلا معه قصبة أو رمح فكان إذا دار نحو القبلة أداره إلى خلاف القبلة قال وسمعت خلف بن سالم يقول بعد ما قتل أحمد بن نصر وقيل له ألا تسمع ما الناس فيه يا أبا محمد قال وما ذاك قال يقولون إن رأس أحمد بن نصر يقرأ القرآن قال كان رأس يحيى بن زكريا يقرأ
تاريخ بغداد ج 5   ص 178 ، اسم المؤلفأحمد بن علي أبو بكر الخطيب البغدادي الوفاة: 463 ، دار النشر : دار الكتب العلمية – بيروت – !

ثم قام بالأمر بعده ابنه هارون الواثق بالله بويع له بالخلافة بسر من رأى يوم موت أبيه، ونفذت البيعة إلى بغداد، واستقر له الأمر ببغداد وغيرها. ولما ولي قتل أحمد بن نصر الخزاعي، على القول بخلق القرآن ونصب رأسه إلى الشرق، فدار إلى القبلة فأجلس رجلا معه رمح أو قصبة، فكان كلما دار الرأس إلى القبلة أداره إلى الشرق
أمالي ابن سمعون ج 1   ص 79، اسم المؤلف:  ابن سمعون، أبو الحسن محمد بن أحمد بن إسماعيل بن عنبس البغدادي (المتوفى : 387هـ) الوفاة: 387
وقال إبراهيم بن اسماعيل بن خلف كان أحمد بن نصر خلي فلما قتل في المحنة وصلب رأسه أخبرت أن الراس يقرأ القرآن فمضيت فبت بقرب الرأس مشرفا عليها وكان عنده رجالة وفرسان يحفظونه فلما هدأت العيون سمعت الرأس يقول ) الم أحسب الناس أن يتركوا أن يقولوا آمنا وهم لا يفتنون ( فاقشعر جلدي ثم رأيته بعد ذلك في المنام وعليه السندس والإستبرق وعلى رأسه تاج فقلت له ما فعل الله بك يا أخي قال غفر لي وأدخلني الجنة وقال أحمد بن كامل القاضي حمل أحمد بن نصر بن مالك الخزاعي من بغداد إلى سر من رأى فقتله الواثق في يوم الخميس ليومين بقيا من شعبان سنة إحدى وثلاثين وفي يوم السبت مستهل رمضان نصب رأسه ببغداد على رأس الجسر وأخبرني أنه رآه قال وكان شيخا أبيض الرأس واللحية وأخبرني أنه وكل برأسه من يحفظه بعد أن نصب برأس الجسر وأن الموكل به ذكر أنه يراه بالليل يستدير إلى القبلة بوجهه فيقرأ سورة يس بلسان طلق وأنه لما أخبر بذلك طلب فخاف على نفسه
طبقات الحنابلة ج 1   ص 81، اسم المؤلف:  محمد بن أبي يعلى أبو الحسين الوفاة: 521 ، دار النشر : دار المعرفة – بيروت ، تحقيق : محمد حامد الفقي
المنتظم في تاريخ الملوك والأمم ج 11   ص 169، اسم المؤلف:  عبد الرحمن بن علي بن محمد بن الجوزي أبو الفرج الوفاة: 597 ، دار النشر : دار صادر – بيروت – 1358 ، الطبعة : الأولى
صفة الصفوة ج 2   ص 364، اسم المؤلف:  عبد الرحمن بن علي بن محمد أبو الفرج الوفاة: 597 ، دار النشر : دار المعرفةبيروت – 1399 – 1979 ، الطبعة : الثانية ، تحقيق : محمود فاخوري – د.محمد رواس قلعه جي
علماي شما سخن گفتن را براي سر يكي از علماي شما جايز مي‌دانند ، اما براي سرور جوانان اهل بهشت ، امري خرافي مي‌شود !!!

 

سوال: چرا شيعيان نام فرزندان خود را «عبد العلي، عبد الحسين و …» مي‌گذارند؟

سوال: چرا شيعيان نام فرزندان خود را «عبد العلي، عبد الحسين و …» مي‌گذارند؟

نامگذاري به عبدالحسين و عبدالنبي

 

توضيح سؤال :

 طبق گفته كتابي ، امام علي (ع) چند همسر داشتند كه فرزنداني از آنها داشتند…طبق اين كتاب اسم بعضي از فرزندان امام.ابوبكر عثمان و…بود.و بيان كرده كه چرا امام اسم فرزندان خود را از اسم دشمنان خود قرار داده؟

و يا اين كه مگر شيعيان بنده ي خدا نيستند؟ پس چرا اسم فرزندان خود را عبدالحسين و… مي گذارند؟

 (لطفا با ذكر منابع موثق باشد)

پاسخ

 در مورد نامگذاري مردمان به عبد الحسين و … بايد گفت که وهابيت به علت تفسير اشتباه کلمه عبادت حکم به حرمت چنين نامگذاري کرده اند .

اما در واقع عبادت دو معني دارد :

1-     پرستش که جز براي خداوند صلاحيت ندارد .

اطاعت : که مقصود از عبد الحسين و عبد النبي و … همين معني است .

در قرآن کريم آمده است :

وأنکحوا الأيامي منکم والصالحين من عبادکم وإمائکم

سوره نور آيه 32 .

بي همسران خود را و غلامان و کنيزان درستکارتان را همسر دهيد .

خداوند متعال در اين آيه کلمه عبد را در مورد بندگان به کار برده است و علت آن اين است که اين بنده بايد از مولايش اطاعت کند . يعني همان معناي دوم ؛ بنا بر اين اگر کسي خود را عبد النبي يا عبد الحسين و… بنامد و مقصودش اطاعت از رسول گرامي اسلام و اهل بيت او عليهم السلام باشد ، عمل وي مخالف دستورات دين نخواهد بود .

در اين زمينه علماي اهل سنت نيز فتوا به حليت داده اند . از آن جمله مي توان به فتاواي زير اشاره نمود :

1- وكذا عبد الكعبة أو الدار أو علي أو الحسن لإيهام التشريك ومثله عبد النبي على ما قاله الأكثرون والأوجه جوازه لا سيما عند إرادة النسبة له  صلى الله عليه وسلم 

نهاية المحتاج للشافعي الصغير ج 8 ص 148 ط دار الفکر بيروت 1404 .

در صورتي نامگذاري به عبدالکعبه يا عبد الدار يا عبد العلي يا عبدالحسن يا عبد النبي ، حرام است كه موجب توهم شرک باشد؛  اما نظر درست آن است كه اين چنين نامگذاري جايز مي باشد ، بويژه اگر هدف ازاين نامگذاري انتساب صاحب نام به افراد ياد شده باشد.

2- قوله وكذا عبد النبي   أي وكذا يحرم التسمية بعبد النبي أي لإيهام التشريك أي أن النبي شريك الله في كونه له عبيد وما ذكر من التحريم هو معتمد ابن حجر

أما معتمد الرملي فالجواز وعبارته ومثله عبد النبي على ما قاله الأكثرون والأوجه جوازه لا سيما عند إرادة النسبة له  صلى الله عليه وسلم

إعانة الطالبين للدمياطي ج2  ص 337 ط دار الفکر بيروت.

وي که گفته است ” عبد النبي” مقصود وي آن است که حرام است نامگذاري به عبد النبي زيرا توهم شرک دارد ؛ يعني پيغمبر شريک خداست در اينکه مردم عبادت وي را مي کنند . و حرام بودن اين نامگذاري نظر ابن حجر است . اما نظر رملي جواز است 

عبارت وي چنين است که :

ومانند اينهاست عبد النبي طبق نظر اکثر و نظر درست جواز است ، مخصوصا اگر مقصود نسبت دادن خود به رسول خدا باشد .

شبيه همين مطلب در کتاب حواشي الشرواني ج 9 ص 373  ط دار الفکر بيروت و حاشية الجمل على شرح المنهج  لسليمان الجمل ج5  ص 266 ط دار الفکر بيروت و… نيز آمده است .

مشاهير اهل سنت که نامشان  عبدالنبي و مانند آن بوده است:

1- الشيخ عبد النبي المغربي المالكي الشيخ الإمام العلامة الحجة القدوة الفهامة مفتي السادة المالكية بدمشق

شذرات الذهب ج8/ص83ط دار ابن کثير بدمشق1406و ج8/ص126 ، الأسرار المرفوعة في الأخبار الموضوعة ج1/ص112 و تاريخ البصروي ج1/ص108 .

2- عبد المطلب بن ربيعة ابن الحارث بن عبد المطلب بن هاشم الهاشمي له  صحبة … وقال شباب توفي عبد المطلب في دولة يزيد وقال الطبراني توفي سنة إحدى وستين قلت له بدمشق دار كبيرة والله أعلم  

سير أعلام النبلاء ج 3 ص 112

3- القاضي عبد النبي الأحمد نجري من رجال المائة الثانية عشرة صاحب جامع العلوم الملقب بدستور العلماء

 قواعد الفقه لمحمد عميم البرکتي ج 1 ص 148 دار النشر الصدف کراشي 1407

4- الشيخ عبد النبي بن جماعة

شذرات الذهب ج8 ص 181

5- عبد قيس بن لأي بن عصيم من الصحابة الذين شهدوا أحدا

الأصابة  ج 4  ص 380

6- عبد النبي الخليلي أروي ثبته عن الوجيه السكري عن الشيخ سعيد الحلبي عن شاكر العقاد عن التركماني عن العلاء الحصكفي عنه وهو عبد النبي بن عبد القادر الأزهري الخليلي الحنفي يروي عن الشيخ محمد ابن عبد الله التمرتاشي الغزي وغيره

فهرس الفهارس والأثبات ومعجم المعاجم والمسلسلات ج2 ص 754

7- الإمام العارف صفي الدين أحمد بن محمد بن يونس المدعو عبد النبي القشاشي المقدسي الأصل المدني الدار المتوفي بها سنة 1071 يروي عن والده وكان من أكابر عصره المتوفي سنة 1044

فهرس الفهارس والأثبات ومعجم المعاجم والمسلسلات ج 2 ص 970 و تاج العروس ج  17 ص 336

8- العلامة المففنن الصالح الشيخ عبد النبي الصدر شيدا

النور السافر ج 1 ص 339

9- عبد النبي بن محمد بن عبد النبي المغربي ثم الدمشقي المالكي

الضوء اللامع ج 5 ص 90

10- فخر الزمان عبد النبي ابن خلف القزويني

إيضاح المكنون في الذيل على كشف الظنون ج 3 ص 5

11- ومحمد عبد الرسول الهندي

فهرس الفهارس والأثبات ومعجم المعاجم والمسلسلات ج 2 ص 84

12- عبد المطلب بن الفضل بن عبد المطلب الهاشمي الحلبي

المعين في طبقات المحدثين ج 1 ص  189

13- عبد المطلب بن عبد القاهر بن محمد الماکسيني زين العابدين الشافعي

الدرر الکامنة في أعيان المئة الثامنة  ج 3 ص 218

14- عبد قيس النکري البصري من الرواة من ابن سيرين

التاريخ الکبير  ج 2 ص 255

15- محمد ابن عبد الرسول المدنى عالم مکة

البدر الطالع ج 1 ص 289

اين تنها جزيي از مشاهير اهل سنت در گذشته است که در نام ايشان کلمه عبد به عنوان بنده غير خدا به کار رفته است .

در عصر حاضر نيز در عده زيادي از ايشان چنين نامهايي را براي خود بر مي گزينند :

از آن جمله مي توان به عبد الرسول سياف از وهابيان معاصر افغانستان و رهبر حزب حرکت انقلاب اسلامي افغانستان و عضو طالبان نام برد .

 

گريبان چاك زدن بانوان حرم حسيني

سؤال: آيا گريبان چاك زدن بانوان حرم در عزاي امام حسين (ع) صحت دارد؟

سؤال: آيا گريبان چاك زدن بانوان حرم در عزاي امام حسين (ع) صحت دارد؟

 

توضيح سؤال :

در تمامي كتب آمده كه حضرت زينب و زن‌هاي ديگر موجود در حرم امام حسين(عليه السلام) همه هنگام ديدن بدن بي سر امام گريبان چاك كردند و مو آشفته نمودند آيا گريبان چاك دادن شايسته حريم حسيني مي باشد ؟

پاسخ :

اولا‌ : اينكه گفته‌ايد: « در تمامي كتب آمده كه حضرت زينب و زنهاي ديگر موجود در حرم امام حسين (عليه السلام) همه هنگام ديدن بدن بي سر امام گريبان چاك كردند و مو آشفته نمودند » ، در اين رابطه بايد بگوئيم : در كتابها به اين صورت كه شما گفتيد ،‌ روايتي نيامده و يا حداقل ما نيافتيم ؛ و در رواياتي هم كه در اين زمينه نقل شده ،‌ اشاره اي به آشفته نمودن مو نشده است :

روايت اول ( در مجلس يزيد ) :

ثم وضع رأس الحسين ع بين يديه و أجلس النساء خلفه لئلا ينظرون إليه فرآه علي بن الحسين ع فلم يأكل الرءوس بعد ذلك أبدا و أما زينب فإنها لما رأته فأهوت إلى جيبها فشقت ، ثم نادت بصوت حزين يفزع القلوب ، يا حسيناه ! يا حبيب رسول الله ! يا بن مكة ومنى ! يا بن فاطمة الزهراء سيدة النساء ! يا بن محمد المصطفى . قال : فأبكت والله كل من كان ، ويزيد عليه لعائن الله ساكت … ثم دعا يزيد عليه اللعنة بقضيب خيزران فجعل ينكت به ثنايا الحسين عليه السلام و جعل يزيد يتمثل بأبيات ابن الزبعري :

ليت أشياخي ببدر شهدوا * جزع الخزرج من وقع الأسل

لأهلوا واستهلوا فرحا * ولقالوا يا يزيد لا تشل

قد قتلنا القوم من ساداتهم * و عدلناه ببدر فاعتدل

لعبت هاشم بالملك فلا * خبر جاء ولا وحي نزل

لست من خندف إن لم أنتقم * من بني أحمد ما كان فعل

االلهوف ـ سيد بن طاووس ـ ص 178 و 179 و 180 .

… يزيد، سر مبارك امام عليه السّلام را در پيش رو گذاشت و زنان را در پشت سر خود جاى داد تا چشم ايشان به سر مطهرامام حسين عليه السّلام نيفتد اما سيدالساجدين عليه السّلام چشمش بر آن سر نازنين افتاد و بعد از آن صحنه دلخراش ، ديگر تا آخر عمرش گوشت سَرِ حلال گوشتى تناول نفرمود.

  وقتي زينب عليها السّلام سر مبارك برادر خود را ديد از شدت ناراحتى دست در گريبان برد و آن را پاره سپس به آواز غمناك فرياد واحسيناه …. برآورد به قسمى كه ناله اش دلها راخراشيد.

راوى مي گويد: به خدا سوگند همه آن كسانى كه در مجلس يزيد حضور داشتند از ناله جانسوز او به گريه و افغان افتادند و در آن حال خود آن پليد لب از گفتار فرو بست و ساكت بود … سپس يزيد لعين  چوب خيزران طلب كرد ( همين كه چوب را به او دادند ) مكرر به دندان مبارك فرزند رسول الله صلى الله عليه و آله مى زد. و مي گفت :

بنى هاشم  (هواى سلطنت داشتند) و با مُلك و سلطنت بازي كردند ( و اسلام را بهانه كردند ) ؛ و در حقيقت هيچ خبر آسماني نيامده بود و هيچ وحيى هم نازل نشده بود (مراد آن كافر از بنى هاشم جسارت نسبت به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است )

اى كاش بزرگان قوم من كه در جنگ بدر كشته شدند در اينجا حاضر بودند و مشاهده   مى كردند كه چگونه طائفه خزرج كه ياور رسول الله بودند، از شمشيرهاى ما به جزع و افغان آمده اند،

تا از ديدن اين صحنه ، صداها به شادى بلند مي كردند و صورتهايشان از شدت سرور و خرسندى ، درخشنده مي شد و مي گفتند: اي يزيد دستت شل مباد، ما بزرگان خزرج را در جنگ احد كشتيم و اين معامله را با معامله بدر برابر داشتيم و جنگ بدر بر جنگ احد زيادتى ننمود.

از نسل خندف نباشم اگر از اولاد احمد مختار انتقام خون كشتگان بدر را نمى گرفتم

در اين روايت فقط داستان گريبان چاك دادن آمده است و بس.

روايت دوم

عن خالد بن سدير أخي حنان بن سدير قال سئلت ابا عبد الله عليه السلام … ولا شئ في اللطم على الخدود سوى الاستغفار والتوبة ، وقد شققن الجيوب ولطمن الخدود الفاطميات على الحسين بن علي عليهما السلام .

تهذيب الأحكام ج8 ، ص 325 ، باب الكفارات .

خالد بن سديرمي گويد : از امام صادق  عليه السلام ( در مورد مردي كه در مرگ پدر ، مادر ، برادر ، و يا يكي از نزديكانش لباس خود را پاره كند ( گريبان چاك بزند ) ) پرسيدم ،  حضرت فرمود : كسي كه (در مصيبت نزديكان خود ) به صورت خود بزند كفاره بر عهده او نيست فقط بايد ( بخاطر اين كارش ) توبه كند ، همانا بانوان حرم ( حسيني در كربلا ) در مصيبت حسين بن علي عليهما السلام گريبان چاك  زدند و به صورت مي زدند .

دو نكته در دو حديثي كه گذشت شايسته دقت است :

نكته اول : در روايت دوم، امام عليه السلام، گريبان چاك زدن را بدون كوچكترين اشكالي به بانوان حرم نسبت داد و عمل بانوان حرم را نكوهش نكرد . پس معلوم مي شود اين عمل با شأن و منزلت حرم حسيني هيچ منافاتي ندارد .

نكته دوّم : در هيچ يك از اين دو روايت در مورد اينكه بانوان حرم درمصيبت حضرت سيدالشهداء عليه السلام موهاي خود را پريشان نمودند ، چيزي نيامده بود .

و اما در مورد قسمت دوم سؤال شما كه گفتيد : (آيا گريبان چاگ دادن شايسته حريم حسيني  مي باشد؟ ) نكته‌هاي را خدمت تان عرض مي‌كنيم :

شهادت امام حسين عليه السلام بزرگترين مصيبت :

اولا :‌ بايد توجه كنيم، مصيبتي كه در كربلا اتفاق افتاد مصيبتي ساده ومعمولي نبود و فردي كه به شهادت رسيد انساني عادي و معمولي نبوده است،‌ بلكه مصيبت و گريه ها بر غم از دست دادن و شهادت حجت خدا و سيد جوانان بهشت بود.

 امام رضا عليه السلام در اين باره مي فرمايد :

… قال الرضا عليه السلام … ان يوم قتل الحسين اقرح جفوننا واسبل دموعنا ، واذل عزيزنا ، أرض كربلا أورثتنا الكرب والبلاء إلى يوم الانقضاء فعلى مثل الحسين فلبيك الباكون ، فان البكاء عليه يحط الذنوب العظام ثم قال ” عليه السلام ” كان أبى ” عليه السلام ” إذا دخل شهر المحرم لا يرى ضاحكا ، وكانت الكئابة تغلب عليه حتى تمضى منه عشرة أيام فإذا كان يوم العاشر كان ذلك اليوم يوم مصيبته وحزنه وبكائه ويقول هو اليوم الذى قتل فيه الحسين عليه السلام

الأمالي ـ شيخ صدوق ـ ‌ص 190 و 191 ،‌ باب حديث الرضا عن يوم عاشوراء  ، ح 199 / 2 ؛ روضة الواعظين ـ فتال نيشابوري ـ ج1، ص210 ؛ المأتم الحسيني ـ علامه سيد عبدالحسين شرف الدين الموسوي ـ ج4 ، ص 10 و 11.

روز شهادت حسين ( عليه السلام ) پلك هاي ما را مجروح كرد و اشكهاي ما را سرازير نمود، عزيز ما را ( به ظاهر و در نظر مردم ) خوار نمود . زمين كربلا تا روز قيامت براي ما سختي و بلا را به ارث گذاشت . پس گريه كننده گان براي شخصيتي همانند حسين ، بايد اشك بريزند ، زيرا كه گريه براي حسين گناهان بزرگ را از بين مي برد . سپس فرمود : چون ماه محرم فرا مي رسيد ، هيچ كس پدرم موسي بن جعفر را خندان نمي ديد، تا ده روز از اين ماه حزن و اندوه بر او غلبه مي كرد ؛ و وقتي كه روز دهم فرا مي رسيد ، آن روز ، روز مصيبت و غم و اندوه و گريه پدرم بود ،

مي فرمود : امروز روزي است كه حسين عليه السلام يه شهادت رسيده است .

گريبان چاك زدن اختصاص به حريم حسيني ندارد

ثانيا : گريبان چاك زدن اختصاص به حريم حسيني ندارد بلكه طبق روايات، حضرت موسي عليه السلام براي حضرت هارون عليه السلام ، و زنان انصار(به محض شنيدن خبر (شايعه) شهادت پيامبر اكرم در جنگ احد ) براي پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله ، و امام حسن عسكري عليه السلام در وفات برادر بزگوار و در شهادت پدرش امام هادي عليه السلام گريبانش را چاك داد .

گريبان چاك زدن حضرت موسي در وفات حضرت هارون عليهما السلام

… عن الصادق عليه السلام وسأله عن شق الرجل ثوبه على أبيه و أمه وأخيه أو على قريب له فقال : لا بأس بشق الجيوب قد شق موسى بن عمران على أخيه هارون .

بحار الأنوار ج 79 ، ص 106 ، باب :‌ في لطم الخدود و شق الجيوب و الثياب و النياحة .

خالد بن سديرمي گويد : از امام صادق عليه السلام ( در مورد مردي كه در مرگ پدر ، مادر ، برادر ، و يا يكي از نزديكانش لباس خود را پاره كند ( گريبان چاك بزند ) ) پرسيدم ،  حضرت فرمود : گريبان چاك زدن اشكالي ندارد ، همانا موسي بن عمران در وفات برادرش هارون گريبان چاك زد .

زنان انصار و گريبان چاك زدن براي پيامبر اكرم :

… نساء الأنصار قد خدشن الوجوه ونشرن الشعور وجززن النواصي وخرقن الجيوب وحرمن البطون على النبي ( صلى الله عليه وآله ) فلما رأينه قال لهن خيرا وأمرهن أن يستترن ويدخلن منازلهن … 

الكافي ج 8 ، ص 322 ، باب غزوة أحد و قصة المنهزمين ، ح 502 .

زنان انصار ( به محض شنيدن خبر ( شايعه ) شهادت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در جنگ احد) صورت هاي خود را خراشيدند و موهاي خود را پريشان نمودند و موهاي جلوي سر خود را كندند و گريبانها چاك زدند و غذا خوردن را بر خود حرام كردند . و زماني كه پيامبر را ديدند ، حضرت دعاي خير براي آنان كرد و آنها را امر نمود كه خود را بپوشانند و به منزلهاي خود بروند …

همانطور كه مي بينيد پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم وقتي با زنان مواجه  شد براي آنان دعاي خير فرمود .

امام حسن عسكري در وفات برادر بزرگوارش محمد بن علي الهادي عليهم السلام گريبانش را پاره كرد :

محمد بن يحيى وغيره ، عن سعد بن عبد الله ، عن جماعة من بني هاشم منهم الحسن ابن الحسن الأفطس أنهم حضروا – يوم توفي محمد بن علي بن محمد – باب أبي الحسن يعزونه وقد بسط له في صحن داره والنساء جلوس حوله ، فقالوا : قدرنا أن يكون حوله من آل أبي طالب وبني هاشم وقريش مائة وخمسون رجلا سوى مواليه وسائر الناس إذ نظر إلى الحسن بن علي قد جاء مشقوق الجيب ، حتى قام عن يمينه ونحن لا نعرفه ، فنظر إليه أبو الحسن عليه السلام بعد ساعة فقال : يا بني أحدث لله عز وجل شكرا ، فقد أحدث فيك أمرا ، فبكى الفتى وحمد الله واسترجع ، وقال : الحمد لله رب العالمين وأنا أسأل الله تمام نعمه لنا فيك وإنا لله وإنا إليه راجعون ، فسألنا عنه ، فقيل : هذا الحسن ابنه ، وقدرنا له في ذلك الوقت عشرين سنة أو أرجح ، فيومئذ عرفناه وعلمنا أنه قد أشار إليه بالإمامة وأقامه مقامه .

الكافي ج 1 ، ص 326 و 327 ، حضرت 8 ، باب : الإشارة والنص على أبي محمد عليه السلام ؛ وسائل الشيعة ج 3 ، ص 273 و274 ، حديث 3632 ، أبواب الدفن وما يناسبه ، باب 84 : باب كراهة الصياح على الميت وشق الثوب على غير الأب والأخ والقرابة ، وكفارة ذلك ، حديث 3 در اين باب ؛ جامع الأحاديث الشيعة‌ ج 3 ، ص 491 و 492  ، حديث4823 ،أبواب التعزية والتسلية والبكاء على ميت وصبر المصاب ، باب ( 8 ) حكم الصياح والصراخ بالويل والعويل الثبور والدعاء بالذل والثكل والنوح ولطم الوجه والصدر وتصفيق اليد على اليد وجز الشعر ونشره وإقامة النياحة وشق الثياب ، حديث 39  در اين باب  .

حسن بن حسن افطس مي گويد :‌ روزي كه محمد بن علي بن محمد وفات يافته بود با عده اي از بني هاشم براي عرض تسليت به محضر امام هادي عليه السلام شرفياب شديم ، در حياط خانه براي حضرت فرشي انداخته بودند و بانوان حرم اطراف ايشان نشسته بودند ، افرادي كه با من بودند گفتند : به نظر ما به غير از خادمين حضرت و بقيه مردم ، حدود 150 نفر از مردان آل ابي طالب و بني هاشم و قريش اطراف امام عليه السلام  جمع شده اند . در اين هنگام امام هادي عليه السلام حسن بن علي عليه السلام  نگاه كرد كه با گريبان چاك زده وارد مجلس شد و در طرف راست امام عليه السلام  ايستاد ، ما ايشان را نشناختيم ،‌ بعد از ساعتي حضرت ابوالحسن امام هادي عليه السلام  به ايشان نگاه كرد و فرمود : اي فرزندم خداوند را سپاس گو ، همانا امر امامت را در تو قرار داده است ،  جوان (حسن بن علي عليه السلام ) گريه كرد و خدا را سپاس گفت و كلمه  استرجاع (إنا لله وإنا إليه راجعون ) را بر زبان جاري نمود . و فرمود : ستايش خدايى را كه پروردگار جهانيان است .  من از خدا مي خواهم كه تمام نعمت ما را در بقاء حيات شما قرار دهد (خداوند عمر شما را طولاني فرمايد) و ما از آنِ خدا هستيم ، و به سوى او باز مى گرديم . حسن بن حسن افطس مي گويد : ما پرسيديم اين جوان كيست ؟‌ گفته شد :‌ ايشان حسن فرزند امام هادي است .  سن حسن بن علي عليه السلام در آن زمان حدود 20 سال و يا بيشتر بود ، و در همان مجلس بود كه ما حسن بن علي عليه السلام را شناختيم و دانستيم كه امام هادي عليه السلام با آن كلامش (فقد أحدث فيك أمرا = همانا خداوند امر امامت را در تو قرار داده است ) به امامت ايشان اشاره فرمود و حسن بن علي عليه السلام را به جانشيني خود برگزيد .

گريبان چاك زدن امام حسن عسكري در شهادت امام هادي عليهما السلام

كشف الغمة ( نقلا من كتاب الدلائل ) لعبد الله بن جعفر الحميري ، عن أبي هاشم الجعفري قال خرج أبو محمد عليه السلام في جنازة أبي الحسن عليه السلام وقميصه مشقوق فكتب اليه أبو عون من رأيت أو بلغك من الأئمة شق ثوبه في مثل هذا فكتب اليه أبو محمد عليه السلام يا أحمق ما يدريك ما هذا قد شق موسى على هارون أخيه .

وسائل الشيعة‌ ج 3 ، ص 274 ، حديث 3634 ، أبواب الدفن وما يناسبه ، باب 84 : باب كراهة الصياح على الميت وشق الثوب على غير الأب والأخ والقرابة ، وكفارة ذلك ، حديث 5 در اين باب ؛‌ جامع الأحاديث الشيعة‌ ج 3 ، ص 490 ، حديث4820 ،أبواب التعزية والتسلية والبكاء على ميت وصبر المصاب ، باب ( 8 ) حكم الصياح والصراخ بالويل والعويل الثبور والدعاء بالذل والثكل والنوح ولطم الوجه والصدر وتصفيق اليد على اليد وجز الشعر ونشره وإقامة النياحة وشق الثياب ، حديث 36 در اين باب  .

ابو هاشم جعفري مي گويد : در تشييع جنازه امام هادي عليه السلام  ، امام حسن عسكري عليه السلام در حالي كه گريبان چاك زده بود بيرون آمد ، ابوعون به در نامه اي حضرت نوشت چه كسي را ديده اي و يا از كدامين امام به تو رسيده كه گريبان لباسش را در چنين مصيبتي چاك بزند ؟ امام حسن عسكري عليه السلام در جواب او نوشت : اي احمق تو چه مي داني اين كار چيست ؟ ( و من در مصيبت چه كسي گريبان چاك زده ام ) حضرت موسي نيز در وفات برادرش هارون عليهما السلام گريبان چاك زد .

گريبان چاك زدن درمرگ يزيد بن ‌عمربن‌ هبيره درسال 182 ( آخرين حاكم اموي در عراق ) :

وقتي ابن هبيره در شهر واسط به دست عباسيان كشته شد ، ابوعطاء سندي اين اشعار را در رثاء او سرود :

ألا إن عينا لم تجد يوم واسط * عليك بجارى دمعها لجمود

عشية قام النائحات وشققت * جيوب بأيدى مأتم وخدود . . .

الطبري، أبي‌جعفر محمد بن جرير(متوفي310) ، تاريخ الطبري ج4 ، ص364 ، ناشر : دار الكتب العلمية      ـ بيروت ـ ؛ ابن عساكر ، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله الشافعي (متوفي571) ، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل ج 65 ، ص 334 ، ترجمه : يزيد بن عمر بن هبيرة ، رقم : 8328 ، تحقيق : محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري ،‌ ناشر : دار الفكر – بيروت – 1995 .

همانا چشمي كه روز كشته شدنت در شهر واسط براي تو اشكش جاري نشود ، خشك باد

در شب گذشته زنان نوحه خوان در عزاي تو نوحه سر دادند و دستان مصيبت زده در مصيبت از دست دادن تو گريبانها چاك زدند و گونه ها خراشيدند  ( يا در مصيبت تو زنان عزادار گريبانها چاك زدند و گونه ها خراشيدند ) .

گريبان چاك زدن در مرگ نووي ( يكي از علماي پرآوازه اهل سنت )  :

در مرگ نووي اشعار زيادي سروده شدكه در يكي از آن اشعار چنين آمده است : 

خطب رفع من شق الجيوب له … فقد شققت جَنَاني دون قمصان

علاء الدين علي بن إبراهيم بن العطار (المتوفى724هـ) ، تحفة الطالبين في ترجمة الإمام النووي ، ج1 ، ص20 .

( نووي ) بلند مرتبه است آنكه در مرگ او گريبانها چاك داده شود . . . من در مرگ او نه تنها گريبان بلكه قلبم را نيز چاك زدم .

فتاواي علما

ثالثا : ‌بسياري از علما با استناد به اين روايات به جواز گريبان چاك زدن در مرگ پدر يا برادر، فتوا داده اند . به اين عبارات توجه كنيد :

شهيد اول رحمة الله عليه مي فرمايد : 

واستثنى الأصحاب إلا ابن إدريس  شق الثوب على موت الأب والأخ لفعل العسكري على الهادي  ، وفعل الفاطميات على الحسين ( عليه السلام ) … عن خالد بن سدير ، عن الصادق ( عليه السلام ) ، وسأله عن شق الرجل ثوبه على أبيه وأمه وأخيه ، أو على قريب له ؟ فقال : لا بأس بشق الجيوب ، قد شق موسى بن عمران على أخيه هارون .

ذكري شيعة في احكام الشريعة ـ‌ شهيد اول ـ ج2 ، ص 56 و 57 ، باب البحث الرابع : النياحة .

بجز ابن ادريس حلي تمامي علماي شيعه گريبان چاك زدن را در مرگ پدر و برادر جايز مي دانند زيرا امام حسن عسكري در شهادت امام هادي عليهما السلام گريبان چاك زد و بانوان حرم حسيني نيز در شهادت حسين عليه السلام گريبان چاك زدند … خالد بن سدير مي گويد :‌ از امام صادق  عليه السلام ( در مورد مردي كه در مرگ پدر ، مادر ، برادر ، و يا يكي از نزديكانش لباس خود را پاره كند ( گريبان چاك بزند ) ) پرسيدم ،  حضرت فرمود : گريبان چاك زدن اشكالي ندارد ، همانا موسي بن عمران در وفات برادرش هارون گريبان چاك زد .

شق الثوب على غير الأب والأخ من الأقارب وغيرهم لما فيه من إضاعة المال والسخط بقضاء الله وعلى استثناء الأب و الأخ أكثر الأصحاب لان العسكري عليه السلام شق ثوبه على أبيه الهادي عليه السلام خلف وقدام وفعله الفاطميات على الحسين عليه السلام وعن الصادق عليه السلام إن موسى عليه السلام شق على أخيه هارون …

روض الجنان ـ شهيد ثاني ـ ص 320 و 321 ،‌ باب نبش القبر .

شهيد ثاني مي فرمايد :‌ بجز در مرگ پدر و برادر ، گريبان چاك زدن در مرگ ديگر نزديكان حرام است زيرا كه موجب از بين رفتن مال ( اسراف ) و نا خشنودي ( و اعتراض ) به قضاي الهي است . و بيشتر علماي شيعه گريبان چاك زدن را در مرگ پدر و برادر استثناء كرده اند زيرا امام حسن عسكري عليه السلام  در شهادت پدر بزرگوارش امام هادي عليه السلام  گريبانش را از جلو و پشت سر چاك زد و بانوان حرم حسيني نيز در مصيبت امام حسين عليه السلام  گريبان چاك زدند و از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود : همانا موسي بن عمران در وفات برادرش هارون گريبان چاك زد .

وأما الاستثناء ، فدليله ما استفيض في الأخبار من فعل أبي محمد الحسن عليه السلام على أبيه الهادي عليه السلام ، وفي بعضها تعليل بأن موسى شق ثوبه على هارون ، ولما نقل من فعل الفاطميات على الحسين عليه السلام .

غنائم الأيام ـ‌ ميرزاي قمي ـ ج3 ، ص 556 و 557 ،‌ باب شق الثوب علي الميت .

دليل علما بر استثناي گريبان چاك زدن در مرگ پدر و برادر روايات مستفيضي است كه در مورد گريبان چاك زدن امام حسن عسكري عليه السلام در شهادت امام هادي عليه السلام و گريبان چاك زدن حضرت موسي در وفات حضرت هارون عليهما السلام  و گريبان چاك زدن بانوان حرم حسيني در مصيبت شهادت امام حسين عليه السلام  ، به ما رسيده است .

عزاداري سيره مسلمين

رابعا : سنت عزاداري بر مرگ عزيزان با صرف نظر از شيعيان، در بين اكثر ملل جهان با هر گرايش ديني و مذهبي كه داشته اند امري رائج بوده و هست كه براي پرهيز از طولاني شدن در اين مختصر از آن صرف نظر مي كنيم، ولي در ميان مسلمانان اعم از شيعه و سني طبق نقل، در برخي از كتابها به اين رسم رائج كه جنبه عاطفي هم دارد اهميّت مي داده اند.

محدثين و مورخين نوشته اند ، زنان پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم در عزاي ايشان به سينه و صورت مي زدند، و مسلمانان درعزاي عبدالمؤمن و جويني و ابن جوزي ( از علماي اهل سنت ) طبل مي زدند و بازارها را تعطيل نموده و در بعضي موارد تا يك سال عزاداري نمودند .

 به اين موارد توجه فرمائيد :

زنان پيامبر اولين طراحان سينه زني

ابن هشام  نقل مي كند :

قال ابن اسحاق وحدثني يحيى بن عباد بن عبدالله بن الزبير عن أبيه عباد قال سمعت عائشة تقول . . . قمت ألتدم مع النساء وأضرب وجهي .

عبد الملك بن هشام بن أيوب الحميري المعافري أبو محمد ( متوفي 213 ) ، السيرة النبوية ج6، ص75، ح 26391 ، تحقيق : طه عبد الرءوف سعد ، ناشر : دار الجيل ـ بيروت ـ ، الطبعة : الأولى ، سال چاپ : 1411 ؛ ابن حنبل أبو عبدالله الشيباني ، احمد (متوفي 241) ، مسند ج 6 ، ص 274 ، ناشر : مؤسسة قرطبة – مصر ؛ البلاذري ، أحمد بن يحيى بن جابر (المتوفى : 279هـ) ، أنساب الأشراف ج1 ص 243 ؛ مسند أبي يعلى ، اسم المؤلف: أبو يعلى الموصلي التميمي ، أحمد بن علي بن المثنى ( متوفي 307 ) ، مسند أبي يعلى  ج 8 ، ص63 ، تحقيق : حسين سليم أسد ، ناشر : دار المأمون للتراث – دمشق –  ، الطبعة : الأولى ، 1404 – 1984 ؛  الطبري ،‌ أبي جعفر محمد بن جرير ، متوفي 310 ، تاريخ الأمم و الملوك  ج 2 ، ص 232 ، ناشر : دار الكتب العلمية – بيروت .

. . . عايشه مي گويد : ( زماني كه پيامبر خدا از دنيا رفت ) من به همراه بقيه زنان پيامبر سينه مي زديم و من به صورتم مي زدم .

ابن منظور در ترجمه واژه « لدم » مي نويسد :

لدم : اللدم ضرب المرأة صدرها . . . و التدام النساء : ضربهن صدورهن ووجوههن في النياحة .

ابن منظور ، محمد بن مكرم بن منظور الأفريقي المصري (متوفي 711 ) ، لسان العرب ج12، ص 539 ، ناشر : دار صادر – بيروت ، الطبعة : الأولى .

لدم :‌ به معناي به سينه زدن زن مي باشد . . . و التدام زنان : به معناي به سينه و صورت زدن زنان در مصيبت است .

صالحي شامي در ذيل حديث عائشه مي نويسد :

وهذا الحديث تفرد به ابن إسحاق ، وهو حسن الحديث إذا صرع بالتحدث ، وقد صرح به فقال : حدثني يحيى بن عباد بن عبد الله بن الزبير عن أبيه قال : سمعت عائشة إلخ .

الصالحي الشامي (متوفي 942) ، سبل الهدي و الرشاد ج12، ص 267، تحقيق وتعليق : الشيخ عادل أحمد عبد الموجود ، الشيخ علي محمد معوض، ناشر : دار الكتب العلمية – بيروت – لبنان، چاپ : الأولى ، سال چاپ : 1414 – 1993 م .

اين حديث را فقط ابن اسحاق نقل كرده است ، و زماني كه ابن اسحاق تصريح به شنيدن حديث كند، حديثش حسن و قابل اعتماد است . وي در اين حديث مي‌گويد : از يحيى بن عباد بن عبد الله بن الزبير شنيدم كه از پدرش نقل مي‌نمود كه وي از عايشه شنيده است . . .

ابن تيميه در مورد ابن اسحاق مي گويد :

وبن إسحاق اذا قال حدثنى فحديثه صحيح عند أهل الحديث .

ابن تيمية الحراني ، احمد بن عبد الحليم أبوالعباس، ( الوفاة: 728 )، كتب ورسائل وفتاوى ابن تيميه في الفقه ،جزء33 ، ص 86 ، تحقيق : عبد الرحمن بن محمد بن قاسم العاصمي النجدي ، ناشر : مكتبة ابن تيمية ، الطبعة : الثانية ؛ ابن تيمية الحراني ، تقي الدين أحمد عبد الحليم أبو العباس ( متوفي 728 ) ، الفتاوى الكبرى ج3 ، ص 23 ، تحقيق : قدم له حسنين محمد مخلوف ، ناشر : دار المعرفة – بيروت .

وقتي كه ابن اسحاق تصريح به شنيدن حديث كند ، نزد علماي حديث ، حديثش صحيح و مورد اعتماد است .

اقامه عزا براي عبد المؤمن بن خلف

ذهبي در ترجمه وي مي گويد :

الامام الحافظ القدوة . . . قال جعفر المستغفري : أخبرنا أبو جعفر محمد بن علي النسفي ، قال : شهدت جنازة الشيخ أبي يعلى بالمصلى ، فغشيتنا أصوات طبول مثل ما يكون من العساكر ، حتى ظن جمعنا أن جيشا قد قدم ، فكنا نقول : ليتنا صلينا على الشيخ قبل أن يغشانا هذا . فلما اجتمع الناس وقاموا للصلاة [ وأنصتوا ] ، هدأ الصوت كأن لم يكن . . .

سير أعلام النبلاء ج 15 ، ص 480 و 481 و 482 ؛ تاريخ مدينه دمشق، ابن عساكر، ج 10، ص 272 .

«در تشييع جنازه عبدالمؤمن شركت جستم، صداي طبل و دهل آن چنان گوش خراش بود كه گويا لشكري به شهر بغداد يورش برده است. اين مراسم ادامه داشت تا آن‌كه مردم براي برپايي نماز ميت آماده شدند.»

اقامه عزا براي جويني ( المتوفي 478 )

ذهبي از درگذشت جويني و مراسم سوگواري او چنين ياد مي‌كند :

الإمام الكبير،  شيخ الشافعيّة، إمام الحرمين ـ إلى أن قال: ـ توفي في الخامس والعشرين من ربيع الآخر ، سنة ثمان وسبعين وأربع مئة ، ودفن في داره ، ثم نقل بعد سنين إلى مقبرة الحسين ، فدفن بجنب والده ، وكسروا منبره ، وغلقت الأسواق ، ورثي بقصائد ، وكان له نحو من أربع مائة تلميذ ، كسروا محابرهم وأقلامهم ، وأقاموا حولا ، ووضعت المناديل عن  الرؤوس عاما ، بحيث ما اجترأ أحد على ستر رأسه ، وكانت الطلبة يطوفون في البلد نائحين عليه ، مبالغين في الصياح والجزع .

 سير أعلام النبلاء:ج18 ، ص 468 و 476 ؛ المنتظم، ج 9، ص 20 .

«نخست او را در منزلش به خاك سپردند و آن‌گاه پيكرش را به مقبره الحسين (شايد كربلاي معلّي) انتقال دادند. در ماتم او منبرش را شكستند، بازارها را تعطيل كردند و مرثيه‏هاي فراواني در مصيبتش خواندند. او چهارصد شاگرد و طلبه داشت، آنان در سوگ استاد خويش، قلم و قلمدان‏هاي خود را شكستند و يك سال عزاداري نمودند و عمامه‏هاي خود را به مدت يك سال از سر برداشتند بدان حد كه كسي جرات بر سر گذاشتن عمامه را نداشت. آنان در اين مدت در سطح شهر به نوحه خواني و مرثيه سرايي پرداختند و تا حد زيادي در عزاي او فرياد و جزع فزع نمودند!»

اقامه عزا براي ابن الجوزي (متوفى 597) در طول ماه رمضان

سبط بن جوزي در شب جمعه سيزدهم ماه رمضان فوت كرد. ذهبي درباره بازتاب مرگ او مي‌‏نويسد: 

أبو الفرج ابن الجوزي الشيخ الإمام العلاّمة الحافظ المفسر، شيخ الإسلام، مفخر العراق . . . وتوفي ليلة الجمعة بين العشاءين الثالث عشر من رمضان سنة سبع وتسعين وخمس مئة في داره بقطفتا . وحكت لي أمي أنها سمعته يقول قبل موته : أيش أعمل بطواويس ؟ يرددها ، قد جبتم لي هذه الطواويس .

وحضر غسله شيخنا ابن سكينة وقت السحر ، وغلقت الأسواق ، وجاء الخلق ، وصلى عليه ابنه أبو القاسم علي اتفاقا ، لان الأعيان لم يقدروا من الوصول إليه ، ثم ذهبوا به إلى جامع المنصور ، فصلوا عليه ، وضاق بالناس ، وكان يوما مشهودا ، فلم يصل إلى حفرته بمقبرة أحمد إلى وقت صلاة الجمعة ، وكان في تموز ، وأفطر خلق ، ورموا نفوسهم في الماء . إلى أن قال : وما وصل إلى حفرته من الكفن إلا قليل ، كذا قال ، والعهدة عليه. وأنزل في الحفرة ، والمؤذن يقول الله أكبر ، وحزن عليه الخلق ، وباتوا عند قبره طول شهر رمضان يختمون الختمات ، بالشمع والقناديل  و اصبحنا يوم السبت عملنا العزاء و تكلمت فيه و حضر خلق عظيم و عملت فيه المراثي .

 سير أعلام النبلاء: ج21، ص 365 و 379.

«… با درگذشت او، بازارها تعطيل گرديد و جمعيت زيادي در مراسم او حضور يافتند، فراواني مردم و فزوني گرما سبب شد كه بسياري از سوگواران روزه خويش را خوردند!، بعضي خود را به دجله انداختند.. از كفن اندكي ماند… مردم تا پايان ماه رمضان در كنار قبر او شب را به صبح رساندند، آنان شمع و چراغ و قنديل آوردند و قرآن را ختم كردند. مراسم عزادراي را روز شنبه برپا كرديم، سخنرانان درباره او به سخن پرداختند، جمعيت بسياري شركت جستند و درباره او مرثيه‏ها گفته شد.»

بنابراين همان طوري كه ذكر شد وقتي علماي شيعه و سني عزاداري را تا به اين حد آن هم  براي علما جايز مي دانند ، گريبان چاك زدن و عزاداري براي سيد جوانان بهشت نه تنها با شأن حريم حسيني منافات ندارد بلكه امري جايز و مطلوب مي باشد .

 

نماز رو به قبر مطهر امام حسين عليه السلام

سؤال: چرا در باب زيارت امام حسين عليه السلام آمده است که به جاي قبله رو به قبر نماز بخوان ؟

سؤال: چرا در باب زيارت امام حسين عليه السلام آمده است که به جاي قبله رو به قبر نماز بخوان ؟

 

پاسخ: در ابتدا بايد عرض نمود که هيچ عالم شيعه اي در طول تاريخ فتوا نداده است که شخص در زيارت قبر امام حسين عليه السلام يا سائر ائمه در هنگام نماز طوري بايستد که رو به قبله نباشد ؛ بلکه همگي مي گويند طوري بايست که قبر امام بين تو و قبله باشد . يعني در سمت پشت سر يا کمر حضرت قرار گرفته رو به قبر نماز بخوان تا امام بين تو و کعبه باشد.

متاسفانه برادران اهل سنت چون نمي توانند با دليل ومدرک معتبر بر شيعه اشکال بگيرند سعي در تحريف روايات واقوال علماي شيعه کرده وآنها را به صورت گزينشي مطرح مي نمايند .

در باب مذکور که در کتاب شريف وسائل الشيعه آمده است خود معناي رو به قبر نماز خواندن را مطرح نموده است:

کاش مستشکل محترم خود عنوان باب را ملاحظه مي فرمودند :

69 – باب استحباب كثرة الصلاة عند قبر الحسين ( عليه السلام ) فرضا ونفلا عند رأسه وخلفه

وسائل الشيعة (آل البيت) – الحر العاملي – ج 14 – ص 517 – 521

باب مستحب بودن زياد نماز خواندن در کنار قبر امام حسين عليه السلام چه نماز واجب وچه نماز مستحب  در کنار سر حضرت ( نه رو به قبر حضرت ) يا در پشت حضرت خود اين عنوان بيانگر طريقه ايستادن است . زيرا وقتي شما در کنار قبري رفته و در پشت سر وي به سمت قبر نماز بخوانيد خواه ناخواه رو به قبله خواهيد بود .

اما رواياتي که در اين باب آمده و به بحث ما مربوط مي گردد :

 ( 19730 ) 5 – وعن أبيه ، وجماعة مشايخه ، عن أحمد بن محمد بن عيسى ، عن محمد بن خالد ، عن جعفر بن ناجية ، عن أبي عبد الله عليه السلام قال : صل عند رأس قبر الحسين عليه السلام .

از امام صادق عليه السلام نقل شده است که فرمودند در کنار قسمت سر از قبر امام حسين عليه السلام نماز بخوان اين روايت هيچ گونه اشاره اي به آن چه که ادعا مي کنند ندارد.

( 19731 ) 6 – وعنهم ، عن سعد ، عن موسى بن عمر وأيوب بن نوح ، عن ابن المغيرة عن أبي اليسع قال : سأل رجل أبا عبد الله وأنا أسمع قال : إذا أتيت قبر الحسين عليه السلام أجعله قبلة إذا صليت ؟ قال : تنح هكذا ناحية وعن علي بن الحسين ، عن علي بن إبراهيم ، عن أبيه ، عن ابن أبي نجران ، عن يزيد بن إسحاق ، عن الحسن بن عطية ، وذكر الحديث الأول .

شخصي از امام صادق عليه السلام سوال کرد و من مي شنيدم که پرسيد هنگامي که به زيارت قبر امام حسين عليه السلام رفتم آن را قبله خود قرار دهم؟ حضرت فرمودند به فلان قسمت برو ( وبعد به سمت قبر نماز بخوان)

اين روايت هم دلالت بر مدعا نمي کند زيرا شخص سوال مي کند که فقط رو به قبر بخوانم حضرت مي گويند اگر در فلان جا باشي آري يعني همان مطلبي که شيعه مي گويند.

( 19732 ) 7 – وعنه ، عن علي ، عن أبيه ، عن ابن فصال ، عن علي بن عقبة ، عن عبيد الله بن علي الحلبي ، عن أبي عبد الله عليه السلام قال : قلت : إنا نزور قبر الحسين عليه السلام فكيف نصلي عنده ؟ فقال : تقوم خلفه عند كتفيه ، ثم تصلي على النبي صلى الله عليه وآله وتصلي على الحسين عليه السلام

به حضرت عرض کردم که ما قبر امام حسين عليه السلام را زيارت مي کنيم پس چگونه در کنار آن نماز بخوانيم؟ فرمودند پشت سر امام در قسمت کتف ايستاده ( در حقيقت رو به قبله به صورتي که قبر بين تو وکعبه است) سپس به نيت رسول خدا صلي الله عليه وآله و امام حسين عليه السلام نماز مي خواني

 ( 19733 ) 8 – وعن محمد بن جعفر ، عن محمد بن الحسين ، عن أيوب بن نوح ، عن ابن المغيرة ، عن أبي اليسع ، عن أبي عبد الله عليه السلام أن رجلا سأله عن الصلاة إذا أتى قبر الحسين ( عليه السلام ) ؟ قال : اجعله قبلة إذا صليت ، وتنح هكذا ناحية.

شخصي از امام صادق عليه السلام در مورد نماز در کنار قبر امام حسين عليه السلام سوال کرد حضرت فرمودند قبر را به سمت قبله خود قرار ده و در فلان نقطه بايست همان طور که ذکر شد در تمامي روايات مربوط به بحث طريقه نماز خواندن در کنار قبر امام حسين عليه السلام در هيچ کدام آنچه که ايشان ادعا مي کنند نيامده است .

البته ما براي تکميل شدن بحث مطلبي را که در بحار الانوار آمده و به بحث ما مربوط مي شود ذکر مي نماييم : در کتاب شريف بحار الانوار در اين بحث که آيا مي توان جلوتر از قبر ( در سمت قبله ) ايستاد و نماز خواند عبارتي از کتاب شريف دروس نقل شده است:

ولو استدبر القبلة وصلي جاز وان کان غير مستحسن إلا مع البعد

بحار الانوار ج97 ص 135

اگر پشت به قبله کند و نماز بخواند جايز است اگر چه نيکو نيست مگر اينکه دور باشد .

که در خود کتاب دروس آمده است که :

ولو استدبر القبر وصلي جاز

دروس ج2 ص 23

اگر پشت به قبر کند و نماز بخواند جايز است .

که اين اشتباه را حتي از خود عبارت بحار مي توان فهميد ؛ زيرا در آن آمده است که و اين نيکو نيست مگر اينکه دور باشد ؛ که اين قيد در پشت به قبله بودن معني ندارد .

 

سؤال: آيا روايت: «نحن قریش ، وشیعتنا العرب، و عدونا العجم» از قول امام حسين عليه السلام صحت دارد؟

سؤال: آيا روايت: «نحن قریش ، وشیعتنا العرب، و عدونا العجم» از قول امام حسين عليه السلام صحت دارد؟

بررسي روايت عجم دشمن اهل بيت عليهم السلام

 

پاسخ: روایت مذکور در کتاب معانی الاخبار شیخ صدوق ص 404 از قول امام صادق علیه السلام  آمده :

عن الحسن بن یوسف عن عثمان بن جبلة عن ضریس بن عبد الملک قال سمعت ابا عبد الله علیه السلام یقول : نحن قریش ، وشیعتنا العرب ، و عدونا العجم .

 و علامه مجلسی در بحار ج 64 ص  176 این روایت را نقل و در ذیل آن فرموده :

 شیعتنا العرب ای العرب الممدوح من کان من شیعتنا و ان کان عجما و العجم المذموم من کان عدونا ، وان کان عربا .

عرب خوب اگر هست، از شیعیان ما  است گر چه عجم باشد و عجم بد هر كه هست، از دشمنان ما است گر چه عرب باشد.

ولی آن چه که قابل توجه است این است که توجیه و تفسیر روایت بعد از بررسی سند آن است و این روایت از نظر سند اشکال دارد؛ زیرا در سند او عثمان بن جبلة قرار گرفته که مجهول است و همچنین سلمة بن الخطاب در سند او هست که نجاشی متخصص فن رجال، می گوید: او در حدیث  ضعیف است .

از این روی این روایت هیچ اعتباری ندارد و نمی شود آن را به امام نسبت داد .

لازم به ذکر است که در زمان ائمه علیهم السلام عده ای از سوی حکومت اموی و عباسی ماموریت داشتند که احادیثی را در مذمت افراد و یا قبایل و شهرها از قول آنان بسازند و در میان مردم منتشر کنند تا موقعیت آن بزرگوران را در جامعه مخدوش کنند . بعید نیست که این روایت نیز از همان ها باشد.

 

سؤال: بعد از شهادت امام حسين عليه السلام در روز عاشورا چه اتفاقاتی در عالم افتاد؟

سؤال: بعد از شهادت امام حسين عليه السلام در روز عاشورا چه اتفاقاتی در عالم افتاد؟

اتفاقات بعد از شهادت امام حسين عليه السلام

 

پاسخ: شيعيان اعتقاد دارند که نصب امام و جانشين پيامبر به دست خداوند است و مردم اجازه دخالت در انتخاب امام ندارند ؛ همان طوري كه انتخاب پيامبر به دست خداوند است و مردم حق انتخاب نبي را ندارند. در قرآن كريم آيات بسياري وجود دارد كه اين مطلب را ثابت مي‌كند . خداوند كريم در باره امامت حضرت ابراهيم عليه السلام مي‌فرمايد :

إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماما . البقره / 124 .

من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم‏ !

و نيز مي‌فرمايد :

وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَ يَعْقُوبَ  وَ كلاًُّ جَعَلْنَا نَبِيًّا . مريم / 49 .

ما اسحاق و يعقوب را به او بخشيديم و هر يك را پيامبرى (بزرگ) قرار داديم !

طبق اين آيه ، جعل امامت حضرت ابراهيم به دست خدا بوده است ؛ همان طوري كه جعل نبوت او به دست خدا بود ؛ اما هيچ آيه در قرآن وجود ندارد كه انتخاب نبي و امام را به دست مردم سپرده باشد .

و نيز شيعيان اعتقاد دارند همان طوري که پيامبران الهي براي اثبات نبوت و رسالت  نياز به  ارائه معجزه و کرامات خارق العاده داشتند ، اوصياء و جانشينان آنان نيز بايد براي اثبات امامت خويش از كرامت و معجزه استفاده مي كردند و گرنه سخن آنان پذيرفته نشده و قابل تصديق نيست .

و ائمه اهل بيت عليهم السلام ، هر کدام داراي معجزات و کراماتي بوده اند که افراد با ديدن آن ها از ائمه ، سخن آنان را پذيرفته و به امامت آنان تن مي دادند .

حضرت سيد الشهداء عليه السلام امام سوم شيعيان ، داراي معجزات  و كرامات زيادي در زمان حياتشان و حتي بعد از شهادتش بوده که اين معجزات ثابت مي کند ، آن بزرگوار ، امام بر حق و منصوب از جانب خداوند و جانشين شايسته بعد از برادرش امام حسن عليه السلام است ؛ زيرا محال است خداوند اين معجزات و کرامات را به دست نا اهلان و مدعيان دروغين ولايت الهي بسپارد و نعوذ بالله با در اختيار قرار دادن اين معجزات به دست آن ها زمينه هاي گمراهي مردم را مهيا سازد .

ما در اين مختصر ، سعي مي کنيم به معجزاتي از امام حسين بپردازيم که بعد از شهادت آن حضرت در عالم اتفاق افتاده است ، معجزات منحصر به فردی که عقل هر عاقلي را مبهوت کرده مي کند . بي ترديد ، هر يک از اين معجزات براي روشن شدن حقيقت براي حق پرستان و کساني که به دنبال هدايت الهي هستند کفايت مي کند ؛ البته به شرطي که تعصب هاي جاهلي را  کنار گذاشته شده و فقط با چشم دل به اين معجزات نگريسته شود .

و از آن جايي که شيعيان و پيراوان اهل بيت عليهم السلام به امامت حسين بن علي عليهما السلام و معجزات و کرامات آن بزرگوار يقين دارند و از جانب ديگر ، طرف ما کساني هستند که نمي خواهند ولايت فرزند رسول خدا را بپذيرند و به جاي پيروي از ثقلين ، دنبال رو دشمنان اهل بيت هستند ،  ما سعي مي کنيم اين معجزات و کرامات را فقط از معتبرترين کتاب ها و از قول برترين عالمان و دانشمندان آن ها نقل و ثابت کنيم تا حجت و برهان بر همه حقيقت جويان تمام شده و راه انکاري باقي نماند .

1. برخورد ستارگان آسمان با يکديگر :

عن عيسى بن الحارث الكندي ، قال : لما قتل الحسين مكثنا سبعة أيام إذا صلينا فنظرنا إلى الشمس على أطراف الحيطان كأنها الملاحف المعصفرة ، ونظرنا إلى الكواكب يضرب بعضها بعضا .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 432 – 433 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 15 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 312 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 227 .

عيسى بن حارث كندى می گويد : هنگامی حسين بن على (عليه السلام) را شهيد كردند ، تا هفت روز ، هر گاه که نماز عصر را می خوانديم می ديديم آفتابی كه بر ديوارهاى خانه ها می تابيد به قدری قرمز بود که گويا چادر های سرخ است که بر آن  کشيده اند ، و می ديديم که برخی از ستارگان همديگر را می زدند (با يکديگر برخورد می کردند) .

2 . آسمان خون گريه کرد :

عَنْ نَضْرَةَ الْأَزْدِيَّةِ قَالَتْ : لَمَّا أَنْ قُتِلَ الْحُسَيْنُ بن علی (علیهما السلام) مَطَرَتِ السَّمَاءُ دَماً فَأَصْبَحْتُ وَ كُلُّ شَيْ‏ءٍ لَنَا مَلْآنُ دَما .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 433 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 312 ، 313 و الثقات ، ابن حبان ، ج 5 ، ص 487 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 227 – 228 .

نضره ازديه گويد : هنگامى كه حسين بن علی (عليهما السّلام) شهيد شدند ، آسمان خون باريد و ما همچنان مي ديديم كه تمام اشياء  و اسباب ما مملو از خون است .

جعفر بن سليمان قال حدثني خالتي أم سالم قالت لما قتل الحسين بن علي مطرنا مطرا كالدم على البيوت والجدر قال وبلغني أنه كان بخراسان والشام والكوفة .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 433 – 434  و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 312 – 313 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 16 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 228 – 229 .

جعفر بن سليمان ، روايت كرده كه خاله‏ام ، ام سالم ، گفت : هنگامى كه امام حسين (عليه السلام) به شهادت رسيد ، بارانی همانند خون بر ديوارها و خانه ها می باريد . و گفت : به من خبر داند که همين باران خون ، در خراسان ، شام و كوفه نيز باريده است .

3 . اشک ريختن آسمان :

عن ابن سيرين قال لم تبك السماء على أحد بعد يحيى بن زكريا إلا على الحسين بن علي .

سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 312 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 225 – 226 .

ابن سيرين گفت : آسمان برای هيچ کسی جز يحيی بن زکريا و حسين بن علی (عليهم السلام) گريه نکرده است .

4 . تاریک شدن دنیا :

حدثنا خلف بن خليفة ، عن أبيه ، قال : لما قتل الحسين اسودت السماء ، وظهرت الكواكب نهارا حتى رأيت الجوزاء عند العصر وسقط التراب الأحمر .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 431 – 432  و تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 305 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 226 .

خلف بن خليفه از پدرش نقل می کند که گفت : زمانی که امام حسين (عليه السلام) به شهادت رسيد ، آن قدر آسمان تاريک شد که هنگام ظهر ستاره های آسمان ظاهر شدند ؛ تا جائی که ستاره  جوزا در عصر ديده شده و خاک سرخ از آسمان فرو ريخت .

وقال : وقال علي بن مسهر ، عن جدته : لما قتل الحسين كنت جارية شابة ، فمكثت السماء بضعة أيام بلياليهن كأنها علقة .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 432 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 226 .

علي بن مسهر از جده اش نقل مي كند كه مي گفت: هنگامي كه امام حسين به شهادت رسيد من دختري نوجوان بودم، آسمان چند شبانه روز درنگ نمود كه گويا لخته خون بود .

5 . سرخ شدن آسمان :

وقال علي بن محمد المدائني ، عن علي بن مدرك ، عن جده الأسود بن قيس : احمرت آفاق السماء بعد قتل الحسين بستة أشهر ، نرى ذلك في آفاق السماء كأنها الدم . قال : فحدثت بذلك شريكا ، فقال لي : ما أنت من الأسود ؟ ، قلت : هو جدي أبو أمي قال : أم والله إن كان لصدوق الحديث ، عظيم الأمانة ، مكرما للضيف .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 432 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 15 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 312 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 227 .

علي بن مدرك از پدر بزرگش اسود بن قيس نقل مي كند كه گفت : پهنه آسمان پس از شهادت امام حسين به مدت شش ماه سرخرنگ شده بود كه ما آن را شبيه خون در آسمان مشاهده مي كرديم ، علي بن محمد مدائني از وي سؤال كرد : چه نسبتي با اسود داري ؟ گفت : او جد مادري من است گفت : به خدا سوگند كه او راستگو وامانتداري بزرگ وميهمان نواز بود .

وقال عباس بن محمد الدوري ، عن يحيى بن معين : حدثنا جرير ، عن يزيد بن أبي زياد ، قال : قتل الحسين ولي أربع عشرة سنة ، وصار الورس الذي كان في عسكرهم رمادا واحمرت آفاق السماء ونحروا ناقة في عسكرهم فكانوا يرون في لحمها النيران .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 434 – 435 و تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 305 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 313 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 15 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 230.

يزيد بن ابي زياد مي گويد: من چهارده ساله بودم كه حسين بن علي به شهادت رسيد گياه ورس در بين لشكر به خاكستر تبديل شد و پهنه آسمان قرمز رنگ شد شتري را لشكريان ذبح كردند آتش از گوشتش زبانه مي كشيد .

عن هشام عن محمد قال تعلم هذه الحمرة في الأفق مم هو فقال من يوم قتل الحسين بن علي .

سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 312 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 15 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 228 .

هشام از محمد نقل مي كند كه گفت : مي داني سرخي افق از چه زماني بوده ؟ از روزي كه حسين بن علي به شهادت رسيد اين سرخي در افق ديده شد .

6 . دیوار دار الإماره خون گریه کرد :

حدثني أبو يحيى مهدي بن ميمون قال : سمعت مروان مولى هند بنت المهلب ، قال : حدثني بواب عبيد الله بن زياد أنه لما جئ برأس الحسين فوضع بين يديه ، رأيت حيطان دار الامارة تسايل دما .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 433 – 434 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 229 .

هنگامى كه سر مبارك امام حسين عليه السلام را در برابر ابن زياد نهادند ، ديدم كه از ديوارهاى دارالاماره خون جارى مى‏گشت‏ .

7 . گرفتن خورشيد :

عَن أَبُو قَبِيلٍ لَمَّا قُتِلَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ (علیه السلام) كُسِفَتِ الشَّمْسُ كَسْفَةً بَدَتِ الْكَوَاكِبُ نِصْفَ النَّهَارِ حَتَّى ظَنَنَّا أَنَّهَا هِي‏ .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 433  و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 228 و تلخيص الحبير ، ابن حجر ، ج 5 ، ص 84 و السنن الكبرى ، البيهقي ، ج 3 ، ص 337 .

هنگامى كه امام حسين عليه السلام به شهادت رسيد، خورشيد گرفت و آن قدر تاريك شد كه هنگام ظهر ستاره‏هاى آسمان ظاهر گرديدند . از اين اتفاق چنين پنداشتم كه قيامت برپا شده است !

8 . جاري شدن خون تازه از زير سنگ ها :

( وقال ) يعقوب بن سفيان ثنا سليمان ابن حرب ثنا حماد بن زيد عن معمر قال َ أَوَّلُ مَا عُرِفَ الزُّهْرِيُّ تَكَلَّمَ فِي مَجْلِسِ الْوَلِيدِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِكِ فَقَالَ الْوَلِيدُ أَيُّكُمْ يَعْلَمُ مَا فَعَلَتْ أَحْجَارُ بَيْتِ الْمَقْدِسِ يَوْمَ قُتِلَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ فَقَالَ الزُّهْرِيُّ بَلَغَنِي أَنَّهُ لَمْ يُقْلَبْ حجرا إِلَّا وَ تَحْتَهُ دَمٌ عَبِيط .

تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 305 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 434 و  سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 314 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 16 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 229 .

ابو بكر بيهقى از معروف روايت كرده كه وليد بن عبد الملك از زهرى پرسيد سنگ‏هاى بيت المقدس در روز كشته شدن حسين بن على چه حالتى به خود گرفتند ، زهرى‏ گفت : به من خبر دادند كه در روز شهادت حسين بن علي هر سنگى را كه از زمين بر مي داشتند در زير او خون تازه مي ديدند .

عَنْ أُمِّ حَيَّانَ قَالَتْ يَوْمَ قُتِلَ الْحُسَيْنُ أَظْلَمَتْ عَلَيْنَا ثَلَاثاً وَ لَمْ يَمَسَّ أَحَدٌ مِنْ زَعْفَرَانِهِمْ شَيْئاً فَجَعَلَهُ عَلَى وَجْهِهِ إِلَّا احْتَرَقَ وَ لَمْ يُقَلَّبْ حَجَرٌ بِبَيْتِ الْمَقْدِسِ إِلَّا أَصْیب تَحْتَهُ دَماً عَبِيطا

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 434 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 229 و …

از ام حيان نقل است كه گفت : روز شهادت حسين اسمان سه شبانه روز تاريك شد وهر كس دست به زعفران مي زد دستش مي سوخت و زير هر سنگي در بيت المقدس خون ديده مي شد .

محمد بن عمر بن علي عن أبيه قال أرسل عبد الملك إلى ابن رأس الجالوت فقال هل كان في قتل الحسين علامة قال ابن رأس الجالوت ما كشف يومئذ حجر إلا وجد تحته دم عبيط .

تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 16 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 229 – 230 .

عبد الملك شخصي را نزد پسر راس الجالوت فرستاد تا از وي بپرسد كه آيا  نشانه اي از كشته شدن حسين درعالم ديده شده است يا نه ، او در پاسخ گفت : هيچ سنگي از زمين بر داشته نشد مگر اينكه خون تازه ديده مي شد .

9 . خاکستر شدن گياه ورس (اسپرک) :

( وقال ) ابن معين حدثنا جرير ثنا يزيد بن أبي زياد قال قتل الحسين ولي أربع عشرة سنة وصار الورس الذي في عسكرهم رمادا .

تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 305 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 434 – 435 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 313 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 15 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 230 .

يزيد بن ابي زياد مي گويد : من چهارده ساله بودم كه حسين بن علي به شهادت رسيد گياه ورس در بين لشكر به خاكستر تبديل شد .

( وقال ) الحميدي عن أبن عيينة عن جدته أم أبيه قالت لقد رأيت الورس عاد رمادا ولقد رأيت اللحم كأن فيه النار حين قتل الحسين .

تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 305 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 435 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 313 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 16 .

ابن عيينه از مادر بزرگ پدري اش نقل مي كند كه گفت : هنگام شهادت حسين گياه ورس را ديدم كه تبديل به خاكستر شد و در گوشتها آتش مي ديدم .

وقال محمد بن المنذر البغدادي ، عن سفيان بن عيينة : حدثتني جدتي أم عيينة : أن حمالا كان يحمل ورسا فهوى قتل الحسين ، فصار ورسه رمادا .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 435 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 231 .

ام عيينه مي گويد : شخصي در حال حمل گياه ورس بود به ذهنش افتاد كه براي جنگ باحسين او هم شركت كند كه ناگهان گياه تبديل به خاكستر شد .

أخبرنا أبو محمد السلمي أنا أبو بكر الخطيب وأخبرنا أبو القاسم بن السمرقندي أنا أبو بكر قالا أنا أبو الحسين أنا عبد الله نا يعقوب نا أبو نعيم نا عقبة بن أبي حفصة السلولي عن أبيه قال إن كان الورس من ورس الحسين يقال به هكذا فيصير رمادا .

تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 230 – 231 .

ورس : همان اسپرك است كه گياهى است شبيه به كنجد با برگ هاى سبز رنگ كه از رنگ آن براى رنگ كردن لباس ها استفاده مى‏شود و در يمن زياد مى‏رويد و لباس ورسى ، لباس سرخ رنگ را گويند .

11 . تلخ شدن گوشت شتر غنيمت گرفته شده از امام :

عَنْ جَمِيلِ بْنِ مُرَّةَ قَالَ أَصَابُوا إِبِلًا فِي عَسْكَرِ الْحُسَيْنِ (علیه السلام) يَوْمَ قُتِلَ فَنَحَرُوهَا وَ طَبَخُوهَا قَالَ فَصَارَتْ مِثْلَ الْعَلْقَمِ فَمَا اسْتَطَاعُوا أَنْ يُسِيغُوا مِنْهَا شَيْئا .

تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 306 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 435 – 436 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 16 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 231 .

جميل بن مره گويد : شترى از لشكرگاه حسين بن علي را در روز شهادت او غارت گرفتند ، و سپس او را نحر كرده و طبخ نمودند ، راوى گويد : گوشت او آن چنان تلخ شد که آنان نتوانستند از آن گوشت استفاده كنند .

12 . دیده شدن آتش درگوشت شتر غنيمت گرفته شده :

وقال محمد بن عبد الله الحضرمي : حدثنا أحمد بن يحيى الصوفي ، قال : حدثنا أبو غسان ، قال : حدثنا ، أبو نمير عم الحسن ابن شعيب ، عن أبي حميد الطحان ، قال : كنت في خزاعة فجاؤوا بشئ من تركة الحسين فقيل لهم : ننحر أو نبيع فنقسم ؟ قالوا : انحروا ، قال : فجعل على جفنة فلما وضعت فارت نارا .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 435 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 231 .

از حميد طحان روايت شده است كه در قبيله خزاعه بودم، از جمله چيزهائى كه از امام حسين عليه السلام چپاول شده بود و به آن قبيله آورده بودند، يك شتر بود. مردم آن قبيله گفتند : اين شتر را نحر كنيم و يا معامله نمائيم ؟ كسى كه شتر را آورده بود گفت : مى‏خواهم آن را نحر كنيد .

حميدگفت : سپر را براى نحر كردن آن حيوان آماده ساختم ، همين كه شتر را خوابانيده و سپر را به زمين گذاشتم و آماده كشتن آن بوديم، ناگهان آتشى از آن سپر مانند آب فوران كرد !

( وقال ) ابن معين حدثنا جرير ثنا زَيْدِ بْنِ أَبِي الزِّنَادِ قَالَ قُتِلَ الْحُسَيْنُ وَ لِي أَرْبَعَ عَشْرَةَ سَنَةً وَ صَارَ الْوَرْسُ رَمَاداً الَّذِي كَانَ فِي عَسْكَرِهِمْ وَ احْمَرَّتْ آفَاقُ السَّمَاءِ وَ نَحَرُوا نَاقَةً فِي عَسْكَرِهِمْ فَكَانُوا يَرَوْنَ فِي لَحْمِهَا النِّيرَان‏ .

تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 305 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 434 – 435 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 313 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 15 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 230 .

ابن معين از جرير از يزيد بن زياد روايت مى‏كند كه او گفت : سالى كه امام حسين عليه السلام به شهادت نائل آمد ، من چهارده سال داشتم ( و همان روزها شنيدم كه آثارى در پى شهادت آن حضرت در لشكر مخالفان ظاهر گرديده ، از جمله آن كه) گياهان ورس در لشكرگاه آنها خاكستر شد ، و آسمان سرخ‏گون گرديد ، و در لشكرگاه شترى را نحر كردند ولى مثل اين بود كه آتش در آن نهاده بودند.

 

شخصيت يزيد

سؤال: آيا يزيد شخصيت قابل دفاعي داشته است؟

سؤال: آيا يزيد شخصيت قابل دفاعي داشته است؟

 

توضيح سؤال:

با توجه به اين گفته«ابن كثير» در متن زير آيا مي‌توان گفت: يزيد راضي به كشته شدن امام حسين نبوده و اين كار از سوي «ابن زياد» صورت گرفته و به اين شكل يزيد را تبرئه نمود؟

… إنّ يزيد فرح بقتل الحسين أوّل ما بلغه، ثمّ ندم على ذلك… لمّا قتل ابن زياد الحسين ومن معه، بعث برؤوسهم إلى يزيد، فسرّ بقتله أوّلاً وحسنت بذلك منزلة ابن زياد عنده، ثمّ لم يلبث إلاّ قليلاً حتّى ندم! فكان يقول: وما كان عليّ لو احتملت الأذى وأنزلته في داري، وحكمته فيما يريده، وإن كان عليّ في ذلك وكف ووهن في سلطاني، حفظاً لرسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، ورعاية لحقّه وقرابته، ثمّ يقول: لعن اللّه ابن مرجانة، فإنّه أخرجه واضطرّه، وقد كان سأله أن يخلّي سبيله، أو يأتيني، أو يكون بثغر من ثغور المسلمين حتّى يتوفّاه اللّه، فلم يفعل، بل، أبى عليه وقتله، فبغضني بقتله إلى المسلمين، وزرع لي في قلوبهم العداوة، فأبغضني البرّ والفاجر بما استعظم الناس من قتلي حسيناً، مالي ولابن مرجانة، قبّحه اللّه وغضب عليه.

… يزيد در ابتداى امر با كشته شدن حسين خوشحال گرديد اما بعد نادم و پشيمان گرديد يعنى: ابتدا با ديدن سرهاى بريده شهدا خوشحال شد اما پس از چندى پشيمان شد و اظهار نارضايتى كرد و گفت: اگر من بودم نمى‌گذاشتم فرزند مرجانه ـ عبيد اللّه بن زياد ـ حسين را بكشد، بلكه به احترام جدّش رسول خدا ـ اگر چه آسيبى به سلطنت من هم مى‌رسيد ـ او را احترام مى‌كردم، سپس گفت: خدا لعنت كند پسر مرجانه را كه باعث اخراج حسين از مدينه شد و او را مجبور كرد، با اين‌كه حسين به او گفته بود تا او را آزاد بگذارد، يا لااقل او را نزد من مى‌آورد، يا به شهرى از شهرهاى مسلمانان مى‌رفت و تا پايان زندگى در همان‌جا مى‌ماند، اما چنين نكرد و بر او سخت گرفت تا او را كشت، و مرا با اين كار نزد مسلمانان بد نام كرد تا دشمنم بدارند و بذر كينه و دشمنى مرا در دل‌ها كاشت، تا آدمهاى خوب و بد هر دو با من دشمنى كنند، خدا چهره پسر مرجانه را زشت كند و خشم خدا بر او باد.

البداية والنهاية، ج 8، ص254 و 255.

و يا اگر طبق نظر «ابن تيميه» بيعت نكردن امام حسين عليه السلام با يزيد را ظلم و سركشي و طغيان برعليه يزيد كه خليفه وقت است بدانيم، در اين صورت قضيه برعكس شده و بايد تقصير را از جانب امام حسين عليه السلام دانست و در نهايت كشته شدن امام حسين عليه السلام‌ را نعمت و كرامتي از سوي خدا براي او بدانيم.

ابن تيميه در اين رابطه مي‌گويد:

فلما ذهب الحسين رضي الله عنه وأرسل ابن عمه عقيل إليهم، وتابعه طائفة. ثم لما قدم عبيد الله بن زياد الكوفة، قاموا مع ابن زياد، وقتل عقيل وغير هما. فبلغ الحسين ذلك، فأراد الرجوع، فوافه سرية عمر بن سعد، وطلبوا منه أن يستأسر لهم، فأبى، وطلب أن يردوه إلى يزيد بن عمه، حتى يضع يده في يده، أو يرجع من حيث جاء، أو يلحق ببعض الثغور، فامتنعوا من إجابته إلى ذلك، بغيا وظلما وعدوانا… ووقع القتل حتى أكرم الله الحسين ومن أكرمه من أهل بيته بالشهادة… وكان ذلك من نعمة الله على الحسين، وكرامته له.

حسين به سوي كوفه حركت كرد در حالي كه قبلا پسر عموي خود مسلم بن عقيل را به سوي مردم كوفه فرستاده بود. اما چون عبيد الله بن زياد به كوفه آمد عقيل و عده‌اي ديگر كشته شدند و چون اين خبر به حسين رسيد خواست كه منصرف شده و برگردد، اما لشكر عمر سعد آن‌ها را محاصره كرد و از حسين خواست كه خود را اسير آنها كند؛ اما حسين از اين كار امتناع ورزيد. سپس از حسين خواست كه به سوي يزيد رفته و دست در دست او گذارده و با او بيعت نمايد و يا بازگردد و به هر جاي ديگر يا يكي از سر مرز‌ها برود و از مركز دور شود. اما حسين از روي سركشي و ظلم و دشمني از تمام اين خواسته‌ها امتناع كرد … حسين كشته شد تا خداوند او و هر آن كس كه همراه او كشته شد را كرامت بخشد. و در حقيقت اين كشته شدن براي او نعمت و كرامتي بود از سوي خداوند كه به او بخشيده شد.

رأس الحسين، ابن تيمية، ص 200.

پاسخ:

در پاسخ به اين سؤال شايسته است تا به صورت خلاصه و در شش فصل مجزا شخصيت يزيد و جوانبي از زندگي او را از نگاه تاريخ مورد تحليل و بررسي قرار دهيم، تا به خوبي شخصيت او براي جويندگان حقيقت آشكار گرديده و در پرتو آن، سؤال و شبهات مربوط به اين بحث نيز پاسخ داده شود.

دورنمايي از فصول شش ‌گانه اين بحث:

فصل اوّل: يزيد كيست؟

فصل دوّم: كارنامه اخلاقي ـ اعتقادى يزيد بن معاويه.

فصل سوّم: كارنامه سياسى يزيد.

فصل چهارم: سيماى يزيد در قرآن و حديث و لعن و تكفير او.

فصل پنجم: امام حسين عليه السلام در قرآن و حديث نبوي.

فصل ششم: قاتل امام حسين عليه السلام‌ كيست؟!!

فصل اوّل

يزيد كيست؟

نسب يزيد

شناسنامه و نسب يزيد اين چنين است: او فرزند معاوية بن صخر، أبو سفيان بن حرب بن أميّة بن عبد شمس است.

مادرش: ميسون بنت بَحدل بن دُلجة بن قُناعة بن عدي بن زهير بن حارثة بن جَناب.

سال تولد: در سال 26 يا 27 هـ ق. متولّد شده است.

سال و روز و ماه وفات: در 14 ماه ربيع الأوّل سال 64 در يكى از روستاهاى دمشق به نام «حوارين» از دنيا رفت.

شرايط و محيط تربيتى يزيد

انتساب به دستگاه خلافت و حضور در دربار شاهانه معاويه و آماده بودن همه ابزارهاى لازم براى عيش و نوش و خوش گذرانى زمينه را براى يزيد از هر جهت فراهم كرده بود تا از ادب اسلامى و تربيت قرآنى فاصله بگيرد و حتّى حرمت حريم قانون خدا را در هم بشكند و دست به مى و شراب و قمار و ديگر ناشايست‌ها بزند.

شيوه به قدرت رسيدن يزيد

يزيد با تعيين خليفه سابق، يعنى پدرش معاويه، و بدون دخالت مردم و رأى و مشورت آنان به حكومت رسيد.

حال آيا آن‌گونه كه اهل سنّت مى‌گويند يزيد واقعاً با رأى و مشورت و رضايت مردم، يا لااقل يك يا دو نفر از صحابه به خلافت رسيد؟

تاريخ در اين زمينه پاسخ مي‌دهد:

وى با مصلحت سنجى و علاقه پدر بر تخت سلطنت نشست، زيرا قدرت به ‌دست آمده پس از او بايد در اختيار فرزندان اميّه قرار مى‌گرفت.

نويسنده كتاب تاريخ دمشق مى‌گويد:

بويع له بالخلافة بعد أبيه بعهد منه

خلافت و ولايتعهدى يزيد توسّط معاويه شكل گرفت.

تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر، ج 65، ص 394.

و به نقل از زبير بن بكّار مى‌نويسد:

بايع له معاوية من بعده، وكان أوّل من جعل وليّ عهد في صحّته، وكان معاوية يقول: لولا هوائى في يزيد لأبصرت قصدي.

معاويه در حياتش بر جانشينى و خلافت فرزندش يزيد از مردم بيعت گرفت، و اين اوّلين قرار داد وليعهدى در اسلام بود، و معاويه مى‌گفت: اگر علاقه من به يزيد نبود نظرم را تغيير مى‌دادم.

 تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر، ج 65، ص 395

آنان كه مى‌گفتند: امر جانشينى پيامبر به مردم واگذار شده است و با افتخار آن را دمكراسى اسلامى و مظهر تقدّم مسلمانان بر اروپائيان در تشكيل حكومت مردمى مى‌دانستند، بايد جواب بدهند كه مگر فاصله زمانى معاويه و يزيد با صدر اسلام و دوران زندگى پيامبر اسلام چقدر است، كه با اين سرعت همه چيز حتّى شيوه انتخاب خليفه فراموش مى‌شود؟

روش زمامدارى يزيد

 ادامه روش پدر، يعنى با زور و قتل و تبعيد و اختناق.

اگر‌چه اين موضوع به قدري واضح است كه نياز به ذكر شاهد تاريخي نيست؛ اما در ادامه مطالب، شواهد متعددي خواهد آمد.

 

فصل دوّم

كارنامه اخلاقي ـ اعتقادى يزيد بن معاويه

اختلاف ديدگاه در ترسيم چهره اخلاقي يزيد

مورّخان منصف بي پروا چهره‌ زشت و خون آشام و بى ادب يزيد را به نمايش گذارده‌اند، كه البتّه عدّه اى را ناپسند آمده و بر آن تاخته‌اند و بر همين اساس دو گونه نقل تاريخى در معرفى وى مشاهده مى‌شود.

نقل اوّل:

او را شخصي شارب الخمر و فاسد و فاجر و اهل ارتكاب معاصي و بى اعتنا به مبانى مذهبى و جسور و هتّاك نسبت به مال و جان مردم مخصوصاً خوبان و نيكان و قاتل خوبان مى‌شناساند.

نقل دوّم:

او را پيشوايى برگزيده و جانشينى همانند ديگر جانشينان شايسته پيامبر خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم كه محبوب دل‌ها بودند معرفي نموده است.

حال كدام‌ يك از اين دو نقل با حقايق و واقعيّات تاريخى همسويى دارد؟ پاسخ را از لابلاي صفحات تاريخ مي‌يابيم.

نمونه‌هايي از انحطاط اخلاقي يزيد

شراب خواري يزيد:

يكى از نوشيدني‌هاى حرام و نجس در شريعت اسلامى مايعى است كه از جوشاندن آب انگور و خرما و غير آن گرفته مى‌شود كه با آشاميدن آن حالتى غير طبيعى و از خود بي‌خود شدن به انسان دست مى‌دهد، خداوند متعال در كتاب شريفش قرآن، اين مايع را تحت عنوان شرب خمر حرام فرموده است.

يَسْـئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمَآ إِثْمٌ كَبِيرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمهمَآ أَكْبَرُ مِن نَّفْعِهِمَا البقرة (2)، آيه 219.

در باره شراب و قمار، از تو مى‌پرسند، بگو: «در آن دو،گناهى بزرگ، و سودهايى براى مردم است، ولى گناهشان از سودشان بزرگتر است.»

يَـأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالاَْنصَابُ وَالاَْزْلَـمُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّيْطَـنِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ المائدة (5)، آيه 90.

اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، شراب و قمار و بت‌ها و تيرهاى قرعه پليدند و از عمل شيطانند. پس، از آنها دورى گزينيد، باشد كه رستگار شويد.

إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَـنُ أَن يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَ وَةَ وَالْبَغْضَآءَ فِى الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ وَيَصُدَّكُمْ عَن ذِكْرِ اللَّهِ وَعَنِ الصَّلَوةِ فَهَلْ أَنتُم مُّنتَهُونَ المائدة (5)، آيه 91.

همانا شيطان مى‌خواهد با شراب و قمار، ميان شما دشمنى و كينه ايجاد كند، و شما را از ياد خدا و از نماز باز دارد. پس آيا شما دست برمى‌داريد؟

و رهبران دينى نيز با اين مايع نجس به شدّت بر خورد كرده و سخت ترين رفتارها را با مبتلايان به مسكرات داشته‌اند كه سخنانشان در اين ارتباط بهترين شاهد بر موضعگيرى آنان است.

رسول گرامى صلى الله عليه و آله در سخنى جامع انزجار و نفرتش را با نفرين بر همه عوامل تشكيل دهنده و سازنده آن از لحظه كاشت تا آخرين مراحل توزيع و مصرف اعلام مى كند و مى‌فرمايد:

لعن اللّه الخمر وشاربها وساقيها وبائعها ومبتاعها وعاصرها ومعتصرها وحاملها والمحمولة إليه وآكل ثمنها

(ترجمه با استفاده از متن قبل)

 سنن أبي داود، ج 3، ص324، ح 3674 ـ المستدرك على الصحيحين، ج 2، ص 37، ح 2235.

و مؤمنان راستين نيز از افراد مبتلا به اين نوشيدنى شيطانى متنفّر و در فرهنگ امّت اسلامى چنين افرادى بى دين و گردنكش در برابر حكم خدا تلقى مى‌شوند.

ولى شخصيّت مورد بحث ما در اين تحقيق از كسانى است كه وقايع نگاران حتى از ثبت رفتار ناپسند وى از نوجوانى تا لحظه مرگ چشم پوشى نكرده و نوشته‌اند كه آلوده به مى و شراب بوده است.

شراب خواري يزيد از طفوليت:

ابن كثير و ديگران اين روايت را ذكر كرده‌اند:

كان يزيد بن معاوية في حداثته صاحب شرب.

يزيد بن معاويعه از كودكي اهل شرب خمر بود.

البداية والنهاية، ج 8، ص228 ـ تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر، ج 65، ص 403

شراب خواري يزيد در شهر مدينه و در ملاء عام:

در دوران خلافت پدرش و در سفر حجّ و پس از مراجعه به شهر مقدّس مدينه و در كنار حرم و خانه رسول خدا صلى الله عليه و آله دست از دهن كجى به شريعت اسلام بر نداشت و در حضور مردم بر سفره‌اش شراب گذاشت و فقط زماني كه خبر دار مى‌شود كه ابن عباس و حسين بن على قصد ورود به خانه او را دارند دستور مى‌دهد تا شراب را بردارند.

عمر بن شيبة قال: لمّا حجّ الناس في خلافة معاوية جلس يزيد بالمدينة على شراب، فاستأذن عليه ابن عبّاس والحسين بن عليّ، فأمر بشرابه فرفع.

(ترجمه قبل از متن آمده است)

تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر، ج 65، ص 406.

آلودگى يزيد به شرب خمر آن چنان واضح و آشكار بود كه حتّى در حضور گروه‌هايى كه از شهرهاى دور و نزديك به ديدنش مى‌آمدند دست بردار نبود و در برابر نگاه ديگران با جرأت آن را مى‌نوشيد.

سند ذيل گواهى است گويا كه دقّت در آن هر مسلمانى را به تعجّب وا مى‌دارد.

بعث (عثمان بن محمّد بن أبي سفيان، والي مدينة) إلى يزيد منها وفداً فيهم عبد اللّه بن حنظلة الغسيل الأنصاري، وعبد اللّه بن أبي عمرو بن حفص بن المغيرة الحضرمي، والمنذر بن الزبير، ورجال كثير من أشراف أهل المدينة، فقدموا على يزيد، فأكرمهم وأحسن إليهم، وعظّم جوائزهم، ثمّ انصرفوا راجعين إلى المدينة، إلاّ المنذر بن الزبير، فإنّه سار إلى صاحبه عبيد اللّه بن زياد بالبصرة، وكان يزيد قد أجازه بمائة ألف نظير أصحابه من أولئك الوفد، ولمّا رجع وفد المدينة إليها، أظهروا شتم يزيد، وعيبه، وقالوا: قدمنا من عند رجل ليس له دين، يشرب الخمر، وتعزف عنده القينات بالمعازف.

وإنّا نشهدكم أنّا قد خلعناه، فتابعهم الناس على خلعه، وبايعوا عبد اللّه بن حنظلة الغسيل على الموت.

گروهى به نمايندگى مردم مدينه كه از اشراف و بزرگان بودند از جمله فرزند شهيد جنگ أُحُد عبد اللّه بن حنظله غسيل الملائكه وارد شهر شام شدند و به ديدار يزيد رفتند، يزيد به آنان احترام فراوانى گذاشت و هداياى بزرگى به آنان داد، ولى آنان پس از بازگشت به مدينه از يزيد به بدى ياد كردند و عيب‌هايش را براى مردم بازگو مى‌كردند، از جمله مى‌گفتند: از نزد كسى آمده‌ايم كه دين ندارد، شراب مى‌نوشد، ونوازنده‌ها در حضورش به نواختن و رقص مى‌پردازند، شاهد باشيد كه ما او را از خلافت عزل كرديم.

مردم مدينه عزل يزيد از حكومت را تأييد و با عبد اللّه بن حنظله تا پاى مرگ بيعت كردند.

البداية والنهاية، ج 8، ص 235 و 236 ـ الكامل، ابن أثير، ج 4، ص103 ـ تاريخ طبرى، ج 7، ص4.

علاقه يزيد به شراب به قدري بود كه دستور مي‌داد تا بهترين‌ها را برايش آماده كنند ذهبى از زياد حارثى نقل مى‌كند:

سقانى يزيد شراباً ما ذقت مثله، فقلت: يا أمير المؤمنين لم أُسلسل مثل هذا، قال: هذا رمّان حُلوان، بعسل اصبهان، بسكّر الأهواز، بزبيب الطائف، بماء بَرَدى.

شرابى را يزيد به من نوشانيد كه هيچ وقت مانند آن را نخورده بودم، گفتم چنين شرابى تا كنون نخورده‌ام، گفت: از انار حُلوان و عسل اصفهان و شكر اهواز و كشمش طائف و آب بردي تهيّه شده است.

سير أعلام النبلاء، ج 4، ص37.

حكم فقهى شراب خوار در مذاهب اسلامى:

تمام مذاهب اسلامى با استناد به نصّ قرآن همه انواع مسكرات را نجس و حرام مى‌دانند و شراب خور را فاسق و كسى كه آن را حلال بداند كافر دانسته‌اند.

محى الدين نووى در كتاب روضة الطالبين، باب حدّ شارب الخمر مى‌گويد:

شرب الخمر من كبائر المحرّمات….ويفسق شاربه، ويلزمه الحدّ، ومن استحلّه كفر…

ابن نجيم مصرى شراب خوار را از عدالت ساقط و كسى كه آن را حلال بداند كافر مى شمرد.

 روضة الطالبين، ج 7، ص374.

يكفّر مستحلّها، و سقوط العدالة إنّما هو سبب شربها.

كسي كه خمر را حلال بداند كافر به شمار ‌آمده و در صورت شرب آن، از عدالت ساقط مي‌گردد.

 البحر الرائق، ج 7، ص 147.

آيا پسر معاويه (يزيد) پس از اثبات شراب خوارى اش، شايستگى مسند نشينى پيامبر اعظم اسلام را دارا بود؟

آيا فسق و دورى از صفت عدالت براى محكوميّت وى كافى نيست؟

يزيد تارك نماز، شارب خمر، متجاوز به مادر، دختر و خواهر:

عبدالله فرزند حنظله غسيل الملائكه برداشت خود را بعد از ديدار با يزيد اين‌گونه بيان مي‌دارد:

ياقوم! فواللّه ما خرجنا على يزيد حتّى خفنا أن نرمي بالحجارة من السماء، أنّه رجل ينكح أمهات الأولاد، والبنات، والأخوات، ويشرب الخمر، ويدع الصلاة.

به خدا قسم از نزد يزيد بيرون نيامديم مگر اين كه ترسيديم سنگ از آسمان بر سر ما بريزد، زيرا او كسى است كه در امر زناشويى حريم شرع را رعايت نمى‌كند، شراب مى‌نوشد و نماز نمى‌خواند.

الطبقات الكبري، ابن سعد، ج 5، ص 66 ـ تاريخ مدينه دمشق، ج 27، ص 429 ـ الكامل، ج 3، ص310 ـ تاريخ الخلفاء، ص 165.

يزيد شراب‌خوار، بوزينه باز، فاسق و ابنه‌اي:

جاحظ از علماي بزرگ اهل سنت با عبارتي شبيه به متن فوق مي‌گويد:

ثم ولى يزيد بن معاوية يزيد الخمور ويزيد القرود ويزيد الفهود الفاسق في بطنه المأبون في فرجه… واما بنو أمية ففرقه ضلالة وبطشهم بطش جبرية يأخذون بالظنة ويقضون بالهوى ويقتلون على الغضب

آن‌گاه يزيد بن معاويه به خلافت رسيد؛ همان يزيد شراب‌ خوار و بوزينه باز و پلنگ باز و فاسقي كه به بيماري ابنه مبتلا بود… و بني أميه فرقه‌اي گمراه بودند كه سيره و روشي جبرگرايانه دا